در حال مشاهده | *Follow your inner moonlight; don’t hide the madness

*Follow your inner moonlight; don’t hide the madness

ارباب من خرس

این نامه‌ را از حیاط  صومعه‌ای بودایی وسط جنگلی در جنوب غرب هندوستان برای‌ت می‌نویسم. خرداد 86 که از هم خداحافظی کردیم هیچ حتا خواب‌ش را می‌دیدی که با آن چرخیدن‌ها و تاب خوردن‌های مدام آخرش سر از این‌جا دربیاورم؟ امروز روز سومی است که ساکن شده‌ام و سعی می‌کنم با به تو نوشتن مشاعرم را حفظ کنم چون تو تنها کسی هستی که برای مکاتبه با او نیازی به ابزار نوشتن نیست. در تمام این فضای قدیمی و نم‌کشیده، تنها ابزار نوشتن، خودکار زنجیر شده به دیوار غذا‌خوری است و کاغذ‌های کوچک و تنها کسانی که توسط آن با ما مکاتبه می‌کنند موجودات نامرئی‌ای هستند که روزی یک‌بار می‌روند شهر و مایحتاج روزانه را می‌خرند. روز اول روی کاغذ کوچک نوشتم: اتاق 12 ب. دمپایی. فردای‌ش روی سکوی غذاخوری خرید‌های هرکس را گذاشته بودند کنار کاغذ‌ش. پودر لباس‌شویی برای اتاق 4 آ. نواربهداشتی برای اتاق 10 ب… کاغذم را پیدا کردم بدون چیزی کنارش. یک نفر با خطی خیلی ریز نوشته بود: سایز؟ نوشتم 36 و فردا‌ی‌ش یک جفت دمپایی بی‌ریخت غم‌انگیز که 2 سایز هم برایم بزرگ بود روی سکو منتظرم بود. کنار قرص نعنای اتاق 2 آ. این‌طور است که من دیگر از امروز شروع کردم به شنیدن موزیک‌های مورد علاقه‌ام توی کله‌ام و تماشای تکه‌های مورد علاقه‌ام از فیلم‌ها توی کله‌ام و نوشتن به تو، باز هم توی کله‌ام.

امروز روز سومی است که من این‌جا هستم. شب قرار است استاد درباره‌ی زجر بشریت سخنرانی کند. زجر من این‌جا تقریبن 24 ساعت بعد از سکونت‌م آغاز شد با اولین رجعت به گذشته. انتظار نداشتم انقدر زود بشکنم. فکر می‌کردم لااقل تا 72 ساعت خود را ساکت نگه می‌دارم. اما روز دوشنبه طرف‌های غروب بارانی، میان مشتی کله‌تراشیده وسط سالن بزرگ با آن سقف خیلی خیلی بلند اولین رجعت‌م به گذشته آغاز شد و 10 ساله شدم در اتاق‌ تاریکی در زیرزمینی و دستی سنگین روی دهان‌م و دستی سنگین‌تر روی گردن‌م و پچ‌پچی که: صدات در بیاد خفه‌ت می‌کنم… و من که نفس‌م  به زحمت بالا می‌آمد پلک‌هایم را فشار دادم و صدایی که 18 سال بود نشنیده‌ بودم‌ واضح توی سرم چرخید و تا سقف خیلی خیلی بلند سالن رفت.

گریه‌کنان از جایم بلند شدم و دویدم بیرون و باز دویدم. توی محوطه‌ی پشت سالن نشستم روی نیمکت. کمی بعد راهبکی از دور پیدا‌ی‌ش شد و زنگوله‌‌ی برنجی اش را تند تند تکان داد. که یعنی چی شد؟ این‌جا زنگوله‌ی برنجی تنها راه‌ ارتباط  راهبه‌ها با ماست. زنگوله‌ی برنجی یعنی بیدار شید صب شده. زنگوله‌ی برنجی یعنی هوی عمو تو بوته‌ها نرو مار داره. زنگوله‌ی برنجی یعنی وقت ناهاره… راهبک به 2 متری‌ام که رسید دیگر زنگ نزد و با اخم گفت: مگه نمی‌دونی اجازه نداری از جات بلند شی؟ گفتم: ترسیدم مزاحم بقیه بشم. گفت: همه‌ی این‌ها هم مثل تو شده‌اند بار اول. خود من تا سومین ماه‌م هنوز گریه‌ام می‌گرفت گاهی. بیا بشین و با چیزی که اذیتت کرده مواجه شو. مشاهده‌ش کن. با جزئیات کامل. لازمه خوب ببینی‌ش. ازش فرار نکن. پرسیدم: بقیه ناراحت نمی‌شن؟ گفت: اونا اصلن متوجه تو نیستند.

راست می‌گفت. این‌جا کسی متوجه کسی نیست. من دیگر با خیال راحت بلند بلند گریه می‌کنم و فین‌های محکم می‌کنم و کسی هم خم به ابروی‌ش نمی‌آورد. از امروز هم شروع کرده‌ام با سنجاب‌ها و طوطی‌ها و کلاغ‌ها و درخت‌ها حرف زدن. بلند بلند. البته وقتی کسی نزدیک می‌شود ناخودآگاه صدایم را پایین می‌آورم که مزاحم سکوت‌شان نشوم. این‌جا هر پرنده‌ای که فکر‌ش را بکنی پیدا می‌شود. طوطی، مرغ مینا، فنچ، جغد، خفاش و پرندگان عجیبی که اسم‌شان را نمی‌دانم. فقط گنجشک و یاکریم  نداریم. دیروز گربه‌‌ای هم دیدم که گمان‌م توهمم بود. گربه این‌جا چه می‌کند؟ از بس که دلم برای گربکانم  تنگ شده‌است.

خیال می‌کنی از این‌جا جان سالم به در می‌برم؟ نکند حالم همین‌طوری بماند. از دور صدای زنگوله می‌آید. خیلی وقت‌ها صدای زنگ موبایلم را می‌شنوم و دنبال‌ش می‌گردم. بعد یادم می‌آید: گوشی‌ت که دست ایناس خنگول. باید بروم توی سلول‌م بنشینم. از وقتی که آمده‌ام آسمان گرفته‌است و یک‌بند می‌بارد. تو که یادت نرفته آسمان گرفته با من چه می‌کند؟

* Allen Ginsberg

نگارش شده توسط گل‌ناز در 21 آگوست 2011