در حال مشاهده | رنگین‌‌کمان بر فراز غیاث آباد یا چرا “امید ما فقط به نومیدهاست”

رنگین‌‌کمان بر فراز غیاث آباد یا چرا “امید ما فقط به نومیدهاست”

بیست و نه ساله‌ است ولی مسن‌تر به چشم می‌آید. قیافه‌اش شبیه پرویز فنی‌زاده؛ کمی تیره رنگ‌تر و تپل‌تر. شخصیت‌اش حتا آقای حکمتی رگبار را یادم می‌‌اندازد با همان معصومیت دردناک‌‌اش. شاعر و معلم است؛ منتها مردها را دوست دارد.
آشنایی‌مان سر سازمانی حامی حقوق اقلیت‌های جنسیتی‌ است که او به خاطر افسردگی‌اش به آن مراجعه می‌کند و ما چندوقت یک‌بار در آن کارگاه بهداشت جنسی برگزار می‌کنیم. سه سال است که دارد  به کمک مشاور مرحله به مرحله “از کمد بیرون می‌آید”. اول پیش دوستان‌اش، بعد همکاران مدرسه و آخر سر خواهرش. شش ماه است که در حرکت‌های اجتماعی هم شرکت می‌کند. مانده‌ غول مرحله‌ی آخر که آقا و خانم فنی‌زاده هستند که هم بسیار متعصب اند (‌خود پرویز هم هندو معتقدی است) و هم بیماری قلبی و فشار خون بالا دارند و در روستای دوری زندگی می‌کنند و هفت سال است هی زن برای‌اش پیدا می‌کنند و او پس می‌زند. تصمیم دارد روز «26 می» که سی ساله می‌شود به همراه یکی از مشاورهای سازمان برود روستا، مرحله‌ی آخر را هم رد کند و به پدر و مادر اش بگوید که دست از خواستگاری رفتن بردارند و او مردها را دوست دارد.
از دو ماه پیش خیلی جدی پی‌گیر وزن کم‌کردن شده‌ و هر تغییر وزنی را با استتوس‌هایی خیلی لوس  اعلام می‌کند. می‌خواهد روز تولد سی سالگی بدن‌‌اش خوش شکل باشد. دفعه‌ی قبل که دیدم‌اش همه‌ی جلسه ایستاده بود. صندلی که تعارف‌اش کردم گقت می‌خواهد بایستد چون دانشمندان گفته‌اند فلان‌ دقیقه ایستادن بهمان مقدار کالری می‌سوزاند و من دست‌اش انداختم. با این حال همه‌ی استتوس‌های خوش‌حال از کاهش وزن‌‌اش را لایک می‌کنم.
دل ام می‌خواهد تا 26 ماه می روحیه‌اش قوی شود. هربار که هم را می‌‌بینیم بیشتر حرف‌مان سر ترس‌های‌اش است از ناراحتی قلبی و فشار خون و واکنش والدین‌اش و این‌که طردش کنند و دیگر نشود به غیاث‌آباد برگردد. من زیاد در این مورد راهنمایی‌اش نمی‌کنم فقط گوش می‌دهم. فکر می‌کنم وضعیت‌اش جوری است که راهنمایی اشتباهی، راحت گند می‌زند به زندگی‌اش.
امروز صبح داشتیم هن‌هن کنان یکی از معدود کوچه-پله‌‌های یک‌‌جای شهر را‌ ـ‌که من را یاد یک‌جاهای ولی‌عصر می‌‌اندازدـ‌ بالا می‌رفتیم‌ گفت مادر‌ش تلفن زده و باز همان حرف‌ها که «‌تو نمی‌خواهی بالاخره  خانواده تشکیل بدی و کمک حال ما بشی؟ من نباید عروس توی این خانه ببنیم ؟ نوه ببینم؟ کی قراره از ما مراقبت کنه و…» و من شروع کردم به لودگی که باید به مادرت می‌گفتی من هم خانواده تشکیل می‌دهم و همسرم را می‌آورم خانه بالاخره، که ازتان مراقبت کند و صبحانه پراتا و  دوسا درست کند ولی فقط باید چند سالی صبر صبر صبر کنید که  بشود در شهرداری غیاث‌آباد ازدواج‌مان را ثبت کرد و ما بتوانیم بچه‌دار هم بشویم. این‌جا رسیده بودیم به پاگردی تا نفس تازه کنیم و من ببینم که پرویز خیره  به ولی‌عصر، پشت به سربالایی می‌گوید «وقتی نمی‌بینیش پنداری تو دلت یخبندانه، وقتی می‌بینیش، پنداری تو دلت تنور نونوایی روشن کردن…» یعنی هر چه که می‌گفت من همین برایم ترجمه می‌شد. دیگر برایم لودگی نبود؛ مسئله‌ی ثبت ازدواج‌شان در شهرداری غیاث‌آباد جدی شده بود. بقیه‌ی پله‌ها را که داشتیم می‌‌رفتیم بالا گفتم حالا عیب ندارد اگر ماجرای بچه را هم در همان جلسه اول نگذاشت روی میز. پرویز که دوباره به  معصومیت دردناک آقای حکمتی برگشته بود هم گفت به نظرش برای ذهن‌شان پیچیده‌گی اضافه تولید می‌کند که حالا دوتا مرد، کدام‌تان و  چه‌طور می‌خواهد بچه درست کند؛ کو حالا تا بچه!
الان دیدم دو کیلو در این هفته وزن کم کرده‌ و بی‌‌صبرانه منتظر 26 ماه می و شروع دهه‌ی متفاوتی در زندگی‌اش است. از این که به همراه مشاور بومی می‌رود روستاشان خوش‌حالم.

19







نگارش شده توسط گل‌ناز در 27 دسامبر 2013