در حال مشاهده | آرشیو مطالب » 2010

گذشته نمی‌گذرد…در جای خود می‌ایستد و می‌جنبد

رودخانه‌ای بستر خود را واژگون می‌کند آبِ آبشارها به بالا برمی‌گردد مردم با برگشتن به عقب حرکت می‌کنند ابرها بر خلاف جهت راه می‌روند نظامیان در حالی که در خلاف جهت حرکت می‌کنند، رژه می‌روند تیرها از گوشت خارج می‌شوند تیرها به داخل اسلحه‌ها باز می‌گردند افسران اسلحه‌های خود را غلاف می‌کنند آب جاری به […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 11 سپتامبر 2010

Berkeley in the Sixties

“مسئله این است: این فرهنگ بود که بیمار بود. کل نگرش امریکایی‌ها به مسایل بود که بیمار بود. و بعد ما فهمیدیم که تنها یک راه برای تغییر وجود دارد و آن هم زیستن، تنها به شیوه‌ای متفاوت است. به جای تلاش برای تغییر ساختار به روش مقابله‌ی مستقیم، باید آن را زندگی کنی. آن […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 31 آگوست 2010

I lived on the moon

تو غرفه‌ی “محصولات طبیعت دوست” لوازم تحریر‌فروشی چشم‌م افتاد به شش‌تا قاب‌عکس که سه‌تا سه‌تا با زنجیر به هم وصل بودند. به سومی هم یک زنگوله چسبیده بود. از روزنامه باطله درست شده بودند. درنگ نکردم برای خریدن و آویزان کردن‌شان به دوتا از هزاران میخ کج و معوج یادگار مستاجرین سابق آپارتمان بیست‌ساله‌ی “خانم […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 آگوست 2010

And all the world is green

نمی‌دانم توی کدام خیابان ‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است. می‌دانم این‌جا شهر من است. یکی از محله‌هایی که بی‌نهایت بی‌تاب‌‌اش بودم. می‌دانم ساعت از 8 گذشته‌است. روزهای اول گیج بودم از این‌که تا ساعت 8 شب هوا روشن است عین ساعت 5 این‌جا. چهارسال بود که تیرماه را ندیده بودم. یادم رفته‌بود روزهای بلند تابستان‌های […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 15 آگوست 2010

زندگی دیگران

کلیشه: موهای‌ت را کوتاه می‌کنی. فکر می‌کنی به‌به یک تغییر گنده. خوب به چشم‌ می‌آید. بسیار هم محسوس است. وقتی خوابی و کله‌ات سبک است. وقتی دوش‌گرفتن‌هایت کم‌تر طول می‌کشند. وقتی همه‌ی کش‌سر‌ها را می‌ریزی توی یک‌کیسه تا کی که دوباره موها اعلام نیازمندی کنند. وقتی خودت را توی آینه می‌بینی که تغییر کرده‌ای. آدم […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 9 آگوست 2010

شیزو

هرشب، وقتی می‌گویم: “من می‌رم بخوابم” دلم می‌خواهد بشنوم: “چرا؟ زوده که” یا این‌که: “باشه تو برو منم یه‌کم دیگه میام”… و دوست‌دارم وقتی چشم‌هایم دارند سنگین می‌شوند کم‌کم، آهسته بیاید و بخزد توی تخت‌ام و آنقدر صبر کند تا خوابم ببرد. ولی به جای‌ همه‌ی این‌ها فقط می‌گوید: “باشه، شب‌بخیر” بی‌آن‌که حتا سرش را […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 6 آگوست 2010

که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

آقا می‌شه سر این کوچه نگه دارین؟ سر کوچه نمی‌شه خانوم. برم تو کوچه؟ نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمی‌گردم… از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که می‌شمارم. عجله‌ای ندارم برای رسیدن به در. می‌شمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 جولای 2010

وقتی فقط می‌خواهی چیزی بنویسی که گرد و خاک وبلاگ را گرفته‌باشی

تصویر کلی‌ای که از کودکی‌ام دارم دختربچه‌ای نحیف و مضحک و منزوی‌ است که کم پیش می‌آید که با بچه‌های دیگر صحبت و بازی کند. تقریبن هیچ بازی گروهی‌ای بلد نیست. فقط یک‌بار وسطی بازی کرده و یک‌بار هم استپ هوایی و اولین‌نفر هم سوخته و اسم‌ش را گذاشته‌اند چوب‌کبریت و او قرمز شده‌است و […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 10 ژوئن 2010

برای س.م و جرقه‌اش

من شلخته‌ام. این را لازم نیست جزو معاشرین دایم‌ام باشید تا متوجه‌ شوید. کافی‌ست چند روزی مهمان‌ام شوید. یا هم‌سفرم. نه اصلن کافی‌ست یک بار همین حوالی‌ خانه‌ام جیش‌تان گرفته‌باشد و بخواهید به این‌بهانه سری هم به من بزنید تا عمق چیزی که می‌گویم را بفهمید. هم‌زیستی همه‌ی این سال‌هایم با گربه یا گربه‌ها برخی […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 6 می 2010

لیبیدوهای جهان متحد شوید

ماجرا برمی‌گردد به اوایل دوره‌ی نوجوانی‌ام. سن دماغ ورم کرده و پیشانی جوش جوش. زمانی که هر از چندی یک‌بار منتظری بدنت از بالا و پایین به نحوی شگفت‌زده‌ات کند و هی از خودت می‌پرسی این یکی را دیگر از کجایت درآوردی بدن جان؟ با دخترهای هم‌سن که جمع بودیم توی مدرسه و مهمانی از […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 16 آوریل 2010