فلسفه در اتاق خواب

نوشته‌های گل‌ناز

The manifesto of 30th

سپتامبر28

La Ballade of Lady and Bird

Artist: Keren Ann
Album: Lady & Bird

Download link

?Bird: Lady
?Lady: Yes Bird
Bird: It’s cold
…Lady: I know

Lady: Bird… I can not see a thing
Bird: It’s all in your mind
Lady: I’m worried
Bird: No one will come to see us
?Lady: May be they come but we just don’t see them…what do you see
Bird: I see what’s outside
?Lady: And what exactly is outside
Bird: It’s grown-ups
Lady: Well, may be if we scream they can hear us
Bird: Yea, may be we should try to scream
Lady: Ok bird

:Lady& Bird
Heeeelp, Heeeelp
?Can you hear us now
?Hello
!Help
Hello it’s me
Hey
Can you see
?Can you see me
I’m here
Nana come and take us
Hello
?Are you there
Hello

Lady: I don’t think they can hear us
?Bird: I can hear you lady…You want to come with me maybe
Lady: Will you be nice to me Bird? You’re always nice to me because you’re my friend
Bird: I’ll try, but sometimes I make mistakes
Lady: Nana says that we all make mistakes
Bird: Maybe we should scream more
Lady: Yes, Bird let’s scream more

:Lady & Bird
Help! Help us! Come on! Help
!Hello
Help
!Hello
We are lost

Lady: I think they can not see us
Bird: Nobody likes us
Lady: But they all seem so big
Bird: Maybe we should just jump
Lady: What if we fall from the bridge and nobody can catch us
Bird: I don’t know. Let’s just see what happens
Lady: Okay
Bird: Come with me
?Lady: Shall we do it together
Bird: Yeah

Lady & Bird: 1, 2, 3…Aaaaaaaaah

?Bird: Lady
Lady: Yes Bird
Bird: It’s cold
Lady: I know

Lady: Bird…I can not see a thing
Bird: It’s all in your mind

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش

سوسیالیسم یا بربریت: ورژن آهیمسایی

سپتامبر3

ساعت 10 صبح یک‌شنبه از شرکت “ایرتل” که همان شرکت تلفنی است که سیم‌کارت‌م را ازش خریده‌ام زنگ می‌زنند. من معمولن به تلفن جواب نمی‌دهم. در کل رابطه‌ی خوبی با این دستگاه، لااقل آن‌طور که بقیه دارند، ندارم. اما گاهی شماره‌ی این شرکت‌ها نمی‌افتد و خیال می‌کنم از ایران است و جواب می‌دهم و توی تله می‌افتم. مرد جوان آن طرف خط شروع می‌کند به هندی چیزی گفتن. من این‌جا دیگر فهمیده‌ام که گول یک دست‌گاه کوچک مسخره را خورده‌ام اما قطع نمی‌کنم. به جایش می‌گویم ” هیندی معلوم نهی”. از زبان‌شان 80 درصد می‌فهمم اما اغلب اعتماد به نفس حرف زدن با هندی-غریبه‌ها را ندارم. مرد جوان فوری به زبان انگلیسی می‌گوید:

-صبح‌ به‌خیر خانم. من پراشان کومار هستم و از شرکت ایرتل با شما تماس می‌گیرم. شماره‌ی شما برنده‌ی خوش‌شانس قرعه‌کشی این ماه ایرتل شده‌‌ و از امروز می‌توانید از خدمات اینترنتی ما برای یک‌ماه رایگان و بعد از آن با ماهی 130 روپیه استفاده کنید. قیمت اصلی این خدمات ماهی 260 روپیه است. مایل هستید شماره‌ی شما رو از امروز فعال کنم؟

– نه. متشکرم.

– می‌تونم بپرسم چرا؟

در این چند‌سال برای این سوال، جواب‌های محترمانه‌ی از قبل آماده‌ای دست و پا کرده‌ام. اگر از شرکت‌های بیمه باشند می‌گویم  خارجی هستم و به زودی از کشور شما می‌روم. اگر از بانک باشند برای قالب کردن انواع کارت‌های اعتباری طلایی و نقره‌ای، می‌گویم دانشجو هستم و هیچ‌وقت هیچ پس‌اندازی ندارم و این حساب را هم فقط برای تمدید اقامتم باز کرده‌ام، بنابراین انسان معتبری محسوب نمی‌شوم و مکالمه تمام می‌شود. اما از آن‌جایی که تا به‌حال برنده‌ی خوش‌شانس ایرتل برای خدمات اینترنتی بر روی تلفن نبوده‌ام نمی‌دانم به آقای پراشان کومار چه بگویم. ساده‌لوحانه جواب می‌دهم گوشی‌ام قدیمی است. فکر می‌کنم نمی‌توانم از این خدماتی که  می‌گویید استفاده کنم. می‌گوید چند لحظه منتظر بمانم. من این‌جا هم می‌توانم یواشکی تماس‌م را قطع کنم. اما به جای‌ش به صدای تلق‌تولوق کی‌بورد آن طرف خط گوش می‌دهم و بعد از چند لحظه صدای پراشان آقا را که می‌گوید:

-گوشی شما نوکیا 830 مدل کلاسیک است. شما هم می‌توانید با این گوشی از بعضی خدمات ما استفاده کنید.

این‌جا دیگر نمی‌توانم سریع جواب بدهم. چند لحظه است هنگ کرده‌ام. آن سوی خط یک پراشان کوماری وجود دارد که بدون این‌که مرا بشناسد و یا ببیند، می‌داند از چه گوشی ای استفاده می‌کنم. ما در خود 1984 زندگی می‌کنیم و حتمن اندازه‌ی همه‌ی مردم‌اش به چشم مردم آزاد سایر کهکشان‌ها رقت‌انگیز هستیم. از این‌جا به بعد دیگر می‌دانم قطع کردن و نکردن چندان فرقی ندارد.

-من اصلن با تلفن صحبت نمی‌کنم. با دوستانم با اس‌ام‌اس تماس می‌گیرم یا چت و ایمیل. از همین هم راضی هستم.

آقای کومار ساکت می‌شود. می‌توانم از این سکوت استفاده کنم و حتا با خدافظی تماس‌م را قطع‌کنم. اما همان‌طور که گفتم در 1984 دیگر چندان توفیری ندارد. چند ثانیه بعد خوش‌حال می‌گوید:

-ما برای شما هم “خدماتی” داریم. از آن‌جایی که برنده‌ی خوش‌شانسی هستید، می‌توانید از مجموعه‌ی موزیک‌های قدیمی و جدید بالیوودی ما به عنوان “رینگ تون” گوشی‌ خود استفاده ‌کنید. هزینه‌ی این رینگ‌تون فقط روزی 1 روپیه‌ ست. در سال می‌شه 365 روپیه که شما با تخفیف می‌تونین با فقط 140 روپیه در سال از این رینگ‌‌ تون‌ها داشته باشید. فعال کنم؟

از آن‌جایی که من هم  لابد به چشم آدم فضایی‌های آزاد، یک شهروند رقت‌انگیز 1984ی هستم، این‌جا وسوسه می‌شوم. فکر می‌کنم دلقک بازی خوبی است، وقتی که مادر و دوستانم زنگ می‌زنند از ایران و جاهای دیگر. تا من بخواهم با فس‌وفس مذمن‌م گوشی را بردارم، موزیک بالیوودی را می‌شنوند و می‌خندند. مگر چقدر می‌شود 140 روپیه در سال؟ می‌بینید؟ برادر بزرگ، سخاوتمندانه می‌تواند برای هر کس تولید احساس نیاز کند در حد و خور شخصیت خودش. برای یک نفر احساس نیاز به خدمات اینترنتی روی گوشی تلفن، برای یکی هم احساس نیاز به رینگ‌‌ تون بالیوودی برای خنداندن کسانی که دوست‌شان دارد. این‌جور مواقع، یکی از میمون‌های بازیگوش توی کله‌ام که سر سیم احساس حقارت‌م دست‌ش است و وقتی مست می‌شود انگلیسی را با لهجه‌ی غلیظ ایرلندی حرف می‌زند، چشم‌های‌ش را حسابی گرد می‌کند، دوتا دست‌ش را می‌گذارد دو طرف دهن خیلی گشادش، و جیغ می‌کشد ” مصرف‌گرا”  و غش‌غش به‌م می‌خندد.

– گفتم من از تلفن استفاده نمی‌کنم آقای کومار. ولی اگه یه روزی خواستم استفاده کنم حتمن با همین شرکت شما تماس می‌گیرم. خدافظ…

– روز خوش خانم.

من وقتی توی تله‌ی این‌ها می‌افتم نمی‌توانم تلفن را قطع‌کنم. فکر می‌کنم کوماری که می‌تواند ندید، با چند‌تا تلق‌تولوق مدل گوشی‌‌ام را بگوید شاید نگهبان سابق ساختمان باشد که با زن و بچه‌اش در یک مکعب 6 متری، بدون پنجره، بدون حمام و آشپزخانه، با دست‌شویی مشترک با همسایه‌ها، زندگی می‌کنند، که دختر 6 ساله‌شان به من می‌گوید “بیلی آنتی”- یعنی خاله گربه- و حالا به خیال خودش خیلی ترقی کرده‌است که با چندرغاز حقوق بیش‌تر، به جای لباس فرم یک‌سره‌ی نگهبانی، با کت‌وشلوار دوسایز بزرگ‌تر و ارزان قمیت‌اش می‌نشیند در یکی از همین شرکت‌ها و زنگ می‌زند به مردم که “خدمات” بفروشد. یا عروس همسایه‌ بالایی ‌است که از روستا آورده شده و با خانواده‌ی شوهرش زندگی می‌کند و خودش توی خانه انگلیسی یاد گرفته و می‌خواهد پول توجیبی از مادرشوهر نگیرد. نمی‌توانم همین‌طوری گوشی را بگذارم چون نمی‌توانم همین‌طوری از مطب دکتر و بقالی و اتاق رییس دپارتمان‌‌‌مان بیرون بیایم حتا وقتی می‌دانم دارند چیزی را محترمانه  توی پاچه‌ام می‌کنند. از تلفن خوشم نمی‌آید برای همین است. آدم وقتی چشم تو چشم نیست، راحت‌ می‌تواند  تف کند یا در را بکوبد، توی صورت یک رقت‌انگیز 1984 ای مثل خودش. حتا اگر طرف پدر کودکی باشد که خاله گربه صدای‌ش می‌کند.

پ.ن: اسامی واقعی هستند. “کومار” این‌جا یکی از فامیلی‌های خیلی زیاد است و خیلی از شخصیت‌های معروف و هنرپیشه‌ها از خانواده‌ی کومارها هستند. مثل هاپو کومار.

پ.پ.ن: این عکس هم لابد تزئینی است. در بنارس گرفته‌ شده، زمستانی که گذشت.‌

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش

برای خانه‌ی نزدیک انقلاب که مرز میان کابوس و خاطره است

ژوئن13

من خرداد هشتاد و هشت عاشق بودم. یا لااقل آن زمان خیال می‌کردم آن‌چیزی که دچارش هستم اسم‌ش عشق است. اردیبهشت‌اش  رفته بودم ایران و دوست  قدیمی‌ای را بعد از هشت‌سال پیدا کرده بودم که عاشق‌ش بشوم و برگردم. حالا دقیقن مطمئن نیستم که آیا واقعن عاشقیتی در کار بود یا این‌که فقط بعد از مدت‌ها کسی را پیدا کرده بودم که موزیک گوش‌دادن و اتوبان‌چرخیدن و آشپزی و فضانوردی و خلاصه همه چیز با  او خیلی  بیش‌تر از بقیه خوش می‌گذشت. یا شاید هم فقط به این خاطر که هوای تهران در اردیبهشت‌ ماه گرده‌ی گل و هورمون فراوان دارد. به‌هر حال هرچه بود انقدر حس قوی‌ای بود که توانسته بود مرا به‌خاطر کسی به صرافت برگشتن و ماندن بی‌اندازد.

زیاد شریک شور انتخاباتی مردم نبودم. پیگیر اوضاع بودم اما بییشتر درگیر شور شخصی خودم بودم آن روزها. فکر کنم اگر هم می‌خواستم رای بدهم وسع ماتحت‌م به چهار ساعت تا کنسولگری راندن و دوباره برگشتن نمی‌رسید. خبر‌ها و عکس‌های ایران همه  خوش و امیدوارکننده بودند و من هم دل‌خوش و امیدوار بودم که هرکدام از آن‌ دو انتخاب شود اوضاع کمی بهتر. بعد کودتا شد و دوستانم تبدیل به مشترکان مورد نظر غیرقابل دسترس شدند و کشته شدند و به زندان افتادند و از ایران رفتند و دوست قدیمی بعد از هشت سال یافت شده‌ام هم و ما دیگر هم‌دیگر را ندیدیم.

خانه‌ اما سخت و محکم سرجای‌ش ماند تا نشان از زمانی باشد که ما هنوز سهم کودتای‌مان را نگرفته‌بودیم و انقدر خون توی خیابان ندیده بودیم و همه چیز تا این‌حد هنوز ترسناک نشده بود، تا هربار که از سرکوچه‌اش رد می‌شوم یادم بیاندازد روزگاری هنوز جایی بر روی زمین وجود داشت نزدیک انقلاب  و آدمی در آن زندگی می‌کرد که انقدر همه چیز با او بیش‌تر خوش می‌گذشت که حتا می‌شد به‌خاطرش برگشت و ماند.

عکس هم لابد تزئینی است

در دسته : از نفس افتاده , در ستایش عشق | دیدگاه‌ها خاموش

انیمه درمانی با محصولات هایائو میازاکی

ژوئن9

تازگی‌ها به این‌ نتیجه رسیده‌ام که خانه‌ی مناسب برای من خانه‌ای است که متحرک باشد. حالا می‌خواهد روی چهارچرخ یک مینی‌ون سوار شده باشد یا مثل “قلعه‌ی متحرک هاول” آقای میازاکی توی شکم هیولایی پر سر و صدا. با اعتیادم به سفر و نیازم به سقف بالای سر جور است. برای نوسانات گاه و بی‌گاه قطب‌هایم هم خوب است. البته شاید خیلی‌ها خانه‌ی متحرک را خانه به حساب نیاورند و اصلن خانه برای‌شان یک‌جور معنی یک‌جا ماندن و به زمین چسبیدن و یا به آن بازگشتن در خود داشته‌ باشد. خب لااقل الان برایم مشخص شده‌است که جزو آن خیلی‌ها نیستم و فکر می‌کنم خانه‌ی حلزون هم همان‌قدر خانه‌است برای‌ش که خانه‌ی ما و بقیه. اما چیزی توی “قلعه‌ی متحرک هاول” هست که باعث می‌شود من زندگی در شکم هیولای پرسر و صدا را به زندگی در مینی‌ون رنگین‌کمانی و جمع و جور ترجیح بدهم و آن چیز جادویی یک دایره‌ است کنار در قلعه. دایره با چهار رنگ به چهار قسمت تقسیم شده و با قرار دادن عقربه‌، روی هر کدام از چهار رنگ در به روی چهار مکان مختلف ( که هرکدام نشانه‌ی وجهی از زندگی جادوگر قلعه است) باز می‌شود.

از وقتی قلعه‌ی متحرک هاول را دیده‌ام دارم فکر می‌کنم اگر یک‌روزی چیزی شبیه‌ آن داشته باشم دلم می‌خواهد آن چهار مکانی که در قرار است به روی‌شان باز شود کجاها باشند. بدون شک یکی از آن‌ها بنارس است. این طوری می‌توانم هروقت که حالم بد است عقربه‌ی وسط دایره را بگذارم روی نارنجی. در باز شود و از کوچه‌های تنگ و تاریک و شلوغ و کثیف‌ پایین بروم. روی نیم‌کت دکه‌ی چای‌فروشی رو به رود گنگ، آن‌جا که مرده می‌سوزانند بنشینم و چای بنوشم و به هیچ‌چیز فکر نکنم و رود  و آتشی که از بدن آدم‌ها بالا می‌رود را تماشا کنم و آرام بگیرم.

مکان دیگر را دلم می‌خواهد یک بندر باشد. این‌که کجای دنیا باشد مهم نیست. فقط اسکله داشته‌باشد. قبل‌ از این‌که تصمیم بگیرم  بروم خیلی به زندگی در انزلی فکر کرده بودم. فکر می‌کردم سی سال‌م که شد ( آن موقع‌ها سی‌سالگی یعنی حسابی بزرگ‌سالی) جمع می‌کنم می‌روم  کافه‌ی کوچکی آن‌جا راه می‌اندازم و روزها بوی قهوه و وانیل و شیرینی، عصرها هم کنار اسکله و بوی دریا و شوری. البته همان‌سال‌ها یک‌بار پاییز انزلی را دیدم و به‌نظرم خیلی مستعد به خودکشی انداختن بود و برای همین فکر می‌کنم یکی از برش‌های دایره‌ی جادویی خوب‌ است در را به روی کوهستان‌های دنیا باز کند برای فرار از پاییز‌های دل‌گیر.

برش آخر دایره را هم گذاشته‌ام برای تهران که با همه‌ی دل‌زدگی‌ام، باز می‌خواهم گاهی در خانه‌ام را که باز می‌کنم مثلن سر از اتوبان نیایش در بیاورم بروم خانه‌ی “پ”. بنشینم توی آشپزخانه‌ی آفتاب‌گیر. برایم جوشانده‌ی گیاهی بریزد. هی توی آشپزخانه‌ی فسقل دور خودش بچرخد و حرف بزند. یا وقتی برای ماهی‌های رنگی‌اش غذا می‌ریزد من کنار آکواریوم بنشینم و جای ماهی‌هایش حرف بزنم: – تو کی هستی؟ و او جواب بدهد: – من “پ” هستم. – آها… “‍‌پ” هستی. گقتی کی هستی؟ – من “پ” هستم. –آها…”پ”هستی. گفتی کی هستی؟ – من “پ” هستم “پ” هستم.- آها‌آها… “پ” هستی. گفتی کی؟

در دسته : از نفس افتاده , تاریخ های سینما | دیدگاه‌ها خاموش

And the cat turned to smoke

می1

از همه‌ي او برای من فقط یک فیلم 1 دقیقه و 20 ثانیه‌ای مانده، با کیفیت افتضاح دوربین موبایل، که تازه آن هم فقط 20 ثانیه‌اش خودش‌ است. بقیه‌اش در و دیواراست با صدای او. 10 ثانیه‌اش را زوم کرده ام روی پاکت سیگار محبوب‌م، ژیتان سورمه‌ای، بعدش هم کتاب‌خانه و تابلو‌های روی دیوار. حالا همه‌ی آن یک‌دقیقه به نظرم بی معنی است. 5 ثانیه از آباژوری که شاید زمانی حسی نسبت به‌ش داشتم و حالا حتا یادم نمی‌آید شکل‌اش، و با دوربین موبابل هم فقط یک گوله‌ی نور است، واقعن مسخره است. کاش همه‌اش را از خودش گرفته‌بودم.

20 ثانیه‌اش را او نشسته روبه‌رویم. خیلی‌خیلی مست. در آن  دوره‌ از زندگی هستیم که قلپ،قلپ الکل گندم را  از صبح سر می‌کشید تا شب. آن دوره‌ای که دیگر دوست‌‌ش نداشتم و نمی‌دانست. داشتم از ایران می‌رفتم و خیلی بدجنسانه  فکر می‌کردم دوری زحمت به هم‌زدن را می‌کشد. که کشید.

لپ‌ها‌یش گل‌انداخته. چاق شده‌است. دست می‌کشد به شکم جلو آمده‌اش و می‌گوید: بودا شدم و می‌خندد. بعد کش دور مو‌هایش را باز می‌کند و سرش را پنج‌بار تکان می‌دهد تا موها بریزند دوش و بعد دوربین از رویش رد می‌شود و 6 ثانیه‌ روی در بسته‌ی کمد رخت‌خواب‌ها می‌ماند.

بعد از این‌همه سال، این‌روزها شاید 100 بار این فیلم 1 دقیقه و 20 ثانیه‌ای را تماشا کرده‌ام. انقدر که ثانیه‌های‌ش را حفظ شده‌ام. گاهی هم چشم‌هایم خیس شده‌اند. چیزی که اذیتم می‌کند، نه  تصویر آن در و دیوار و خرت و پرت‌های رو به محو شدن رونده‌ی خانه، نه آن مرد مستی که می‌گوید بودا شده‌است و حالا زیر خروار خاک خوابیده، که آن آدمی است که دیده نمی‌شود و من هستم ولی من نمی‌شماسم‌ش. صدای‌ش صدای من است. مدل حرف‌زدن‌ش مال من نیست. کلمات‌ش هم. با کسی که دیگر دوست‌ش ندارد و قرار‌ است ترک‌اش کند دارد زیادی مهربان و عادی صحبت می‌کند. به‌ش می‌گوید عزیزم. می‌تواند به‌کسی که دوست‌ش ندارد بگوید عزیزم و این برایم غریب است. تصورم این بود که همیشه همین مدلی بوده‌ام که الان. کی انقدر جدی و تلخ شدم؟ کی انقدر وسواس کلمه پیدا کردم؟ کی انقدر گیاه‌ شدم؟ لابد انقدر پروسه‌ی آهسته و پیوسته‌ای بوده که نفهمیدم. آدم که یک‌هو انقدر عوض نمی‌شود. می‌شود؟

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش

در زندگی زخم‌هایی است که هرچقدر بلیسی خوب نمی‌شوند

مارس28

امروز یکی از روزهای آخر عید  سال نود و یک است. نمی‌دانم چه روزی است دقیقن. این‌جایی که من هستم هوا 40 درجه بالای صفر است و هیچ حال و هوای بهاری ندارد. خودت بهتر می‌دانی آب و هوای این‌جا را. قبلن هم گفته بودم خیلی وقت‌ها وقتی توی خیابان‌های بمبئی راه می‌روم تو را تخیل می‌کنم. یا وقتی توی کافه‌های خیلی قدیمی‌اش می‌نشینم. فکر می‌کنم تو هم باید پشت یکی از میزهای کافه‌ی 100‌ساله‌‌ی پارسی‌ها نشسته و گلویی تر کرده باشی. شاید  پدربزرگ  صاحب‌کافه‌ی فعلی بعد از دیدن تو تقویم هدیه دادن به مشتریان ایرانی را کرد مرام کافه‌اش. تو را تخیل می‌کنم و بمبئی آن موقع را. این‌جا خوش‌حال بودی، مگر نه؟ اصلن یکی از دلایل جادو بودن هند همیشه برایم همین بود. این‌که تو این‌جا حال‌ت خوب بود.

حال من هم در مجموع این‌جا خوب است. حدس می‌زنم بهتر از هرجای دیگر اگر بودم. دردم از همان زخم‌هایی است که با خودم آورده‌ام و با خودم می‌برم هرجای دیگر. من اگر جای شاعر بودم می‌گفتم ای‌کاش آدمی زخم‌های‌ش را می‌شد با خود نبرد هرکجا که نخواست. زخم‌های من هم هرازچند گاهی سرشان باز می‌شود. همه‌چیز مثل همیشه است. خوراکی‌ها همان مزه که همیشه می‌دهند، آدم‌ها ‌همان‌طور که همیشه حرف می‌زنند و زمین همان‌طور که همیشه می‌چرخد. من اما هی از توی خودم دردم می‌آید. معمولن در این دوران دوستانی را هم از دست می‌دهم. انقدر که سرم گرم لیسیدن زخم است. ترک می‌شوم. در عشق و رابطه شکست می‌خورم. تنها‌تر می‌شم  و یک‌جایی سرم را بالا می‌آورم می‌بینم ساعت‌هاست که پنکه دارد بالای سرم می‌چرخدد و من خیره‌ام.

هنوز بابت این که مرا با خود به هندوستان نیاوردی ازت دل‌خورم. گفتی توی راه تلف می‌شوم. گفتی این‌جا وضع‌ت بهتر است و دمبه به راه‌است. تو هند همه گرسنه و گیاه‌خوارند. همه‌اش بهانه بود. من را اگر با خودت آورده بودی این‌همه سال سرگردانی نمی‌کشیدم. همین‌جا هی می‌مردم و هی به دنیا می‌آمدم. انقدر هم زخم نمی‌شدم.

امروز یکی از روزهای آخر عید سال نود و یک است. من سرگرم لیسیدن یکی از زخم‌های قدیمی‌ام هستم. ترک شده‌ام و مثل باقی دوره‌های این‌چنینی‌ام تو را تخیل‌ می‌کنم. تو را که قدم می‌زنی توی خیابان‌های این شهر. توی پارک قدیمی کنار مجسمه‌ی بودای دست‌شکسته‌ی فضله‌ی کلاغ بر سر. این‌جا هم همان کت‌شلوارهای جدی را می‌پوشیدی یا لباس‌ها خنک هندی‌ها را؟ کدام غذا‌ی‌شان را بیشتر دوست داشتی؟ تو هم رنگ به سر و صورت‌ کسی پاشیدی در جشن شروع بهار؟ از ته دل می‌خندیدی این‌جا مگر نه؟ آخ، کاش مرا با خودت آورده بودی. یا لااقل کاش ایده‌ی ماشین زمان عملی بود.

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست / هم‌چنان‌ش در میان جان شیرین منزل‌ است

گربه‌ی عزیزت که این‌بار آدم شده است

پ.ن. شعر آخر از سعدی است. ماشین زمان هم هیچ‌وقت ساخته نمی‌شود چون در این صورت دور و برمان پر از آدم‌هایی بود که از آینده آمده بودند و سرمان را حسابی گرم می‌کردند و دنیا انقدر ملال‌انگیز نبود

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش

بنارس‌

مارس11

و بر زمین شهر پیری‌ست، می‌گویند پنج‌هزار ساله، و هنوز زنده، با کوچه‌های تاریک و خیلی باریک و پله‌های تمام نشدنی که در رودی مقدس ناپدید می‌شوند. هوای‌ش  بوی عود و حشیش و چوب سوخته و گوشت‌ سوخته  می‌دهد. هوای‌ش همیشه غبار خاکستر دارد. مردم‌ش همیشه دارند دعا می‌کنند، خورشید را و رود مقدس را و خدایانی را که شهر را ساخته‌اند. اوراد و ذکر نام خدایان با صدای طبلا می‌آمیزد. از هر سوراخی صدای موسیقی به گوش می‌رسد. مکتب‌خانه‌های موسیقی هرشب اجرای زنده‌ دارند.

مردم‌ش مرگ را با همه‌ی جلال و جبروت‌ش به سخره گرفته‌اند. در این شهر مرده‌ها از زندگی‌ زنده‌ها خارج نمی‌شوند. مرگ تصویر تکرارشونده‌ی هر روزه‌ی زندگی است. مرده‌هایی که می‌سوزند، مرده‌هایی که به سنگ بسته و در رود مقدس رها می‌شوند. بچه‌ها به مدرسه می‌روند و لگن‌ها و دنده‌ها توی آتش نمایان می‌شوند. دست‌فروش‌ها بساط‌شان را کنار رود پهن می‌کنند و مرده‌ها ته‌نشین می‌شوند. بچه‌ها کنار رود بادبادک‌ها را بالا می‌فرستند و مردگان نیم‌سوز به روی آب می‌آیند.

غروب که می‌شود مردم شهر روی پله‌های در ته رود ناپدید شونده می‌نشینند و آیین پرستش رود را به جا می‌آورند. هزاران سال. به همین شکل. برهمن‌ها عود و آتشدان را در هوا می‌رقصانند و زنگ‌ها و سازهای بادی صدفی همه با هم به صدا در می‌آیند. شمع‌های کوچک توی برگ موز روی رود رها می‌شوند و می‌روند و می‌روند. هزاران سال. هر روز. درست به همین شکل.

شهر پیر مرا گرفته‌است. از وقتی برگشته‌ام شب‌ها خواب‌اش را می‌بینم. روزها دنبال‌ نشانه‌هایش می‌گردم توی شهر خودم.  توی ذهن خودم. انگار همه‌ی راه‌ها و برنامه‌ها جوری باید باشند که دوباره به‌ش برگردم. شب آخر وقتی شمع‌ام را به رود می‌دادم قول دادم که برگردم. گاهی خواب می‌بینم از در خانه‌ام که بیرون بیایم پله‌ها را که پایین بروم به رود مقدس و گله‌های شمع‌های روان‌ش می‌رسم.

در دسته : اینجا و آنجا | دیدگاه‌ها خاموش

برای چهل و یک سالگی گوزن

فوریه8

لیکن سلاح نقد به مفهوم امروزی، ارزشی کمتر از نقد سلاح ندارد. نقد سلاح دشمن را از پای درمی‌آورد، سلاح نقد دوست را، رفیق را، جنبش را از کژی‌ها پاک می‌دارد. پس، سلاح نقد امروز برای جنبش کنونی، به ویژه از آن‌رو که نقد سلاح پایی گرفته است، بایستگی حیاتی دارد. بازگویی این‌نکته زیان‌بخش نیست، که هدف سلاح نقد، کوبیدن و از میان‌بردن نقاط ضعف دشمن نیست. نقاط ضعف دشمن در نهاد او ریشه دارند و با خود او از بین می‌روند. هدف از نقد از میان‌بردن نقاط ضعف دوست است که در نهاد او ریشه ندارند، از هستی‌اش سرچشمه نمی‌گیرند، به عکس در تضاد با ماهیت و گوهر او هستند. از این‌رو، از میان‌بردن‌شان دوست را ناتوان نمی‌کند، دو چندان، ده چندان نیرومند می‌کند.

-‌هشت‌ نامه به چریک‌های فدایی خلق/ مصطفی شعاعیان‌‌ ( به همت خسرو شاکری) نشر نی

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش

نامه‌ به مردی که می‌خواست به شوروی برود، اما سر از امریکا درآورد

ژانویه22

الف عزیزم، نوشتن این نامه از خیلی وقت پیش، از همان پاییز تهران ـ که از آن فانتزی‌هایی بود که نباید هیچ‌وقت خاطره می‌شد‌ ـ شروع شد. توی کله‌ام. از همان بحث شوخی/جدی‌مان توی کافه، که آقا اصلن حالا که شوروی‌ای در کار نیست و جمع‌کردن پول خرید جزیره هم سال‌ها طول می‌کشد، همه جمع‌ کنیم برویم کوبا. برویم همان‌جا دور هم تا آخر عمر در آخرین بقایای سوسیالیسم یا لااقل شبه سوسیالیسم زندگی کنیم ـ این‌ها را من می‌گفتم ـ و مخالفت  تو که هنوز  امید داری که آفتاب روزی، که آفتاب روزی، بهتر از آن روزی که…و با تکیه بر منطق کتاب دینی نمی‌دانم کلاس چندم در باب گناه‌کردن و نکردن به گمانم، می‌گفتی آدم هنر نکرده‌ در کوبا به آرمان‌های سوسیالیسم پای‌بند باشد. اگر در دل سرمایه‌داری پایبند باشی هنر کرده‌ای ـ حالا فکر کن که من در نزدیکی‌های سی‌سالگی اصلن دنبال هنر کردنی در زندگی‌ام باشم الف عزیزم ـ   بعد هم کشید به بحث فرسایشی رفتن و ماندن و آن‌ها که رفتند همه از دم فلان و ما که ماندیم و آه و امان از ما که ماندیم…موقع خداحافظی  وقتی کافه خلوت شده بود، صدایم را صاف کرده بودم که بگویم: اما همه‌ی آن‌هایی که رفتند، از اول‌ش نمی‌خواستند بروند که بروند…خیلی‌ها رفتند که برگردند. لب‌هایم ولی از هم باز نشد. عوض‌ش زدم زیر گریه. فقط گفتم من خیلی خسته‌ ام. من از همان شب دارم توی کله‌ام به تو می‌نویسم. حالا هم که بالاخره میمون‌های توی سرم دست از بپربپر برداشته‌اند و ذهن‌م آرام گرفته‌است و جمله‌ها دارند مرتب می‌شوند جایی هستم که ابزار نوشتنی در اختیارم نیست.

پاییز که برگشتم تهران، از هواپیما و پرواز با تاخیر هفت‌ ساعته که پایین آمدم، کسی پشت شیشه‌ها منتظرم نبود. هیچ‌کدام از آن آدم‌ها‌ی هیجان‌زده‌‌ی منتظر و گل به‌دست، دنبال من نیامده بودند. مادرم فکر کرده‌بود پدرم می‌آید دنبال‌م. پدرم فکر کرده بود حالا چه کاری‌ است این‌همه راه تا فرودگاه، بچه که نیست، خودش بیاید. بله، من یقین دارم در خیلی از شهرهای بزرگ اروپا اگر پیاده می‌شدم کسی هیجان‌زده منتظرم بود. اما در تهران، آقای عسگری، راننده‌ی میان‌سال و خسته‌ی موسفید، زحمت بلند کردن سی‌وپنج کیلو بار و جا دادن‌ش را در صندوق عقب ماشین‌اش کشید و ورودم را به وطن‌م خوش‌آمد گفت و از تاخیر گفتم و از تحریم گفت و از فرودگاه امام تا خانه را گپ زدیم. تو می‌دانی من در تهران خانه و خانواده‌ی درست و درمانی ندارم. چهار سالی می‌شود که وقتی دوستانم می‌خواهند قراری بگذارند یا سراغم بیایند می‌پرسند پیش مادرت هستی یا پدرت که هیچ‌کدام از این خانه‌ها خانه‌ی من نیستند. در خانه‌ی مادرم اتاق خیلی کوچکی است مثلن اتاق من، که اتاق من نیست، با این‌که همه‌ی وسایل‌م از خانه‌ی قبلی، تخت و میز و کتاب‌خانه و حتا عروسک‌های بچگی‌ام به زور توی‌ش چپانده شده‌است. من هیچ‌ خاطره‌ای در این اتاق ندارم. در آن بزرگ نشده‌ام. مادرم بعد از جدایی خریده‌است. وقتی که من رفته بودم و اتفاقن فقط چند تا کوچه از خانه‌ای که آرمین چندماه پیش توی‌ش خودش را نفله کرد فاصله‌ دارد، که آن خانه هم خوب برخیابان است و  پیش مادرم که می‌رفتم تا پرده‌های نشیمن ساکنین جدیدش را می‌دیدم.

“من با سفر تا سر ِ کوچه هم نرفته ام” ـ این را علی‌عبدالرضایی گفته‌است وقتی هنوز انقدر چرت‌وپرت جای شعر نمی‌گفت ـ حکایت من است الف عزیزم. من مهاجرت نکرده‌ام هیچ‌وقت. مسافرت رفته‌ام. رفتم که برگردم. وقتی می‌رفتم اصلن از کسی درست و حسابی خداحافظی نکردم. مهمانی‌ای در کار نبود. هیچ‌ کدام از وسایلم را به کسی نبخشیدم. روی کتاب‌خانه‌ام ملافه‌ی کلفت کشیدم و رویش چسباندم امانت داده نمی‌شود. خرت و پرت‌های محبوب‌م را توی یک کارتن گذاشتم ته کمد لباس‌های آرمین، مهر و موم شده. تا روزی که دوباره برگشتم پس‌شان بگیرم. ـ الان حتا درست یادم نمی‌آید به‌جز دمپایی‌های کهنه‌ی نارنجی و دفترخاطرات قفل‌دار دوم راهنمایی تا سوم دبیرستانم  چه ‌چیزهایی توی آن کارتن بود و خرت و پرت‌های محبوب زندگی‌ام آخر‌ش سر از زندگی چه‌ کسی درآورند ـ  پاییز امسال چندتا از کتاب‌های قدیمی و عزیزم را  بخشیدم. حتمن تو می‌دانی کسی که کتاب‌های‌ش را ببخشد دیگر هیچ امیدی به ماندن ندارد. من همه‌ی این پنج‌ سال مراقب بودم هیچ‌ پلی پشت سرم خراب نشود. الان که پشت سرم را نگه می‌کنم، کاش خرابه، هیچ‌چیز هیچ‌چیز نمی‌بینم.

زندگی هندوستانی، نگاه‌م را خیلی نسبت به زندگی عوض کرده‌است. خیلی وقت است زندگی مفهموم مسابقه‌ای اش را برایم از دست داده. دلم می‌خواهد بدانی از موضع الان من، برنده و بازنده بودن در زندگی معنی ندارد، حسرت خوردن و پشیمانی معنی ندارد، وقتی به تو از رفتن و ماندن می‌گویم. اصلن مغز من دیگر  مدت‌هاست در حیطه‌ی تعاریف معمول  موفقیت و  پیشرفت و زندگی سالم و …کار نمی‌کند.  می‌خوام بدانی مردم تماشاچی مسابقه‌ی زندگی ما نیستند که تو انقدر نگرانی. قرار نیست زندگی‌مان را با معیار‌های سعادت و خوش‌بختی همان‌هایی که  چپ و راست فحش‌شان می‌دهیم، بسنجیم. من وقتی به رفتنم و به نبریدن‌م فکر می‌کنم، می‌بینم در آن لحظه با آن موقعیتی که داشتم، با مغز بیست و‌چهارساله‌ام، کار درستی به نظرم رسیده بود. تنها واقعیت موجود هم همین است. به چیز دیگری فکر نمی‌کنم چون دیگر چیزها، از اختیار من خارج بودند. من فقط رفته بودم که  برگردم.

رفیق عزیزم، نمی‌دانم اگر هرگز نرفته بودم چه می‌شد و یا اگر همه مانده بودند، همه‌ی کسانی که این چند ساله رفته‌اند، می‌ماندند الان اوضاع ایران چه‌طور بود. حدس من این است که چندان توفیری نمی‌کرد. شاید هم می‌کرد. راجع‌به خودم می‌دانم که قطعن این کسی نبودم که الان دارد توی کله‌اش این جملات را خطاب به تو می‌گوید. آدم دیگری بودم که با چیزی که الان هستم خیلی تفاوت داشت. شاید اصلن دیگر رفاقتی بین‌مان نمانده بود که نامه‌بازی‌ای باشد. خودت با چندتا از رفقای هنوز در ایران مانده‌ی آن‌سال‌ها ارتباط داری؟ ‌ این داستان پیچیده‌تر از آن است که با یک قانون عمومی “هرکی بره جاکشه” خیال همه در تصمیم‌گیری راحت شود. یا این که آن‌طور که تو خیال می‌کنی، اگر اصلن امکان رفتن برای هیچ‌کس نبود، مرزها بسته بود مثلن، تا حالا همه چیز درست شده بود. من فکر می‌کنم آدم‌ها وقتی می‌روند تازه جاکشی‌شان فرصت بروز پیدا می‌کند و  بهتر قابل تشخیص‌. رفتن، به صرف رفتن، کسی را جاکش نمی‌کند. ماندن، به صرف ماندن هم کسی را مبارز.

الف جانم،‌ ما دیگر به قبل از خرداد هشتاد و هشت برنمی‌گردیم، همان‌طور که پدران و مادران‌مان دیگر به قبل از شصت و هفت. تو بخت این را داشتی بخشی از تاریخی باشی که من فقط  فیلم‌اش را تماشا  کردم. برای تو از یک روزی به بعد معنی امام حسین تا آزادی تغییر کرد. معنی مردم تغییر کرد وقتی کنارشان ایستادی. من تجربه نکردم. برای من هنوز تنهایی شصت و هفت از باهم بودن هشتاد و هشت پررنگ‌تر است. امام حسین تا آزادی هربار فقط  شلوغ‌تر شده‌است. مردم غمگین‌تر و تلخ‌تر و عجیب‌ وغریب‌تر شده‌اند. همین است که از برگشتن و ماندن و برای همیشه ماندن حرف زدن برای من انقدر سخت‌است. آیا من هم جاکش شده‌ام؟ نمی‌دانم.  اما دل‌م می‌خواهد وقتی که باز همه زندگی‌ام را ریختم توی یک چمدان و  از هندوستان رفتم، جایی در این دنیا وجود داشته باشد که با خیال راحت بگویم خانه. حالا این ‌‌خانه توی جزیره‌‌ای وسط اقیانوس باشد یا کوبا یا هرجای دیگر. فقط وجود داشته باشد.

نامه‌ام خیلی طولانی شد. طبیعی است وقتی حرف‌هایی یک‌ فصل سال توی دل آدم بماند.

از خودت مراقبت کن عزیز من. به هرحال ماه بهمن، ماه خون و قیام است.

دل‌تنگت

‌گلی

زمستان 90، داداوادی، داما سامیتی، اتاق هفت آ، دوره‌ی سکوت دوم، هندوستان

در دسته : اینجا و آنجا | دیدگاه‌ها خاموش

قاچاقچی

ژانویه2

در روزگار باستان مردم برای حیواناتی که ناگزیر از کشتن‌شان بودند سوگواری می‌کردند، جسدشان را کفن می‌کردند و با دعا و یا حداقل با نوعی مراسم، روانه‌شان می‌کردند، چون دل‌شان می‌خواست روح متوفی قرین آرامش باشد.

کفن و دفن شایسته، هم‌چنان که زندگی شایسته، نیازمند حداقل شفقت انسانی است. آنتیگون زندگی‌اش را وقف کرد، اما برادرش را با عزت و احترام به خاک سپرد. قرن‌ها گذشته و سرنوشت او هنوز متاثرمان می‌کند، با این‌همه ممکن است ما نیز از فداکاری اش به شگفت آییم. دیگر این را درک نمی‌کنیم که آنتیگون نه به‌خاطر کفن و دفنی شایسته، که در راه شان و منزلت انسان مرد. ماهایی که آن‌هنگام که بدن‌ها‌ی برادران و پسرعموهای بی‌شمارمان را شکنجه دادند، کتک زدند، به ضرب گلوله یا با گاز کشتند، و عین آشغال در گودال‌های دسته جمعی ریختندشان حی و حاضر بوده‌ایم، چه‌طور می‌توانیم آن را درک کنیم؟ ماهایی که پاشیده شدن استخوان‌ها و خاکستر دیگران را روی زمین‌های زراعتی و انداختن‌شان در رودخانه‌ها را در سکوت نظاره کرده‌ایم؟ ماهایی که تظاهر کرده‌ایم که صدای فریاد کمک‌خواهی‌شان به گوش‌مان نمی‌رسد؟

برگزار کردن یک تشییع جنازه‌ی محترمانه‌ و گوری مشخص علاقه‌مان به حفظ هویت یک انسان را می‌رساند. سنگی را کار می‌گذاریم و روی‌ش یک اسم و چندتا عدد حک می‌کنیم، اما درواقع داریم سعی می‌کنیم که شکل یک زندگی سابق، و سرگذشتی مجرد و تکرار نشدنی را حفظ می‌کنیم.

هنگامی که شفقت و فرمان طی شدن عمر با عزت، نیست و نابود شده، جایی که در آن آگاهی از گذشته از بین رفته، هیچ‌ داستانی وجود‌ ندارد، فقط فریاد‌های وحشت وجود دارد.

کارگل، ایوان کلیما، نشر آگه

در دسته : از نفس افتاده | دیدگاه‌ها خاموش
« Older EntriesNewer Entries »