در حال مشاهده | داستان سرنوشت واقعی آقای موشیرومی‌شونه پس از جدایی از اهالی شهر موش‌ها

داستان سرنوشت واقعی آقای موشیرومی‌شونه پس از جدایی از اهالی شهر موش‌ها

روز من بود دیگر. از شب قبل‌ش هی به خودم گفته بودم که فردا روز من است. گیرم اوضاع زندگی ام کمی خرتوخر است این چند روزه. دلیل نمی‌شود که کیف‌ش را نبرم. از وقتی که از آن  دوره‌ی اعتکاف برگشته‌ام خوابم کم‌تر شده‌است. 5 ساعت برایم کافی است و هر روز هم ساعت 6 صبح بیدارم و نمی‌دانید 6 صبح بیدار شدن در سرزمینی که کارمندان تازه از ساعت ده و نیم و یازده یواش یواش می‌نشینند پشت میز کارشان چقدر مضحک و بیهوده است. از آن مسخره‌تر این که روز خودت هم ساعت 6 بیدار شوی بدون هیچ اجباری. آخر 6 صبح آدم چه کیفی می‌تواند برای خود‌ش دست و پا کند؟

از سال‌های قبل  نمی‌دانم چرا خیال می‌کردم 29 سالگی من بهترین سال عمرم خواهد بود. خیال می‌کردم لابد تا آن موقع تکلیف‌م با خودم و زندگی‌ام معلوم شده‌است. یک جایی گوشه‌ی دنیا آرام گرفته‌ام. جایی دارم که خیالم راحت است حالا حالا‌ها ماندنی‌ ام ( نه مثل این‌جا که از اول‌ش می‌دانستم موقتی‌ ام و جای ماندنم نیست) لابد تا آن موقع عاقل شده‌ام. اندازه‌ی همه‌ی زن‌های 29 ساله به کمال و پختگی رسیده‌ام. دیگر هرچه این شاخه به آن شاخه است را پریده‌ام و بالاخره می‌دانم از این زندگی‌ای که کلی اش رفته  چه می‌خواهم و قرار است بقیه‌اش را چه کنم.

صبح روز شروع سن موعودم هم مثل هر روز دیگر ساعت 6 صبح بغل 5 تا گربه‌ی میان‌سال از خواب بیدار شدم اما چشم‌هایم را باز نکردم و گفتم بیدار توی تخت می‌مانم و مقاومت می‌کنم. شکم گربه‌ها روز من را به رسمیت نمی‌شناسد و مجبور شدم طرف‌های 8 با ونگ و وونگِ درخواست غذا روزم را شروع کنم که  بیشتر‌ش هم به رفت و آمد از اتاق‌ ِفضا کافکاییِ رییس دپارتمان به اتاقِ فضا کافکاییِ امور خارجی‌های اداره پلیس و از این مدرک کپی بگیر و از آن کارمند امضا بگیر گذشت.

تو جشن کوچک آخر شب به لطف الکل برای اولین بار برای “ف” اعتراف کردم که خسته‌ام. جدن کم آورده‌ام. تصویر قدیمی‌ای که از 29 سالگی‌ام داشتم با همه‌ی کسالت‌باری‌اش وسوسه ام می‌کند و معنی ندارد آدم تا این سن انقدر زندگی‌اش رو هوا و خودش هم گیج و هپروتی و سرگردان باشد. حالا هم  می‌نویسم که چقدر به تو حسودی می‌کنم که درست در همین سن انقدر پاهای‌ت روی زمین بود و خیال‌ت انقدر راحت که بتوانی سر موضع‌ت بایستی به جای سر جان‌ت. از امسال شروع می‌کنم به از تو بزرگ‌تر شدن و یک هزارم تو از چیزی مطمئن نیستم و هرچه هم که می‌گذرد وضع‌م بدتر می‌شود و می‌دانم اگر انقدر زندگی کنم که تو بشوی هم‌سن مثلن دختری که قرار است داشته‌باشم، من امکان دارد هم‌چنان همین آدم  گیج و ویجِ تکلیف نامعلوم در تمامی عرصه‌های زندگی، باقی مانده باشم. می‌ترسم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 سپتامبر 2011