در حال مشاهده | قاچاقچی

قاچاقچی

در روزگار باستان مردم برای حیواناتی که ناگزیر از کشتن‌شان بودند سوگواری می‌کردند، جسدشان را کفن می‌کردند و با دعا و یا حداقل با نوعی مراسم، روانه‌شان می‌کردند، چون دل‌شان می‌خواست روح متوفی قرین آرامش باشد.

کفن و دفن شایسته، هم‌چنان که زندگی شایسته، نیازمند حداقل شفقت انسانی است. آنتیگون زندگی‌اش را وقف کرد، اما برادرش را با عزت و احترام به خاک سپرد. قرن‌ها گذشته و سرنوشت او هنوز متاثرمان می‌کند، با این‌همه ممکن است ما نیز از فداکاری اش به شگفت آییم. دیگر این را درک نمی‌کنیم که آنتیگون نه به‌خاطر کفن و دفنی شایسته، که در راه شان و منزلت انسان مرد. ماهایی که آن‌هنگام که بدن‌ها‌ی برادران و پسرعموهای بی‌شمارمان را شکنجه دادند، کتک زدند، به ضرب گلوله یا با گاز کشتند، و عین آشغال در گودال‌های دسته جمعی ریختندشان حی و حاضر بوده‌ایم، چه‌طور می‌توانیم آن را درک کنیم؟ ماهایی که پاشیده شدن استخوان‌ها و خاکستر دیگران را روی زمین‌های زراعتی و انداختن‌شان در رودخانه‌ها را در سکوت نظاره کرده‌ایم؟ ماهایی که تظاهر کرده‌ایم که صدای فریاد کمک‌خواهی‌شان به گوش‌مان نمی‌رسد؟

برگزار کردن یک تشییع جنازه‌ی محترمانه‌ و گوری مشخص علاقه‌مان به حفظ هویت یک انسان را می‌رساند. سنگی را کار می‌گذاریم و روی‌ش یک اسم و چندتا عدد حک می‌کنیم، اما درواقع داریم سعی می‌کنیم که شکل یک زندگی سابق، و سرگذشتی مجرد و تکرار نشدنی را حفظ می‌کنیم.

هنگامی که شفقت و فرمان طی شدن عمر با عزت، نیست و نابود شده، جایی که در آن آگاهی از گذشته از بین رفته، هیچ‌ داستانی وجود‌ ندارد، فقط فریاد‌های وحشت وجود دارد.

کارگل، ایوان کلیما، نشر آگه

نگارش شده توسط گل‌ناز در 2 ژانویه 2012