در حال مشاهده | آرشیو مطالب » 2011

حال این روز‌های من است که از زبان پرندگان می‌شنوی

Download

نگارش شده توسط گل‌ناز در 12 اکتبر 2011

داستان سرنوشت واقعی آقای موشیرومی‌شونه پس از جدایی از اهالی شهر موش‌ها

روز من بود دیگر. از شب قبل‌ش هی به خودم گفته بودم که فردا روز من است. گیرم اوضاع زندگی ام کمی خرتوخر است این چند روزه. دلیل نمی‌شود که کیف‌ش را نبرم. از وقتی که از آن  دوره‌ی اعتکاف برگشته‌ام خوابم کم‌تر شده‌است. 5 ساعت برایم کافی است و هر روز هم ساعت 6 […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 سپتامبر 2011

حالا ببینا، نمی‌ذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم

با جسیکا نشسته‌ بودیم گوشه‌ی خیابان و رولت‌های سبزی‌جات‌مان را گاز می‌زدیم که با وجود اسم گول‌زنک‌اش چیزی است که هر دکه و گاری گوشه خیابانی که سینی چدنی داشته باشد می‌تواند بفروشد و قیمت‌ش بسته به محله‌ای که فروشنده دکه‌اش را علم کرده یا گاری‌اش را پارک کرده، بین 250 تومن تا 1500 تومن […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 9 سپتامبر 2011

Floating Points

بیست ساله این‌ حدودها بودم. درگیر رابطه‌ی عاشقانه‌ای با درک آن زمان‌م از روشنفکری، با مردی روشنفکر، کمی زیادی از خودم بزرگ‌تر و با درک آن زمان‌م از سواد و معلومات، خیلی‌خیلی باسواد‌ و معلومات‌تر. یک شبی، آن اواسط رابطه‌‌ی مسخره‌ی معلوم نبود چی‌مان، آخر چت‌مان موقع خداحافظی، همه‌ی شجاعت‌م را یک‌جا جمع کردم در […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 1 سپتامبر 2011

Mind Breaths

ارباب من خرس این آخرین نامه‌ای‌ست که از این‌جا، صومعه‌ی کهنه و نم‌کشیده‌ی وسط جنگل، برای‌ت می‌نویسم. فردا بعد از صبحانه آزاد می‌شوم و بر می‌گردم سر خانه و زندگی‌ام. امروز طرف‌های ظهر روزه‌ی سکوت‌ به پایان رسید. آدم‌های صورت سنگی نقاب‌های‌شان را برداشتند و توی چشم‌هایم خندیدند و زندگی درخشان شد. حال‌م خوب است. […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 26 آگوست 2011

A naked lunch is natural to us; we eat reality sandwiches*

ارباب من خرس امروز روز 5ام  من است و هم‌چنان با نوشتن به تو توی کله‌ام سعی دارم خودم را عاقل نگه‌دارم.  این‌جا یک زن خارجی دیگر هم به جز من ساکن است. ( و سه‌تا مرد روس. ما زیاد مردها را نمی‌بینیم ) زن دیگر البته زیاد هم خارجی نیست. دورگه‌ی مادر هندی-بودیست و […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 23 آگوست 2011

*Follow your inner moonlight; don’t hide the madness

ارباب من خرس این نامه‌ را از حیاط  صومعه‌ای بودایی وسط جنگلی در جنوب غرب هندوستان برای‌ت می‌نویسم. خرداد 86 که از هم خداحافظی کردیم هیچ حتا خواب‌ش را می‌دیدی که با آن چرخیدن‌ها و تاب خوردن‌های مدام آخرش سر از این‌جا دربیاورم؟ امروز روز سومی است که ساکن شده‌ام و سعی می‌کنم با به […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 21 آگوست 2011

This is the way

صفحه‌ را باز می‌کنم و تند تند برای‌ت می‌نویسم. از حال و روز این روز‌هایم. از باران بی‌امان که آسمان و زمین را به هم کوک زده و رطوبت هوا و لباس‌های شسته که هرچقدر آویزان بمانند خشک نمی‌شوند. از کار جدیدم که سرم را گرم کرده این‌روزها و از دل‌خوشی‌هایم. از درس‌م که کلافه‌ام […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 12 جولای 2011

آشکارا نهان کنم تا چند؟

A Ribbon

نگارش شده توسط گل‌ناز در 5 جولای 2011

When it comes to the End

نمی‌دانم تاجر ادویه بود، ژنرال ارتش انگلیس بود یا باستان‌شناس و محقق… هربار که هم‌دیگر را می‌دیدیم اول می‌پرسید: “الان تو چه سالی هستیم؟” می‌گفتم: 2008‌. چشم‌ها‌یش گرد می‌شد و بعد داستان‌ش را این‌طور شروع می‌کرد  ” من سال 1940 آمده بودم این‌جا که قرارداد خرید ادویه‌ ببندم…” یا ” سال 1937 بود. از طرف […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 2 جولای 2011