در حال مشاهده | حالا ببینا، نمی‌ذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم

حالا ببینا، نمی‌ذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم

با جسیکا نشسته‌ بودیم گوشه‌ی خیابان و رولت‌های سبزی‌جات‌مان را گاز می‌زدیم که با وجود اسم گول‌زنک‌اش چیزی است که هر دکه و گاری گوشه خیابانی که سینی چدنی داشته باشد می‌تواند بفروشد و قیمت‌ش بسته به محله‌ای که فروشنده دکه‌اش را علم کرده یا گاری‌اش را پارک کرده، بین 250 تومن تا 1500 تومن ما در نوسان است. خودش هم، انگار هویج و کلم و پیاز و… را خرد کنی و کمی در سس فلفل بخوابانی و بگذاری لای چیزی مثل نان لواش و لاغر لوله کنی. منتها قبل‌ش نان لواش را روی همان سینی چدنی چرب و چیلی کمی سرخ می‌کنند و این باعث می‌شود کاغذ  دورش که  از آن‌ کاغذ‌هایی است که ساندویچ‌ کالباس‌های مدرسه‌های دهه‌ی 60 را توی‌ش می‌پیچیدند، خوب بچسبد و موقع خوردن برود تو دهن آدم.

نشسته‌ بودیم و رولت‌های سبزی‌جات‌مان را گاز می‌زدیم و سعی می‌کردیم کاغذ دورش را نخوریم و به فاصله‌ی 5 متری‌مان دو تا سگ لاغر و گر و زخمی داشتند عشق‌بازی می‌کردند. (خواستم بگویم جفت‌گیری ولی دلم برای تلاش تاسف‌انگیز‌شان سوخت. به نظرم فقط عشق به دیگری می‌تواند یک موجود انقدر مریض و بی‌خانمان و گرسنه‌ را وادار به چنین زحمتی کند) جسیکا لقمه‌ی بزرگی را قورت داد و گفت: آآآ هاو کیوت. من  هیچ چیز کیوتی در منظره‌ی روبه‌رویم نمی‌دیدم. دستمال‌ش را از توی جیب‌ش در ‌آورد و دانه‌های قرمز فلفل را از گوشه‌ی لب‌ش پاک کرد و تعریف کرد: خیلی کوچک بودم. پدر بزرگ‌ مرا می‌برد‌ مدرسه.  یک صبحی تو راه مدرسه برای اولین بار دوتا سگ خیابانی را دیدم مشغول جفت‌گیری. از پدر بزرگ‌م پرسیدم این‌ها چی‌کار دارند می‌کنند؟ جواب داد: این‌ دوتا حتمن خیلی با هم دوست‌ اند. آن که جلو است از راه رفتن خسته شده‌است و پشت سری دارد هل‌ش می‌دهد و کمک‌ش می‌کند که به راه رفتن ادامه دهد. بعد هم تا دم در مدرسه درباره‌ی فضیلت کمک به دوستان در وقت نیازمندی و رفاقت و مهربانی حرف زد که به خیال‌ش آن تصویر بی‌شرمانه را از خاطره‌ام پاک کند. اما عاقبت چنین شد که این استیل تو ذهن من ترجمه شد به مهربانی و کمک به دوستی که خسته‌ست. زیبا‌ترین شکل چسبیدن دوتا موجود به هم. می‌دانم عجیب است اما دست خودم نیست… و خندید و گازی زد و باز گفت: آآآآ هاو سوییت.

وقتی شروع کردم از رولت سبزی‌جات و عشق‌بازی سگ‌های مفلوک خیابانی، می‌خواستم آخرش به این‌جا برسم که چقدر خوب است انقدر خوش‌شانس بوده‌ام که همیشه آدم‌هایی بوده‌اند توی زندگی‌ام که دلم به رفاقت‌شان گرم بود و می‌دانستم اگر خسته و وامانده‌ شدم هل‌م می‌دهند و می‌کشندم. می‌خواستم بعدش هم از تو بگویم که خیال‌بافی‌های پاییز پیش رو را برایم رنگی و جادویی کرده‌ای و هربار که به‌ت فکر می‌کنم کنار خرمالو و نرگس و لیمو‌شیرین، دلم آب می‌شود. انقدر که هر وقت که خواسته‌ام هستی. با همه‌ی وجودت پشتم‌ ایستاده‌ای. اما الان فکر می‌کنم شاید خاطره‌ی اشتباهی را برای بیان احساساتم انتخاب کرده‌ام. عیبی ندارد. می‌دانم تو لااقل می‌فهمی چه می‌گویم. همین برای‌م بس.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 9 سپتامبر 2011