در حال مشاهده | برای خانه‌ی نزدیک انقلاب که مرز میان کابوس و خاطره است

برای خانه‌ی نزدیک انقلاب که مرز میان کابوس و خاطره است

من خرداد هشتاد و هشت عاشق بودم. یا لااقل آن زمان خیال می‌کردم آن‌چیزی که دچارش هستم اسم‌ش عشق است. اردیبهشت‌اش  رفته بودم ایران و دوست  قدیمی‌ای را بعد از هشت‌سال پیدا کرده بودم که عاشق‌ش بشوم و برگردم. حالا دقیقن مطمئن نیستم که آیا واقعن عاشقیتی در کار بود یا این‌که فقط بعد از مدت‌ها کسی را پیدا کرده بودم که موزیک گوش‌دادن و اتوبان‌چرخیدن و آشپزی و فضانوردی و خلاصه همه چیز با  او خیلی  بیش‌تر از بقیه خوش می‌گذشت. یا شاید هم فقط به این خاطر که هوای تهران در اردیبهشت‌ ماه گرده‌ی گل و هورمون فراوان دارد. به‌هر حال هرچه بود انقدر حس قوی‌ای بود که توانسته بود مرا به‌خاطر کسی به صرافت برگشتن و ماندن بی‌اندازد.

زیاد شریک شور انتخاباتی مردم نبودم. پیگیر اوضاع بودم اما بییشتر درگیر شور شخصی خودم بودم آن روزها. فکر کنم اگر هم می‌خواستم رای بدهم وسع ماتحت‌م به چهار ساعت تا کنسولگری راندن و دوباره برگشتن نمی‌رسید. خبر‌ها و عکس‌های ایران همه  خوش و امیدوارکننده بودند و من هم دل‌خوش و امیدوار بودم که هرکدام از آن‌ دو انتخاب شود اوضاع کمی بهتر. بعد کودتا شد و دوستانم تبدیل به مشترکان مورد نظر غیرقابل دسترس شدند و کشته شدند و به زندان افتادند و از ایران رفتند و دوست قدیمی بعد از هشت سال یافت شده‌ام هم و ما دیگر هم‌دیگر را ندیدیم.

خانه‌ اما سخت و محکم سرجای‌ش ماند تا نشان از زمانی باشد که ما هنوز سهم کودتای‌مان را نگرفته‌بودیم و انقدر خون توی خیابان ندیده بودیم و همه چیز تا این‌حد هنوز ترسناک نشده بود، تا هربار که از سرکوچه‌اش رد می‌شوم یادم بیاندازد روزگاری هنوز جایی بر روی زمین وجود داشت نزدیک انقلاب  و آدمی در آن زندگی می‌کرد که انقدر همه چیز با او بیش‌تر خوش می‌گذشت که حتا می‌شد به‌خاطرش برگشت و ماند.

عکس هم لابد تزئینی است

نگارش شده توسط گل‌ناز در 13 ژوئن 2012