در حال مشاهده | What I Know About Solid Comfort Is About To Come To A Horrific End

What I Know About Solid Comfort Is About To Come To A Horrific End

تا قبل از برگشتنم سال‌ها بود خواب نمی‌دیدم. درست‌ترش این است که صبح‌ها رویاهایم یادم نمی‌آمد. از وقتی برگشتم نمی‌شود بخوابم و اغلب کابوس نبینم و همه‌ی جزئیاتش تا ساعاتی بعد از بیداری مشغولم نکند. جای جدید و زندگی جدید مقاوتم را شکسته‌است شاید. از رویاهای تکرار شونده‌ام شب آخر است که دارم همه‌ی زندگی ام را در یک چمدان 30 کیلویی می چپانم و هی «سوفی وار» از وسایلم جدا می‌کنم. اتفاقی که  در واقع هم  افتاد و همه‌ی شب تا صبح چمدانم پر و خالی شد و بالاخره من  و دوتا گربه با هم راه افتادیم. من رویای چیزهایی که جا گذاشتم را می‌‌بینم. حتا رویای چیزهایی را که با خودم آوردم می‌بینم؛ که جایشان گذاشته‌ام. مثل آن دوتا گربه‌ که در رویاهای من  در هند  جامانده‌اند.
من خانه‌ام را صبح زود طوری ترک کردم که انگار قرار است شب به‌اش برگردم. یعنی اگر شبش بر می‌گشتم شام آماده هم توی یخچال  داشتم. وسایل خانه متعلق به صاحب خانه بود. با رفتن من ظاهر خانه چندان فرقی نمی‌کرد. باطن‌اش فقط کمی خلوت شده بود. شاید برای همین است که  خاطره‌ی شب آخر و چیزها، حیوان‌ها و آدم‌های در هند جا مانده در خواب شکارم می‌کند.

مثل فیلم‌های وی‌اچ‌اس که چیزمیز روی هم ضبط می‌کردند، وضعیتم در حال حاضر این است. انگار آخرای فیلم زندگی‌ام  تصویر خراب شد و شوی نوروزی سال فلان پیدا شد. هفت‌هشت ماهی می‌شود که من شب‌ها دوباره بر می‌گردم هند. چیزهایی که دوست‌دارم را می‌گذارم توی چمدانم، آدم‌هایی که دوست دارم را بغل می‌کنمٰٰٰ، ولی بر نمی‌گردم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 10 دسامبر 2014