در حال مشاهده | صفحه اصلی سایت

Love Is Transference

لابه‌لای همه‌ی اتفاق‌های گندی که یکسال اخیر تندتند و پشت سرِ هم برایم افتاد، خواستن، و زیاده خواستنِ او بهترین اتفاق بود. هرچند که آن بهترین اتفاق هم یک‌جورهایی با تعاریف متعارف به شت نشست. آخرین باری که انقدر سرتاپا با همه‌ی اشتیاقم کسی _سورپرایز، سورپرایز، مردی_ را خواسته بودم اردیبهشت هشتاد و هشت بود. قبل از آن اردیبهشت هشتاد و سه. قبل‌تر و اولین بار هم بیست مرداد هفتاد و هشت، وقتی آخرین کسوف قرن داشت اتفاق می‌افتاد و منِ شانزده ساله برای اولین بار در عمرم بدون ‌خانواده سفر یک روزه‌ای رفته بودم به شهری که اسمش، مثل اسم همه‌ی همسفرهایم به جز آن دوستم یادم نیست. پترن مشترک همه‌شان بدیهی ‌است: عدمِ امکانِ رسیدن؛ باز هم با همان تعاریف متعارف.
تنها تفاوت آن عشق‌های جوانی با پیرانه‌سری آخرم_ جدا از اینکه ترکشهای باقی حوادث حسابی زخم و زیلی‌اش کرد_ این بود که این‌بار دیگر خودم هم نمی‌خواستم برسم. چون حالا فکر می‌کنم اساساً رسیدنی در کار نیست. این بار فکر می‌کردم، این آدم کدام کمبود، کدام فقدان، کدام نیاز واپس‌رانده شده را بیرون کشیده و جلو رویم گذاشته، که انقدر می‌خواهمش. همان روزهای تلخ و لابه‌لای همه‌ی اتفاق‌های گند، همین‌ها را بهش گفتم و با هم به این نتیجه رسیدیم که آن فقدان، آن حفره‌ی عمیق و پیچ در پیچِ لانه‌خرگوشی، حس عدم تعلق است. حسی که دوسال سرکوبش کرده بودم. سوراخی که تا قبل آشنایی با او داشتم ناخودآگاهانه با کارکردن، خیلی کار کردن، پر می‌کردم؛ و پر نمی‌شد.
این که می‌گویم بهترین اتفاق هم به همین خاطر است. بدون اینکه بداند و بخواهد، با حضورش جای خالی چیزی را نشانم داده بود که نمی‌خواستم ببینمش. دست و پای الکی می‌زدم که از این مواجهه‌ی دردناک فرار کنم. بعدش دیگر دست و پا نزدم. پذیرفتم که هست و کاریش نمی‌شود کرد. زمانش که برسد خودش پر می‌شود. شاید هم هیچ‌وقت نشود. به هرحال من هیچ کنترلی بر آن ندارم.
پروسه‌ی پذیرش به این راحتی که نوشتم نبود. او که حالا امن‌ترین رفیقم است و شهردار بلامنازعِ «فرندزون»، با همه‌ی لگد پرانی‌ها و گاز گرقتن‌ها و پنجه کشیدن‌هایم این مدت ساخت و مدارا و مراقبت کرد و ماند. نمی‌دانم چند بار، در هر دیدارمان گوشه‌ی رینگ گذاشتمش و از جا تکان نخورد تا خودم از زدنش خسته شدم. مطمئنم اگر جایمان برعکس بود، من نمی‌ماندم. این‌ها را هم نوشتم تا یادم بماند بعدها اگر به هر دلیلی گازم گرفت باید چه کنم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 10 اکتبر 2017

Uncomfortably Numb

ساعت پنج و نیم عصر، لای فشردگی آدم‌های داخل قطار، پسربچه منتظر ماند تا زنِ شورت و سوتین فروش تبلیغش تمام شود و برود یک واگن جلوتر. بعد شروع کرد با بلبل‌زبانی اسپینرهایش را تبلیغ کردن: «خانم‌هایی که از دست شوهر و بچه‌هاشون حرص می‌خورن بخرن که برای تقویت اعصاب خوبه». زن‌ چهار ابرویی (دوتا ابروی قهوه‌ای تتو شده‌ی رنگ و رو رفته و دوتا ابروی سیاه خودش با نیم‌سانت فاصله از زیر تتو درآمده) که می‌خورد پنجاه ساله باشد، کنارم از حلقه آویزان، به زن هم‌سن و سالش که روبه‌رو نشسته بود با خنده گفت: «کار درست رو پدرمادرای اینا می‌کنن. از این سن می‌فرستنشون سر کار تا وقتی بزرگ بشن بارشون رو بستن. ببین چه زبونی داره. اون‌وقت بچه‌های ما…» تا وقتی این حرف‌ها را نشنیده‌بودم حواسم به زن چهار ابرو نبود. سرم توی گوشی داشتم با خودم شطرنج بازی می‌کردم. موسیقی توی گوشم چهار دقیقه زوزه‌ی ممتد موبدی تبتی وسطش داشت، که نفس کم‌آوردنش هم‌زمان شد با اظهارنظرِ چهار ابرو.
چهارابرو که از حسرت‌هایش درباره‌ی فرزندپروری گفت سرم را بالا آوردم و تازه دیدمش. آخرین باری که زنی به این شدت چهارابرو دیده بودم هفت هشت سالِ پیش بود. در سفری به ایران با «سابقی» قرار گذاشته بودم تا بعد سه‌چهار سال همدیگر را ببینیم. آخرین لحظه گفت اول برویم دنبالِ دوست‌دخترش دندانپزشکی و بعد با هم برویم کافه؛ و دوست‌دختر چهار ابرو داشت. یک جفت تتو شده‌ی مدلِ «شیطونی» (هشت کامل) که فکر کنم آن سال‌ها مد شده بود و یک جفت ابروی خطی بی‌حالت که درهم‌برهم زیرش درآمده بود.
زن چهارابروی آویزان از حلقه‌، بعد از این که تایید زنِ نشسته روبه‌رو را در مورد کار درستِ والدین کودک دستفروش شنید ادامه داد:«پسر من مهندس عمران و کارشناس ارشد اقتصاده و بی‌کار. میگه مامان لااقل بذار برم سربازی که بتونم برم خارج» و یک چیزهایی درباره‌ی پسرش گفت که باز خورد به زوزه‌ی موبد تبتی. بعد زن کناری من ادامه‌اش را رفت و رسید به پسر روستایی فامیل‌ دوری که از کودکی سرِ زمین کار کرده و حالا چندتا ویلا در شمال دارد که شبی یک تومان به بالا اجاره‌شان است و دیگری از سرایدار افغانستانی‌شان گفت که چقدر پولدار شده و حرف‌ها که کم‌کم نژادپرستانه شد دوباره شروع کردم به شطرنج بازی کردن.
توی دلم می‌گفتم کاش افغانستانی آن دوروبر نباشد. تک‌تک خشونت‌های کلامی‌ای که دخترها در این شهر تجربه کرده‌اند و تعریف می‌کنند همراه با زوزه در سرم ‌چرخید؛ از «جومونگ» خطاب شدن‌ها تا «این افغانی‌ها هم آدم شده‌اند» وقتی به خودشان می‌رسند. بعد یاد «خلیل» افتادم که هم‌سن و سال همین پسرک اسپینرفروش است و از صبح تا شب زیگزاگ‌دوزی می‌کند و «نجیبه» مادرش با افتخار می‌گوید ماهی یک و دویست حقوق می‌گیرد و شب‌ها درس می‌خواند و جمعه‌ها مدرسه می‌رود. نجیبه از من چهارپنج سال کوچکتر است. فقط یک جفت ابرو دارد و فکر کنم کلاً چهارتا دندان؛ به لطفِ مواد و تغذیه‌ی بد و زایمان‌های زیاد و لت و کوب‌های «آقا سخی». دوسه‌هفته پیش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم نجیبه چندتا عکس فرستاده از یک پای شکافته شده و یک پیغام صوتی که موتور زده به خلیل و فرار کرده و پنج میلیون خرج بیمارستانش شده و باید پلاتین بگذاریم. خلیل فردای مرخصی از بیمارستان پشت چرخ زیگزاگدوزی برگشت و آقا سخی و نجیبه خوشحال، که کارفرمای مهربان اخراجش نکرده.
ساعت پنج و نیم عصر داخل قطار هیچ جان و توانی برای واکنش به این حرف‌ها نیست. حرف زدن و بحث کردن پایم را که از محل کارم بیرون می‌گذارم تعطیل می‌شود. حتا وقتی در معرضش قرار می‌گیرم جوری مقاومت می‌کنم و از زیر بارش در می‌روم که کارمند‌ها از زیر اضافه‌کاری بدون حقوق. این‌طور شده که این مدت تفریح و استراحتم هیچ‌کس را ندیدن شده‌است و با کسی حرف نزدن، تا بارِ روزی با بیست سی‌تا آدم سروکله زدن‌ سبک شود.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 30 آگوست 2017

She Dreamt She Was A Bulldozer, She Dreamt She Was Alone In An Empty Field

چند هفته پیش قاطی سلسله ایمیل‌هایم بعدِ قرنی با «آ» نوشته بودم «تلخ و بدبین و ناامید شده‌ام». در جوابش که توصیف زندگی بعد از سفر اخیرش بود یک جایی آن وسط‌ها نوشته بود: «من یادمه توی هند خیلی اتفاقات سخت هم برات افتاده بود. حالا فکر می کنم که توی ایران چه ها می‌تونه اتفاق افتاده باشه که خستگی و ناامیدی رو به زبونت بیاره. ناامید بودنت رو هم نمی‌تونم توی خیالم بیارم. توی ذهنم همش در حال زیر و رو کردن و شخم زدنِ دنیایی.»
همین چندتا جمله‌اش تا چند روز گرفتارم کرده بود به اتفاقات سختی که در هند برایم افتاده بود فکر کردم. زیاد بودند. افت و خیزهای عمیقی داشتم. خطرهای زیادی از بیخ گوشم گذشت که به قولِ «ابو» اگر این چند صد خدای آن سرزمین مراقبم نبودند انقدر راحت نمی‌جستم. مثلا آن‌باری که در سفری اتوبوس اشتباهی سوار شدم و ساعت سه صبح در ایستگاه برهوتی در جایی که نمی‌دانستم کجاست پیاده شدم و بعد از نیم ساعت سوار ماشینی شدم که راننده و مردِ کناری‌اش یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. همه‌ی یک ساعت و نیم تا اولین آبادی و با هر پیچ جاده در سکوت و تاریکی فکر می‌کردم الآن می‌زنند کنار و رِیپم می‌کنند و می‌کشند و جنازه‌ام هم نمی‌داند کجای جغرافیای این شبه قاره چال شده‌است.
بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدت‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. از این بدتر هم می‌شود: نه فقط انگار حفظ وجهه‌ی همیشه امیدوار برایم وظیفه‌ست، که بخش عمده‌ی تلاشم در زندگی این بوده که دیگران را از خودم ناامید نکنم. این البته از آن گندهایی است که خیلی خانواده‌ها طی روند تربیت گل و بلبل کمال‌گرایانه‌شان به روانِ فرزندان‌شان می‌زنند. وقتی چند روز پیش با حالت عصبی و پریشان بهش گفتم «من نمی‌خوام دلیلِ ناامیدی دخترا باشم» و زدم زیر گریه، متوجه‌اش شدم. بعدش که حرف‌هایمان تمام شد هی عقب و عقب‌تر رفتم و دیدم چقدر از دردِ این مدت‌ام به این خاطر بوده که فکر کردم دلیلِ ناامیدیِ دیگری‌هایی بوده‌ام. یکی از آن دیگری‌ها شمسی است. بله انقدر وضع خراب است که فکر می‌کنم برای گربه هم امید تعریف شده‌است (وقتی انتظار تعریف شده چرا امید نشده‌باشد) و من، آدمِ او، چون نتوانستم از مرگ نجاتش بدهم، ناامید ازم از دنیا رفته.
تو آخه فکر می‌کنی کی هستی ژوزه؟

نگارش شده توسط گل‌ناز در 20 جولای 2017

این‌بار اگر کسی گفت زمان همه‌ی زخم‌ها را درمان می‌کند پاسخ دهید: گو اند فاک یورسلف

چیزها طیِ گذرِ زمان تغییر می‌کنند، ذهنیتِ آدم‌ها تغییر می‌کند، و گاهی هم روی برخی از زخم‌ها را پوستِ نو می‌گیرد. ولی زمان واقعاً کارِ چندانی برایمان نمی‌کند جز اینکه ساعت‌ها و روزهایی را در اختیار می‌گذارد تا مسن‌تر شویم و فرصت تحلیل خود _درواقع تصور ذهنی‌ از چیزی که به اسم «خود» می‌شناسیم_ را پیدا کنیم. آگاهی نسبت به موقعیت، رشد کردن و همه‌ی این‌ حرف‌ها به مداوای زخم کمک می‌کند، اما زمان این وسط هیچ‌کاره است. تاب آوردنِ اندوه آسان‌تر نمی‌شود. زمان بگذرد و مراقبت از زخم نباشد فقط درد می‌کشیم. گاهی درد غیرقابل تحمل می‌شود و روی دیگری سر ریز می‌کند. گاهی مزمن می‌شود جوری که دیگر حسش نمی‌کنیم. ولی هیچ‌وقت رها نمی‌کند. همان‌جایی که هست می‌ماند و دست به کمر، زل‌زل تماشا می‌کند تا ببینید چه‌طور با او تا می‌کنیم.
در مورد خودم، کارمان به این‌جا رسیده که منم زل زده‌ام توی چشم‌هایش و مسابقه گذاشته‌ایم هرکه اول پلک بزند سوخته.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 11 ژوئن 2017

Rabbit Hole

«آ» لمیده بود رو کاناپه‌ فرسوده که چاله چوله‌هایش به زور بالش و کوسن‌های کهنه پرشده، و در «ارتفاع» مناسبی رقص باد و تکان‌های سنگینِ ریشه‌های آویزانِ درخت «بابا آدم» پشت پنجره را تماشا می‌کرد، که «آقای جورج» به شکل یک گوله‌ی کُرکیِ مجهول از آسمان سقوط کرد. «آ» از ارتفاع‌اش و پله‌های زیاد و پیچ در پیچ پایین آمد و دوید سمت محوطه‌، لای بوته‌ها دنبال گوله‌ی کُرکی گشتن. آقای جورج یک جوجه جغد نحیف بود و «آ» باقی روز کلی جستجو کرد تا ببیند چرا از آسمان افتاده. بالاخره ناشناسی در یک فُروم پرنده‌شناسی به او جواب داد مادرجغدها جوجه‌هایی را که می‌فهمند پرواز یاد نمی‌گیرند از لانه پرت می‌کنند پایین تا سهم باقی جوجه‌ها را نخورند؛ و «آ» از آن لحظه شد پدرِ آقای جورج و چون اغلب در جهان‌های موازی سیر می‌کرد و برای قوانین جهان «به‌هنجار» تره هم خرد نمی‌کرد گفت این حرف‌ها همه چرند است و اراده و اگزیستانس این موجود را به رسمیت نمی‌شناسد؛ و تصمیم گرفت جورج را مثل یک جغد عادی باربیاورد.
با یک تخته از چوبِ جعبه‌ی میوه و طنابی خیلی بلند، تابی درست و آویزان کرد، به ریشه‌های آویزانِ همان درخت پشت پنجره که آقای جورج از آن افتاده بود و فکر می‌کرد جلوی چشم مادر و خواهربرادرهای جغدش است، و ماه‌ها، هر روز، وید دم غروبش را می‌چاقید، با هم از پله‌ها پایین می‌رفتند، آقای جورج را سوار تاب می‌کرد و هلش می‌داد تا پرواز یاد بگیرد. جورج چندتا بال‌بال می‌زد و وقتی تاب سرعت می‌گرفت خودش را پرت می‌کرد به جلو ولی نیم‌متر بیشتر نمی‌پرید و تالاپی می‌افتاد روی زمین. بعد هم بلند می‌شد و مثل خرگوش چند متر بپربپر می‌کرد تا «آ» می‌گرفتش و دوباره سوار تاب می‌کرد.
نمی‌دانم آقای جورج «آ» را چه‌طور قانع کرد تا بعد از چندماه بی‌خیال پرواز یاد دادن شود و بپذیرد او جغدی‌ست که دیگر قرار است مثل خرگوش زندگی کند و دست از تاب دادنِ بیهوده‌اش بردارد. به استدلالی که آورده احتیاج دارم. چون این روزها خودم نِشسته که چه عرض کنم، مچاله شده‌ام روی یک تخته‌ی خیالی از چوبِ جعبه میوه‌ که با طنابی بلند از آسمان آویزان شده‌، و کسی که حقِ «وادادگیِ بی‌قید و شرط» را برایم به رسمیت نمی‌شناسد، هی هل‌ام می‌دهد و می‌گوید بپر، بپر. تو باید بتونی بپری. من هم لابد مثل آقای جورج، وقتی که هنوز در رودربایستی جغد بودن‌اش مانده بود چندتا بال‌بال می‌‌زنم و بعدش تالاپی با سر می‌خورم زمین.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 16 مارس 2017

काली

kali-2

«کالی» الهه‌ی ویرانی‌، خدای بلاهای طبیعی، اول قرار بود فقط اهریمن‌ها را نابود کند. بعد یک‌جایی وسط‌های کار، نمی‌دانم چه‌طور برنامه‌ریزی‌اش به‌هم می‌ریزد، یا فکر می‌کند در تخریب لذت خلاقانه‌ای‌ست که در هیچ آبادانی‌ای نیست، دیگر اهریمن و غیراهریمن نمی‌شناسد و همه را می‌کشد. خداهای دیگر، مستاصل می‌روند سراغِ «شیوا» که جلوی این زنت را بگیر، دنیا را به فاک داد. شیوا می‌رود سرِ راهِ کالی دراز می‌کشد. کالی که مست از قدرتِ ویرانگری رقصان و غران می‌آمده، شوهرش را نمی‌بیند و لگد می‌کند و این لحظه‌ای‌ست که به خود می‌آید و از شگفتی زبانش بیرون می‌زند؛ و بعد هم هزاران سال هندوها چهره‌اش را در آن لحظه از گِل ساختند و پرستیدند.
چرا؟ بعضی‌ها می‌گویند چون لحظه‌ایست که ارج و قرب مرد برای همسرش در آن ثبت شده؛ که گناهِ بی‌حرمتی به شوهر از ویرانیِ جهان بالاتر. بعضی‌های دیگر، مثلاً عبدالکریم‌هایشان، می‌گویند فارغ از ماجرای زن و شوهری لحظه‌ای‌ست که عشقِ یار زورش به قهرِ تخریب جهان می‌چربد.
من هم چون گاهی‌وقت‌ها کالی درم حلول می‌کند و دلم می‌خواهد از کله‌ی مردها برای خودم گردنبند درست کنم، دوست دارم روایت عبدالکریم درست باشد. این روزها هم تنها چیزی که جلوی میلم را به تخریب و زیر و رو کردن همه‌چیز می‌گیرد، اوست که نمی‌دانم چندتا خدا التماسش را کرده‌اند و از کدام آسمان سرِ راهم افتاده، تا پایم بهش بگیرد و زبانِ حیرتم آویزان.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 5 فوریه 2017

وضعیت: از زبانِ وحشی بافقی

گرچه دوری می‌کنم بی‌صبر و آرامم هنوز
می‌نمایم این‌چنین وحشی ولی رامم هنوز
باورش می‌آید از من دعوی وارستگی
خود نمی‌داند که چون آورده در دامم هنوز

نگارش شده توسط گل‌ناز در 21 دسامبر 2016

Falling in Love

در رویا می‌بینم نشسته‌ام روی صندلی. او زانو زاده پیشِ رویم و دارد باصبر و دقت بندِ کفشم را می‌بندد. سرش پایین است. دولا می‌شوم و آرام گونه‌اش را می‌بوسم. سرم را که بالا می‌آورم روی یک صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره، از همان‌ها که زمانِ مدرسه، نشسته‌ام. وسط یکی از کارگاه‌هایم. دورتا دورم زنان و مردانی با لبانِ از خشم مچاله شده و چشمانی که سرزنش ازشان می‌بارد، نشسته و براندازم می‌کنند. او بی هیچ واکنشی با صبر و دقت به بستنِ بندِ کفشم ادامه می‌دهد.
بیدار می‌شوم. پیغام می‌دهم که زودتر ببینمش. باقی روز، همه‌ی مسیرِ توی قطار، سرِ کار، همه مسیر برگشت تو ماشینِ دوستم وقتی داشت از مهملات زندگی‌اش می‌گفت…روی آن صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره نشسته‌بودم.

«تمام داستان‌های عاشقانه، درواقع داستان‌ِ فقدان‌ها و سرخوردگی‌‌هاست. در دامِ عشق افتادن، یادآورِ سرخوردگی‌ای ا‌ست که از وجودش اطلاعی نداشتیم. کسی را می‌خواستید، فقدانِ چیزی را حس می‌کردید، و به نظر می‌رسد سروکله‌اش پیدا شده‌است. چیزی که در هر تجربه‌ی عاشقانه از نو تکرار می‌شود، یک سرریزِ سرخوردگی و یک فزونیِ ارضاء است. انگار به طرزِ غریبی منتظر کسی بوده‌اید، اما تا زمانی که از راه نرسیده بود، نمی‌دانستید او چه کسی‌ست. چه از این‌که چیزی در زندگی‌تان کم است آگاه باشید یا نه، وقتی کسی را که می‌خواهید ملاقات می‌کنید، از آن کمبود آگاه می‌شوید. آن‌چه روانکاوی به این داستان عاشقانه اضافه می‌کند این است که شخصی که عاشق‌اش می‌شوید، درحقیقت مرد یا زنِ رویاهایتان است که پیش از آنکه ملاقاتش کنید رویایش را دیده‌اید؛ نه بی‌ هیچ اطلاع قبلی- هیچ‌چیز از هیچ نمی‌آید- بلکه از تجربه‌ای پیشین، چه آن‌هایی که واقعاً تجربه کردید و چه آن‌هایی که آرزویشان را داشتید. شما او را با قطعیت کامل شناسایی می‌کنید چون پیش از آن قطعاً او را می‌شناختید؛ و چون واقعاً انتظارِ او را می‌کشیدید. و همان‌طور که فکر می‌کنید او را همیشه می‌شناخته‌اید، درعینِ حال با شما غریبه‌است. معشوق بدنی غریبه‌آشناست.»
– گمشده: در ستایشِ زندگیِ نزیسته/ آدام فیلیپس

نگارش شده توسط گل‌ناز در 23 نوامبر 2016

On Deism And Clockwork Universe

a-clockwork-orange-a-clockwork-orange-18133446-1024-768

پلی‌بوی: اگر زندگی انقدر پوچ و بیهوده‌ست، حس می‌کنی ارزش زیستن دارد؟

کوبریک: برای آن‌هایی از ما که به‌نوعی با فناپذیری‌مان کنار آمده‌ایم، بله. بی‌معنایی زندگی، انسان را وادار می‌کند معنای خود را خلق کند. البته کودکان زندگی را با یک حسِ شگفتیِ خالص آغاز می‌کنند. ظرفیتی برای تجربه کردنِ لذت تمام و کمالِ چیزی به سادگی سبزیِ یک برگ؛ اما همین طور که بزرگ‌تر می‌شوند، آگاهی از مرگ و زوال، ذره‌ذره به خودآگاهی‌شان حمله‌ور شده و زیرکانه لذتِ خالصِ زیستن، کمال‌گرایی، و پندارِ جاودانگی را می‌فرساید.
کودک حینِ رشد، مرگ و درد را همه‌جا در نزدیکی خود می‌بیند، و کم‌کم ایمانش را به غایتِ خوبیِ بشر از دست می‌دهد. اما اگر به شکلِ معقولانه‌ای قوی- و خوش‌شانس- باشد از این تاریک و روشنِ روح، تولدِ دوباره‌ی اشتیاق و نیروی سرزندگی را بیرون می‌کشد.
او باوجود و به‌علت آگاهی‌اش از بی‌معنایی زندگی، می‌تواند حسِ تازه‌ای از معنا و ثبات را بازسازی کند. شاید همان حسِ شگفتی که با آن متولد شده بود را بازپس نگیرد، اما می‌تواند چیزی بسیار ماندگارتر و پایدارتر شکل دهد.
وحشتناک‌ترین واقعیتِ جهان خصومت‌آمیزی‌اش نیست، بی‌تفاوتی‌اش است؛ اما اگر با این بی‌تفاوتی بسازیم و چالش‌های زندگی را درون سرحدهای مرگ بپذیریم، موجودیتِ گونه‌ جانوری‌مان معنایی حقیقی و شکوفا به‌خود می‌گیرد.
هرچقدر هم تاریکی پهناور باشد، ما باید نورِ خود را تامین کنیم.

(بخشی از مصاحبه‌ی استنلی کوبریک با پلی‌بوی در سال 1968)

نگارش شده توسط گل‌ناز در 12 اکتبر 2016

آیا DSM-5 برای سلامتِ روان‌‌تان مضر است؟*

hysterical_women_1a

دِبی ن. در دهه‌ی نود، و زمانی که به سواحل مدیترانه سفر کرد تا از رابطه‌ای آزارگرانه بهبود یابد، دانشجو بود. به‌خاطر شور و حرارتی که در پارتی‌ها از خود نشان می‌داد- و هنجاری فرهنگی در خانواده‌ی مهاجرش به حساب می‌آمد- اسکیزوفرنیک تشخیص داده‌شد. در ایالات متحده، با مصرف الکل و مواد دردش را آرام می‌کرد و به هاروارد جایی که مدرک کارشناسی ارشدش را گرفت وارد شد. آنجا تشخیص اختلال دوقطبی دادند و برایش لیتیوم تجویز کردند ( که به عملکرد تیروئیدش آسیب همیشگی وارد کرد) و به او داروهای ضد افسردگی دادند و گفتند تا آخر عمرش به آن‌ها نیاز دارد. حالا پس از بارها بستری شدن و شَکی رنج‌آور درباره‌ی خود، از داروها رها شده، کسب و کار خود را دارد و سبکِ زندگی‌ای سالم بر اساس استراحت، تغذیه، ورزش و مراقبه پیش گرفته است «من خودم را شخصی با احساس می‌بینم که فقدان‌های بی‌شماری را از سرگذرانده. من سبک زندگی‌ام را تغییر دادم و مسئولیت رفتارم را به عهده گرفتم. من یک نجات‌یافته هستم.»
داستان‌هایی مانند ماجرای دبی در همه جا دیده می‌شود و به قدری دردسرساز است که درست از زمانی که نسخه‌ی جدید راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی، یا DSM-5، در سال دوهزار و سیزده آماده‌ی انتشار شد، متخصصان بالینی از قبل فراخوانی برای اصلاحات عمده‌ی متنی که دهه‌ها تشخیص و درمان روانپزشک‌ها را پیش‌ برده، آماده کرده بودند. بسیاری از آن‌ها پنج مِی همان‌ سال، روزی که انجمن روانپزشکی امریکا (APA) در فیلادلفیا رای نهایی را برای انتشار ‌DSM-5 صادر کرد، در تظاهرات «بایکوت نورمال» شرکت کردند.
دیوید اوکس، سازمان‌دهنده‌ی بایکوت و دبیر اجرایی سازمان MindFreedom International می‌گوید «این یک جنگ داخلی میان تشکیلات روانپزشکی و به اصطلاح رادیکال‌ها نیست. ما در تلاش هستیم بحث را در چهارچوب حقوق بشر قرار دهیم، چون ‌DSM برای اعمال تبعیض، نقض آزادی‌ها و تخصیص منابع، مورد استفاده قرار گرفته‌است. این یک سند شبهِ قانونی است که تنها چند صد نفر نوشته‌اند و مردان سفید پوست ثروتمند به آن رای داده‌اند»
دکتر الن فرانسیس که وظیفه‌ی تجدیدنظر فوریِ DSM-4 را به عهده داشت، یکی از روانپزشک‌هایی است که امروز در کنار سازمان‌هایی همچون انجمن مشاوران امریکا، انجمن روانشناسان بریتانیا، و بخشی از انجمن روانشناسان امریکا، خواهان اصلاحات هستند. اما تلاش آن‌ها متمرکز بر روند تصمیم‌گیری دراین‌باره است که کدام تشخیص‌ها باید در«انجیل روانپزشک‌ها» قرار بگیرد و در مورد آن تشخیص‌ها چه حکمی در چهارچوب فعلی ‌DSM باید داد.
بسیاری از روانشناس‌های فمینیست، روانپزشک‌ها و مددکارهای اجتماعی خواستار اقدامی شدیدتر هستند، من‌جمله بایکوت DSM-5 از سوی روانشناس‌های بالینی، و تشکیل کنگره‌های دادرسی جهت برخورد با تشخیص‌های روانپزشکی و اثرات مخرب برچسب زدن به مردمی که از نظر روحی بیمار فرض می‌شوند.
پائولا جی. کاپلان روانشناس فمینیست یکی پیشروترین‌ مدافعان این اقدام و عضو برنامه‌ی زنان و سیاست جمعی در مدرسه‌ی کندیِ هاروارد و اتحاد Psychiatric Labeling Action Network for Truth است. این اتحاد، ائتلافِ افراد و سازمان‌هایی‌ست که به‌خاطر ناامیدی از ماهیت غیرِ علمی DSM، آسیبی که به انسان‌های بسیاری که این برچسب‌های تشخیصی مستبدانه را دریافت کرده‌اند رسانده، و عدم تمایل APA به تعهدی جهت اعمال اصلاحات جدی، آن را شکل داده‌اند.
کاپلان که از دو کمیته‌ی DSM پیشین به‌علتِ«مواجهه‌ی کج‌دار و مریز با تحقیقاتِ غیرعلمیِ مرتبط با تشخیص» استعفا داده‌است می‌گوید:«بیش از پیش بر ما آشکار می‌شود ویراستارهای راهنمای اصلی روانپزشکی، که سود بزرگی برای APA به همراه آورده‌اند، شواهدِ کلانِ آسیبی را که برچسب‌های نسخه‌ی سابق راهنما وارد آورده، و آسیب محتملی که قرار است از محتوای DSM-5 وارد شود، به رسمیت نمی‌شناسند.»
با توجه به آن‌چه درDSM-5 آمده، به نظر می‌رسد خودِ این راهنما، به ویژه برای زنان، کودکان و سالمندان زیان‌آور است. مثلاً سوگواری بعدِ از دست دادنِ عزیزی، ممکن است برچسب «افسردگی» بخورد، که اگر بیش از دوماه طول بکشد به دارو نیاز دارد.
کسالتِ «سندروم پیشاقاعدگی» طبق DSM به زنانِ بسیاری که عادت ماهانه می‌شوند انگِ بیمار می‌زند. نگرانیِ دیگر «اختلاهای جنسی» همچون «اختلال ارگاسم در زنان» است که به « تاخیر، یا عدم ارگاسم در پیِ فازِ هیجان جنسی نورمال» می‌گویند که مزمن شده یا عود کرده‌است. این تشخیص «براساس رای متخصص بالینی است که ظرفیت ارگاسمی زن را، با توجه به سن، تجربه‌ی جنسی و تحریک جنسیِ کافی، می‌سنجد» به گفته‌ی دکتر لئونور تیِفر تغییراتِ DSM-5 در توصیف جدید علائم، تلاشی برای «بازآراستنِ صندلی‌های عرشه‌ی کشتی تایتانیک است»
روانشناس‌های فمینسیت، از دهه‌ی هشتاد میلادی، وقتی «انجمنِ زنان در روانشناسی» دادخواستی مرتبط با DSM-III-R تنظیم کرد، DSM را به چالش کشیده‌اند. امروزه آن‌ها با همراهیِ دیگران، در عمق دیگری به مخالفت با تلاشِ اخیرِ APA مشغول اند.
اَل گلوز، مدیرِ اجراییِ «انجمن بین‌المللی برای روانشناسی و روانپزشکی اخلاقی» یکی از آن ها است. او می‌خواهد اصطلاحات دست و پا شکسته و نامفهموم DSM-5 با وا‌ژه‌هایی مرتبط که تنش‌های زندگیِ مدرن را- فقدان، یأس، تنهایی، ناامیدی- بازتاب می‌دهد جایگزین شوند. کلماتی که با «پریشانیِ عاطفی، اضطرار معنوی، بحران‌های زندگی، مشکلات غامض» مرتبط باشند. گلوز می‌گوید مسئله این است که « چه‌طور تشکیلات روانپزشکی و صنایع دارویی را وادار کنیم از پایه نوسازی شوند» تا از زبانی با الگوی پزشکی فاصله گرفته و از کلمات معمولی‌ جهت تسهیل کمک به مردمی که رنج می‌کشند، استفاده کنند.
دکتر دیوید الکینز، پرفسور بازنشسته روانشناسی دانشگاه پِپردین، معتقد است وقت آن رسیده آسیب‌های وارده از DSM به عنوان یک «مسأله‌ی عدالت اجتماعی» مطرح شود. او در نامه‌ای به APA از سوی گروهی از روانشناس‌های انسان‌گرا در انجمن روانشناسان امریکا، خواهان «یک بازنگریِ مستقل و از بیرون» شده‌است تا تضمین کند DSM-5 «مطمئن و معتبر» است.
اما شاید پائولا کاپلان بهتر از هرکس موضوع را مطرح کرده:
«این فراخوان حمله به روان‌درمانی، زیر سوال بردن آن و حتا تمامی تشخیص‌ها نیست، بلکه تلاشی جهت جلبِ توجه به این سازوکارِ تشخیص روانپزشکی است که مورد بررسی حداقلی قرار گرفته، و یافتنِ راه‌هایی برای محافظت از مردم برابر آسیب‌های آن است»

*این پُست خلاصه و ترجمه این مطلب است

نگارش شده توسط گل‌ناز در 6 اکتبر 2016