در حال مشاهده | صفحه اصلی سایت

چرا مرگ حیوان خانگی انقدر دردناک است*

انسان تا زمانی که به یک حیوان دل نبسته، بخشی از روحش خفته مانده‌است
آناتول فرانس

بزرگ‌ترین هراس هرکسی که حیوان خانگی دارد، از دست دادنِ همدم جانان‌اش است. کسانی که چنین فقدانی را تجربه کرده‌اند معمولا داستانی تلخ و غم انگیز درباره‌ی مرگِ سگ یا گربه‌ای بی‌نهایت عزیز، برای تعریف کردن دارند. تمام کسانی که با حیوانات زندگی کرده‌اند درد جانکاه و خلأیی را که بعد از این فقدان رخ می‌دهد درک می‌کنند. از آن‌جایی که هرکس مسیر متفاوتی را با حیوان خانگی‌اش طی می‌کند هیچ راه ثابت و مشخصی برای گذر از این اندوه وجود ندارد.
حیوان خانگی جایگاه فرزند،‌‌ عضو خانواده، صمیمی‌ترین دوست و همدم را تداعی می‌کند. سگ‌ها و گربه‌ها به‌طور متوسط سیزده‌سال عمر می‌کنند و این زمان برای این‌که صادقانه به زندگی و قلب‌تان وارد شوند کافی است. آن‌ها عضوی از خانواده و بخشی از زندگی روزانه می‌شوند. روال عادی صبح‌های شما بدون بازی یا قدم زن با سگ‌تان یا بدون درآغوش فشردن گربه‌تان ناقص است.
مرگ حیوان خانگی به‌راستی تجربه‌ای‌ست که آسیب سنگین روانی، و حفره‌ای عمیق در قلب و زندگی‌مان ایجاد می‌کند که کاملا با مرگ یک عضو نزدیک خانواده یا دوست قابل مقایسه است. ما انسان‌ها پیشِ روی حیوانات خانگی محبوب‌مان از عواطف، افکار و تصوراتمان پرده بر می‌داریم: ما خودمان را در حیوانات‌مان می‌بینیم. این باور عمومی که «انسان‌ها به حیوان خانگی‌شان شبیه می‌شوند» شاید به معنی تحت‌الفظی‌اش درست نباشد ولی اصطلاحی‌ست که نشان می‌‌دهد حیوانات خانگی ما «خود-ابژه»‌های ما هستند.

عظمت اندوه مرگ‌ِ حیوان خانگی
یک حیوان خانگی به‌راستی موهبتی است که زندگی‌تان را تغییر می‌دهد و برایتان شادی و قدردانیِ مدام فراهم می‌کنند. حیوانات خانگی مسئولیت‌پذیری، صبر، مهربانی، نظم، بازی‌گوشی، و مهم‌تر از همه عشق بی‌قید و شرط را به شما یاد می‌دهند. حتا وقتی سگ‌تان کاناپه‌تان را می‌جود، یا وقتی درها را می‌خراشد، و تمام جوراب‌هایتان را می‌خورد، شما همچنان راهی می‌یابید تا خانه‌ و قلب‌تان را با همدم‌تان شریک شوید.
مرگ حیوان خانگی به اندازه‌ی مرگ یک فامیل نزدیک یا دوست به انسان آسیب می‌زند. انسان‌ها عموماً با اعضای خانواده درباره‌ی مذهب، پول، سیاست و …جر و بحث می‌کنند. کش‌مکش‌هایی که شاید بین آن‌ها از لحاظ عاطفی فاصله بیندازد. انسان‌ها و حیوانات خانگی چنین مجادلاتی با هم ندارند- حیوانات صددرصد به دوستِ انسان‌شان تکیه می‌کنند. بله، ممکن است از سگ‌تان به خاطر جویدن بند کفش‌هایتان یا «سورپرایزی» که روی فرش برایتان گذاشته عصبانی شوید، اما این احساس خشم و سرخوردگی بعد از این‌که حیوان خانگی‌تان با چشم‌های گرد و گوش‌های خنده‌دار سرش را بالا گرفته و به شما نگاه می‌کند فوراً محو می‌شوند.
طبق مقاله‌ای منتشر شده در مجله‌ی «جامعه و حیوانات» در سال 2002، که به بررسی تحقیقات متعدد پرداخته، مرگ حیوانی که همدم انسان است به اندازه‌ی مرگ معشوق انسان ویران‌گر است.

مراحل سوگواری
کسانی که هیچ‌وقت حیوان خانگی نداشته‌اند ممکن است این فقدان را درک نکنند و شاید طی روند سوگواری احساسات شما را به‌رسمیت نشناسند. اجازه ندهید آن‌ها به احساساتتان امرونهی کنند. احساس ویرانی بعد از مرگ حیوان خانگی عادی است. بسیاری فکر می‌کنند سگ یا گربه‌‌شان همچنان همان اطراف است تا وقتی به خانه می‌رسند به استقبال‌شان بیاید. بسیاری اگر تصمیم به پذیرفتن حیوان دیگری بگیرند احساس می‌کنند بی‌وفا و ناسپاس بوده‌اند.
الیزابت کوبلر-راس در کتابش «درباره‌ی مرگ و مردن» پنج مرحله‌ی سوگواری را مشخص کرده است: انکار، خشم، چانه‌زدنی، افسردگی و پذیرش.
انکار بخش نرمال روند سوگواری است. فقط مطمئن شوید سوگ‌تان را انکار نمی‌کنید. به خودتان اجازه دهید تا احساسات‌تان را به هر شکلی که برایتان خوب است بیان کنید. بیان احساسات‌تان به‌راستی درمان «کاتارتیک» است.
خشم نیز یک بخش نرمال روند سوگواری است و بسیاری از کسانی که حیوان خانگی‌شان را از دست می‌دهند نسبت به «چرایی» و «چگونگی» مرگ او احساس خشم دارند. چه به‌علت یک تصادف ناگهانی باشد و چه به‌خاطر بیماری‌ای لاعلاج. احساس خشم درباره‌ی علت مرگ حیوان خانگی ممکن است درنهایت به چانه‌زنی منجر شود. ممکن است با خود چنین چیزهایی بگویید: «اگر فقط می‌توانستم سه روز بیشتر با فیدو باشم». این «چه می‌شدها» و «اگر فقط‌ها» بی‌نهایت استرس‌زا و مغشوش‌کننده هستند.
افسردگی و یا اندوه عمیق در الگوی کوبلر-راس مرحله‌ی چهارم سوگواری، و برای بسیاری طولانی‌ترین مرحله است. برخی برای همیشه تکه‌ای از اندوه حیوان محبوب‌شان را در قلب خود خواهند داشت.
پذیرش مرحله‌ی آخر است. اما پذیرش فقدان به معنای فراموشی خاطرات نیست. در این مرحله شاید احساس کنید زندگی دوباره به حالت عادی برگشته و حتا شاید به پذیرفتن حیوان دیگری فکر کنید.

هرکس به شکلی متفاوت سوگواری می‌کند
سوگواری هیچ خطِ زمان یا حد و مرز مشخصی ندارد. هرکس به شیوه‌ای متفاوت و برای مدت زمانی نامتشابه سوگواری می‌کند. میزان سوگ به سن و شخصیت شما، سن و شخصیت حیوان خانگی‌تان، شرایطی که منجر به مرگ او شده‌، و همچنین رابطه‌ی میان شما و حیوانتان بستگی دارد. اغلب افرادی که تنها زندگی می‌کنند مدت طولانی‌تری سوگوارند چون همدم‌شان نقش مهمی در زندگی‌شان داشته‌است. این درباره‌ی افرادی با توانایی‌های متفاوت، که سگ درمان‌گر یا راهنمای بینایی‌شان را از دست می‌دهند نیز صدق می‌کند زیرا حیوان نه فقط یک همدم، بلکه کمکی حیاتی برای انجام کارهای روزانه‌شان بوده‌است.
اگر به تازگی حیوان خانگی‌تان را از دست داده‌اید، سعی کنید همدم‌تان را با زنده نگه‌داشتن عشق‌اش به خاطر بسپارید. مثلا عکسی را از او قاب بگیرید، درختی به یادش بکارید، سنگ قبری نمادین برایش بسازید، یا اگر او را «آتش‌سپاری» کرده‌اید خاکسترش را در جایی ویژه نگه‌‌دارید. زنده نگه داشتن خاطرات همدم جانان‌تان سالم‌ترین راه برای عبور از سوگ است.

* این متن خلاصه و ترجمه‌ی این مطلب است
‌‌

نگارش شده توسط گل‌ناز در 29 آگوست 2016

?when the dreamer dies what happens to the dream

به‌نظرم آفرینش از نقصان بیرون می‌آید. از یک سرخوردگی و یک کوشش. و فکر می‌کنم این همان‌جایی‌ست که زبان از آن می‌آید. منظورم این است زبان از میل ما به عبور از انزوایمان و میل به نوعی ارتباط با دیگری نشأت می‌گیرد. و مسأله تا وقتی درباره‌ی بقا بود، حتماً ساده بود. مثلاً «آّب». ما آوایی برای آن ساختیم. یا «ببر دندان‌خنجری درست پشت سرته!» من فکر می‌کنم ماجرا وقتی واقعاً جالب می‌شود که ما از همان نظام سمبلیک برای گفتگو درباره‌ی تمام چیزهای انتزاعی و غیرقابل درکی استفاده می‌کنیم که تجربه می‌کنیم. مثلاٌ سرخوردگی چیست؟ یا خشم یا عشق یعنی چه؟ من وقتی می‌گویم «عشق» آوایی از دهانم خارج می‌شود و به گوش شخصی دیگر می‌رسد، از کانال‌های بسیار پیچیده‌ای در مغزش عبور می‌کند، مثلا از خاطراتش درباره‌ی عشق یا فقدان عشق، و آن‌چه من می‌گویم را ثبت کرده و می‌گوید: بله می‌فهمم. اما من از کجا بدانم فهمیده‌است؟ چون کلمات بی‌روح و ناکارآمد اند. آن‌ها فقط سمبل هستند. کلمات مرده‌اند، می‌دانی؟ و بسیاری از تجربیات ما لمس ناپذیر و درک نشدنی هستند. بسیاری از مشاهدات و دریافت‌های ما قابل بیان نیستند. ناگفتنی هستند. با این حال گمان می‌کنم وقتی با دیگری گفتگو می‌کنیم، و احساس می‌کنیم با هم مرتبطیم، و فکر می‌کنیم درک می‌شویم، یک همدلی تقریباً معنوی را حس می‌کنیم. و این احساس ممکن است گذرا باشد، اما من فکر می‌کنم چیزی است که بیش از هر چیزی از آن لذت می‌بریم.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل سه- درس‌های زندگی؛ کیم کریزان)

ـ من جزو آن دسته از آدم‌ها هستم که ارتباطم با حیوانات بهتر از گونه‌ی جانوری خودم است. اگر بخواهم روانم را انگولک کنم می‌رسم به آن‌جا که احتمالا چون پیش از رشدِ مکانیسم‌های درک و مقابله با آسیب‌های مختص جامعه‌ی گونه‌ی خودم، مثل خشونت، آزار، زندان، اعدام و …با آن‌ها مواجه شدم. هنوز هرجا هر سرباز مفلوکی می‌بینم خاطره‌ی ملاقات‌ها درم زنده می‌شود و راهم را کج می‌کنم. از همان کودکی یاد گرفتم همه‌ی احساس آرامش، امنیت، پذیرش و اعتماد مطلقی را که با هم‌گونه‌‌ای‌هایم تجربه نمی‌کنم، در گونه‌های جانوری دیگر پیدا کنم. بین جانوران گونه‌ی خودم هم (انسان‌ها) بهترین و امن‌ترین روابطم با کسانی‌ست که کمتر از بیلچه‌ی دسته شکسته‌ی زبان برای شخم زدن هم استفاده می‌کنیم. آن‌هایی که بلدند درسکوت هم با دیگری همنشینی کنند. فکر می‌کنم دلیل این‌که کار با کودکان را انتخاب کردم هم همین است. با کودکان هم به‌خاطر دایره‌ی محدود کلمات باید شکل دیگری از ارتباط را کشف کنی و یاد بگیری. مجبور می‌شوی از خود و توانایی‌هایت فاصله بگیری و کار راحت‌تر را کنار بگذاری و به خودت سختی بدهی تا رابطه‌ی درست برقرار کنی. مگر دوست داشتن غیر از این است؟

در این دنیا دو دسته متحمل رنج اند: آن‌هایی که از یک فقدان در زندگی‌شان رنج می‌برند و آن‌هایی که از یک مازاد در زندگی در رنج‌ اند. من همیشه خودم را جزو دسته‌ی دوم به حساب آورده‌ام. وقتی خوب به آن فکر کنید متوجه می‌شوید، تقریباً تمام رفتارها و فعالیت‌های انسان اساساً فرقی با رفتار حیوان ندارد. پیشرفته‌ترین تکنولوژی‌ها و سازه‌ها، در بهترین حالت ما را در سطح «ابَرـشامپانزه» قرارداده‌است. درواقع، فاصله‌ی میانِ فرضاً افلاطون یا نیچه با یک آدم عادی، بسیار بیشتر از فاصله‌ای است که میان شامپانزه و یک آدم عادی وجود دارد. وارد شدن به حلقه‌ی انسان واقعی، هنرمند واقعی، قدیس، فیلسوف، به ندرت اتفاق می‌افتد.
چرا انقدر کم؟ چرا تاریخ دنیا و فرگشت (تکامل)، به‌جای اینکه روایت پیشرفت و ترقی باشد، این بیهودگی بی‌پایان و افزودن به هیچ است؟ هیچ ارزش والاتری گسترش نیافته. یونانی‌های سه‌هزار سال پیش درست همانقدر پیشرفته بودند که ما هستیم. چه موانعی هستند که نمی‌گذارند مردم حتا به پتانسیل واقعی‌شان نزدیک شوند؟ جواب این در سوالی دیگر پیدا می‌شود و آن این است: کدام یک از مشخصه‌های انسان در جهان فراگیرتر است- ترس یا تنبلی؟

(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل هشت- صدا و سکوت؛ پروفسور لویی مکی)

ـ کسانی که در زندگی‌شان شانس همدمی با حیوانات (درمورد خودم بیشتر گربه‌ها و سگ‌ها) را داشته‌اند (البته نه آن‌هایی که حیوان خانگی هم بخشی از دکوراسیون زندگی‌شان است و می‌خرند، آن هم «نژاد دار») کاملاً می‌دانند که حیوانات اگر در درک احساسات و عواطفی مثل اندوه، شادی، درد و… از ما قوی‌تر نباشند ضعیف‌تر هم نیستند. من این را همه‌ی عمرم تجربه کرد‌ه‌ام و بیشتر از هروقتی در این یک ماه آخرعمر شمسی، وقتی از شدت ضعف از گربه به کوآلا تبدیل شده بود و بیشتر ساعت‌های روز به من چسبیده؛ جوری که تا سه روز بعد از مرگش هربار که آبی به بدنم می‌خورد بوی داروهایش بالا می‌زد. حتا در این دوران هم او حال من را بیشتر از بیشمار انسانی که رنج و استیصالم را می‌دیدند درک می‌کرد و به‌آن واکنش نشان می‌داد. با آن همه دردِ خودش، گریه‌های من هنوز بی‌قرارش می‌کرد و نوازش‌هایم تا دقیقه‌های آخر، به‌خود پیچیدن‌های دم مرگش را آرامتر‌.
بخشی از عذابی که همه‌ی این مدت کشیدم، در کنار ذهنیت آلوده به ایدئولوژی گونه‌پرستی انسان‌ها که رنج و درد ما دوتا را به رسمیت نمی‌شناخت، از الکنی کلمات بود. انقدر که حتا به آن کانال‌های پیچیده مغز نمی‌رسید تا طرف بگوید فهمیدم و پیش خودم فکر کنم نفهمیده. انگار همه‌ی کلمات واقعاً به دال‌های تهی تبدیل شده بودند. از «مرگ» گرفته تا «زمان».(راستش هنوز هم بعد از دوهفته در چنین وضعیتی دست و پا می‌زنم)

طی سرتاسر قرن‌ها، این اندیشه که زندگی در یک رویا پنهان شده، درون‌مایه‌ی فراگیرِ فیلسوفان و شاعران بوده است. آیا این به این معنی نیست که مرگ هم درون یک رویا پنهان است؟ پس از مرگ، زندگی هشیار شما در چیزی که شاید بشود تجسم رویا نامید ادامه پیدا می‌کند؟ این همان تجسم رویاست که هر روز در خواب تجربه می‌کنید. جز اینکه در وضعیت پس از مرگ هرگز نمی‌توانید دوباره بیدار شوید، هرگز نمی‌توانید دوباره به جسم فیزیکی‌تان برگردید.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل شانزده- خودت را ملاقات کن)

ـ برای مرگ شمسی از روزی که جواب آخرین آزمایش معلوم کرد سرطان همه‌ی ارگان‌های اصلی‌اش را از کار انداخته شروع کردم به آماده‌کردن هردومان. حرف‌های امیدوارانه‌ی اطرافیانم و اصرار به اینکه فعلا درباره‌اش فکر نکنم و حرف نزنم بیشتر آزارم می‌داد چون اجازه نمی‌دادند خودم را برای واقعیت پیش‌رو آماده و برایش برنامه ریزی کنم. اصولا صحبت از «واقعیت» مرگ انقدر برای اغلب مردم ما تابو است که بعد از مدتی برای اینکه احساس بی‌رحم بودن را بهم منتقل نکنند دیگر حرفی نزدم اما خودم درست مثل ده سال پیش و قبل آمدنش به زندگی‌ام، توی ذهنم برای رفتنش برنامه ریزی می‌کردم. صبح روز آخر، دامپزشک من و شمسی را بیرون فرستاد و مریم را نگه داشت تا رک و پوست‌کنده به او بگوید شمسی تا شب نمی‌ماند. مریم که بیرون آمد، با چشم‌های پر از اشک پیشنهاد داد همان‌جا از شمسی خداحافظی کنم و باقی کارها را به او بسپارم. نتوانستم. فکر کردم این هم بخشی از تعهدم به رابطه‌مان است و نباید از زیر بارش در بروم. بی‌معرفتی است وقتی این‌همه سال کیف بودنش را برده‌ام موقع رفتنش جا بزنم، فقط چون مواجه‌شدن با آن بی‌اندازه درد دارد. چهارپنج ساعت بعد از این فکرها، شمسی را در باغچه‌ی حیاط خانه خوابانده بودم تا بقیه‌اش را به شکل تجسم رویا ادامه دهد.

دوستی داشتم که یک‌بار به من گفت بدترین اشتباهی که ممکن است مرتکب شوی این است که خیال کنی زنده‌ای، درحالی که درحقیقت در اتاق انتظار زندگی خوابت برده. حُقه‌ی ماجرا این است که توانایی‌های منطقی زندگیِ بیداری خود را با امکانات نامتناهی رویاهایت ترکیب کنی. چون اگر بتوانی این کار را انجام دهی، هرکاری می‌توانی بکنی. تا حالا شغلی داشتی که از آن متنفر باشی؟ که واقعاً زیاد هم کار کنی؟ شده بعد از یک روز سخت و طولانی کاری، بالاخره به خانه ‌برسی، به تخت ‌بروی، چشم‌هایت را ببندی، و فوراً از خواب بپری و فکر کنی همه‌ی آن روز یک رویا بوده‌است؟ این که زندگیِ بیداری‌ات را برای حداقل دستمزد می‌فروشی به اندازه‌ی کافی بد است…اما حالا آن‌ها رویاهایت را هم مجانی می‌برند.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل ده- رویاها؛ مرد یوکلِلی‌نواز)

waking_life_movie_poster_by_saphin-d5ddinv

نگارش شده توسط گل‌ناز در 18 آگوست 2016

چون مهندس مرگ را بیشتر از ازدواج با گلابی دوست داشت

هروقت یاد مهندس می‌افتم مزه‌ی فتوچینی با سس پستویی می‌آید زیر زبانم که تنها باری که دست‌پختش را خوردم درست کرده بود و خوشمزه‌ترین و خوشگل‌ترین فتوچینی‌ای بود که در عمرم چشیده‌ام. مهندس در واقع مهندس نبود. یک جورهایی آرتیست بود. شخصیت منحصربه‌فردی داشت. جهانگرد و دنیا دیده و سختی کشیده بود. بار اولی که او را در کنار و خانه‌ی گلابی دیدم رو به گلابی گفتم این چرا انقدر شکل مهندس‌هاست؟ خندیدیم و مهندس رویش ماند. (مهندس اینجا دال است)
مهندس یکی از آرام‌ترین و مهربان‌ترین مردهایی بود که تا امروز دیده‌ام و اولین مردی بود که از نزدیک می‌دیدم قربانی خشونت خانگی است. من تا آن زمان شاهد روابط خشونت آمیز و اِدامه‌دار زیادی بودم. روابطی که حتا خشونت شدید فیزیکی و جنسی و روانی در آن‌ها برای مدت‌ها امر روزمره بود. اما همیشه قربانی رابطه زن بود و طرف آزارگر رابطه مرد. شاید همین هم باعث شده‌ بود برخلاف روابط بیمار قبلی که در جریانشان قرار می‌گرفتم، نسبت به ماجرای مهندس موضع منفعلانه‌‌ای داشته‌ باشم. خشونت علیه مهندس، به شکل تحقیر کلامی، انگ‌های جنسی، داد وهوار، آزار روانی و حتا بیرون انداختن از خانه بارها جلوی چشمم اتفاق افتاد و من فقط تماشا کردم و بعدش به بهانه‌های گلابی گوش دادم. خنگ شده بودم و همان سوالاتی برایم پیش‌ آمده بود که هر آدم عامی‌ای وقتی با زنی که در رابطه‌ی خشونت‌آمیز مانده مواجه می‌شود از خودش (یا بلندبلند) می‌پرسد: چرا زودتر از رابطه در نمی‌آید؟ ازدواج که نکرده‌اند، بچه که ندارند، وابستگی اقتصادی هم که در کار نیست. پس چرا در این رابطه‌ مانده‌است؟ لابد عاشق گلابی است.
رابطه‌ی مهندس و گلابی از یک «یک‌شب‌ایستادن» مستانه‌ی ساده بعد مهمانی شروع شد؛ مثل خیلی از رابطه‌‌های دیگر. آن موقع تازه برگشته بودم و هنوز برایم عجیب بود که مردم با کسی که یک‌شب‌ایستاده‌اند وارد رابطه شوند. یا این‌که اصولا انقدر زیاد به یک‌شب‌ایستادن مشغول باشند. تا آن موقع تعریف یک‌شب‌ایستادن برای من اتفاقی استثنا بود که واقعاَ فقط یک بار بین دو (یا چند) آدم بیوفتد که هم را نمی‌شناسند. تصادفی، مثلا در سفر، و بعد هم همه‌چیز همان‌جا بماند و تمام ‌شود. آشنا نیستند که دیدار دوباره‌ای درکار باشد، شماره‌ای رد و بدل شود، در شبکه‌های اجتماعی هم را پیدا کنند و… بعد کم‌کم با ورژن بومی‌ شده‌ای از یک‌شب‌ایستادن آشنا شدم که حتا ممکن است به ازدواج ختم ‌شود. مهندس و گلابی هم یکی از این موارد بودند. من که با مهندس آشنا شدم سه‌چهار ماهی از رابطه‌شان می‌گذشت و قرار بود یکی‌ دوماه بعدش که رمضان تمام می‌شد، مثلا اواخر تابستان، همخانگی را به ازدواج تبدیل کنند. و به موازی این برنامه‌ریزی‌ها، خشونتی کاملا رو و عریان درمیان بود. مهندس دراین سه‌چهار ماه انگار ده سال پیر شده بود. موی سرش به سرعت سفید می‌شد و صورتش هی گرفته‌تر.
من راهی برای کمک به مهندس بلد نبودم و راهی که انتخاب کردم نجات خودم بود. شش هفت سال پیش دوستی که از سوئد مهمانم شده بود برایم ماجرای زوج هنرمند ایرانی مشهوری را تعریف کرد که از دوستانش بودند و او چون نمی‌توانست شاهد خشونت مرد به زن و ادامه‌ی رابطه‌ی بیمارشان باشد بعد مدتی با آن‌ها قطع رابطه کرده‌بود. آن موقع از دوستم ایراد گرفتم که چرا کاری برای زن نکرده و چرا از موقعیت فرار کرده. اما من هم که هیچ‌وقت از کنار هیچ زن تحت خشونتی بی‌تفاوت رد نشده‌ام درمورد مهندس همین‌کار را کردم. مداخله در خشونتی که جلوی چشمم اتفاق می‌افتاد برایم ممکن نبود. دایم فکر می‌کردم چیزی این بین است که من نمی‌دانم و تا ندانم ماندن و مشاهده‌ی شرایط بی‌فایده‌است.
مهندس و گلابی هیچ‌وقت ازدواج نکردند. مهندس دو هفته مانده به تاریخ عروسی، یک روز صبح بیدار شد و تصمیم گرفت با گرفتن جان خودش چرخه‌ی خشونت را بشکند. دیگر داد و فحش نشنود. شب کنار زنی که از صبح تحقیرش کرده نخوابد. مهندس بالاخره آزاد شد.
من بعد مرگش فهمیدم آن نقطه ضعفی که در رابطه‌ی خشونت‌آمیز نگه‌اش می‌داشت چه بود. یک نوع عفونت مقاربتی کم‌خطر اما درمان ناپذیر که خودش هم تا قبل از ارتباط با گلابی از آن مطلع نبود. وسط‌های رابطه ویروسی ناقابل علایم‌اش را نشان داده بود و جهنم مهندس هم شروع شده‌بود. من واقعا نمی‌دانم ویروس از کدامشان به دیگری منتقل شده. همه این‌ها را گلابی بعد مرگش تعریف کرد وسط گریه و زبان گرفتن‌هایش. گفت: بهش گفتم حالا که این مرض رو به من دادی باید تا آخرش با من بمونی.
مهندس هم عاشق نبود که مانده بود، مجبور بود.
اجبار و فقدان دو مسئله‌ای هستند که مواجهه‌ی آدم‌ها با هرکدامشان برایم معیار سنجش است. معتقدم فقدان طبیعی و بخشی از زندگی‌است و آدم‌ باید آن را بپذیرد. ولی اجبار را نه. باید هرطور که می‌شود مقابل‌اش ایستاد. به همین خاطر است مهندس با اینکه فرصت نشد خوب بشناسمش و تقریباً هیچ‌جایی در زندگی‌‌ام نداشت دوسال است که این موقع‌ها مزه‌ی فتوچینی با سس پستویش را می‌‌ریزد توی خیالم. چون یک روز صبح زود، بعد ماه رمضان، تصمیم گرفت دیگر مجبور نباشد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 8 ژوئن 2016

برای دیدنت از ایران به فرانکفورت می‌آیم

یک.توتیا
دوازده سیزده سال پیش او دانش‌آموز کلاس اول آن مدرسه‌ی توسری خورده‌ی بغل سینمای قدیمی نرسیده به میدان شوش بود که حالا جای هم سینما و هم مدرسه برج روییده. تازه از افغانستان فرار کرده بودند. همان‌ سالی که او را به مردی خیلی از خودش بزرگ‌تر شوهر دادند من از ایران رفتم. وقتی که برگشتم او تازه کلاس دوم بود، سه تا بچه‌ داشت و کار آشپزی مرکز را می‌کرد و شوهرش هنوز در بازار چرخ می‌کشید. دو هفته پیش خبر داد که با چهار خانواده‌ی دیگر دارند می‌روند آلمان. از چند روز قبل‌اش هی عکس بچه‌ی لب ساحل جان داده نشان‌ ما می‌داد و ما هم افسوسی می‌خوردیم و هرکس نظری می‌دادیم. هیچ کدام تا روز خداحافظی تلاشی برای پنهان کردن اشک‌ریزان گاه و بی‌گاه‌مان نکردیم. متوسل به توصیه‌ها و دلداری‌هایی شدیم که خودمان هم ذره‌ای باور نداشتیم. اگر بگیرند و رد مرزشان کنند؟ اگر توی کوه از سرما و گرسنگی…؟ اگر در راه یونان و توی دریا…؟ شوهرش بعد از حادثه‌ی کاری دیگر جان کشیدن چرخ ندارد: بمانیم که بچه‌هایمان بشوند مثل خودمان؟ یا می‌رسیم یا می‌میریم.

دو.«ی»
دوتا عکس برایم می‌فرستد که نشانم دهد چقدر در آرشیو کردن و نگهداری ماهر است. می‌گویم با این مهارت فقط به درد پستی در وزارت بیب می‌خورد. عکس‌ها را آرییل ازم گرفته. تابستان هشتاد و نه. در هردو عکس در حال «سفر کردن‌»ام. وسط شرشر بارانِ بی‌امانِ مونسون، یک روز کوله‌موله‌ام را جمع کرده، گربه‌ها را به میتالی سپرده، و بلیت اتوبوس شب گرفته بودم که فردا ظهرش در دهکده‌ی وودستاک باشم؛ تا از افسردگی‌ بعد از مسافرت به ایران فرار کنم. فکر می‌کنم آن زمانی که عکس‌ها را برایش فرستاده‌ام- اصلا چرا فرستادم؟- وسط تابستان هشتاد و نه، این‌جا چه خبر بوده؟ به آدم‌هایی که امروز کنارشان هستم چه می‌گذشته؟ بعد به دوره‌های افسردگی‌ام فکر می‌کنم که در این یک‌ساله و از وقتی زندگی‌ام پا درآورده، انقدر کم و کوتاه شده که می‌توانم بشمرشان. فقط ایراد این‌جا این است که نمی‌شود با یک بلیت اتوبوس شب از افسردگی فرار کرد.

سه. نازی
با نصف صورتِ به خاطر«زمین‌خوردگی» کبود شده روبه‌رویم نشسته و می‌خواهد با دخترش که از کلاس اولی‌هایمان است صحبت کنم. از وقتی فهمیده دارند دوباره از خانه‌ای که برایشان خانه نشد می‌روند، لب به غذا نمی‌زند و به هر بهانه‌ای گریه می‌کند و خواهر دوساله‌اش را کتک می‌زند. بچه داخل می‌شود و به‌جای این‌که مثل همیشه روی صندلی کوچک صورتی بنشیند، تا جایی که ممکن است دور از من، به دیوار و کنار بخاری می‌چسبد و هرچه خواهش می‌کنم نمی‌نشیند و بلند‌تر داد می‌کشد:نه! می‌‌گذارم کنار دیوار بماند. می‌گویم می‌دانم که دارند می‌روند سفر و می‌دانم که از این بابت ناراحت است و حق دارد، اما سفرشان آخرش خوش است و آلمان از این‌جا بهتر است و دوستان جدیدی پیدا خواهد کرد و… می‌زند زیر گریه و می‌گوید: ما می‌میریم، من نمی‌خوام بمیرم؛ و می‌دود سمت در. اشکم سرازیر می‌شود. در را باز می‌کنم، بچه فرار می‌کند و من به آن‌هایی فکر می‌کنم که دستورالعمل‌های حرفه‌ای را می‌نویسند.

چهار. عنوان را از شعر «از ایران به فرانکفورت» آنیتا صدیقی برداشتم.

پ.ن: آدم‌های پاراگراف اول به استانبول رسیده‌اند. منتظرند دریا آرام شود و به آب بزنند.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 31 ژانویه 2016

The Breakup Survival Guide

برای من پیوند بین عشق و ابدیت، جایی اواسط سال‌های بیست ام شکست. دقیقاً نمی‌دانم کدام رابطه یا تجربه‌کردن کدام انسان یا سیر چه مجموعه‌ حوادثی مرا به جایی رساند که بپذیرم هر رابطه‌‌ی عاطفی‌ای چه با مرگ رابطه، چه با مرگ یکی از طرفین رابطه بالاخره روزی تمام می‌شود. که روابط هم چرخه‌ی حیات‌ای دارند. به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کند و می‌میرد. این نگاه به من کمک کرد که رابط آرام‌تری داشته باشم و پایان رابطه‌هایم را شکست نبینم و بعد از جدایی کمتر اذیت بشوم. با همه‌ی این‌ها انکار نمی‌کنم که « بریک‌آپ آلویز ساکس» و فرقی نمی‌کند عمر رابطه یک هفته باشد یا شش‌ماه یا ده سال یا هر چقدر. به هرحال ابژه‌ی میلِ دیگری بودن کیف دارد. این توهم که تو شخص خاصی هستی و با باقی هفت میلیارد آدم دیگر تفاوت‌ ویژه‌ای داری حسابی خودشیفتگی آدم را سیر می‌کند. لذت تن هم دیگر گفتن ندارد و حذف همه‌ی این‌ها از زندگی مثل ترک وابستگی به هرچیزی درد دارد. من هم گاهی باید با احساس ناامنی، تنهایی، سرزنش خودم یا حتا حسادت بعد از پایان رابطه‌هایم سر و کله بزنم. برای همین به مرور زمان مناسکی ساخته‌ام که عبور از این دوران و جمع و جور کردن زندگی‌ام را راحت‌تر کرده‌است. فکر کردم این روزها که دوران پسابه‌هم‌زدگی دیگری را می‌گذرانم درباره‌ی مناسکی که چندان شخصی هم نیستند بنویسم تا بیش‌تر به کار خودم بیاید و شاید کمی هم به کار دیگران.

 آدابِ قیچی کردن:
ما برای درمان زخم جدایی به زمان نیاز داریم. حفظ کانال‌های ارتباطی اجازه نمی‌دهد دو سر زخم هم‌ بیایند. طرف رابطه‌تان را از شبکه‌های اجتماعی‌تان حذف کنید. معاشرت‌های گروهی را کنسل کنید. بی‌خبر در خانه‌‌شان ظاهر نشوید. زنگ نزنید که «خواستم فقط حال‌ات رو بپرسم». تنهایی مست نکنید و اگر هنگام مستی از کنترل خارج می‌شوید از دوستان‌تان کمک بگیرید تا جلوی تماس‌تان را بگیرند.
دیگر این‌که سعی نکنید تا وقتی هنوز درگیر عواطف رومانتیک هستید با او دوست بماند. در این مقطع قصد واقعی دوست ماندن نیست. می‌خواهید با معاشرت دوستانه لااقل یک در را برای بازگشت باز بگذارید. شما فقط روزی می‌توانید باز با هم دوست شوید که چمدان احساسات قدیمی را جایی رها کرده باشید و بدون هیچ انگیزه‌ی خودآگاه و ناخودآگاهی باز با هم به شکل دیگری همراه شوید.
مهمتر از همه این‌که خواهش و التماس نکنید که برگردد چون خیلی رقت‌انگیز و غیرجذاب‌ است. در واقع التماس شما باعث نمی‌شود طرف‌تان دوباره شما را بخواهد بلکه باعث می‌شود بیش‌تر نخواهد.

 آداب پذیرش:
حتا اگر احتمال می‌دهید باز هم به هم برگردید فرض بگیرید که هرگز قرار نیست به هم بازگردید. امید به بازگشت نمی‌گذارد حقیقتاً جدا شوید. عکس‌ها و ایمیل‌ها و هر محرک احساسی دیگر را هی نجورید. از دوست و آشنایان مشترک نخواهید راضی اش کنند برگردد. اگر قرار باشد به هم برگردید روزی در آینده اتفاق می‌افتد و متاسفانه شما هیچ کنترلی بر آن ندارید.

آداب عزاداری:
عزاداری برای مرگ رابطه به خصوص اگر جدی و عمیق باشد کاملاً طبیعی‌ است. سعی کنید چند روز اول را با خودتان و احساسات‌تان به تنهایی سر کنید و به دنیای بیرون کاری نداشته باشید. چند جعبه دستمال کاغذی و خوراکی‌های مورد علاقه‌تان را برای چند روز تهیه کنید تا لازم نباشد از خانه دربیایید. بالش‌تان رو سفت بغل کرده و راحت گریه کنید. البته خیلی کش‌اش ندهید. معجزه‌ی این حبس خودخواسته در کوتاه مدت بودن‌اش است.

آداب خویشتن‌داری:
به‌خاطر فرار از احساس گناه و یا ترس از تنها ماندن به یار سابق برنگردید. این برای کسانی است که طرف به هم زننده‌ی رابطه بوده‌اند. بازگشت به رابطه از سر ترس و ترحم، ناسالم و ظلم به طرف مقابل است. درضمن اجازه ندهید کسی که ترک‌اش کرده‌اید با ایجاد عذاب وجدان در شما به رابطه برتان گرداند. با ترس‌هایتان هم تنها مواجه شوید و از دیگری سپر نسازید. ترک رابطه‌‌ی اشتباه از کسی هیولا نمی‌سازد. دلایل ترک رابطه و دوست نداشتن ِ او را برای خودتان بنویسد و در چنین مواقعی به آن‌ها رجوع کنید.

آداب خوردنِ خشم:
با این که باور اش سخت است اما خبر بدی برای «دامپ شدگان» عزیز دارم. متاسفانه همه‌ی کسانی که قلب‌تان را شکسته‌اند «جنده» و«جاکش» نبوده‌اند. اگر به دلایل دیگری هم آزارتان داده‌اند باز هم فکر نمی‌کنید زندگی‌تان بدون آن‌ها بهتر است؟ به هرحال دلیل‌اش هرچه باشد هیچ کس مجبور نیست تا ابد با دیگری بماند. بابت ترک شدن بازخواست‌اش نکنید. پشت سرش بدگویی نکنید. بغل کردن خشم‌تان فقط مانع بهبود و رشد شما می‌شود.

آداب پرهیزکاری:
قرار نیست تا ابد شورت عفاف پایتان کنید. بالاخره شما هم دوباره به زمین بازی برمی‌گردید اما تا آن موقع از رابطه‌های رفع کتی برای پانسمان زخم‌تان استفاده نکنید. بپذیرید حفره‌ی خالی درون زندگی‌تان به شکل آدم قبلی، با هیچ آدم جدیدی پر نمی‌شود. اصولاً هیچ کس جای خالی دیگری را پرنمی‌کند.(سگ و گربه که اصلاٌ پر نمی‌کنند بی‌خود حیوانات را قربانی رابطه‌ تمام شده‌تان نکنید). برای زودتر رسیدن به شادی‌، آرامش، و امنیتی که در‌ رابطه‌ی قبلی تجربه کردید، فوری توی هر رابطه و دوستی‌ای نپرید. سعی نکنید اندوه‌تان را با سکس سرکوب و فراموش کنید. زبان‌ام لال خیال نکنید که من مخالف «فاک اروند» کردن (همیشه باکاندوم) به قصد لذت باشم فقط می‌گویم به درد بهبود زخم‌های رابطه‌ی از دست رفته نمی‌خورد و بدتراش هم می‌کند.

اداب تن دادن به گذر زمان:
خیلی کلیشه است اما زمان همه چیز را در خود حل می‌کند. قرار نیست انسانی که معنایی تازه به زندگی‌تان داده را یک شبه فراموش کنید و حال‌تان خوب شود. یارِ سابق تا مدت‌ها در رویاهاتان، در بوها و مزه‌ها و آواهای مختلف به سراغ‌تان می‌آید و غافل‌گیرتان می‌کند. صبر صبر صبر داشته باشید. خبر خوش این‌که هیچ اندوهی مانند هیچ خوشی‌ای تا ابد ماندگار نیست.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 11 سپتامبر 2015

Rhizome and the Art of Hofmann’s Bike Maintenance

*«من آن‌جایی هستم که نمی‌اندیشم. آن‌جایی که می‌اندیشم «من» نیستم»

ـ گیاهان ریزوم‌دار بر خلاف درخت‌ها و ریشه‌هاشان، افقی رشد می‌کنند. نه از جایی شروع می‌شوند و نه جایی پایان می‌گیرند. نمی‌خواهند تاریکی دل خاک را به روشنی آفتاب وصل کنند. اسیر خاکی نمی‌شوند. «ریزوم از خاک قلمرو زدایی می‌کند.» به هر سویی سرک می‌کشد، هر نقطه‌ای را به هرنقطه‌ی دیگری متصل می‌کند، و برخلاف ساقه و ریشه‌ی درخت اگر بشکند یا از هم  بپاشد، نه می‌میرد و نه می‌خکشد؛ از ساقه‌هایش جوانه‌های تازه می‌زند و مستقلاً حیات از سر می‌گیرد.

ـ آلبرتو معتقد است غذا خوردن یک تجربه‌ی اشتراکی است. برای همین فرقی نمی‌کند چه سال‌ها پیش و در آپارتمان‌اش باشد- طبقه‌ی هفتم  بلوک اول  مجتمع «باغ مغولی»- و چه حالا در ذهن من و این‌جا- جایی بین دیلمان و سیاهکل- وسط «هزار فلات»، خوراک را- میوه‌ها و دانه‌ها را- توی یک ظرف می‌گذارد بین مهمان‌ها. او فکر می‌کند انسان به‌جز دم و بازدم‌اش سهمی از این هستی ندارد و رنج از آن‌جا شروع شد که او خیال کرد از هرچیزی سهمی دارد: از غذا، از طبیعت، از حیوانات و انسان‌ها، از ذهن و بدن دیگری و بدتر از همه از خوشبختی- که یا همگانی است و یا نیست. بعد خواست سهم خودش – و تبعاً حق خودش و عشق خودش- را بردارد بریزد توی یک بشقاب تنها بخورد، طلاق‌‌اش هم ندهد؛ و نتیجه‌اش شد این افتضاحی که همه در آن دست و پا می‌زنیم.

ـ من فکر می‌کنم از هم پاشیدنِ یک آدم هم  تجربه‌ی اشتراکی است. یعنی  درست‌اش این است که یک تجربه‌ی جمعی باشد. آدم وقتی دارد می‌شکند و یا از تو فرو می‌ریزد باید مثل همان ظرف بزرگ پراز انواع بادام، انبه و لیچی و پاپایا نشسته باشد وسط  آدم‌هایی که با ریزوم به هم وصل‌اند. برای همین هم تئوری‌ها و روش‌هایی را به کار می‌گیرم که بر سهیم شدن در تروماهای مشترک متمرکز اند، با برون‌ریزی‌های احساسی جمعی اجتناب‌ناپذیر. «گذشته نمی‌گذرد، در جای خود می‌ایستند و می‌جنبد.» ناخودآگاه درمان، و هیچ زخمی روزی فراموش نمی‌شود. تو کارگاه تروما و جنسیت، زنی پرسید اگر خوب شدنی درکار نیست پس ما این‌جا چه می‌کنیم؟ به نظر من زخم‌های عمیق شاید روزی خونریزی و چرک نکنند اما جایشان همیشه می‌ماند و این تنها سهم و سرمایه‌ی‌ بازمانده‌هاست که باید حفظ  شود. همان ساقه‌ای است  که باید دوباره جوانه بزند،‌رها شود و جهان را تسخیر کند؛ و این با قطعه قطعه شدن در تنهایی – یا در محضر تراپیست-  اتفاق نمی‌افتد.

ـ سازش را بغل کرده و چیزی می‌خواند که معنی‌اش را نمی‌دانم و جز او از کسی و جایی نشنیده‌ام. از خود او هم سال‌هاست  نشنید‌ه‌ام انقدر که فراموش‌‌اش کرده‌ام. از توی درخت‌های جنگل صدای طوطی‌های آزادِ مجتمع باغ مغولی می‌آید؛ وقتی روی لبه‌ی فلزیِ پیچک بسته‌ی بالکن می‌نشستند. به خودم می‌آیم می‌بینم دارم با صدای سازی که از چند سال پیش می‌آید زمزمه‌ می‌کنم. هزار پروانه زیر پوستم از پیله درمی‌آیند.
این از هم‌پاشیدن‌های غیر اشتراکی آخر مرا مثل درخت می‌کشد. به کی بگم مرجان؟

 

 

 

 

 

 

 

 

نگارش شده توسط گل‌ناز در 5 ژوئن 2015

Almost Home

ارباب من، خرس

امروز می‌شود یک سال که «تقریباً» برگشته‌ام ایران. همین‌طور شاید هشت سال که  نوشتن گه‌گدار این نامه‌ها را به تو شروع کرده‌ام. آخرین نامه‌ را برایت دم برگشتن‌ام نوشتم.  از حالم در لحظه‌ای گفته بودم که باورم شد دیگر باید از ریشه بِکنم و بروم و پرونده‌ی هفهشت ساله‌ی هند را ببندم. آن موقع «ن» آمده بود دیدن‌ام، و فستیوالِ گانپانی بود و آخرین‌ فصلِ باران‌های استوایی، که تجربه می‌کردم. داشتیم خیابان پنجم «کورگان پارک» را  پیاده به سمت جنوب می‌رفتیم. می‌خواستم «ن» را ببرم به یکی از پاتوق‌هایم، و «شیک پنج دلاری» شهرم را به‌اش معرفی کنم، که باران شلنگی شروع شد. توی آبِ تا زانو دویدیم سمت معبد  گانش و ایستادیم  بین هندوهایی که دور خدای فیلی پرهیبت‌شان حلقه زده بودند. ورودمان هم‌زمان شد با آغاز جشن تولد خدا. صدای «گایاتری مانترا» از بلندگوها پخش شد و چراغ‌های رنگی ریسه‌ای آویزان از سقف روشن شدند و برهمن‌ها شروع کردند به دور خدا چرخیدن و رقصیدن و دست زدن و من باورم شد که باید دیگر بروم. کنار برهمن‌ها دست می‌زدم و می‌رقصیدم؛ و زارزار گریه می‌کردم. هنوز هم وقتی یاد آن لحظه‌ می‌افتم فکر می‌کنم بسیار  سکانس مناسبی بود برای مخملباف، درباره‌ی سوژه‌ی مورد  علاقه‌اش: چپ گیجِ واداده که عرفان‌ هم  به‌اش فرو رفته. باران  بند آمد  و دوباره راه افتادیم و «ن» بدون این‌که اشاره‌ای به مضحکه‌ای که چند دقیقه پیش شاهد‌اش بود بکند شروع کرد از سیستم فاضلاب شهر تعریف کردن که بعد از چنین سیل‌آبی هیچ ‌آبی جمع نشده و حالا اگر تهران بود…
نوشتم تقریباً برگشته‌ام چون هنوز آن احساسی که آدم باید نسبت به شهرش –اگر قرار باشد- داشته باشد ندارم. هنوز پاتوق‌‌هایم، آدم‌هایم، «لیلاها»یم را پیدا نکرده‌ام. همه‌ی خیابان‌هایش را بلد نیستم. خاطره‌هایی که از این شهر دارم همه بوی نا می‌دهند. هنوز یاد نگرفتم چه طور باید حال‌خرابی‌هایم را خوب کنم. نمی‌دانم کجا شیک پنج دلاری می‌فروشند. هنوز تکه‌ای از من دارد زیر نور و باران، گریان و رقصان  دور یک فیلی می‌چرخد. اصراری هم ندارم برش گردانم.

8119LRmS3IL._SL1500_

 Almost Home
(with Damien Jurado)

 

 

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 آوریل 2015

Minimanual of the Urban Monk

1-دارم با این شهر دوست می‌شوم کم‌کم؛ از وقتی که دیگر سعی نمی‌کنم. گمانم آدم وقتی سعی می‌کند چیزی را، کسی و جایی را دوست داشته باشد یعنی دارد دنبال آن چیزی که پیش‌تر و بیش‌تر دوست می‌داشته می‌گردد، در آدم جدید و جای جدید. همه‌ی سعی‌ام این مدت همین بود. دنبال نشانه‌های هند بگردم در ایران تا برایم دوست‌داشتنی‌اش کند. در شهرها و کافه‌ها و خیابان‌هایش. در مزه‌ی غذاها و کیفیت آدم‌هایش؛ و گیر نمی‌آمد. دوستی‌مان از وقتی شروع شد که دیگر سعی نکردم. نخواستم  چیزی حتا شبیه آن‌چه میل‌ام می‌طلبد باشد؛ و همه چیز برایم دوگانه‌ی درد و لذتِ تجربه‌ی نو شد.

2- داشتیم از میدان انقلاب پیاده می‌رفتیم تا چهارراه ولی‌عصر. زیگزاگی از کوچه‌های بالا. چون می‌گفت میدان و خیابان انقلاب، بوها و آدم‌هایش، دچار حمله‌ی پنیک اش می‌کنند. برای من شلوغی انقلاب در مقایسه با جایی که از آن آمده‌ام بیابانِ برهوت است. داشتیم فلسطین را می‌آمدیم پایین و گنبد مسجد میدان از لای شاخه‌های بی‌برگ پیدا شد. به میدان که رسیدیم ابهت مسجد گرفت. فلش‌بک زدم به مسجد گیانواپی. همین‌طور توریست‌وار با دهن باز ایستاده بودم به تماشا. دوستی‌ام با این شهر از شدت غریبه‌گی می‌آید (مثل امیدم که از شدت ناامیدی). با غریبه‌گی حفظ می‌شود. با آدم‌هایش هم همین‌طور.

3-«چریک شهری باید توانایی زیادی برای مشاهده داشته باشد. او باید به‌خوبی درباره‌ی همه‌چیز، به خصوص حرکت‌های دشمن، مطلع باشد، و باید درباره‌ی منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کند، عملیات انجام می‌دهد، یا سفر می‌کند بسیار کنجکاو و آگاه باشد.»( دفترچه راهنمای چریک شهری/ کارلوس ماریگلا/ 1969)

4- مثل ساردین‌های تو قوطی چپده‌ایم در یک واگن مترو. در ساعت پنج عصر. یک عالم زن واقعاً  به هم چسبیده‌ایم. در آن خفقان سعی می‌کنم از صورت‌ها سن و شغل‌شان را حدس بزنم. این‌جا همه از سن‌واقعی‌شان بیش‌تر نشان می‌دهند. بیش‌تر ساردین‌ها دانشجو هستند. بعضی‌ها هم به نظر کارمند. این وسط یکی هم می‌خواهد لوازم آرایش بفروشد. فرچه‌ی ریملی آبی رنگ را درآورده و دارد از کیفیت‌اش تعریف می‌کند. فکر می‌کنم واگن مردها هم فروشنده دارد؟ من با دقت به همه‌ی حرف‌ها گوش می‌دهم. تو هند، هندی‌ و ماراتی‌ انقدری نمی‌دانستم که همه‌ی حرف‌ها را در محیط‌های عمومی  بفهمم. ترکیبی از صوت و کلمه‌های جدا‌جدا و جمله‌های کوتاه و بلند بریده به گوشم می‌خورد. روزهایی که برای تمدید اقامتم می‌رفتم همه‌ی دور و بر پربود از آوای غریبه. کره‌ای، فرانسوی، عربی… هیچ‌ راهی نداشت بفهمی بقیه چه می‌گویند. حالا این تغییر عادت برایم  تازه‌است. همین‌ حتا حواسم را از کمبود اکسیژن و فشار بدن‌ها پرت می‌کند.

5- جایی از خانه نشسته‌ام که تقریباً تاریک است و از فاصله‌ی شش متری مشاهده‌اش می‌کنم . زبان و حرکت‌های بدن‌اش را. مدل سیگار نگه‌داشتن و نوشیدن و خندیدن‌‌اش. دارد با دو سه نفر دیگر حرف می‌زند. من فقط صدای موسیقی‌ای را که از بغلم پخش می‌شود، می‌شنوم. قبل‌تر که کنارم نشسته بود صدایش را می‌شنیدم  به حرف‌هایش ولی گوش نمی‌دادم. فکر می‌کنم از چه چیز این آدم خوشم آمده. فکر می‌کنم چقدر از این فاصله شبیه کسی است که زمانی دوست‌اش داشتم. فکر می‌کنم خوب است همین فاصله‌ی شش متری بین‌مان باقی بماند. بین راه تا برسم خانه شماره‌ی تازه سیو شده را پاک می‌کنم. «عشق یعنی چیزی  که نداری را، به کسی بدهی، که نمی‌خواهد اش» (لکان)

 

 

 

 

نگارش شده توسط گل‌ناز در 2 مارس 2015

CODE 46

1.«اگر انقدری اطلاعات داشتیم که می‌توانستیم عواقب اعمال‌مان را پیش‌بینی کنیم، آیا دل‌تان می‌خواست بدانید؟ اگر آن دختر را می‌بوسیدید، اگر با آن مرد حرف می‌زدید، اگر فلان شغل را انتخاب می‌کردید یا با فلان زن ازدواج می‌کردید، یا ویزای جعلی درست می‌کردید؟ آیا اگر ما می‌دانستیم که درآخر چه آتفاقی می‌افتد، می‌توانستیم قدم اول را برداریم، که به کسی نزدیک شویم؟»(کد 46/ مایکل وینترباتم/2003)

2.فیلم کد 46 درباره‌ی ماجرا‌ی عاشقانه‌‌ای است که در آینده‌‌ی نامشخصِ نه خیلی دور، در شانگهای اتفاق می‌افتد. در آینده‌ای که شاید در نتیجه‌ی تغییرات آب و هوایی، مردم شانگهای برای فرار از خطر نور خورشید روزها می‌خوابند و شب‌ها کار می‌کنند و خارج شهر مردم محرومی میان خرابه‌ها زندگی می‌کنند، که به جهنم بیابان تبعید شده‌اند و اجازه‌ی ورود به شهر ندارند.
آینده‌ی نامشخصِ نه خیلی دور، تحت سلطه‌ی گفتار اربابیِ مهندسی ژنتیک و تکنولوژی تولید مثل، و به کمکِ شبیه‌سازی، لقاح مصنوعی و غیره به جایی رسیده‌است که امکان دارد افرادِ کاملا غریبه، از نظر ژنتیکی همسان باشند، و در چنین شرایطی کد 46 قانونی است که جلوی تولید مثل عمدی و تصادفیِ حاصل از زنای محارمِ ژنیکی را  می‌گیرد. بر اساس این قانون تمام والدینِ بالقوه باید پیش از تماس جنسی  مورد بررسی ژنتیکی قرار بگیرند. جنین‌های حاصل از بارداری‌های ناخواسته و برنامه‌ریزی نشده هم باید مورد بررسی قرار بگیرند، و افرادی که باوجود اطلاع از نسبت ژنتیکی خود با هم رابطه داشته باشند مجرم به حساب می‌آیند. درواقع در ناکجاآبادی که مایکل وینترباتم در کد 46 نشانمان می‌دهد خصوصی‌ترین روابط میان پارنترهای زن و مرد امری عمومی، و رضایت دولت برای ارتباط جنسی لازم است. سکس از رابطه‌ی عاطفی، و رابطه‌ای میان افراد جدا، و تبدیل به رابطه‌ای میان شهروندان با دولت و نظام پزشکی و قضایی شده است.

3.جامعه‌ی کد 46، با وجود تلفیق ملیتی و فرهنگی، شدیداً طبقاتی است. شهرها که جز در طول روز از جمعیت لبریزند و از نظر تکنولوژیک پیشرفته‌، «داخل» نامیده می‌شوند. آن سوی مرزهای شهرهای غول‌آسا «خارج» است که ساکنان‌‌اش در فقر مطلق، ویرانی محیط زیستی و عقب‌ماندگی تکنولوژیکی، فقط زنده‌ اند. حق سفر و هرجور جابه‌جایی جغرافیایی، آزادی دوران گذشته‌است و در آینده‌ی نا مشخص نه خیلی دور کالایی لوکس و انحصاری محسوب می‌شود.

4.ویلیام گِلِد ( تیم رابینز) از طرف کمپانی اسفنکس در شانگهای – که «پیپل» یا ویزایی که به مردم اجازه می‌دهد از شهر خارج شوند و سفر کنند درست می‌کند-  برای تحقیقات درباره‌ی ویزای تقلبی استخدام می‌شود. گلد با استفاده از ویروس «انتقال فکر» که به کمک آن می‌تواند افکار ناگفته یا ناخودآگاه افراد را حین صحبت بخواند، کارمندی را شناسایی می‌کند – ماریا گونزالز( سامانتا مورتون)- که ویزای تقلبی برای کسانی که می‌خواهند از شهر خارج شوند و به هر دلیلی نمی‌‌توانند ویزا بگیرند، درست می‌‌کند. ویلیام ماریا را تعقیب می‌کند، با او دوست می‌شود و آن‌ها پیش از برگشت ویلیام به خانه‌اش در سیاتل (کنار همسر و پسرش) با هم می‌خوابند. ادامه‌ی تحقیقات در سیاتل نشان می‌دهد که کار جعل ویزا هنوز ادامه دارد. گلد به دنبال ماریا به شانگهای برمی‌گردد و متوجه می‌شود که او در موسسه‌ای پزشکی بستری است و بارداری‌اش متوقف شده و حافظه‌ی کوتاه مدت‌اش را هم پاک کرده‌اند. گلد ماریا را از آن موسسه بیرون می‌برد و با نشان دادن ویدئویی به او اثبات می‌کند که آن‌ها قبلاَ هم‌‌دیگر را دیده‌اند؛ که او طی پروسه‌ی تحقیقات پرونده، عاشق ماریا شده‌است.
ویلیام تکه‌ای از موی ماریا را وقتی خواب است برمی‌‌دارد و به آزمایشگاه می‌فرستد و متوجه می‌شود ماریا دوقلوی ژنتیکی مادرش است. او پس از فهمیدن ماجرا تصمیم می‌گیرد شانگهای را ترک کند اما متوجه می‌شود مهلت ویزایش تمام شده و بنابر این از ماریا می‌خواهد برایش ویزای جعلی بسازد. آن دو بعد از دیدار در فرودگاه تصمیم می‌گیرند به جبل‌علی پرواز کنند و در اتاقی در مسافرخانه‌ای می‌مانند. صبح روز بعد ماریا بیدار می‌‌شود و ناخودآگاه طی تماسی تلفنی نقض قانون کد 46 را گزارش می‌دهد و به تخت برمی‌گردد. کمی بعد ویلیام بیدارش می‌کند و با علم به این‌که چه اتفاقی افتاده، ماشینی می‌خرد و هر دو به بیابان می‌زنند ولی جایی بین راه ماشین‌ قدیمی‌شان چپ می‌کند. در پایان فیلم گلد به سیاتل و کنار خانواده‌اش بر می‌گردد با حافظه‌ای که از خاطره‌ی ماریا پاک شده‌است. ماریا اما با حفظ حافظه‌اش به جهنم بیابان‌های «خارج» تبعید می‌شود.

5.جامعه‌ای که کد 46 تصویر می‌کند با جامعه‌ی‌ کنترلی‌ای که دلوز توصیف می‌‌کند منطبق است. دلوز با ارجاع به بحث فوکو درباره‌ی جوامع انضباطی قرن 18 و 19، معتقد است ما در قرن بیستم شاهد ظهور نظام سرمایه‌داری نوینی هستیم که در آن فضاهای انضمامیِ جوامع انضباطی‌ای که در آن‌ها مناسبات قدرت کاملاً تثبیت شده ـ مانند مدرسه، کارخانه، زندان، بیمارستان_ با ساختاری کارآمد و پراکنده ، و مناسبات قدرتی سیار و پنهان، جایگزین شده‌است. یکی از نشانه‌های واضح این تغییر ساختار و تغییر شکل، از سرمایه‌داری صنعتی به جامعه‌ی سرمایه‌داری، جایگزینیِ کورپوریشن‌های به جای کارخانه‌ها است. کمپانی اسفنکس مثالی از این جامعه است که کورپوریشن‌ها ویژگی‌های فراانسانی پیدا کرده‌اند. دلوز می‌گوید «به ما یاد داده‌اند که کورپیشن‌ها دارای روح هستند، و این ترسناک‌ترین خبر دنیاست» و در کد 46 می‌شنویم که «اسفنکس بهتر می‌داند.»

6. کد 46، ورژن تکنولوژیک و علمی-تخیلیِ ادیپ شهریار است؛ قرائت‌های روانکاوانه‌ در این ده ساله در مقاله‌هایی که درباره‌ی فیلم نوشته شده، بسیار به چشم می‌خورد. در هر دو داستان مردی نادانسته عاشق مادر خود (و در این‌جا شبیه‌سازی شده‌ی مادر خود) می‌شود که فاجعه و نابودی شخصی برایش به بار می‌آورد. کد 46 حتا به «معمای اسفنکس» هم ارجاع داده است. در ادیپ شهریار، ادیپ باید معمای اسفنکس را حل می‌کرد تا بتواند از شهر تب عبور کند، در کد 46، هیولای اسفنکس _ کمپانی‌ای عظیم_ به مردم حق مسافرت می‌دهد یا به دلایلی نامعلوم  درخواست آن‌ها را رد می‌کند. روند تصمیم‌گیری این کمپانی از چشم مسافران پنهان است و هدف آن چیزی به‌جز کنترل رفت و آمد مردم نیست. در هر دو داستانِ ادیپ و کد 46، قهرمانِ مرد داستان که قانون را زیر پا گذاشته _ ویلیام و شهریار _ باید بابت عمل‌شان مجازات شوند. ادیپِ سوفوکل چشم‌های خود را از کاسه در می‌آورد و ویلیامِ وینترباتم  عامدانه اجازه می‌دهد خاطره‌ی ماریا از ذهن‌اش پاک ‌شود. در حقیقت ویلیام گلد دچار اختگی عاطفی می‌شود.

7. « می‌توانیم دل‌تنگ کسی شویم که به یاد‌ اش نمی‌آوریم؟ لحظه‌ای که تجربه می‌کنیم می‌تواند کاملاً پاک شود، یا همیشه جایی در انتظارِ کشف شدن باقی می‌ماند؟» (کد 46/ مایکل وینترباتم/2003)

8. همه‌ی آن سال‌های هند، من هرگز از کنارِ یک زن بی‌خانمان، یک کولی با آینه‌ها و زنگوله‌های آویزان، یک زاغه‌نشینِ دست‌فروش نگذشتم، بدون آن‌که با خود بیاندیشم: شاید ماریای واقعی همان است. ( سلام آقای بودلر)

code_forty_six_ver2

پ.ن: این مدت فیلم – بیشتر تکراری- زیاد دیدم و می‌بینم. گفتم یک وقت‌هایی چیزهایی درباره‌شان این‌جا بنویسم. شاید هم ننویسم. ‌

نگارش شده توسط گل‌ناز در 9 ژانویه 2015

استخرهای پاکیزه

« بولوار استخر‌های پاکیزه گواه و آفریننده‌ی نخستین عشق من است که در دوران کودکی و پسربچه‌گی و نوجوانی چشیده‌ام، ولی افسوس، عشقی بی‌امید و ناکامیاب! نینا واراکینا و من در کوچه‌ی تلگراف‌خانه نزدیک استخرهای پاکیزه خانه داشتیم. راه ما از خانه به دبستان از کنار استخرها می‌گذشت. هنگامی که در کلاس‌های اول بودیم نینا در پیش می‌رفت و من با  فاصله‌ی نسبتاٌ زیادی به دنبال‌اش و یا از خیابان‌ دیگر بولوار که موازی با گذرگاه نینا بود. او البته می‌دانست که من نه فقط به راه خود می‌روم بلکه با او همراهم. چون آخر او می‌دید که من در هر ساعت تنفس نزدیک‌اش می‌دویدم تا با او شوخی و بازی کنم، هل‌اش بدهم، پشت‌پایی بزنم، موی‌اش را بکشم یا دستی به پشت‌اش بکشم. آیا او می‌توانست این‌را ندیده بگیرد که من مدام  « به دنبا‌ل‌اش می‌دوم»؟ اما در کلاس‌های پنجم و ششم ما دیگر همراه هم به دبیرستان می‌رفتیم و گفت و گو  می‌کردیم. بعد دست‌‌در‌دست  راه می‌رفتیم و در کلاس‌های آخر هم بازو‌به‌بازو. اما این همراهی و هم‌صحبتی او را ذره‌ای هم به‌ من نزدیک‌تر نمی‌ساخت. ما نزدیک خانه‌ی آجری که روکشی نشده‌بود از هم جدا می‌شدیم. همیشه نینا زودتر از من می‌گفت: خوب، تا فردا!
من با دلی گرفته جواب می‌دادم: تا فردا!
نینا در دهلیزی تاریک ناپدید می‌شد و من به‌‌طرف دیگر کوچه می‌‌رفتم و آن‌جا بوی گندی آمیخته با بوی سرکه و شراب به دماغم می‌خورد. پشت پنجره‌ی آهنی زیرزمینی انبار سیب‌زمینی بود و فقط شیطان می‌داند که چرا از آن‌جا چنان بوی گندی می‌آمد. گرچه من می‌توانستم به‌آسانی از آن بوی گند پرهیز کنم و به‌آن طرف کوچه نروم. اما من به‌خصوص به‌ آن‌طرف می‌رفتم. چون به نظر بسیار طبیعی می‌آمد که پس از جدایی از نینا دیگر همه‌چیز در عالم خراب و فاسد می‌شود: روشنایی روز از میان می‌رود، همه‌ی بانگ‌ها و آواها هم خفه می‌شود، هوا هم فاسد می‌گردد. من از آن هنگام دریافتم که جدایی چه بویی می‌دهد: بوی مرگ آمیخته با شراب.»

10262168_10152605513962983_757649715993234755_n

نگارش شده توسط گل‌ناز در 17 دسامبر 2014