در حال مشاهده | Mind Breaths

Mind Breaths

ارباب من خرس

این آخرین نامه‌ای‌ست که از این‌جا، صومعه‌ی کهنه و نم‌کشیده‌ی وسط جنگل، برای‌ت می‌نویسم. فردا بعد از صبحانه آزاد می‌شوم و بر می‌گردم سر خانه و زندگی‌ام. امروز طرف‌های ظهر روزه‌ی سکوت‌ به پایان رسید. آدم‌های صورت سنگی نقاب‌های‌شان را برداشتند و توی چشم‌هایم خندیدند و زندگی درخشان شد.

حال‌م خوب است. آرام ام. جوری که هیچ‌وقت تا به حال نبوده‌ام. این‌که قرار است یک سری خاطرات و حوادث و آدم‌های زندگی‌ام  را این‌جا برای همیشه جا بگذارم و بروم به‌م احساس سبکی می‌دهد. نمی‌دانم این حال چقدر قرار است با من بماند. اصلن نمی‌دانم چقدر تعالیم ” فردی”  این‌جا روی‌م اثر گذاشته‌است. این‌جور که متوجه شدم این دوره‌ی عذاب قرار است از من آدمی بسازد که هیچ چیز را نه خیلی بخواهد و نه خیلی نخواهد. واکنش‌های احساساتی‌اش به صفر برسد.  نه عاشق و خراب کسی شود ( همان شکلی که معمولن  تا حالا شده‌ام و همه می‌شوند)  نه از کسی متنفر. یک جور بی‌نیازی نسبت به هر چیزی و یا هر کسی، تا به آزادی واقعی و شادی واقعی و لذت واقعی و عشق واقعی و صلح با خودم برسم.  ولی من از امروز صبح  دایم دارم به کافه‌ی” لیتل ایتالی” فکر می‌کنم و با این‌که فضا‌ی‌ش یک‌جور حال به‌هم‌زنی فقط به درد جفت‌های خیلی سانتی‌مانتال می‌خود و آدم تنها را معذب می‌کند، می‌خواهم فردا بعد از این‌جا با همین ظاهرم، با همین شلوار پنجابی فیل‌ و طاووس نشان و شال پهن و بلند چهاربار دور شانه‌ها پیچیده‌ و ابرو‌هایی که  احتمالن تا روی پلک‌‌ها درآمده‌، بنشینم پشت میزی که شمع‌ قرمز قلبی‌اش می‌سوزد و رز‌ قرمزش تازه‌ است و یک”چاکلت‌لاوا”ی  بزرگ سفارش ‌بدهم که کیک شکلاتی دورش خوب پوک باشد و شکلات آب شده‌ی وسط‌ش خوب داغ باشد و وقتی پیش‌خدمت پرسید روی‌ش بستنی وانیلی یا خامه اول بگویم بستی وانیلی و بعد که دارد دور می‌شود بگویم: هردو هردو. آخ و بعد قاشق قاشق این ترکیب سرد و گرم و شل  و سفت را‌بگذارم دهن‌م… و این تخیلات برایم لبخند “اوج لذتانه‌ای” به همراه دارد و استاد و راهبان در این لبخند من نور روحانیت می‌بینند و فکر می‌کنند همه‌ی کارماهایی که از زندگی‌های گذشته‌ ( مثلن وقتی که گربه‌ی صادق هدایت بودم)  با خودم آورده‌ام  پاک شده که انقدر حالم خوب است.  البته گمان می‌کنم اگر تخیلات جنسی‌ام بعد از این‌همه ریاضتی که این‌جا کشیدم کار می‌کرد قاعدتن نباید یک چاکلت‌لاوای بی‌قابلیت به این روزم می‌انداخت. این را از من بپذیر ارباب، بودیسم تبتی اگر به هیچ‌کاری هم نیاید، در کنترل موالید معجزه می‌کند. چینی‌ها سخت در اشتباه‌‌ اند که این‌طور سرکوب‌شان می‌کنند.

آنیتا دوباره برق برقی‌ شده‌است. صدای خنده‌ها‌ی‌ش پرنده‌های این‌جا را می‌پراند. الان که دارم این‌ها برای‌ت می‌نویسم همه دور‌ش نشسته‌اند و دارند برای بچه‌ی نیامده‌اش اسم انتخاب می‌کنند. من یک دقیقه آمدم تا با سه تا از درختان محبوب‌م خداحافظی کنم و چند‌تا از یادگاری‌های زندگی‌ام را پای‌شان چال کنم. شاید بعدن فرصت نشود.

اگر درست در خاطرم مانده باشد، جایی در “به سوی دمشق” استریندبرگ، گفته می‌شود: “خوشبختی وجود ندارد، امیدوارم تاب تحمل سرنوشت‌ات را داشته باشی…” فقط  آرزو کن من هم تاب تحمل سرنوشت‌ام‌‌ ـکه این‌طور که بو‌ی‌ش می‌آید چندان شسته رفته هم نیست‌ـ را داشته باشم. هرچه که می‌خواهد باشد. هرچه که قرار است باشد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 26 آگوست 2011