در حال مشاهده | آرشیو مطالب » 2009

ممد حیات و مفرح ذات

هر کدام از آن سرخی‌ها که با چندهزار کیلومتر فاصله می‌پاشد توی صورتم از این مانیتور می‌توانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای دراز‌کشیده بر پیاده‌روهای شهرم می‌توانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و شب‌ها می‌تواند همه‌ی دیوارهای این شهر دم‌کرده را خراب کند روی سرم، اگر به جای صدای […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 دسامبر 2009

پایان

ساعت 3 صبح اس‌ام‌اس می‌آید که اگر بیداری بیا و آن‌لاین شو. حالم خراب است. می‌خواهم حسابی حرف بزنم. کمر تا کله‌ام از تخت آویزان می‌شود. چشم‌هایم به زور باز می‌شوند. چند دقیقه‌ای زل می‌زنم به گوشی‌ام روی زمین و چند دقیقه‌ای در خواب و بیداری سپری می‌شود به فکر کردن. بلند شوم؟ نشوم؟ حوصله‌ی […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 26 دسامبر 2009

به خطای دید

عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست داده‌ام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری بعدش. رنگ‌ها توی هم رفته‌اند و ترکیب شده‌اند با هم. خطوط لرزان و لغزان و […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 23 دسامبر 2009

تقدیم به هر شش‌تا گربه‌ام

خوشم می‌آید که یک مشت گربه دور و برم بپلکند. آدم وقتی حال اش خوب نیست فقط کافی ست نگاهی به آن ها بیندازد تا سر حال بیاید. می‌دانید چرا؟ برای این که آن‌ها می‌دانند هر چیزی که می‌بینند همان‌طور است که باید باشد و بنابراین نباید بی‌خود به هیجان بیایند. بله، آن‌ها می‌دانند. این […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 19 دسامبر 2009

گلایه

از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبوده‌ام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمی‌شود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد می‌شوند […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 14 دسامبر 2009

نیم‌فاصله

از آدم‌های سانتیمانتال می‌ترسم. عق‌ام نمی‌گیرد. دوری نمی‌کنم. رسمن از ترس فرار می‌کنم. بعضی آدم‌ها هستند، که وقتی فحشم هم می‌دهند، دعوای‌مان هم که می‌شود، قهر هم که می‌کنیم باز عزیزند برایم. حاضرم همان لحظه وسط فحش و چیز میز پرتاب‌کردن طرف همدیگر بغل‌شان کنم. ایمان دارم به علاقه‌شان نسبت به خودم. گیرم هیچ وقت […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 9 دسامبر 2009

من که بر می گردم بالاخره یه روزی…

همه ی آدم های توی خواب های من فارسی حرف می زنند حتا آن ها که ایرانی نیستند. حیواناتی هم که بالطبع توی خوابم سخن گو می شوند هم فقط به زبان فارسی صحبت می کنند با هم و با من. گیرم خودم چند روزی باشد که یک کلمه هم فارسی حرف نزده باشم. گیرم […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 1 دسامبر 2009

برای م.ب

خرمالوها را کال کال چیده اند تا له نشوند طی راه و آورده اند برای من که ویار پاییزانه ام خرمالو بوده ست این بار. چیدم شان پشت پنجره که برسند. خمیر می شوند توی حلقم و بی مزه وقتی به تو فکر می کنم که توی انفرادی ات نشسته ای و پایین نمی رود […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 نوامبر 2009

دل ِگنده ای که از آن من است

نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و گاهی حتا سهل انگار و هرچه پیش آید خوش آید ام در مورد حوادث هیجان […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 19 اکتبر 2009

امان از اردیبهشت تهران

گور پدر همه ی فیلسوفان عالم حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک وقتی تو برایم می خوانی “نام این پسر هنر است”:http://artandhisart.com/

نگارش شده توسط گل‌ناز در 14 اکتبر 2009