در حال مشاهده | Almost Home

Almost Home

ارباب من، خرس

امروز می‌شود یک سال که «تقریباً» برگشته‌ام ایران. همین‌طور شاید هشت سال که  نوشتن گه‌گدار این نامه‌ها را به تو شروع کرده‌ام. آخرین نامه‌ را برایت دم برگشتن‌ام نوشتم.  از حالم در لحظه‌ای گفته بودم که باورم شد دیگر باید از ریشه بِکنم و بروم و پرونده‌ی هفهشت ساله‌ی هند را ببندم. آن موقع «ن» آمده بود دیدن‌ام، و فستیوالِ گانپانی بود و آخرین‌ فصلِ باران‌های استوایی، که تجربه می‌کردم. داشتیم خیابان پنجم «کورگان پارک» را  پیاده به سمت جنوب می‌رفتیم. می‌خواستم «ن» را ببرم به یکی از پاتوق‌هایم، و «شیک پنج دلاری» شهرم را به‌اش معرفی کنم، که باران شلنگی شروع شد. توی آبِ تا زانو دویدیم سمت معبد  گانش و ایستادیم  بین هندوهایی که دور خدای فیلی پرهیبت‌شان حلقه زده بودند. ورودمان هم‌زمان شد با آغاز جشن تولد خدا. صدای «گایاتری مانترا» از بلندگوها پخش شد و چراغ‌های رنگی ریسه‌ای آویزان از سقف روشن شدند و برهمن‌ها شروع کردند به دور خدا چرخیدن و رقصیدن و دست زدن و من باورم شد که باید دیگر بروم. کنار برهمن‌ها دست می‌زدم و می‌رقصیدم؛ و زارزار گریه می‌کردم. هنوز هم وقتی یاد آن لحظه‌ می‌افتم فکر می‌کنم بسیار  سکانس مناسبی بود برای مخملباف، درباره‌ی سوژه‌ی مورد  علاقه‌اش: چپ گیجِ واداده که عرفان‌ هم  به‌اش فرو رفته. باران  بند آمد  و دوباره راه افتادیم و «ن» بدون این‌که اشاره‌ای به مضحکه‌ای که چند دقیقه پیش شاهد‌اش بود بکند شروع کرد از سیستم فاضلاب شهر تعریف کردن که بعد از چنین سیل‌آبی هیچ ‌آبی جمع نشده و حالا اگر تهران بود…
نوشتم تقریباً برگشته‌ام چون هنوز آن احساسی که آدم باید نسبت به شهرش –اگر قرار باشد- داشته باشد ندارم. هنوز پاتوق‌‌هایم، آدم‌هایم، «لیلاها»یم را پیدا نکرده‌ام. همه‌ی خیابان‌هایش را بلد نیستم. خاطره‌هایی که از این شهر دارم همه بوی نا می‌دهند. هنوز یاد نگرفتم چه طور باید حال‌خرابی‌هایم را خوب کنم. نمی‌دانم کجا شیک پنج دلاری می‌فروشند. هنوز تکه‌ای از من دارد زیر نور و باران، گریان و رقصان  دور یک فیلی می‌چرخد. اصراری هم ندارم برش گردانم.

8119LRmS3IL._SL1500_

 Almost Home
(with Damien Jurado)

 

 

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 آوریل 2015