در حال مشاهده | A naked lunch is natural to us; we eat reality sandwiches*

A naked lunch is natural to us; we eat reality sandwiches*

ارباب من خرس

امروز روز 5ام  من است و هم‌چنان با نوشتن به تو توی کله‌ام سعی دارم خودم را عاقل نگه‌دارم.  این‌جا یک زن خارجی دیگر هم به جز من ساکن است. ( و سه‌تا مرد روس. ما زیاد مردها را نمی‌بینیم ) زن دیگر البته زیاد هم خارجی نیست. دورگه‌ی مادر هندی-بودیست و پدر امریکایی-کاتولیک است متولد کلکته.  2ساله که می‌شود پدرش دست و او و برادرش را می‌گیرد و می‌برد نیویورک بزرگ‌شان می‌کند بی‌مادر. 18 ساله که می‌شود مادرش می‌میرد و او هیچ وقت نمی‌بیندش…حالا خارج از ازدواج باردار است و می‌خواهد بچه‌ را نگه دارد چون فکر می‌کند شاید آخرین شانس‌ش باشد در 37 سالگی و راه‌ افتاده‌است تو هند دنبال ریشه‌های‌ مادری‌اش که به بچه‌ بگوید ما از کجا آمده‌ایم. همه‌ی این‌ها را بیرون وقتی منتظر نوبت‌مان بودیم برایم گفت. من‌ هم گفتم از کجا آمده‌ام و این‌جا چه می‌کنم. پرسید هند را دوست دارم؟ گفتم خیلی زیاد و خیلی هم ازش خسته‌ام… و کد ثبت‌ش را خواندند. دم در ازش خواستند صلیب‌اش را در بیاورد. برگشت طرف من‌: فکر کنم ما دیگه نتونیم با هم حرف بزنیم…اسم من آنیتا ست.

آنیتا روز‌های اول و دوم خیلی خوش‌ و خرم بود. چشم‌های‌ش خیس و براق بود همیشه. لب‌های‌ش هم خیس‌ و براق بود همیشه. جوراب‌‌هایش را با شالی که به شکل راهبان دور خود می‌پیچید مچ می‌کرد. وقت‌های استراحت می‌نشست گوشه‌ای خندان، به خودش انواع کرم و لوسیون می‌مالید. به پاشنه‌ی پاهای‌ش، به دست‌ و صورت‌ش، به شکم‌ش. هربار که یواشکی توی صورت‌م می‌خندید یک‌ عالم براقیت از چشم‌ها و دهان‌ش می‌پاشید و من را هم زورکی می‌خنداند. تا روز سوم که چشم‌ها و لب‌های‌ش شروع کردند به مات شدن. خیس و مات. خنده‌هایش‌ هم بی‌رمق شده‌اند دیگر. گمان‌م ریشه‌های‌ش دارند به بد‌جا‌یی‌ش فرو می‌روند. هرچند همان صورت رو به دفرمگی رونده‌اش هم غنیمتی‌ است میان این صورت سنگی‌ها.

من اگر بچه‌ای روزی پیدا کنم برای خودم، به‌ش می‌گویم فقط  گیاهانند که ریشه دارند. ما آدمیزاد‌ها ریشه نداریم که بتوانیم تکان بخوریم. جایی توی خاکی گیر نکنیم. اگر خیلی اصرار کرد سرزمینی یوتوپیایی را برای‌ش توصیف می‌کنم که چندین سال قبل در اثر اصابت شهاب‌سنگی جای‌ش گود شد و دوباره سبز شد. و او تنها بازمانده‌ی آن سرزمین‌ است و لازم نیست بی‌خود راه بی‌افتد دنبال ریشه و این داستان‌ها. تاکید هم می‌کنم که این راز بازماندگان است و به کسی نگوید. حالا شاید بچه‌ام دیوانه‌ای حسرت به دل بار بیاید اما بهتر از این‌ است که در 37 سالگی این‌طور برق‌ش یک‌جا بپرد.

باران که گاهی قطع می‌شود همه‌ی حیوانات این‌جا می‌ریزند از سوراخ‌های‌شان بیرون. دیروز نشسته بودم پای درخت پیری به تماشای سنجاب خوش‌حالی که هی از درخت می‌رفت بالا و می‌آمد پایین و چیز‌هایی از روی پوست درخت می‌کند و می‌خورد. سنجاب‌های هند خیلی ریز هستند. اندازه‌ی یک وجب من. خاکی رنگ هستند با دوتا رد سیاه روی پشت‌شان. خیلی هم ترسو. این‌یکی اما هربار نزدیک‌تر می‌شد و از درخت‌ش فاصله می‌گرفت. بعد ایستاد رو به رویم شروع کرد با پا گوش‌ش را خاراندن. همان شکلی که گربه‌ها. دلم را برده بود. به پلک زدنی نکشید که جغدی جلو چشم‌م زدش. بله ارباب، واقعیت این‌ است که جغد‌ها فقط توی کارتون‌ می‌توانند جلوی شکم‌شان را بگیرند. در زندگی واقعی دل روده‌ سنجاب را با نوک تیز می‌کشند بیرون و می‌چپانند توی حلق بچه‌های‌شان.  جلوی چشم‌هایم دوستم شد غذا و من کاری ازم برنیامد. مثل باقی رفقایم‌ که هر کدام گوشه‌ای از دنیا خورده‌ شدند این سال‌ها و من دست‌هایم در هوا  آویزان ماند و ایستادم و فقط تماشا کردم. اشک ریختم ولی فقط تماشا کردم.

یادم باشد به بچه‌‌ی احتمالی‌ام بگویم در سرزمین ما حیوانات هم‌دیگر را پاره نمی‌کردند. آدم‌ها هم. اصلن هیچ‌ انسان و حیوانی به هیچ‌ شکلی خورده نمی‌شد و همه تا جایی که جا داشت عمر می‌کردند و وقت‌ش که ‌می شد بی‌درد و با آرامش می‌خوابیدند. واقعیت ندارد؟ خب درد هم.

* Allen Ginsberg

نگارش شده توسط گل‌ناز در 23 آگوست 2011