در حال مشاهده | اعتمادی نیست بر کار جهان/ بلکه بر گردون گردان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان/ بلکه بر گردون گردان نیز هم

“مگی” داوطب انگلیسی 65 ساله‌مان است و این دومین سالی‌ست که از اوایل سپتامبر تا اول دسامبر را در هند سپری می‌‌کند و برای زنان زاغه‌ی 50هزارنفری “تادیوالا” کلاس نتظیم خانواده می‌گذارد. پرستار بازنشسته‌ است. صورت تپل و مهربان و موهای کوتاه طلایی دارد و عینک گرد کوچک ته استکانی می‌زند. رفتارش خیلی دوستانه و صمیمی است. وقت‌هایی که اشکالی در مسائل مربوط به کامپیوتر و اینترنت دارد اول بابت این‌که “دایناسور” است از ما عذرخواهی می‌کند و بعد بلند و از ته دل می‌خندد.

بار اول در جلسه‌ی گروه خودمان دیدم‌اش. خودش را دعوت کرده بود و در معارفه‌ گفت که می‌داند حوزه‌ی کار او با ما متفاوت است و تمرکز او بیش‌تر بر راه‌های مختلف جلوگیری از بارداری برنامه‌ریزی نشده‌است نه انتقال اچ‌آی‌وی، ولی دوست دارد با نسل جوان هم کار کند.
دفعه‌ی بعد، فردا‌ی‌ آن روز و در روز کاری بود. وقتی رسید من سرم به کار بود. بلند سلام کرد و صندلی‌اش را با کمی فاصله از من گذاشت و کوله‌ی لپ‌تاپ‌اش را گذاشت روش. بعد آمد نزدیک و با نصف باسن‌اش نشست روی میز، روبه‌روی من، و گفت: ببخشید من اسم تو رو متوجه نشدم. هربار که میام هند کمی طول می‌کشه به لهجه‌ی هندی‌‌ عادت کنم.
اسمم را برایش تکرار و بلافاصله هجی کردم و او هم دو سه بار تکرار کرد و شبیه‌ترین‌اش را گفتم آها همینه. و بعد ادامه دادم که من هندی نیستم. ایرانی‌ام. فوری گفت:اوه. آیم سو ساری! گفتم که نباشد و انقدری این‌جا مانده‌ام که لهجه‌‌ی هندی گرفته باشم. بعد شروع کرد از کار و بار و زندگی‌ام پرسیدن و از وضع زنان هند و مقایسه‌اش با وضعیت زنان ایران، و از بحث پایبندی شدید به سنت‌ در خانواده‌های هندو و خشونت خانگی متفاوتی که زنان هندی تجربه می‌کنند، رسیدیم به سرگذشت خود‌ش.
تعریف کرد که 30 سال با مردی هندی “پارتنر” بوده‌‌اند. خانواده‌ی مرد هیچ وقت با ازدواج آن‌ها موافقت نکردند و اوج سرکشی مرد در برابر خانواده‌اش این بوده که با مگی خارج از ازدواج زندگی کرده‌، هرچند که خانواده‌اش هرگز او را نپذیرفتند‌. طبیعی است که بچه هم بی‌بچه. 10 سال پیش مادر مرد هم می‌میرد ولی این دو که دیگر از هوس ازدواج افتاده بودند، برنامه ریختند بعد از بازنشستگی بیایند هند و این‌جا با هم در آرامش  باقی عمر را سر کنند. مرد دوسال پیش می‌میرد. سرطان. مگی افسرده می‌شود و آخر سر با منطق دردم از یار است و درمان نیز هم، درمان‌اش را در سرزمین بهارات می‌بیند. بازنشسته که می‌شود تنهایی، تصمیم می‌گیرد این‌طور برنامه‌ی عاشقانه‌ی قبلی را بازسازی کند. با کار داوطلبانه در هند. به این‌جای داستان‌اش که رسید من اشک توی چشم‌ام جمع شد. مدت‌هاست که ماجرا‌‌های رومانتیک و عاشقانه‌ی مردم اگر  به نظرم مهوع‌ نباشند، حس خاصی هم درم برنمی‌انگیزد از بس که اجناس بنجل‌‌شان را توی ویترین بیزینس رابطه گذاشتند جلوی چشم‌مان. این بار اما داستان مگی جدا از اصالت‌اش، مصادف شده بود با افسردگی چند روز مانده به پریود. صورت‌ام را گرفت توی دست‌های کپل و گرم‌اش و پرسید داری گریه می‌کنی؟ گفتم پی‌ام‌اس‌‌ ئه. از آن خنده‌های دایناسوری‌اش سر داد و من هم خندیدم.

دیروز همه‌ی روز داشت عکس ” خانواده‌ی خوش‌حال هندی” گوگل می‌کرد برای بروشورهای آموزشی نتظیم خانواده. فرزند کمتر خانواده‌ی خوش‌حال‌تر. خیلی هم وسواس داشت که عکس  یک خانواده‌ی مرفه خوش‌حال نباشد یا از خانواده‌ی کاست بالا. هرچند وقت یک‌بار عکسی را نشان ما می‌داد و نظر می‌خواست. دنبال عکس یک خانواده‌ی معمولی طبقه‌ی متوسط به پایین خوش‌حال می‌گشت و پیدا نمی‌کرد. آخرها‌ی ساعت کاری و جست و جوی‌اش رسید به عکسی از غزه. عکس کلاس درسی بود که جای بغل‌دستی بعضی از شاگردها سبد گلی گذاشته بودند و روی‌ کاغذی اسم کودک شهید…( الان خواستم خودم پیدای‌ش کنم نشد. ظرفیت جنازه‌ی بچه دیدن‌ام خیلی کم است)
صدایم کرد و گفت ببین چقدر دردناکه، غزه‌ست. و شروع کرد برای من توضیح دادن که چه شده. لازم نبود. برای ما نگاه اول معلوم است که کجاست و چه نوشته و چه شده.
مگی اشک آمده به چشم‌هایش. من اما نه دیگر افسردگی قبل از پریود دارم، و نه دست‌های کپل و گرم، و نه خنده‌های بلند دایناسوری از ته دل بلدم. می‌گویم: آره اون‌جا همیشه همینه. 65 ساله. و سرگرم جمع کردن وسایل‌ام می‌شوم و مگی هی نچ‌نچ  می‌کند.

 

1422463_424605544328450_1116903515_n

عکس را از این‌جا برداشتم

نگارش شده توسط گل‌ناز در 1 نوامبر 2013