در حال مشاهده | صفحه اصلی سایت

برای چهل و یک سالگی گوزن

لیکن سلاح نقد به مفهوم امروزی، ارزشی کمتر از نقد سلاح ندارد. نقد سلاح دشمن را از پای درمی‌آورد، سلاح نقد دوست را، رفیق را، جنبش را از کژی‌ها پاک می‌دارد. پس، سلاح نقد امروز برای جنبش کنونی، به ویژه از آن‌رو که نقد سلاح پایی گرفته است، بایستگی حیاتی دارد. بازگویی این‌نکته زیان‌بخش نیست، که هدف سلاح نقد، کوبیدن و از میان‌بردن نقاط ضعف دشمن نیست. نقاط ضعف دشمن در نهاد او ریشه دارند و با خود او از بین می‌روند. هدف از نقد از میان‌بردن نقاط ضعف دوست است که در نهاد او ریشه ندارند، از هستی‌اش سرچشمه نمی‌گیرند، به عکس در تضاد با ماهیت و گوهر او هستند. از این‌رو، از میان‌بردن‌شان دوست را ناتوان نمی‌کند، دو چندان، ده چندان نیرومند می‌کند.

-‌هشت‌ نامه به چریک‌های فدایی خلق/ مصطفی شعاعیان‌‌ ( به همت خسرو شاکری) نشر نی

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۱۹ بهمن ۱۳۹۰

نامه‌ به مردی که می‌خواست به شوروی برود، اما سر از امریکا درآورد

الف عزیزم، نوشتن این نامه از خیلی وقت پیش، از همان پاییز تهران ـ که از آن فانتزی‌هایی بود که نباید هیچ‌وقت خاطره می‌شد‌ ـ شروع شد. توی کله‌ام. از همان بحث شوخی/جدی‌مان توی کافه، که آقا اصلن حالا که شوروی‌ای در کار نیست و جمع‌کردن پول خرید جزیره هم سال‌ها طول می‌کشد، همه جمع‌ کنیم برویم کوبا. برویم همان‌جا دور هم تا آخر عمر در آخرین بقایای سوسیالیسم یا لااقل شبه سوسیالیسم زندگی کنیم ـ این‌ها را من می‌گفتم ـ و مخالفت  تو که هنوز  امید داری که آفتاب روزی، که آفتاب روزی، بهتر از آن روزی که…و با تکیه بر منطق کتاب دینی نمی‌دانم کلاس چندم در باب گناه‌کردن و نکردن به گمانم، می‌گفتی آدم هنر نکرده‌ در کوبا به آرمان‌های سوسیالیسم پای‌بند باشد. اگر در دل سرمایه‌داری پایبند باشی هنر کرده‌ای ـ حالا فکر کن که من در نزدیکی‌های سی‌سالگی اصلن دنبال هنر کردنی در زندگی‌ام باشم الف عزیزم ـ   بعد هم کشید به بحث فرسایشی رفتن و ماندن و آن‌ها که رفتند همه از دم فلان و ما که ماندیم و آه و امان از ما که ماندیم…موقع خداحافظی  وقتی کافه خلوت شده بود، صدایم را صاف کرده بودم که بگویم: اما همه‌ی آن‌هایی که رفتند، از اول‌ش نمی‌خواستند بروند که بروند…خیلی‌ها رفتند که برگردند. لب‌هایم ولی از هم باز نشد. عوض‌ش زدم زیر گریه. فقط گفتم من خیلی خسته‌ ام. من از همان شب دارم توی کله‌ام به تو می‌نویسم. حالا هم که بالاخره میمون‌های توی سرم دست از بپربپر برداشته‌اند و ذهن‌م آرام گرفته‌است و جمله‌ها دارند مرتب می‌شوند جایی هستم که ابزار نوشتنی در اختیارم نیست.

پاییز که برگشتم تهران، از هواپیما و پرواز با تاخیر هفت‌ ساعته که پایین آمدم، کسی پشت شیشه‌ها منتظرم نبود. هیچ‌کدام از آن آدم‌ها‌ی هیجان‌زده‌‌ی منتظر و گل به‌دست، دنبال من نیامده بودند. مادرم فکر کرده‌بود پدرم می‌آید دنبال‌م. پدرم فکر کرده بود حالا چه کاری‌ است این‌همه راه تا فرودگاه، بچه که نیست، خودش بیاید. بله، من یقین دارم در خیلی از شهرهای بزرگ اروپا اگر پیاده می‌شدم کسی هیجان‌زده منتظرم بود. اما در تهران، آقای عسگری، راننده‌ی میان‌سال و خسته‌ی موسفید، زحمت بلند کردن سی‌وپنج کیلو بار و جا دادن‌ش را در صندوق عقب ماشین‌اش کشید و ورودم را به وطن‌م خوش‌آمد گفت و از تاخیر گفتم و از تحریم گفت و از فرودگاه امام تا خانه را گپ زدیم. تو می‌دانی من در تهران خانه و خانواده‌ی درست و درمانی ندارم. چهار سالی می‌شود که وقتی دوستانم می‌خواهند قراری بگذارند یا سراغم بیایند می‌پرسند پیش مادرت هستی یا پدرت که هیچ‌کدام از این خانه‌ها خانه‌ی من نیستند. در خانه‌ی مادرم اتاق خیلی کوچکی است مثلن اتاق من، که اتاق من نیست، با این‌که همه‌ی وسایل‌م از خانه‌ی قبلی، تخت و میز و کتاب‌خانه و حتا عروسک‌های بچگی‌ام به زور توی‌ش چپانده شده‌است. من هیچ‌ خاطره‌ای در این اتاق ندارم. در آن بزرگ نشده‌ام. مادرم بعد از جدایی خریده‌است. وقتی که من رفته بودم و اتفاقن فقط چند تا کوچه از خانه‌ای که آرمین چندماه پیش توی‌ش خودش را نفله کرد فاصله‌ دارد، که آن خانه هم خوب برخیابان است و  پیش مادرم که می‌رفتم تا پرده‌های نشیمن ساکنین جدیدش را می‌دیدم.

“من با سفر تا سر ِ کوچه هم نرفته ام” ـ این را علی‌عبدالرضایی گفته‌است وقتی هنوز انقدر چرت‌وپرت جای شعر نمی‌گفت ـ حکایت من است الف عزیزم. من مهاجرت نکرده‌ام هیچ‌وقت. مسافرت رفته‌ام. رفتم که برگردم. وقتی می‌رفتم اصلن از کسی درست و حسابی خداحافظی نکردم. مهمانی‌ای در کار نبود. هیچ‌ کدام از وسایلم را به کسی نبخشیدم. روی کتاب‌خانه‌ام ملافه‌ی کلفت کشیدم و رویش چسباندم امانت داده نمی‌شود. خرت و پرت‌های محبوب‌م را توی یک کارتن گذاشتم ته کمد لباس‌های آرمین، مهر و موم شده. تا روزی که دوباره برگشتم پس‌شان بگیرم. ـ الان حتا درست یادم نمی‌آید به‌جز دمپایی‌های کهنه‌ی نارنجی و دفترخاطرات قفل‌دار دوم راهنمایی تا سوم دبیرستانم  چه ‌چیزهایی توی آن کارتن بود و خرت و پرت‌های محبوب زندگی‌ام آخر‌ش سر از زندگی چه‌ کسی درآورند ـ  پاییز امسال چندتا از کتاب‌های قدیمی و عزیزم را  بخشیدم. حتمن تو می‌دانی کسی که کتاب‌های‌ش را ببخشد دیگر هیچ امیدی به ماندن ندارد. من همه‌ی این پنج‌ سال مراقب بودم هیچ‌ پلی پشت سرم خراب نشود. الان که پشت سرم را نگه می‌کنم، کاش خرابه، هیچ‌چیز هیچ‌چیز نمی‌بینم.

زندگی هندوستانی، نگاه‌م را خیلی نسبت به زندگی عوض کرده‌است. خیلی وقت است زندگی مفهموم مسابقه‌ای اش را برایم از دست داده. دلم می‌خواهد بدانی از موضع الان من، برنده و بازنده بودن در زندگی معنی ندارد، حسرت خوردن و پشیمانی معنی ندارد، وقتی به تو از رفتن و ماندن می‌گویم. اصلن مغز من دیگر  مدت‌هاست در حیطه‌ی تعاریف معمول  موفقیت و  پیشرفت و زندگی سالم و …کار نمی‌کند.  می‌خوام بدانی مردم تماشاچی مسابقه‌ی زندگی ما نیستند که تو انقدر نگرانی. قرار نیست زندگی‌مان را با معیار‌های سعادت و خوش‌بختی همان‌هایی که  چپ و راست فحش‌شان می‌دهیم، بسنجیم. من وقتی به رفتنم و به نبریدن‌م فکر می‌کنم، می‌بینم در آن لحظه با آن موقعیتی که داشتم، با مغز بیست و‌چهارساله‌ام، کار درستی به نظرم رسیده بود. تنها واقعیت موجود هم همین است. به چیز دیگری فکر نمی‌کنم چون دیگر چیزها، از اختیار من خارج بودند. من فقط رفته بودم که  برگردم.

رفیق عزیزم، نمی‌دانم اگر هرگز نرفته بودم چه می‌شد و یا اگر همه مانده بودند، همه‌ی کسانی که این چند ساله رفته‌اند، می‌ماندند الان اوضاع ایران چه‌طور بود. حدس من این است که چندان توفیری نمی‌کرد. شاید هم می‌کرد. راجع‌به خودم می‌دانم که قطعن این کسی نبودم که الان دارد توی کله‌اش این جملات را خطاب به تو می‌گوید. آدم دیگری بودم که با چیزی که الان هستم خیلی تفاوت داشت. شاید اصلن دیگر رفاقتی بین‌مان نمانده بود که نامه‌بازی‌ای باشد. خودت با چندتا از رفقای هنوز در ایران مانده‌ی آن‌سال‌ها ارتباط داری؟ ‌ این داستان پیچیده‌تر از آن است که با یک قانون عمومی “هرکی بره جاکشه” خیال همه در تصمیم‌گیری راحت شود. یا این که آن‌طور که تو خیال می‌کنی، اگر اصلن امکان رفتن برای هیچ‌کس نبود، مرزها بسته بود مثلن، تا حالا همه چیز درست شده بود. من فکر می‌کنم آدم‌ها وقتی می‌روند تازه جاکشی‌شان فرصت بروز پیدا می‌کند و  بهتر قابل تشخیص‌. رفتن، به صرف رفتن، کسی را جاکش نمی‌کند. ماندن، به صرف ماندن هم کسی را مبارز.

الف جانم،‌ ما دیگر به قبل از خرداد هشتاد و هشت برنمی‌گردیم، همان‌طور که پدران و مادران‌مان دیگر به قبل از شصت و هفت. تو بخت این را داشتی بخشی از تاریخی باشی که من فقط  فیلم‌اش را تماشا  کردم. برای تو از یک روزی به بعد معنی امام حسین تا آزادی تغییر کرد. معنی مردم تغییر کرد وقتی کنارشان ایستادی. من تجربه نکردم. برای من هنوز تنهایی شصت و هفت از باهم بودن هشتاد و هشت پررنگ‌تر است. امام حسین تا آزادی هربار فقط  شلوغ‌تر شده‌است. مردم غمگین‌تر و تلخ‌تر و عجیب‌ وغریب‌تر شده‌اند. همین است که از برگشتن و ماندن و برای همیشه ماندن حرف زدن برای من انقدر سخت‌است. آیا من هم جاکش شده‌ام؟ نمی‌دانم.  اما دل‌م می‌خواهد وقتی که باز همه زندگی‌ام را ریختم توی یک چمدان و  از هندوستان رفتم، جایی در این دنیا وجود داشته باشد که با خیال راحت بگویم خانه. حالا این ‌‌خانه توی جزیره‌‌ای وسط اقیانوس باشد یا کوبا یا هرجای دیگر. فقط وجود داشته باشد.

نامه‌ام خیلی طولانی شد. طبیعی است وقتی حرف‌هایی یک‌ فصل سال توی دل آدم بماند.

از خودت مراقبت کن عزیز من. به هرحال ماه بهمن، ماه خون و قیام است.

دل‌تنگت

‌گلی

زمستان ۹۰، داداوادی، داما سامیتی، اتاق هفت آ، دوره‌ی سکوت دوم، هندوستان

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۲ بهمن ۱۳۹۰

قاچاقچی

در روزگار باستان مردم برای حیواناتی که ناگزیر از کشتن‌شان بودند سوگواری می‌کردند، جسدشان را کفن می‌کردند و با دعا و یا حداقل با نوعی مراسم، روانه‌شان می‌کردند، چون دل‌شان می‌خواست روح متوفی قرین آرامش باشد.

کفن و دفن شایسته، هم‌چنان که زندگی شایسته، نیازمند حداقل شفقت انسانی است. آنتیگون زندگی‌اش را وقف کرد، اما برادرش را با عزت و احترام به خاک سپرد. قرن‌ها گذشته و سرنوشت او هنوز متاثرمان می‌کند، با این‌همه ممکن است ما نیز از فداکاری اش به شگفت آییم. دیگر این را درک نمی‌کنیم که آنتیگون نه به‌خاطر کفن و دفنی شایسته، که در راه شان و منزلت انسان مرد. ماهایی که آن‌هنگام که بدن‌ها‌ی برادران و پسرعموهای بی‌شمارمان را شکنجه دادند، کتک زدند، به ضرب گلوله یا با گاز کشتند، و عین آشغال در گودال‌های دسته جمعی ریختندشان حی و حاضر بوده‌ایم، چه‌طور می‌توانیم آن را درک کنیم؟ ماهایی که پاشیده شدن استخوان‌ها و خاکستر دیگران را روی زمین‌های زراعتی و انداختن‌شان در رودخانه‌ها را در سکوت نظاره کرده‌ایم؟ ماهایی که تظاهر کرده‌ایم که صدای فریاد کمک‌خواهی‌شان به گوش‌مان نمی‌رسد؟

برگزار کردن یک تشییع جنازه‌ی محترمانه‌ و گوری مشخص علاقه‌مان به حفظ هویت یک انسان را می‌رساند. سنگی را کار می‌گذاریم و روی‌ش یک اسم و چندتا عدد حک می‌کنیم، اما درواقع داریم سعی می‌کنیم که شکل یک زندگی سابق، و سرگذشتی مجرد و تکرار نشدنی را حفظ می‌کنیم.

هنگامی که شفقت و فرمان طی شدن عمر با عزت، نیست و نابود شده، جایی که در آن آگاهی از گذشته از بین رفته، هیچ‌ داستانی وجود‌ ندارد، فقط فریاد‌های وحشت وجود دارد.

کارگل، ایوان کلیما، نشر آگه

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۱۲ دی ۱۳۹۰

حال این روز‌های من است که از زبان پرندگان می‌شنوی

Download

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۲۰ مهر ۱۳۹۰

داستان سرنوشت واقعی آقای موشیرومی‌شونه پس از جدایی از اهالی شهر موش‌ها

روز من بود دیگر. از شب قبل‌ش هی به خودم گفته بودم که فردا روز من است. گیرم اوضاع زندگی ام کمی خرتوخر است این چند روزه. دلیل نمی‌شود که کیف‌ش را نبرم. از وقتی که از آن  دوره‌ی اعتکاف برگشته‌ام خوابم کم‌تر شده‌است. ۵ ساعت برایم کافی است و هر روز هم ساعت ۶ صبح بیدارم و نمی‌دانید ۶ صبح بیدار شدن در سرزمینی که کارمندان تازه از ساعت ده و نیم و یازده یواش یواش می‌نشینند پشت میز کارشان چقدر مضحک و بیهوده است. از آن مسخره‌تر این که روز خودت هم ساعت ۶ بیدار شوی بدون هیچ اجباری. آخر ۶ صبح آدم چه کیفی می‌تواند برای خود‌ش دست و پا کند؟

از سال‌های قبل  نمی‌دانم چرا خیال می‌کردم ۲۹ سالگی من بهترین سال عمرم خواهد بود. خیال می‌کردم لابد تا آن موقع تکلیف‌م با خودم و زندگی‌ام معلوم شده‌است. یک جایی گوشه‌ی دنیا آرام گرفته‌ام. جایی دارم که خیالم راحت است حالا حالا‌ها ماندنی‌ ام ( نه مثل این‌جا که از اول‌ش می‌دانستم موقتی‌ ام و جای ماندنم نیست) لابد تا آن موقع عاقل شده‌ام. اندازه‌ی همه‌ی زن‌های ۲۹ ساله به کمال و پختگی رسیده‌ام. دیگر هرچه این شاخه به آن شاخه است را پریده‌ام و بالاخره می‌دانم از این زندگی‌ای که کلی اش رفته  چه می‌خواهم و قرار است بقیه‌اش را چه کنم.

صبح روز شروع سن موعودم هم مثل هر روز دیگر ساعت ۶ صبح بغل ۵ تا گربه‌ی میان‌سال از خواب بیدار شدم اما چشم‌هایم را باز نکردم و گفتم بیدار توی تخت می‌مانم و مقاومت می‌کنم. شکم گربه‌ها روز من را به رسمیت نمی‌شناسد و مجبور شدم طرف‌های ۸ با ونگ و وونگِ درخواست غذا روزم را شروع کنم که  بیشتر‌ش هم به رفت و آمد از اتاق‌ ِفضا کافکاییِ رییس دپارتمان به اتاقِ فضا کافکاییِ امور خارجی‌های اداره پلیس و از این مدرک کپی بگیر و از آن کارمند امضا بگیر گذشت.

تو جشن کوچک آخر شب به لطف الکل برای اولین بار برای “ف” اعتراف کردم که خسته‌ام. جدن کم آورده‌ام. تصویر قدیمی‌ای که از ۲۹ سالگی‌ام داشتم با همه‌ی کسالت‌باری‌اش وسوسه ام می‌کند و معنی ندارد آدم تا این سن انقدر زندگی‌اش رو هوا و خودش هم گیج و هپروتی و سرگردان باشد. حالا هم  می‌نویسم که چقدر به تو حسودی می‌کنم که درست در همین سن انقدر پاهای‌ت روی زمین بود و خیال‌ت انقدر راحت که بتوانی سر موضع‌ت بایستی به جای سر جان‌ت. از امسال شروع می‌کنم به از تو بزرگ‌تر شدن و یک هزارم تو از چیزی مطمئن نیستم و هرچه هم که می‌گذرد وضع‌م بدتر می‌شود و می‌دانم اگر انقدر زندگی کنم که تو بشوی هم‌سن مثلن دختری که قرار است داشته‌باشم، من امکان دارد هم‌چنان همین آدم  گیج و ویجِ تکلیف نامعلوم در تمامی عرصه‌های زندگی، باقی مانده باشم. می‌ترسم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۶ مهر ۱۳۹۰

حالا ببینا، نمی‌ذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم

با جسیکا نشسته‌ بودیم گوشه‌ی خیابان و رولت‌های سبزی‌جات‌مان را گاز می‌زدیم که با وجود اسم گول‌زنک‌اش چیزی است که هر دکه و گاری گوشه خیابانی که سینی چدنی داشته باشد می‌تواند بفروشد و قیمت‌ش بسته به محله‌ای که فروشنده دکه‌اش را علم کرده یا گاری‌اش را پارک کرده، بین ۲۵۰ تومن تا ۱۵۰۰ تومن ما در نوسان است. خودش هم، انگار هویج و کلم و پیاز و… را خرد کنی و کمی در سس فلفل بخوابانی و بگذاری لای چیزی مثل نان لواش و لاغر لوله کنی. منتها قبل‌ش نان لواش را روی همان سینی چدنی چرب و چیلی کمی سرخ می‌کنند و این باعث می‌شود کاغذ  دورش که  از آن‌ کاغذ‌هایی است که ساندویچ‌ کالباس‌های مدرسه‌های دهه‌ی ۶۰ را توی‌ش می‌پیچیدند، خوب بچسبد و موقع خوردن برود تو دهن آدم.

نشسته‌ بودیم و رولت‌های سبزی‌جات‌مان را گاز می‌زدیم و سعی می‌کردیم کاغذ دورش را نخوریم و به فاصله‌ی ۵ متری‌مان دو تا سگ لاغر و گر و زخمی داشتند عشق‌بازی می‌کردند. (خواستم بگویم جفت‌گیری ولی دلم برای تلاش تاسف‌انگیز‌شان سوخت. به نظرم فقط عشق به دیگری می‌تواند یک موجود انقدر مریض و بی‌خانمان و گرسنه‌ را وادار به چنین زحمتی کند) جسیکا لقمه‌ی بزرگی را قورت داد و گفت: آآآ هاو کیوت. من  هیچ چیز کیوتی در منظره‌ی روبه‌رویم نمی‌دیدم. دستمال‌ش را از توی جیب‌ش در ‌آورد و دانه‌های قرمز فلفل را از گوشه‌ی لب‌ش پاک کرد و تعریف کرد: خیلی کوچک بودم. پدر بزرگ‌ مرا می‌برد‌ مدرسه.  یک صبحی تو راه مدرسه برای اولین بار دوتا سگ خیابانی را دیدم مشغول جفت‌گیری. از پدر بزرگ‌م پرسیدم این‌ها چی‌کار دارند می‌کنند؟ جواب داد: این‌ دوتا حتمن خیلی با هم دوست‌ اند. آن که جلو است از راه رفتن خسته شده‌است و پشت سری دارد هل‌ش می‌دهد و کمک‌ش می‌کند که به راه رفتن ادامه دهد. بعد هم تا دم در مدرسه درباره‌ی فضیلت کمک به دوستان در وقت نیازمندی و رفاقت و مهربانی حرف زد که به خیال‌ش آن تصویر بی‌شرمانه را از خاطره‌ام پاک کند. اما عاقبت چنین شد که این استیل تو ذهن من ترجمه شد به مهربانی و کمک به دوستی که خسته‌ست. زیبا‌ترین شکل چسبیدن دوتا موجود به هم. می‌دانم عجیب است اما دست خودم نیست… و خندید و گازی زد و باز گفت: آآآآ هاو سوییت.

وقتی شروع کردم از رولت سبزی‌جات و عشق‌بازی سگ‌های مفلوک خیابانی، می‌خواستم آخرش به این‌جا برسم که چقدر خوب است انقدر خوش‌شانس بوده‌ام که همیشه آدم‌هایی بوده‌اند توی زندگی‌ام که دلم به رفاقت‌شان گرم بود و می‌دانستم اگر خسته و وامانده‌ شدم هل‌م می‌دهند و می‌کشندم. می‌خواستم بعدش هم از تو* بگویم که خیال‌بافی‌های پاییز پیش رو را برایم رنگی و جادویی کرده‌ای و هربار که به‌ت فکر می‌کنم کنار خرمالو و نرگس و لیمو‌شیرین، دلم آب می‌شود. انقدر که هر وقت که خواسته‌ام هستی. با همه‌ی وجودت پشتم‌ ایستاده‌ای. اما الان فکر می‌کنم شاید خاطره‌ی اشتباهی را برای بیان احساساتم انتخاب کرده‌ام. عیبی ندارد. می‌دانم تو لااقل می‌فهمی چه می‌گویم. همین برای‌م بس.

*این تو، تویی سارا

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۱۸ شهریور ۱۳۹۰

Floating Points

بیست ساله این‌ حدودها بودم. درگیر رابطه‌ی عاشقانه‌ای با درک آن زمان‌م از روشنفکری، با مردی روشنفکر، کمی زیادی از خودم بزرگ‌تر و با درک آن زمان‌م از سواد و معلومات، خیلی‌خیلی باسواد‌ و معلومات‌تر. یک شبی، آن اواسط رابطه‌‌ی مسخره‌ی معلوم نبود چی‌مان، آخر چت‌مان موقع خداحافظی، همه‌ی شجاعت‌م را یک‌جا جمع کردم در سه حرف و نوشتم “بوس”. دل‌م خواسته بودش یک لحظه. همین. در جواب‌م نوشت: “اه، تو هم که مثل این دختر کافی‌شاپی‌هایی” ( زمان ما هنوز داف اختراع نشده بود) من؟ نه چون ابراز احساسات‌م خورده بود به دیوار و بوس‌م شکل ان‌دماغ شده بود به دیواره‌ی آن مستطیل، بیش‌تر دلم گرفت از مخدوش شدن تصویرم پیش مردی که می‌خواستم‌ش. که مبادا نا‌امید شده باشد از من. نخواهدم دیگر. نکند راست می‌گوید و من هم مثل…؟ ای داد.

حالا؟ مدت‌هاست که ایستاد‌ه‌ام روی آن‌ نقطه‌ای که رویا رویایی تو “کاغذ بی‌خط”: روشنفکر یا کلفت؟ با این فرق که ناراضی و نگران نیستم. چندان جای بدی هم نیست. راست‌ش دیگر جان و جوانی سر و کله زدن با خودم و دیگران سر وجهه‌ام و تعریف قالبی که بالاخره توی‌ش جا شده‌ام ـ که نمی‌دانم حتا اسم‌ش چیست، اما هرچه باشد الان اندازه‌ی خودم است و زور چندانی برای جا شدن توی‌ش لازم نیست ـ را ندارم. به نظر من اصلن هرچیزی که زور زدن نخواهد که آدم زود خسته‌ شود، خوب‌ است.

شاید سال‌ها باید بر من می‌گذشت و  باید سر از مملکتی در می‌آوردم که تو‌ی‌ش از هرجای دنیا و هر مدل که فکر‌ش را کنی آدم پیدا می‌شد تا با چشم خودم ببینم کسانی هم هستند که زیاد برای در قالبی قرار گرفتن زور نمی‌زنند. اصلن قالب‌شان برازنده‌شان است، چون آن‌طور که واقعن اعتقاد دارند زندگی می‌کنند نه آن‌طور که دوست‌ دارند به نظر بیایند. این‌طوری نه مخدوش شدن چهره‌شان نگران‌شان می‌کند، نه  قضاوت دیگران و نه دستگاه‌های روشنفکرسنج و چپ‌سنج و فمینیست‌سنج و کوفت‌ و زهرمار‌سنج  دست اطرافیان‌شان.

بیست‌سالگی ام اگر اندازه‌ی حالا به ارزش والای کمتر خسته شدن در روابط انسانی واقف بودم در جواب ” اه، تو هم مثل…” می‌گفتم بعله حضرت آقا، دقیقن مثل خود خود دختر کافی‌شاپی‌ها دلم می‌خواهد بگویم بوس. بعد هم راه‌م را می‌کشیدم می‌رفتم پی زندگی‌ام و دنبال‌ آدمی که من را به‌خاطر یک بوس از سر فقط لحظه‌ای خواستن، به زور زدن نیاندازد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۱۰ شهریور ۱۳۹۰

Mind Breaths

ارباب من خرس

این آخرین نامه‌ای‌ست که از این‌جا، صومعه‌ی کهنه و نم‌کشیده‌ی وسط جنگل، برای‌ت می‌نویسم. فردا بعد از صبحانه آزاد می‌شوم و بر می‌گردم سر خانه و زندگی‌ام. امروز طرف‌های ظهر روزه‌ی سکوت‌ به پایان رسید. آدم‌های صورت سنگی نقاب‌های‌شان را برداشتند و توی چشم‌هایم خندیدند و زندگی درخشان شد.

حال‌م خوب است. آرام ام. جوری که هیچ‌وقت تا به حال نبوده‌ام. این‌که قرار است یک سری خاطرات و حوادث و آدم‌های زندگی‌ام  را این‌جا برای همیشه جا بگذارم و بروم به‌م احساس سبکی می‌دهد. نمی‌دانم این حال چقدر قرار است با من بماند. اصلن نمی‌دانم چقدر تعالیم ” فردی”  این‌جا روی‌م اثر گذاشته‌است. این‌جور که متوجه شدم این دوره‌ی عذاب قرار است از من آدمی بسازد که هیچ چیز را نه خیلی بخواهد و نه خیلی نخواهد. واکنش‌های احساساتی‌اش به صفر برسد.  نه عاشق و خراب کسی شود ( همان شکلی که معمولن  تا حالا شده‌ام و همه می‌شوند)  نه از کسی متنفر. یک جور بی‌نیازی نسبت به هر چیزی و یا هر کسی، تا به آزادی واقعی و شادی واقعی و لذت واقعی و عشق واقعی و صلح با خودم برسم.  ولی من از امروز صبح  دایم دارم به کافه‌ی” لیتل ایتالی” فکر می‌کنم و با این‌که فضا‌ی‌ش یک‌جور حال به‌هم‌زنی فقط به درد جفت‌های خیلی سانتی‌مانتال می‌خود و آدم تنها را معذب می‌کند، می‌خواهم فردا بعد از این‌جا با همین ظاهرم، با همین شلوار پنجابی فیل‌ و طاووس نشان و شال پهن و بلند چهاربار دور شانه‌ها پیچیده‌ و ابرو‌هایی که  احتمالن تا روی پلک‌‌ها درآمده‌، بنشینم پشت میزی که شمع‌ قرمز قلبی‌اش می‌سوزد و رز‌ قرمزش تازه‌ است و یک”چاکلت‌لاوا”ی  بزرگ سفارش ‌بدهم که کیک شکلاتی دورش خوب پوک باشد و شکلات آب شده‌ی وسط‌ش خوب داغ باشد و وقتی پیش‌خدمت پرسید روی‌ش بستنی وانیلی یا خامه اول بگویم بستی وانیلی و بعد که دارد دور می‌شود بگویم: هردو هردو. آخ و بعد قاشق قاشق این ترکیب سرد و گرم و شل  و سفت را‌بگذارم دهن‌م… و این تخیلات برایم لبخند “اوج لذتانه‌ای” به همراه دارد و استاد و راهبان در این لبخند من نور روحانیت می‌بینند و فکر می‌کنند همه‌ی کارماهایی که از زندگی‌های گذشته‌ ( مثلن وقتی که گربه‌ی صادق هدایت بودم)  با خودم آورده‌ام  پاک شده که انقدر حالم خوب است.  البته گمان می‌کنم اگر تخیلات جنسی‌ام بعد از این‌همه ریاضتی که این‌جا کشیدم کار می‌کرد قاعدتن نباید یک چاکلت‌لاوای بی‌قابلیت به این روزم می‌انداخت. این را از من بپذیر ارباب، بودیسم تبتی اگر به هیچ‌کاری هم نیاید، در کنترل موالید معجزه می‌کند. چینی‌ها سخت در اشتباه‌‌ اند که این‌طور سرکوب‌شان می‌کنند.

آنیتا دوباره برق برقی‌ شده‌است. صدای خنده‌ها‌ی‌ش پرنده‌های این‌جا را می‌پراند. الان که دارم این‌ها برای‌ت می‌نویسم همه دور‌ش نشسته‌اند و دارند برای بچه‌ی نیامده‌اش اسم انتخاب می‌کنند. من یک دقیقه آمدم تا با سه تا از درختان محبوب‌م خداحافظی کنم و چند‌تا از یادگاری‌های زندگی‌ام را پای‌شان چال کنم. شاید بعدن فرصت نشود.

اگر درست در خاطرم مانده باشد، جایی در “به سوی دمشق” استریندبرگ، گفته می‌شود: “خوشبختی وجود ندارد، امیدوارم تاب تحمل سرنوشت‌ات را داشته باشی…” فقط  آرزو کن من هم تاب تحمل سرنوشت‌ام‌‌ ـکه این‌طور که بو‌ی‌ش می‌آید چندان شسته رفته هم نیست‌ـ را داشته باشم. هرچه که می‌خواهد باشد. هرچه که قرار است باشد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۴ شهریور ۱۳۹۰

A naked lunch is natural to us; we eat reality sandwiches*

ارباب من خرس

امروز روز ۵ام  من است و هم‌چنان با نوشتن به تو توی کله‌ام سعی دارم خودم را عاقل نگه‌دارم.  این‌جا یک زن خارجی دیگر هم به جز من ساکن است. ( و سه‌تا مرد روس. ما زیاد مردها را نمی‌بینیم ) زن دیگر البته زیاد هم خارجی نیست. دورگه‌ی مادر هندی-بودیست و پدر امریکایی-کاتولیک است متولد کلکته.  ۲ساله که می‌شود پدرش دست و او و برادرش را می‌گیرد و می‌برد نیویورک بزرگ‌شان می‌کند بی‌مادر. ۱۸ ساله که می‌شود مادرش می‌میرد و او هیچ وقت نمی‌بیندش…حالا خارج از ازدواج باردار است و می‌خواهد بچه‌ را نگه دارد چون فکر می‌کند شاید آخرین شانس‌ش باشد در ۳۷ سالگی و راه‌ افتاده‌است تو هند دنبال ریشه‌های‌ مادری‌اش که به بچه‌ بگوید ما از کجا آمده‌ایم. همه‌ی این‌ها را بیرون وقتی منتظر نوبت‌مان بودیم برایم گفت. من‌ هم گفتم از کجا آمده‌ام و این‌جا چه می‌کنم. پرسید هند را دوست دارم؟ گفتم خیلی زیاد و خیلی هم ازش خسته‌ام… و کد ثبت‌ش را خواندند. دم در ازش خواستند صلیب‌اش را در بیاورد. برگشت طرف من‌: فکر کنم ما دیگه نتونیم با هم حرف بزنیم…اسم من آنیتا ست.

آنیتا روز‌های اول و دوم خیلی خوش‌ و خرم بود. چشم‌های‌ش خیس و براق بود همیشه. لب‌های‌ش هم خیس‌ و براق بود همیشه. جوراب‌‌هایش را با شالی که به شکل راهبان دور خود می‌پیچید مچ می‌کرد. وقت‌های استراحت می‌نشست گوشه‌ای خندان، به خودش انواع کرم و لوسیون می‌مالید. به پاشنه‌ی پاهای‌ش، به دست‌ و صورت‌ش، به شکم‌ش. هربار که یواشکی توی صورت‌م می‌خندید یک‌ عالم براقیت از چشم‌ها و دهان‌ش می‌پاشید و من را هم زورکی می‌خنداند. تا روز سوم که چشم‌ها و لب‌های‌ش شروع کردند به مات شدن. خیس و مات. خنده‌هایش‌ هم بی‌رمق شده‌اند دیگر. گمان‌م ریشه‌های‌ش دارند به بد‌جا‌یی‌ش فرو می‌روند. هرچند همان صورت رو به دفرمگی رونده‌اش هم غنیمتی‌ است میان این صورت سنگی‌ها.

من اگر بچه‌ای روزی پیدا کنم برای خودم، به‌ش می‌گویم فقط  گیاهانند که ریشه دارند. ما آدمیزاد‌ها ریشه نداریم که بتوانیم تکان بخوریم. جایی توی خاکی گیر نکنیم. اگر خیلی اصرار کرد سرزمینی یوتوپیایی را برای‌ش توصیف می‌کنم که چندین سال قبل در اثر اصابت شهاب‌سنگی جای‌ش گود شد و دوباره سبز شد. و او تنها بازمانده‌ی آن سرزمین‌ است و لازم نیست بی‌خود راه بی‌افتد دنبال ریشه و این داستان‌ها. تاکید هم می‌کنم که این راز بازماندگان است و به کسی نگوید. حالا شاید بچه‌ام دیوانه‌ای حسرت به دل بار بیاید اما بهتر از این‌ است که در ۳۷ سالگی این‌طور برق‌ش یک‌جا بپرد.

باران که گاهی قطع می‌شود همه‌ی حیوانات این‌جا می‌ریزند از سوراخ‌های‌شان بیرون. دیروز نشسته بودم پای درخت پیری به تماشای سنجاب خوش‌حالی که هی از درخت می‌رفت بالا و می‌آمد پایین و چیز‌هایی از روی پوست درخت می‌کند و می‌خورد. سنجاب‌های هند خیلی ریز هستند. اندازه‌ی یک وجب من. خاکی رنگ هستند با دوتا رد سیاه روی پشت‌شان. خیلی هم ترسو. این‌یکی اما هربار نزدیک‌تر می‌شد و از درخت‌ش فاصله می‌گرفت. بعد ایستاد رو به رویم شروع کرد با پا گوش‌ش را خاراندن. همان شکلی که گربه‌ها. دلم را برده بود. به پلک زدنی نکشید که جغدی جلو چشم‌م زدش. بله ارباب، واقعیت این‌ است که جغد‌ها فقط توی کارتون‌ می‌توانند جلوی شکم‌شان را بگیرند. در زندگی واقعی دل روده‌ سنجاب را با نوک تیز می‌کشند بیرون و می‌چپانند توی حلق بچه‌های‌شان.  جلوی چشم‌هایم دوستم شد غذا و من کاری ازم برنیامد. مثل باقی رفقایم‌ که هر کدام گوشه‌ای از دنیا خورده‌ شدند این سال‌ها و من دست‌هایم در هوا  آویزان ماند و ایستادم و فقط تماشا کردم. اشک ریختم ولی فقط تماشا کردم.

یادم باشد به بچه‌‌ی احتمالی‌ام بگویم در سرزمین ما حیوانات هم‌دیگر را پاره نمی‌کردند. آدم‌ها هم. اصلن هیچ‌ انسان و حیوانی به هیچ‌ شکلی خورده نمی‌شد و همه تا جایی که جا داشت عمر می‌کردند و وقت‌ش که ‌می شد بی‌درد و با آرامش می‌خوابیدند. واقعیت ندارد؟ خب درد هم.

* Allen Ginsberg

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۱ شهریور ۱۳۹۰

*Follow your inner moonlight; don’t hide the madness

ارباب من خرس

این نامه‌ را از حیاط  صومعه‌ای بودایی وسط جنگلی در جنوب غرب هندوستان برای‌ت می‌نویسم. خرداد ۸۶ که از هم خداحافظی کردیم هیچ حتا خواب‌ش را می‌دیدی که با آن چرخیدن‌ها و تاب خوردن‌های مدام آخرش سر از این‌جا دربیاورم؟ امروز روز سومی است که ساکن شده‌ام و سعی می‌کنم با به تو نوشتن مشاعرم را حفظ کنم چون تو تنها کسی هستی که برای مکاتبه با او نیازی به ابزار نوشتن نیست. در تمام این فضای قدیمی و نم‌کشیده، تنها ابزار نوشتن، خودکار زنجیر شده به دیوار غذا‌خوری است و کاغذ‌های کوچک و تنها کسانی که توسط آن با ما مکاتبه می‌کنند موجودات نامرئی‌ای هستند که روزی یک‌بار می‌روند شهر و مایحتاج روزانه را می‌خرند. روز اول روی کاغذ کوچک نوشتم: اتاق ۱۲ ب. دمپایی. فردای‌ش روی سکوی غذاخوری خرید‌های هرکس را گذاشته بودند کنار کاغذ‌ش. پودر لباس‌شویی برای اتاق ۴ آ. نواربهداشتی برای اتاق ۱۰ ب… کاغذم را پیدا کردم بدون چیزی کنارش. یک نفر با خطی خیلی ریز نوشته بود: سایز؟ نوشتم ۳۶ و فردا‌ی‌ش یک جفت دمپایی بی‌ریخت غم‌انگیز که ۲ سایز هم برایم بزرگ بود روی سکو منتظرم بود. کنار قرص نعنای اتاق ۲ آ. این‌طور است که من دیگر از امروز شروع کردم به شنیدن موزیک‌های مورد علاقه‌ام توی کله‌ام و تماشای تکه‌های مورد علاقه‌ام از فیلم‌ها توی کله‌ام و نوشتن به تو، باز هم توی کله‌ام.

امروز روز سومی است که من این‌جا هستم. شب قرار است استاد درباره‌ی زجر بشریت سخنرانی کند. زجر من این‌جا تقریبن ۲۴ ساعت بعد از سکونت‌م آغاز شد با اولین رجعت به گذشته. انتظار نداشتم انقدر زود بشکنم. فکر می‌کردم لااقل تا ۷۲ ساعت خود را ساکت نگه می‌دارم. اما روز دوشنبه طرف‌های غروب بارانی، میان مشتی کله‌تراشیده وسط سالن بزرگ با آن سقف خیلی خیلی بلند اولین رجعت‌م به گذشته آغاز شد و ۱۰ ساله شدم در اتاق‌ تاریکی در زیرزمینی و دستی سنگین روی دهان‌م و دستی سنگین‌تر روی گردن‌م و پچ‌پچی که: صدات در بیاد خفه‌ت می‌کنم… و من که نفس‌م  به زحمت بالا می‌آمد پلک‌هایم را فشار دادم و صدایی که ۱۸ سال بود نشنیده‌ بودم‌ واضح توی سرم چرخید و تا سقف خیلی خیلی بلند سالن رفت.

گریه‌کنان از جایم بلند شدم و دویدم بیرون و باز دویدم. توی محوطه‌ی پشت سالن نشستم روی نیمکت. کمی بعد راهبکی از دور پیدا‌ی‌ش شد و زنگوله‌‌ی برنجی اش را تند تند تکان داد. که یعنی چی شد؟ این‌جا زنگوله‌ی برنجی تنها راه‌ ارتباط  راهبه‌ها با ماست. زنگوله‌ی برنجی یعنی بیدار شید صب شده. زنگوله‌ی برنجی یعنی هوی عمو تو بوته‌ها نرو مار داره. زنگوله‌ی برنجی یعنی وقت ناهاره… راهبک به ۲ متری‌ام که رسید دیگر زنگ نزد و با اخم گفت: مگه نمی‌دونی اجازه نداری از جات بلند شی؟ گفتم: ترسیدم مزاحم بقیه بشم. گفت: همه‌ی این‌ها هم مثل تو شده‌اند بار اول. خود من تا سومین ماه‌م هنوز گریه‌ام می‌گرفت گاهی. بیا بشین و با چیزی که اذیتت کرده مواجه شو. مشاهده‌ش کن. با جزئیات کامل. لازمه خوب ببینی‌ش. ازش فرار نکن. پرسیدم: بقیه ناراحت نمی‌شن؟ گفت: اونا اصلن متوجه تو نیستند.

راست می‌گفت. این‌جا کسی متوجه کسی نیست. من دیگر با خیال راحت بلند بلند گریه می‌کنم و فین‌های محکم می‌کنم و کسی هم خم به ابروی‌ش نمی‌آورد. از امروز هم شروع کرده‌ام با سنجاب‌ها و طوطی‌ها و کلاغ‌ها و درخت‌ها حرف زدن. بلند بلند. البته وقتی کسی نزدیک می‌شود ناخودآگاه صدایم را پایین می‌آورم که مزاحم سکوت‌شان نشوم. این‌جا هر پرنده‌ای که فکر‌ش را بکنی پیدا می‌شود. طوطی، مرغ مینا، فنچ، جغد، خفاش و پرندگان عجیبی که اسم‌شان را نمی‌دانم. فقط گنجشک و یاکریم  نداریم. دیروز گربه‌‌ای هم دیدم که گمان‌م توهمم بود. گربه این‌جا چه می‌کند؟ از بس که دلم برای گربکانم  تنگ شده‌است.

خیال می‌کنی از این‌جا جان سالم به در می‌برم؟ نکند حالم همین‌طوری بماند. از دور صدای زنگوله می‌آید. خیلی وقت‌ها صدای زنگ موبایلم را می‌شنوم و دنبال‌ش می‌گردم. بعد یادم می‌آید: گوشی‌ت که دست ایناس خنگول. باید بروم توی سلول‌م بنشینم. از وقتی که آمده‌ام آسمان گرفته‌است و یک‌بند می‌بارد. تو که یادت نرفته آسمان گرفته با من چه می‌کند؟

* Allen Ginsberg

نگارش شده توسط گل‌ناز در ۳۰ مرداد ۱۳۹۰

صفحه 1 از 1312345...10...قبلی »

آرشیو مطالب