در حال مشاهده | در زندگی زخم‌هایی است که هرچقدر بلیسی خوب نمی‌شوند

در زندگی زخم‌هایی است که هرچقدر بلیسی خوب نمی‌شوند

امروز یکی از روزهای آخر عید  سال نود و یک است. نمی‌دانم چه روزی است دقیقن. این‌جایی که من هستم هوا 40 درجه بالای صفر است و هیچ حال و هوای بهاری ندارد. خودت بهتر می‌دانی آب و هوای این‌جا را. قبلن هم گفته بودم خیلی وقت‌ها وقتی توی خیابان‌های بمبئی راه می‌روم تو را تخیل می‌کنم. یا وقتی توی کافه‌های خیلی قدیمی‌اش می‌نشینم. فکر می‌کنم تو هم باید پشت یکی از میزهای کافه‌ی 100‌ساله‌‌ی پارسی‌ها نشسته و گلویی تر کرده باشی. شاید  پدربزرگ  صاحب‌کافه‌ی فعلی بعد از دیدن تو تقویم هدیه دادن به مشتریان ایرانی را کرد مرام کافه‌اش. تو را تخیل می‌کنم و بمبئی آن موقع را. این‌جا خوش‌حال بودی، مگر نه؟ اصلن یکی از دلایل جادو بودن هند همیشه برایم همین بود. این‌که تو این‌جا حال‌ت خوب بود.

حال من هم در مجموع این‌جا خوب است. حدس می‌زنم بهتر از هرجای دیگر اگر بودم. دردم از همان زخم‌هایی است که با خودم آورده‌ام و با خودم می‌برم هرجای دیگر. من اگر جای شاعر بودم می‌گفتم ای‌کاش آدمی زخم‌های‌ش را می‌شد با خود نبرد هرکجا که نخواست. زخم‌های من هم هرازچند گاهی سرشان باز می‌شود. همه‌چیز مثل همیشه است. خوراکی‌ها همان مزه که همیشه می‌دهند، آدم‌ها ‌همان‌طور که همیشه حرف می‌زنند و زمین همان‌طور که همیشه می‌چرخد. من اما هی از توی خودم دردم می‌آید. معمولن در این دوران دوستانی را هم از دست می‌دهم. انقدر که سرم گرم لیسیدن زخم است. ترک می‌شوم. در عشق و رابطه شکست می‌خورم. تنها‌تر می‌شم  و یک‌جایی سرم را بالا می‌آورم می‌بینم ساعت‌هاست که پنکه دارد بالای سرم می‌چرخدد و من خیره‌ام.

هنوز بابت این که مرا با خود به هندوستان نیاوردی ازت دل‌خورم. گفتی توی راه تلف می‌شوم. گفتی این‌جا وضع‌ت بهتر است و دمبه به راه‌است. تو هند همه گرسنه و گیاه‌خوارند. همه‌اش بهانه بود. من را اگر با خودت آورده بودی این‌همه سال سرگردانی نمی‌کشیدم. همین‌جا هی می‌مردم و هی به دنیا می‌آمدم. انقدر هم زخم نمی‌شدم.

امروز یکی از روزهای آخر عید سال نود و یک است. من سرگرم لیسیدن یکی از زخم‌های قدیمی‌ام هستم. ترک شده‌ام و مثل باقی دوره‌های این‌چنینی‌ام تو را تخیل‌ می‌کنم. تو را که قدم می‌زنی توی خیابان‌های این شهر. توی پارک قدیمی کنار مجسمه‌ی بودای دست‌شکسته‌ی فضله‌ی کلاغ بر سر. این‌جا هم همان کت‌شلوارهای جدی را می‌پوشیدی یا لباس‌ها خنک هندی‌ها را؟ کدام غذا‌ی‌شان را بیشتر دوست داشتی؟ تو هم رنگ به سر و صورت‌ کسی پاشیدی در جشن شروع بهار؟ از ته دل می‌خندیدی این‌جا مگر نه؟ آخ، کاش مرا با خودت آورده بودی. یا لااقل کاش ایده‌ی ماشین زمان عملی بود.

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست / هم‌چنان‌ش در میان جان شیرین منزل‌ است

گربه‌ی عزیزت که این‌بار آدم شده است

پ.ن. شعر آخر از سعدی است. ماشین زمان هم هیچ‌وقت ساخته نمی‌شود چون در این صورت دور و برمان پر از آدم‌هایی بود که از آینده آمده بودند و سرمان را حسابی گرم می‌کردند و دنیا انقدر ملال‌انگیز نبود

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 مارس 2012