در حال مشاهده | بنارس‌

بنارس‌

و بر زمین شهر پیری‌ست، می‌گویند پنج‌هزار ساله، و هنوز زنده، با کوچه‌های تاریک و خیلی باریک و پله‌های تمام نشدنی که در رودی مقدس ناپدید می‌شوند. هوای‌ش  بوی عود و حشیش و چوب سوخته و گوشت‌ سوخته  می‌دهد. هوای‌ش همیشه غبار خاکستر دارد. مردم‌ش همیشه دارند دعا می‌کنند، خورشید را و رود مقدس را و خدایانی را که شهر را ساخته‌اند. اوراد و ذکر نام خدایان با صدای طبلا می‌آمیزد. از هر سوراخی صدای موسیقی به گوش می‌رسد. مکتب‌خانه‌های موسیقی هرشب اجرای زنده‌ دارند.

مردم‌ش مرگ را با همه‌ی جلال و جبروت‌ش به سخره گرفته‌اند. در این شهر مرده‌ها از زندگی‌ زنده‌ها خارج نمی‌شوند. مرگ تصویر تکرارشونده‌ی هر روزه‌ی زندگی است. مرده‌هایی که می‌سوزند، مرده‌هایی که به سنگ بسته و در رود مقدس رها می‌شوند. بچه‌ها به مدرسه می‌روند و لگن‌ها و دنده‌ها توی آتش نمایان می‌شوند. دست‌فروش‌ها بساط‌شان را کنار رود پهن می‌کنند و مرده‌ها ته‌نشین می‌شوند. بچه‌ها کنار رود بادبادک‌ها را بالا می‌فرستند و مردگان نیم‌سوز به روی آب می‌آیند.

غروب که می‌شود مردم شهر روی پله‌های در ته رود ناپدید شونده می‌نشینند و آیین پرستش رود را به جا می‌آورند. هزاران سال. به همین شکل. برهمن‌ها عود و آتشدان را در هوا می‌رقصانند و زنگ‌ها و سازهای بادی صدفی همه با هم به صدا در می‌آیند. شمع‌های کوچک توی برگ موز روی رود رها می‌شوند و می‌روند و می‌روند. هزاران سال. هر روز. درست به همین شکل.

شهر پیر مرا گرفته‌است. از وقتی برگشته‌ام شب‌ها خواب‌اش را می‌بینم. روزها دنبال‌ نشانه‌هایش می‌گردم توی شهر خودم.  توی ذهن خودم. انگار همه‌ی راه‌ها و برنامه‌ها جوری باید باشند که دوباره به‌ش برگردم. شب آخر وقتی شمع‌ام را به رود می‌دادم قول دادم که برگردم. گاهی خواب می‌بینم از در خانه‌ام که بیرون بیایم پله‌ها را که پایین بروم به رود مقدس و گله‌های شمع‌های روان‌ش می‌رسم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 11 مارس 2012