در حال مشاهده | آرشیو مطالب » 2008

…When you’re gone…

حالا که از همیشه زن تر ام، تو نیستی… [+]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 30 دسامبر 2008

زنده ام

افسرده نیستم. غمگین و گیج ام. حوصله ی چیزی نوشتن را ندارم. امیل ها را دیر به دیر چک می کنم. قدیم ها هر وقت به این حال می افتادم شروع می کردم به فلسفه خواندن. این روزها اما این هم کمک ام نمی کند. گچ پایم را خودم باز کردم. یک هفته زودتر از […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 دسامبر 2008

…The wido’s dream…

صورتی که بیش از هرجا پشت میز پوکر به کارت می آید را به طرفم می گردانی و آخرین قطره های لیمو را می چلانی توی چای ات و با صدایی که بد تر از صورتت هیچ حسی ندارد می گویی: هر چی میگذره تو و رابطه  پیچیده تر میشین و من می ترسم. بلوف […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 نوامبر 2008

قمرالملوک خانم

به تناسخ اگر باور داشتم ( و بالطبع روح ) یقین داشتم که روح یکی از شاهزاده های چاق و لوند قجری در پیکر اش حلول کرده است. با آن شیوه ی خرامیدن اش و صدای مخملی اش که انقدر ضعیف و ظریف بود که اگر ساعت ها در جایی گیر می افتاد محال بود […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 19 نوامبر 2008

نامه

حق با شماست ارباب خرس، پایم شکسته است ولی دست که سالم است و از شما و برای شما و به شما نوشتن وظیفه ای که هیچ بهانه ای برنمی دارد. این روزها پروژه های سنگین بر دوشم است. پروژه ی بیدار شدن، پروژه ی لباس پوشیدن، پروژه ی دست شویی رفتن، پروژه ی چای […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 7 نوامبر 2008

…No need to argue…

نه مهد کودک رفتم نه آمادگی. شاید برای همین است که رنگ ها رو خوب بلد نیستم. شاید برای همین است که همه چیز برایم یا سیاه است یا سفید.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 21 اکتبر 2008

همچنان گیر افتاده در خیابان یک طرفه ی آقامون والتر

من هرگز از کنار یک بت واره ی چوبی، یک بودای زراندود، یک بت مکزیکی نمی گذرم بدون آن که با خود بیندیشم: شاید خدای واقعی همان است. شارل بودلر

نگارش شده توسط گل‌ناز در 8 اکتبر 2008

بهانه های کوچک خوشبختی ِ من

نگارش شده توسط گل‌ناز در 4 اکتبر 2008

…to a loyal friend…

دیر بازیست که دریافته ام، تنها وقتی که خوابی دوستت دارم. بیدار که هستی، بهانه گیری است و گیر است و گیر به پایم وقتی روی میز می گذارم، به دستم وقتی پشقاب ام را به آشپزخانه نمی برم  به دیر آمدن ام وقتی می گویی منتظر بودی ( که دروغ می گویی) به زود […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 3 اکتبر 2008

سلام 26 سالگی

اولین نفری بود که زنگ زد دیشب. بهم گفت فردا ( امروز) تولدته. خودم فکر می کردم پس فرداست. چند دقیقه ای طول کشید تا جواب بدم بعد از شنیدن صداش. داشتم فکر می کردم قطع کنم و موبایلمم هم خاموش. نمی خواستم صداشو بشنوم. نتونستم. نکردم. نشد. بعدش خواستم مهربان باشم. خواستم رسمی حرف […]

نگارش شده توسط گل‌ناز در 26 سپتامبر 2008