در حال مشاهده | صفحه اصلی سایت

Cruel Summer

یکی از عادت‌های روی اعصاب بقیه‌اش این بوده که توی کتاب، فرقی نمی‌کند کتاب خودش باشد یا دیگران، یادداشت‌های بی‌ربط و باربط می‌نوشت. از ثبت نقطه‌نظرهای خودش و جواب دادن به نویسنده گرفته، تا چیزی که موقع خواندن به ذهنش رسیده. از معنی اصطلاح و کلمه‌ای، تا رویاهایش. فرقی هم نداشته چه کتابی. داستان، شعر، فلسفه. و هرچه تذکر می‌دادند فایده نداشت. منم همین عادت را از وقتی کتاب خواندنم شروع شد پیدا کردم، هنوز هم دارم و تذکر مکرر دیگران فقط باعث شد از جایی به بعد کاغذ بگذارم لای صفحات به‌جای اینکه توی خودش بنویسم. جز خودم «پیونیک» دوست صمیمی دوران نوجوانی‌ام هم این عادت را داشت. «دنیای سوفی» شاید ده بار بین ما رد و بدل شد و هربار هرکدام چیزی به آن اضافه کردیم. از حیف‌‌شده‌های زندگی‌ام آن کتاب است که معلوم نیست در کدام جابه‌جایی ناپدید شد.
اعضای خانواده دلش را پیدا کردند بعد از سه چهارسال وسایلش را بگردند و هریک از خواهر و برادرها چیزی را یادگاری نگه‌دارند. عینک و کتاب‌هایش را مادرم نگه داشت و در قفسه‌ای مجزا از باقی کتاب‌ها گذاشت. آخر یکی از کتاب‌ها با ‌خط ریز و نرمی نقل قولی از کارل لیبکنشت نوشته: «کشتی ما با افتخار و متانت به سوی مقصد خود درحال حرکت است. اگر به‌سلامت به مقصد برسد، مردن یا زنده ماندن ما اهمیت نخواهد داشت. برنامه در حال اجراست و روزی بر دنیایی آزاد انسانیت حکمروا خواهد شد» چند جمله‌ که از اولین باری که به چشمم خورد مثل متنی مقدس در ذهنم حک شد. شد ایمان ابراهیمی‌ام. شد ریسمان الهی‌ام وقتی خسته و کم‌آوده دست در هوا تکان می‌دهم. شد افسارم هربار که خواستم رم کرده رها شوم.
هربار از چرخه‌ی تبعیض‌، سلطه، و خشونت در کارگاهی حرف می‌زنم و سعی می‌کنم ابعاد درهم پیچیده‌اش را باز کنم چندنفر از مشارکت‌کنندگان می‌پرسند دانستن‌ این‌ها چه فایده‌ای دارد؟ مگر چیزی عوض می‌شود؟ ناامیدی‌ای که رنگ بی‌تفاوتی گرفته‌. رنگی که رنگ چشم‌های اغلب‌شان است. می‌گویم تلاش برای رهایی مثل مسابقه‌ی دو سرعت نیست، دوی امداد است. آدم‌هایی صدهاسال تلاش کردند تا ما جایی بایستیم که حالا هستیم و ما هم باید بدویم و چوب امداد را به آدم‌های بعدمان برسانیم. جوابشان باز این است که چه فایده دارد وقتی آن موقع زنده نیستیم. این‌جور لحظه‌ها دلم می‌خواهد می‌شد ریسمان الهی و افسارم را بندازم گردن‌شان. بگویم بگیرندش تا نجات پیدا کنند. و ایمان بندی‌ست که آزاد می‌کند. «ای ایمان، ای دوشیزه پولادین…»

نگارش شده توسط گل‌ناز در 28 آگوست 2018

Self is a socially constructed illusion

یازده دوازه سال پیش بود. ده روزی می‌شد به کشور جدید -که بعد مادر دومم شد- رسیده بودم. نزدیک نیمه‌ی شب، تلوتلو خوران داشتم از وسط خیابان، از بارِ نزدیک آپارتمانی که همان روز کلیدش را از صاحب‌خانه‌ی پارسی‌ام _ نواز صدایش می‌کردند، مخفف اسمش «نوازش»_ تحویل گرفته‌بودم، برمی‌گشتم. جز یک چمدان و یک لپتاپ و یک پتو چیزی نداشتم. چند قدم مانده به سرِ کوچه، ماشینی با سرعت نزدیک شد و صدای بوقش پراندم توی پیاده‌رو. کمی جلوتر سرعتش را کم کرد و عقب عقب آمد و سر کوچه‌ی تاریک و جداً مال‌رویی که آپارتمانم ته‌اش بود به هم رسیدیم. یکی از دو مرد هندی کله‌اش را آورد بیرون و بابت اینکه مرا ترسانده‌اند عذرخواست و گفت خیلی وسط خیابان راه می‌روم و ممکن است ماشینی بهم بزند و خداحافظی کرد و رفت. آن شب آن راه مال‌رو که باران موسمی حسابی گل‌ و شلش هم کرده بود، روی دوز بالایی از الکل کیلومترها کش آمد و من برای اولین بار ناموجودی خودم و ریختنِ تمام هویت‌هایم را تجربه کردم.
اگر آن موقع راننده‌ای بهم می‌زد و می‌مردم معلوم نبود چه‌کسی و چه زمان می‌فهمید این جنازه‌ی من است. هیچ مدرک شناسایی‌ای همراهم نبود، برگه‌ی اجازه‌ی اقامتم هنوز صادر نشده بود و حتا سیم‌کارت نمی‌توانستم بگیرم و به جز نوازش و معاملات املاکی دندان‌گرد هیچ کسی مرا در آن جغرافیا نمی‌شناخت. حتا خانواده‌ام هم زود نمی‌فهمیدند. همه‌ی آن ده روز فقط دو بار با والدینم حرف زده بودم و خیلی قوی و راضی ظاهر شده بودم، بعدش بلافاصله به دوست‌پسر سابق- و خدابیامرز- زنگ زده بودم و گریه که گه خوردم و می‌خواهم برگردم و او هم گفته بود غلط کردی باید تا ته‌اش را بلیسی. آن شب منِ مثل خر در گل مانده‌ی مست وسط آن کوچه، تازه فهمیدم قاطیِ یک میلیارد و چندصد میلیون آدم، هیچکس نیستم. برای کسی وجود ندارم. نه بچه‌ی کسی هستم، نه دوست‌دختر، نه خواهر و دوست و همکار کسی هستم. نه کسی می‌داند در ممکلت خودم چه‌کاره بودم و نه باورها و فکرهایم برای کسی ذره‌ای اهمیت دارد. همه‌ی ابعاد سمبلیک زندگی‌ام، همه‌ی پیوند‌ها و تعلق‌ها ازم کنده شده‌بود و تنها واقعیت این بود که کسی در آن آپارتمان قدیمی با دیوارهای از نم کپک زده منتظرم نبود. سال‌ها بعد فیلم کنعان که آمد یک جایی ترانه علی‌دوستی به شوهرش می‌گفت که «می‌خوام برم جایی که کسی منو نخواد، کسی منتظرم نباشه» و همچین چیزهایی. و زنان جوان هی این تکه را در گودر با حسرت و آه شر می‌کردند که وای من چقدر ترانه علیدوستی هستم (همان ژانری که چند سال قبلش همه بهشان می‌گفتند چقدر شبیه «امیلی پولن» هستند) من می‌دانستم آن وضعیت یعنی چه. یعنی تا صبح کاسه‌ی توالت را بغل کردن و بلندبلند گریه کردن و در استفراغ خود خوابیدن و صبح با دردِ سر و صورت کبودِ از مستی اینور و آنور کوبیده شده بیدار شدن.
درباره‌ی این تجربه اولین بار در یک گروه کوچک «تراما پروسسینگ» و یک سال بعد حرف زدم. جایی که به توصیف احساس هیچ بودنم در گِل‌زارِ راهِ مال‌رو رسیدم باز گریه‌ام گرفت. قبل من مردی درباره‌ی تجربه‌ی نزدیک به مرگ خودش در دریا تعریف کرد‌ه بود و آخرش گفت «تا مدت‌ها احساس می‌کردم من به جز تنفس‌ام هیچ چیزی ندارم، آن هم حتا در کنترلم نیست»
کم‌کم و با گذر سال‌ها خود جدید، یا توهمی که دیگران از خود به آدم می‌دهد، با دوست و آشنا پیدا کردن و جا افتادن در محیط ساخته‌ شد. اما این‌بار گولش را نخوردم. از آن تله‌هاست که یک‌بار ازش رها شوی دیگر از دور تشخیص می‌دهی. پیوند و تعلقی نساختم که باز کنده شدن از آن کبودم کند. دیگر می‌دانستم تعریفی که از خود دارم نه اصالت دارد و نه حقیقت. من آنی نیستم که در ذهنم می‌گذرد. هیچ کس نیست، به جز تارزان. شاید یک دلیلش این بود که گاهی تصویرم در ذهن دیگری خیلی از تصورم از خودم دور بود. مثلاً یکبار همان اواخر اقامتم همکار هندی – احتمالاً به نمایندگی از بقیه_ درجلسه‌ای گفت برخوردم با مردها تند و زیادی رک است. همکار انگلیسی خواست ازم دفاع کند، گفت به هرحال همه می‌دانند و باید بپذیرند که «گالناج» فمینیست خاورمیانه‌ای است و این برخوردهایش از تاریخش می‌آید و اگر این‌طور نبود پدرش نه سالگی شوهرش داده بود…و من آن وسط گیر کرده بودم بین مستعمره و استعمارگر جواب کدام‌طرف را بدهم. یا از یکجایی به بعد کاملاً آگاه بودم که بخشی از صلح و تفاهم و مدارایی که در روابطم تجربه می‌کنم، به‌خصوص در ارتباط با چپ‌های سفیدپوست‌ شرمنده‌ی ما جهان‌سومی‌ها، که فتیش زن شرقی-و اوه خاورمیانه‌ای که واویلا- هم دارند، از همین تصویرِ «دیگریِ اگزوتیک» می‌آید. اسم هر دیوانه‌بازی‌ام را که نمی‌‌دانستند «تفاوت فرهنگی» می‌گذاشتند و به تاریخ ستم وصلش می‌کردند. انگار نه انگار که «خود»م هم آدمم.
متاسفانه از آن‌جایی که من هم تارزان نیستم باز هم خودی تعریف شد، این‌بار با حرفه‌ام، تخصصم، فعالیت‌ها و دغدغه‌هایم، و شیفته‌وار ذوبش شدم. فکر کردم این یکی «من» دیگر امن است و هیچ جغرافیایی نمی‌تواند آن را ازم بگیرد. که خب کورخوانده بودم. چندماه پیش و بعدِ بهمنی که گذشت (لیترالی و متافوریکالی) از انزوای دو ماهه‌ای درآمده بودم و با رفیقم در محوطه‌ی بین بلوک‌های فاز دو قدم می‌زدیم. خیلی چت بودم و زبانم باز شده بود و داشتم می‌گفتم هیچ چیز بیش از این زجرم نمی‌دهد که دیگر نمی‌‌‌‌توانم کار کنم. یا آن‌طور که به آن معتقدم و فکر می‌کنم اثرگذار است کار کنم. این جور کار کردن راضی‌ام نمی‌کند و بعد از دهنم پرید «دیگه خودمو نمی‌شناسم» و همزمان گریه‌ و سرفه‌ام گرفت و احساس کردم به جز تنفس‌ام هیچ‌چیزی ندارم، آن هم حتا در کنترلم نیست. محوطه‌ی بین دو بلوک روی دوز بالایی از تی‌اچ‌سی کیلومترها کش می‌آمد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 26 آوریل 2018

مقاومت درمان است

مقاومت‌ها در روانکاوی به دو دسته‌ی جدا از هم تقسیم می‌شوند. یک دسته مقاومت‌هایی که مقابل قواعد بنیادین روانکاوی هستند یعنی مقاومت‌هایی که آنالیزان هر اتفاق عادی و پیش پاافتاده‌ی زندگی‌اش را مستمسکی قرار می‌دهد تا روند روانکاوی را تغییر داده و یا کلاً قطع کند. عموماً وقتی از مقاومت حرف می‌زنیم منظور همین دسته‌ی اول است. اما دسته‌ی دیگر که کاملاً از این مقاومت‌ها مجزاست همان مقاومت‌هایی هستند که در چهاچوب ترنسفرنس اتفاق می‌افتند. یعنی مقاومتی که خود ترنسفرنس از آن استفاده می‌کند تا مقاومت انجام دهد. یعنی چیزی که می‌بایست نیروی محرکه‌ یا قوی‌ترین موتور روانکاوی باشد، به مستمسکی برای مقاومت تبدیل می‌شود و مقاومت تمام نیرویش را بر آن متمرکز می‌کند. این اتفاق وقتی می‌افتد که آنالیزان با استفاده از فضای ترنسفرنس، به‌جای اینکه هرآنچه را که در گذشته‌اش اتفاق افتاده به خاطر بیاورد و راجع‌به آن‌ها صحب کند، در عمل تکرار می‌کند و از حوزه‌ی گفتار خارج می‌شود. قرار بر این است که در روانکاوی شخص صحبت کند و قرار است این صحبت‌ها همه‌چیز زندگی ما را دربر بگیرند. مثلاً کل گذشته‌مان. ولی در این مورد خاص از مقاومت، شخص قادر نیست گذشته‌اش، یا مواردی را که مقاومت برآن‌ها پرده افکنده حتا به‌خاطر آورده و به کلام دربیاورد و راجع‌به آن صحبت کند، پس آن‌ها را در رابطه‌‌ی انالیتیکش با روانکاو به عمل درمی‌آورد. یعنی آدم‌ها درچهارچوب رابطه‌ی انالیتیکشان تمام روابط سمبلیک و معنادار گذشته‌شان را دوباره با روانکاو تکرار می‌کنند. گاهی او را در قالب پدر قرار می‌دهند و رابطه‌ای که با پدرشان داشتند را در جریان انالیز تکرار می‌کنند و گاهی او را در جایگاه مادر قرار می‌دهند و رابطه‌ی گذشته‌شان با مادر خود، و حتا روابطی را که با خواهر و برادرها داشتند(به هرحال هر آنالیزانی می‌داند در رابطه با آنالیست خودش تنها نیست)، دانه به دانه در رابطه با روانکاو تکرار می‌کنند. درصورتی که باید این روابط در گذشته را آنالیز کند یعنی به ذهن بیاورد و درباره‌شان صحبت کند و مثل باقی موارد در روند کلام قرارشان دهد. مثلاً دلبری‌هایی که بعضی از آنالیزان‌ها از روانکاوشان می‌کنند تکرار همان دلبری‌هایی‌ست که در کودکی از پدر و مادرشان کرده‌اند. یعنی درست مثل زمانی که در کودکی احساس ناتوانی می‌کردند و فکر می‌کردند دست‌شان از همه جا کوتاه است و دست به دلبری از والدین می‌زدند. گاهی روا داری می‌کنند، گاهی از موضع برتر عمل می‌کنند و باز هم این تکرار چیزی‌ست که در رابطه با پدر و مادر انجام گرفته و حالا یک‌بار دیگر می‌خواهند به پدر اثبات کنند من هم به خوبی تو می‌توانم کارها را انجام دهم، حتا از تو بهتر هم می‌توانم.
خلاصه اینکه آنالیزان هر الگویی را که براساس آن در کودکی‌اش زندگی کرده دوباره در جلسه‌های روانکاوی زنده می‌کند. و روانکاوی اصلاً یعنی همین. یعنی اینکه شخص دوباره گذشته را زنده کند. اگر گذشته زنده نشود نمی‌توان رویش کار کرد. تا وقتی گذشته گذشته است، مرده و از خاطر رفته، از دسترس روانکاو دور است. آنالیز فقط بر گذشته‌ای تاثیر می‌گذارد که دوباره به حیات برگشته باشد. بعد از این مرحله است که آنالیزان قابل روانکاوی می‌شود (در حقیقت از مراجع به آنالیزان تبدیل می‌شود) و اگر ما نتوانیم گذشته را زنده کنیم اصلاً کاری نکردیم و روانکاوی‌ای صورت نگرفته.
فروید می‌گوید هیچ‌کس را نمی‌توان وقتی در غیبت است، یا در عروسکش کشت. منظورش همان کاری است که جادوگرها می‌کردند و با سوزن فرو کردن در عروسکی نمادین فردی را در غیبتش می‌کشتند. او می‌گوید چنین کاری امکان‌پذیر نیست، برای اینکه کسی را بکشید باید قبل از هرچیزی زنده باشد. باید دوباره مقابل‌مان ظاهر شود. پس در این شکل از مقاومت آنالیزان از زنده کردن، به خاطر آوردن گذشته سرباز می‌زند و آن را مانند تئاتری در جلسه‌های روانکاوی به روی صحنه می‌برد.
یک روانکاو واقعی باید بتواند ابعاد روند احیای دوباره‌ی گذشته را کنترل کند. اگر ابعاد این به صحنه آوردن و زنده کردن گذشته از کنترل او خارج شود رابطه‌ی انالیتیک قطع می‌شود. اگر این احیا سرریز کند و از چهارچوب درمان هم خارج شود و به دنیای خارج سرایت کند (مثلاً گول دلبری‌ها را بخورد)، زمانی است که آنالیست نتوانسته ابعاد به حیات برگشتن گذشته را کنترل کند.
روانکاو باید بتواند این دو نوع مقاومت را از هم مجزا کند. فروید در «ماورای اصل لذت» برایمان مشخص می‌کند مقاومت‌ها متفاوت هستند. رایج‌ترین، دم‌دستی‌ترین و لوس‌ترین مقاومت‌ها، مقاومت‌های ایگو اند. مقاومت‌هایی که همان ابتدا گفتم قواعد بنیادین را زیرپا می‌گذارند. مثلاً اینکه دیر به جلسه می‌آیند، زود می‌خواهند بروند، سر هزینه‌ی آن چانه می‌زنند، یا بهانه‌های دیگری می‌آورند تا روند روانکاوی را به تاخیر بیاندازند مقاومت‌های ایگو هستند که خطوط شخصیتی فرد را مشخص می‌کنند. ولی مسئله‌ی اصلی مقاومت‌های ناخودآگاه است. یعنی همان چیزی که درچهارچوب ترنسفرنس اتفاق می‌افتد.
حالا اگر شما آنالیزانِ یک روانکاو باشید چه‌طور می‌توانید بر این مقامت‌ها غلبه کنید؟ شاید با یک فرض خوش‌بینانه با مطالعه‌ی تئو‌ری‌های روانکاوی بشود تصور کرد که حداقل مقاومت‌های آگاهانه‌تان را کمتر کنید. یعنی بتوانید مقاومت‌هایی را که در حوزه‌ی ایگو هستنند کمابیش تا حدی کنترل کنید. ولی مقاومت‌هایی که ریشه در ناخودآگاه دارند در هرصورت از کنترل شما خارج‌اند و هیچ قدرتی مقابل آن‌ها ندارید و خواه‌ناخواه بروز می‌کنند و این برعهده‌ی روانکاو است که برای مقاومت شما چاره‌اندیشی کند.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 16 مارس 2018

The Goal of Psychoanalysis

هدف‌ِ روانکاوی چیست؟ قبل از جواب دادن به این سوال باید بپرسیم «از دید چه کسی؟» چون روانکاوی هم مانند هرچیز دیگری که در این دنیا به‌وجود آمده، هرشاخه‌ی علمی یا هر طرز تفکری، بستگی دارد ابزار دست چه کسی شود تا بتوانیم هدفی برایش درنظر بگیریم. اگر به این سوال از جانب روانکاوان- منظور روانکاوهای واقعی است، نه روانکاوهای وحشی- نگاه کنیم یک هدف دارد، اگر از طرف مراجعانی که تقاضایی از روانکاوی دارند هدفی دیگر. اگر از دید کسانی که متولیان دانش رسمی هستند یا آن‌چیزی که گفتار دانشگاهی محسوب می‌شود ببینیم یک هدف دارد و اگر این ابزار به دست گفتار اربابی بیوفتد هدف دیگری برایش پیدا می‌کند. این گفتارها در هرصورت نه تنها سوژبجکتیویته‌ی انسان‌هاست، بلکه تعیین می‌کند آن‌ها چه هدفی را در زندگی دنبال می‌کنند و نشان‌دهنده‌ی روابطی‌ست که با انسان‌ها و حیوانات دیگر برقرار می‌کنند. ما در هرکدام از این گفتارها قرار بگیریم هدف‌مان از روانکاوی هم تغییر می‌کند. حدس می‌زنم برای گفتار اربابی هدف روانکاوی هم مثل هر چیز دیگری این است که آدم‌هایی تربیت کند که به درد سیستم بخورند. بنابر این هدف روانکاوی در گفتار اربابی تربیتی‌ست، نه درمانی. آن هم تربیت فقط در راستای اهدافی مشخص. در گفتار دانشگاهی که لکان معتقد است فقط لهجه‌ی دیگر گفتار اربابی‌ست و تفاوت چندانی با آن ندارد (در نهایت در خدمت گفتار اربابی‌ست) روانکاوی حتا اگر در ظاهر یک روش درمانی به نظر بیاید، در حقیقت باز هم یک روش تربیتی‌ست. از همین‌‌جا نتیجه می‌گیریم در هرصورت در حوزه‌ی روح و روان، هر روش درمانی درنهایت یک روش تربیتی‌ست و هر روش تربیتی در خدمت اهدافی است که ما قرار است برایشان پرورش پیدا کنیم.
اگر مثل لکان گفتار روانکاوی را مقابل گفتار اربابی قرار دهیم پس هدف آن هم باید مقابل هدف گفتار اربابی هر سیستمی باشد که در آن قرار گرفته‌ایم. بنابر این هدف روانکاوی نه درمان است نه تربیت. هدفش سرکشی‌ست. بعد از آن درمان خودش می‌آید.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 14 مارس 2018

فمینیسمِ نامرئی در فروید؟

نویسنده: تانیشا چادها

انتهای عنوان بالا باید نقطه بگذارم یا علامت سوال؟ این مسئله عمیقاً گیجم کرده بود؛ و بعد تکانم داد. چه اهمیتی دارد؟ اصلا چرا این یادداشت را می‌نویسم؟ دستور زبان و نشانه‌گذاری ذاتاً همیشه قادرند معنا ببخشند و معنا‌زدایی کنند، بی‌درنگ و بیشتراوقات با بی‌رحمی. و این قدرت خلق معنی و تفسیر محتمل است که همیشه منبع شور و خشمی عظیم طی حیات نظری من بوده‌است. چه‌گونه آن‌چه نوشته شده است را می‌خوانیم، و یا اصلا آن‌چه نوشته شده‌است را می‌خوانیم؟ کدام‌یک اهمیت دارد: نیتی که خلاقیت برپایه‌ی آن متولد می‌شود یا معنی احتمالی‌ای که از آن دریافت می‌شود؟ کمتر می‌شنویم هنرمندی سخن بگوید. ما اثر را بر این مبنا قضاوت می‌کنیم که آیا در خدمت هنجارهای جهانشمول ماست یا نه. و این‌گونه است که جذب‌اش می‌شویم.
***
قبل از هرچیز باید اعتراف کنم من فروید را، یا بهتر بگویم فرویدِ فمینیست را دوست دارم. چرا که او به هدف من خدمت کرد. چون او از من یک فمینیست ساخت.

بحث درباره‌ی فمینیسم و فروید به خلق آثار ادبی، هنری و سایر خلاقیت‌های بیشمار منتهی شده است. فروید همیشه با قهر و غضب فمینیست‌ها روبه‌رو بوده است. گرچه این افتخار را باید به او بابت نوشته‌های بسیار زن‌ستیزانه‌ای اهدا کرد که نقد آن‌ها به فمینست‌های سرتاسر جهان کمک کرده‌است. من در این مقاله تصمیم گرفتم درک خود را از این که چه‌طور خود فروید هم به نوعی یک فمینیست بود خلاصه کنم، و به عقده اودیپ و خرده ریزه‌های قابل توجه از این ور و آن‌ور که در ذهنم معنادار است بپردازم. من تصمیم گرفتم این طور به مسئله نگاه کنم و اندکی بعد در کمال شگفتی دریافتم که تنها نبوده‌ام. مطالعه‌ی آثار «ژولیت میشل» (و مطمئناً بسیاری دیگر) دریافت مشابهی را منعکس می‌کرد و به افکارم شفافیتی را می‌داد که در پی‌اش بودم. جنبه‌ی منفی متولد شدن در این دوران این است که تمام ایده‌های عمیق، پیش از این مطرح شده است، پس حتا اگر اندیشه‌ی مبتکرانه‌ای به سرتان بزند، حتماً عاریه است، بنابر این نباید ذکر منبع را فراموش کنیم!
فروید بیش از همه، با زنان سر و کار داشت. برخی از دشوارترین تکنیک‌های روانکاوی را زمانی کشف کرد که با زنان کار می‌کرد. زنان دائماً در ذهنش بودند (مادر خودش و مادر دیگران- این جوک محبوبی که برایش ساخته بودند) این هم درست است که مخاطبین وی محدود بودند. او در عصری مردسالار فعالیت می‌کرد، که روان زنان عمیقا تحت تاثیر هنجارهای مردسالارانه بود. و خوب است از خودمان ‌بپرسیم آیا حتا به امروز و در همه جا چنین نیست؟ چه با آن موافق باشیم یا نه، زنان و مردان هنوز هم متاثر از این هنجارها هستند.
از این رو بیایید با نگاهی به عقده‌ی ادیپ به عنوان تابعی از درک فروید از Super Egoی بسیار درهم پیچیده (با مردسالاری) شروع کنیم. فروید سعی می‌کرد، به شیوه‌ی خود زنان را بفهمد، و اینکه چه طور تجریبات‌شان را مشاهده و پردازش می‌کنند، چه انگاره‌هایی شکل می‌دهند و براساس‌شان زندگی می‌کنند، و چراها و چگونگی‌های آن‌ها درک کند. با این‌حال نباید فراموش کنیم این مشاهدات از سوپر ایگوبی برمی‌آمد که محصول مردسالاری بود. با در نظر گرفتن عصری که فروید در آن زندگی می‌کرد و می‌نوشت، می‌بینیم با این‌که سوپر ایگوی او رنگ و بوی مردسالاری جهانشمول را داشت، اما تلاش می‌کرد چیزی را بشکافد که منجر به شکل‌گیری Ego و Super Ego در زنان و مردان می‌شود. فروید گرچه اهمیت تاثیرات اجتماعی و فرهنگی را تا حدی نادیده گرفته‌است، اما نوشته‌هایش را دقیق‌تر خواندم، آثاراو، نوشته‌هایی سمبلیک درباره‌ی تاثیرات فرهنگی و اجتماعی به‌نظرم آمدند. برای من این سیاحت فروید جهت درک زنان و واقعیت زندگی‌شان، اولین قدم او در زیرسوال بردن مردسالاری بود و آغاز سفر من در مسیر فمینیست شدن.
پیش از آن‌که به این مسئله بپردازیم باید مختصراً اشاره کنم که فروید در آغاز مردانگی را با فاعلیت و زنانگی را با انفعال برابر قرار داد. هرچند طی دوران تحقیقاتش فهمید این‌ها صفاتی هستند که در همه‌ انسان‌ها پیدا می‌شوند و مستقیماً بر اساس جنس بیولوژیک نیستند بلکه بیشتر به موقعیتی بستگی دارند که کودک در آن رشد کرده. اینجا «موقعیت» اشاره به مادر، خانواده، جامعه، عقده‌ی ادیپ، یا ترکیبی از همه‌ی این‌ها است چرا که همه این‌ها ریشه های مشترک دارند و یکی بر دیگری اثر می‌گذارند.
هنگامی که به مرحله‌ی پیشااودیپی توجه می‌کنیم مهم است به این مسئله دقت کنیم این فقط دختر نیست که یک «فقدان» را می‌شناسد، بلکه دختر و پسر هر دو ضربه‌ی مشابهی می‌خورند- پسر از اختگی و دختر از Penis Envy. از این رو کمال مطلوب و ستمگر مردانه، هم زنان و هم مردان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. پسر می‌ترسد پدرش اخته‌اش کند و دختر میلِ آنچه را دارد که پدر دارد و خودش فاقد آن است.
همان‌طور که می‌دانیم کودکان در ثبت و الگو برداری از دینامیک‌های قدرت اطرافشان دقیق و حساس هستند. درحقیقت همان‌طور که فروید می‌گوید دختر و پسر کوچک در اوایل زندگی‌شان The big penis را می‌بینند. قضیب بزرگ مردسالاری، قضیب بزرگ قدرت. میشل می‌گوید در مورد پسر آلت پدر است و در مورد دختر آلت تمام مردان. دختر فقدان آن را احساس می‌کند. نه فقدان فیزیکی یا بیولوژیکی بلکه فقدان چیزی که به‌خاطر نداشتن‌اش، به خاطر مرد نبودن، در جامعه مورد محرومیت قرار گرفته‌است. دختر خودش را مورد تبعیض می‌بیند. اینجا مهم است درک کنیم که تبعیض نه به‌علت وجود واژن که به‌علت فقدان آلت نرینه است؛ و مهم‌تر به علت هرآنچه آلت بر آن دلالت می‌کند. برای مثال، تا دهه‌ی هشتاد یا حتا نود میلادی ، انتخاب مشاغلی در حرفه‌های علمی‌‌-پژوهشی، مهندسی، وکالت و غیره، میان زنان نسبت به حرفه‌هایی همچون معلمی و پرستاری، به دلایل اجتماعی مختلف، چندان متداول نبود، و انحصار این مشاغل در دست مرد‌ها رشک برانگیز بود. رشک و حسرت زن به خاطر چیزی است که در او انکار شده است، نه به این‌خاطر که احساس می‌کند به قدر کافی ممتاز نیست. هیستری به شکل قبل رایج نیست اما با بحران‌های جدیدتری مانند اختلال‌های تغذیه‌ای همچون آنورکسیا مواجه هستیم، که اساساً «خودی» است که می‌جنگد تا تبدیل به آنچه شود که از سوی ساختارهای اجتماعی مردسالار خواستنی فرض می‌شود. آنورکسیا کنترلی را که حتا به امروز بر بدن و امیال زنان وجود دارد، نشان می‌دهد. مثال دیگری که عموماً درموردش بحث می‌شود «سقف شیشه‌ای» است که باعث می‌شود زنان احساس حقارت کنند و با دلایل عبثی مواجه شوند که جز با تکیه بر ماهیت زن ستیزانه‌شان قابل تشریح نیستند.
از سوی دیگر، به قول میشل، پسر در این مرحله می‌ترسد همه چیزش را از دست بدهد- نه به این خاطر که «مردانگی»اش را از دست خواهد داد بلکه چون ممکن است هرگز آن را به‌دست نیاورد. پس دختر و پسر هردو برای رسیدن به این برتری مانند هم تلاش می‌کنند. ترسِ به قدر کافی «مرد» نبودن در مردان در این جهان مردسالار نه فقط از زمانی که فرد هویت مردانه را می‌پذیرد، بلکه درست از زمانی آغاز می‌شود که یاد می‌گیرد «مرد واقعی» بودن حقیقتاً بر چه دلالت دارد و گرفتار چه قید و شرطی است. گفتن ندارد که مرد خاطره‌ی این جدال (با صفات روانی زنانه‌اش) را سرکوب می‌کند و وارد مسیر حفظ این ظاهراٌ مهمترین چیز، یعنی مردانگی پذیرفته شده، می‌شود. به نظر می‌رسد حتا خیال از دست دادن‌اش نتایج شدیداً هولناکی دربر دارد. این در حقیقت ترس و نیاز به قدرتی است که مردسالاری به آن معنا می‌دهد. بنابر این پیام فروید به بیماران مذکرش این است که گرچه فشار برای دستیابی به یک هویت فوق مردانه رایج است، اما از آن‌ها می‌خواهد نسبت به این ایده‌آل مردانه‌ی سرکوبگر آگاه باشند، با وجه زنانه‌شان که نقش‌های جنسیتی «هنجارین» (نورمال) را زیر سوال می‌برد ارتباط داشته باشند و این چیزی ‌است که در درک و ارتباط مردان با زنان و نحوه‌ی رفتارشان تغییر ایجاد می‌کند. این نوع دیگرِنگاه به مباحث معاصر، درباره‌ی مشارکت مردان در فعالیت‌هایی است که منجر به پایان نابرابری جنسیتی می‌شود.
مساله این نیست که فروید به ما می‌گوید «چه باید کرد». مساله این است که او «آنچه معمولاً رخ می‌دهد» را تشریح کرده است. این‌که این اتفاق «باید» رخ بدهد یا نه چیزی است که ما تصمیم می‌گیریم. در تفکر روانکاوانه، کودک نه تنها آلتِ پدر بلکه واژن مادر را هم می‌بیند. پس درک فقدان و ترس از اختگی پس از مشاهده‌ی اندام جنسی مادر هم در دختر و هم در پسر شکل می‌گیرد. به قول میشل « این فقدان فالوس را نشان می‌دهد» و در خودش با تمام وجود «حضور آن را اثبات می‌کند». پذیرش احتمال اختگی مسیری است که پسربچه را به مردی «نورمال» تبدیل می‌کند. این نشان می‌دهد که شکل‌گیری «من» هم در زنان و هم در مردان برپایه‌ی ترس از قطعیتی نامحتمل، در زندگیِ پیش رو است. درکی از احساسی خاص نسبت به جهان و این که چه نتیجه‌ای دربر داشته باشد، به انتخاب‌هایی بستگی دارد که انسان‌ها با توجه به نقش‌های جنسیتی‌‌شان پیش رو دارند. این‌که تصمیم بگیرند به شیوه‌ی نورمال زندگی کنند یا نه. این‌که بتوانند هویت جنسیتی‌شان را با والد هم‌جنس یکی کنند یا نه. جایگزین آن قطعا طبق احکام فرهنگی و اجتماعی «نابه‌هنجار» است. ممکن است این‌طور به نظر بیاید که فروید نسخه‌ی یک شیوه‌ی رشد نورمال را برای ما می‌پیچد، اما در حقیقت او طریقی را که «باید‌های» رشد کردن به ما از سوی جامعه دیکته می‌شود، شرح می‌دهد.
فروید از ما می‌خواهد به این بیاندیشیم که آیا می‌توانیم از ژرفایی که روان ما را شکل داده عبور کنیم یا نه. این‌که آیا قادر خواهیم بود منظور او را از نهادینه شدن جنسیت و مفاهیم جنسیتی درک کنیم یا نه. و دیگر اینکه آیا روزی می‌توانیم از بند آن‌ها رها شویم یا نه. او یک راهِ در رو نشانمان داده‌است: زنان، نه تنها هویت‌شان را با مادری که فقدان را به عنوان سرنوشت محتوم پذیرفته، همانند می‌کنند، بلکه زمانی که می‌فهمند این فقدن به آن‌ها تحمیل شده، به سوژه‌های فعال تبدیل شده و درباره‌ی چیزی که بهتر به صلاح‌شان است تصمیم می‌گیرند. فروید درباره‌ی Fixation صحبت می‌کند. درباره‌ی شکست در راه‌حل مناسب اودیپی. و او بیشتر این‌ها را در کار با زنان مطرح کرد. فروید وقت صرف کرد تا افکار و تجربیات زنان را درک کند. این که مردسالاری چه‌طور بنیان رشد زنان را شکل می‌دهد و به آن تحمیل می‌شود، و این ‌که زنان چه‌طور با عاملیت، راه‌های غلبه بر فقدان را کشف می‌کنند. شاید پاسخ نادرست به عقده‌ی اودیپ از منظر فروید، در حقیقت راه حل مطلوب فمینیست‌ها باشد. از مثال‌های بالا همچون سقف شیشه‌ای و مشارکت مردان و غیره، درمی‌یابیم که فروید همچنان به زمانه‌ی ما مربوط است و ما می‌توانیم تفکر روانکاوانه را جهت درک چگونگی شکل‌گیری روان درون ماتریکس فرهنگ و جامعه، پیروی یا سرکشی از جنسیت، سکسوالیته، و فمینیسم به کار گیریم.

فروید گفت‌وگو را آغاز کرد. او وادارمان کرد درباره‌ی آنچه زنان در خود سرکوب می‌کنند بیاندیشیم و وظیفه‌ی ماست که دنبال دلیل آن بگردیم. به این فکر کنیم چه چیزی در زنان منجر به احساس شرم، گناه، و تراما می‌شود و بعد می‌توانیم دلیل آن را کشف کنیم. این موضوعی بود که موجی از تفکر فمینسیتی را، ولو در واکنش به فروید، به دنیا آورد. به‌خاطر همین تلاش‌ها فروید فمینیست بود و این ادراک بود که از من یک فمینیست ساخت. بعدها به مطالعه‌های آثار دیگری از او پرداختم که برخی مجموعه‌ای از ایده‌های زن‌ستیزانه‌ است. اما آن‌چه در من باقی ماند، دختربچه‌ی کوچکی‌ست که قدرت را، و فقدان چیزی را که یک مرد دارد، و میل خود برای تغییر چیزی به نام «سرنوشت محتوم» را بازشناخته است. او چنین کرد، و چنان خواهد کرد.
درباره‌ی نویسنده:
تانیشا چادها، روانشناس و رواندرمانگر کودکان و ساکن دهلی است. او به موضوعاتی همچون سیاست‌های مرتبط با هویت جنسی، فمینیسم، روانکاوی، و هرآنچه زیر چتر رنگین‌کمان قرار می‌گیرد، علاقه‌مند است و درباره‌شان می‌نویسد

ff

پی‌نوشت:
این مقاله را دوسال پیش ترجمه کردم و در سایتی که دیگر موجود نیست منتشر شد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 7 مارس 2018

من القدر؟ و أنا خائفٌ أیضاً…

داستان «آخر هفته در زویدکوت» روبر مرل که ابولحسن نجفی با عنوان «شنبه و یکشنبه در کنار دریا» ترجمه کرده، درباره‌ی آخرالزمانی‌ترین روزهای جنگ جهانی دوم است و روایت سرباز(مرد)جوانی که در آن اوضاع تراژیک گرفتار شده. نیمه‌های داستان سرباز با زن جوانی آشنا می‌شود – در واقع زن را از دست دو سرباز دیگر که می‌خواستند به او تجاوز کنند نجات می‌دهد- که در میان جنگ و بمباران حاضر نیست خانه‌اش را ترک کند چون معتقد است تا وقتی در آن خانه بماند بمبی رویش نمی‌افتد.
از تمام این داستان- که فکر کنم بیش از ‌پانزده سال پیش خواندمش- آنجایی در ذهنم حک شده، که سرباز و زن در زیرزمین خانه از حملات پناه گرفته‌اند. زیرزمین جایی‌ست که خانواده‌ی زن پیش از جنگ آنجا سوسیس درست می‌کردند. سرباز و زن همدیگر را بغل کرده‌اند. لرزش‌های بمب‌باران ریسه‌های سوسیس آویزان از سقف را بر سر و صورت سرباز می‌کوبد. زن هم این وسط سرش را بالاآورده و حرف می‌زند ولی بین سروصدای بمب‌باران صدایش به سرباز نمی‌رسد و انگار مثل ماهی لب می‌زند.
واقعیت این است که ما هم این روزها در همان زیرزمین هستیم. با ریسه‌های سوسیس آویزان که هی می‌خورد توی سر و صورت‌مان. درست است که وضعیت آخرالزمانی را فعلاً چشم انتظاریم ولی صدای تیر و تخته‌های خانه را می‌شنویم و همدیگر را بغل کرده و مثل ماهی لب می‌زنیم.
من هم معتقدم تا وقتی بمانیم بمب رویش نمی‌افتد.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 فوریه 2018

گر چه این چرخ نیک گردانست/ چرخ افلاک عشق گردانتر

و چرا مردم «می‌خواهند» عاشق شوند؟ این واقعاً جالب است. آن‌ها تا حدی به همان دلیل می‌خواهند عاشق شوند که شما می‌خواهید دوباره ترن هوایی سوار شوید- حتا با اینکه می‌دانید قلب‌تان فرو خواهد ریخت. چیزی که در مورد عشق برای من جذاب است ارتباط آن با تمام انتظارات فرهنگی، و ارزش‌هایی‌ست که در آن جای گرفته. من همیشه مبهوت و متحیر می‌شوم وقتی مردم می‌گویند، «من عاشق شدم، من پرشور و دیوانه‌وار عاشق بودم، و این رابطه را داشتم» و بعد چیزهای زیادی توصیف می‌شوند و شما می‌پرسید «خب این چقدر طور کشید؟» و شخص جواب می‌دهد «یک هفته. دیگر نمی‌توانستم تحملش کنم»

-از مصاحبه‌ی سوزان سانتاگ با رولینگ استونز

نگارش شده توسط گل‌ناز در 24 نوامبر 2017

Love Is Transference

لابه‌لای همه‌ی اتفاق‌های گندی که یکسال اخیر تندتند و پشت سرِ هم برایم افتاد، خواستن، و زیاده خواستنِ او بهترین اتفاق بود. هرچند که آن بهترین اتفاق هم یک‌جورهایی با تعاریف متعارف به شت نشست. آخرین باری که انقدر سرتاپا با همه‌ی اشتیاقم کسی _سورپرایز، سورپرایز، مردی_ را خواسته بودم اردیبهشت هشتاد و هشت بود. قبل از آن اردیبهشت هشتاد و سه. قبل‌تر و اولین بار هم بیست مرداد هفتاد و هشت، وقتی آخرین کسوف قرن داشت اتفاق می‌افتاد و منِ شانزده ساله برای اولین بار در عمرم بدون ‌خانواده سفر یک روزه‌ای رفته بودم به شهری که اسمش، مثل اسم همه‌ی همسفرهایم به جز آن دوستم یادم نیست. پترن مشترک همه‌شان بدیهی ‌است: عدمِ امکانِ رسیدن؛ باز هم با همان تعاریف متعارف.
تنها تفاوت آن عشق‌های جوانی با پیرانه‌سری آخرم_ جدا از اینکه ترکشهای باقی حوادث حسابی زخم و زیلی‌اش کرد_ این بود که این‌بار دیگر خودم هم نمی‌خواستم برسم. چون حالا فکر می‌کنم اساساً رسیدنی در کار نیست. این بار فکر می‌کردم، این آدم کدام کمبود، کدام فقدان، کدام نیاز واپس‌رانده شده را بیرون کشیده و جلو رویم گذاشته، که انقدر می‌خواهمش. همان روزهای تلخ و لابه‌لای همه‌ی اتفاق‌های گند، همین‌ها را بهش گفتم و با هم به این نتیجه رسیدیم که آن فقدان، آن حفره‌ی عمیق و پیچ در پیچِ لانه‌خرگوشی، حس عدم تعلق نسبت به اینجاست. حسی که دوسال سرکوبش کرده بودم. سوراخی که تا قبل آشنایی با او داشتم ناخودآگاهانه با کارکردن، خیلی کار کردن، پر می‌کردم؛ و پر نمی‌شد.
این که می‌گویم بهترین اتفاق هم به همین خاطر است. بدون اینکه بداند و بخواهد، با حضورش جای خالی چیزی را نشانم داده بود که نمی‌خواستم ببینمش. دست و پای الکی می‌زدم که از این مواجهه‌ی دردناک فرار کنم. بعدش دیگر دست و پا نزدم. پذیرفتم که هست و کاریش نمی‌شود کرد. زمانش که برسد خودش پر می‌شود. شاید هم هیچ‌وقت نشود. به هرحال من هیچ کنترلی بر آن ندارم.
پروسه‌ی پذیرش به این راحتی که نوشتم نبود. او که حالا امن‌ترین رفیقم است و شهردار بلامنازعِ «فرندزون»، با همه‌ی لگد پرانی‌ها و گاز گرقتن‌ها و پنجه کشیدن‌هایم این مدت ساخت و مدارا و مراقبت کرد و ماند. نمی‌دانم چند بار، در هر دیدارمان گوشه‌ی رینگ گذاشتمش و از جا تکان نخورد تا خودم از زدنش خسته شدم. مطمئنم اگر جایمان برعکس بود، من نمی‌ماندم. این‌ها را هم نوشتم تا یادم بماند بعدها اگر به هر دلیلی گازم گرفت باید چه کنم.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 10 اکتبر 2017

Uncomfortably Numb

ساعت پنج و نیم عصر، لای فشردگی آدم‌های داخل قطار، پسربچه منتظر ماند تا زنِ شورت و سوتین فروش تبلیغش تمام شود و برود یک واگن جلوتر. بعد شروع کرد با بلبل‌زبانی اسپینرهایش را تبلیغ کردن: «خانم‌هایی که از دست شوهر و بچه‌هاشون حرص می‌خورن بخرن که برای تقویت اعصاب خوبه». زن‌ چهار ابرویی (دوتا ابروی قهوه‌ای تتو شده‌ی رنگ و رو رفته و دوتا ابروی سیاه خودش با نیم‌سانت فاصله از زیر تتو درآمده) که می‌خورد پنجاه ساله باشد، کنارم از حلقه آویزان، به زن هم‌سن و سالش که روبه‌رو نشسته بود با خنده گفت: «کار درست رو پدرمادرای اینا می‌کنن. از این سن می‌فرستنشون سر کار تا وقتی بزرگ بشن بارشون رو بستن. ببین چه زبونی داره. اون‌وقت بچه‌های ما…» تا وقتی این حرف‌ها را نشنیده‌بودم حواسم به زن چهار ابرو نبود. سرم توی گوشی داشتم با خودم شطرنج بازی می‌کردم. موسیقی توی گوشم چهار دقیقه زوزه‌ی ممتد موبدی تبتی وسطش داشت، که نفس کم‌آوردنش هم‌زمان شد با اظهارنظرِ چهار ابرو.
چهارابرو که از حسرت‌هایش درباره‌ی فرزندپروری گفت سرم را بالا آوردم و تازه دیدمش. آخرین باری که زنی به این شدت چهارابرو دیده بودم هفت هشت سالِ پیش بود. در سفری به ایران با «سابقی» قرار گذاشته بودم تا بعد سه‌چهار سال همدیگر را ببینیم. آخرین لحظه گفت اول برویم دنبالِ دوست‌دخترش دندانپزشکی و بعد با هم برویم کافه؛ و دوست‌دختر چهار ابرو داشت. یک جفت تتو شده‌ی مدلِ «شیطونی» (هشت کامل) که فکر کنم آن سال‌ها مد شده بود و یک جفت ابروی خطی بی‌حالت که درهم‌برهم زیرش درآمده بود.
زن چهارابروی آویزان از حلقه‌، بعد از این که تایید زنِ نشسته روبه‌رو را در مورد کار درستِ والدین کودک دستفروش شنید ادامه داد:«پسر من مهندس عمران و کارشناس ارشد اقتصاده و بی‌کار. میگه مامان لااقل بذار برم سربازی که بتونم برم خارج» و یک چیزهایی درباره‌ی پسرش گفت که باز خورد به زوزه‌ی موبد تبتی. بعد زن کناری من ادامه‌اش را رفت و رسید به پسر روستایی فامیل‌ دوری که از کودکی سرِ زمین کار کرده و حالا چندتا ویلا در شمال دارد که شبی یک تومان به بالا اجاره‌شان است و دیگری از سرایدار افغانستانی‌شان گفت که چقدر پولدار شده و حرف‌ها که کم‌کم نژادپرستانه شد دوباره شروع کردم به شطرنج بازی کردن.
توی دلم می‌گفتم کاش افغانستانی آن دوروبر نباشد. تک‌تک خشونت‌های کلامی‌ای که دخترها در این شهر تجربه کرده‌اند و تعریف می‌کنند همراه با زوزه در سرم ‌چرخید؛ از «جومونگ» خطاب شدن‌ها تا «این افغانی‌ها هم آدم شده‌اند» وقتی به خودشان می‌رسند. بعد یاد «خلیل» افتادم که هم‌سن و سال همین پسرک اسپینرفروش است و از صبح تا شب زیگزاگ‌دوزی می‌کند و «نجیبه» مادرش با افتخار می‌گوید ماهی یک و دویست حقوق می‌گیرد و شب‌ها درس می‌خواند و جمعه‌ها مدرسه می‌رود. نجیبه از من چهارپنج سال کوچکتر است. فقط یک جفت ابرو دارد و فکر کنم کلاً چهارتا دندان؛ به لطفِ مواد و تغذیه‌ی بد و زایمان‌های زیاد و لت و کوب‌های «آقا سخی». دوسه‌هفته پیش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم نجیبه چندتا عکس فرستاده از یک پای شکافته شده و یک پیغام صوتی که موتور زده به خلیل و فرار کرده و پنج میلیون خرج بیمارستانش شده و باید پلاتین بگذاریم. خلیل فردای مرخصی از بیمارستان پشت چرخ زیگزاگدوزی برگشت و آقا سخی و نجیبه خوشحال، که کارفرمای مهربان اخراجش نکرده.
ساعت پنج و نیم عصر داخل قطار هیچ جان و توانی برای واکنش به این حرف‌ها نیست. حرف زدن و بحث کردن پایم را که از محل کارم بیرون می‌گذارم تعطیل می‌شود. حتا وقتی در معرضش قرار می‌گیرم جوری مقاومت می‌کنم و از زیر بارش در می‌روم که کارمند‌ها از زیر اضافه‌کاری بدون حقوق. این‌طور شده که این مدت تفریح و استراحتم هیچ‌کس را ندیدن شده‌است و با کسی حرف نزدن، تا بارِ روزی با بیست سی‌تا آدم سروکله زدن‌ سبک شود.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 30 آگوست 2017

She Dreamt She Was A Bulldozer, She Dreamt She Was Alone In An Empty Field

چند هفته پیش قاطی سلسله ایمیل‌هایم بعدِ قرنی با «آ» نوشته بودم «تلخ و بدبین و ناامید شده‌ام». در جوابش که توصیف زندگی بعد از سفر اخیرش بود یک جایی آن وسط‌ها نوشته بود: «من یادمه توی هند خیلی اتفاقات سخت هم برات افتاده بود. حالا فکر می کنم که توی ایران چه ها می‌تونه اتفاق افتاده باشه که خستگی و ناامیدی رو به زبونت بیاره. ناامید بودنت رو هم نمی‌تونم توی خیالم بیارم. توی ذهنم همش در حال زیر و رو کردن و شخم زدنِ دنیایی.»
همین چندتا جمله‌اش تا چند روز گرفتارم کرده بود به اتفاقات سختی که در هند برایم افتاده بود فکر کردم. زیاد بودند. افت و خیزهای عمیقی داشتم. خطرهای زیادی از بیخ گوشم گذشت که به قولِ «ابو» اگر این چند صد خدای آن سرزمین مراقبم نبودند انقدر راحت نمی‌جستم. مثلا آن‌باری که در سفری اتوبوس اشتباهی سوار شدم و ساعت سه صبح در ایستگاه برهوتی در جایی که نمی‌دانستم کجاست پیاده شدم و بعد از نیم ساعت سوار ماشینی شدم که راننده و مردِ کناری‌اش یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. همه‌ی یک ساعت و نیم تا اولین آبادی و با هر پیچ جاده در سکوت و تاریکی فکر می‌کردم الآن می‌زنند کنار و رِیپم می‌کنند و می‌کشند و جنازه‌ام هم نمی‌داند کجای جغرافیای این شبه قاره چال شده‌است.
بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدت‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. از این بدتر هم می‌شود: نه فقط انگار حفظ وجهه‌ی همیشه امیدوار برایم وظیفه‌ست، که بخش عمده‌ی تلاشم در زندگی این بوده که دیگران را از خودم ناامید نکنم. این البته از آن گندهایی است که خیلی خانواده‌ها طی روند تربیت گل و بلبل کمال‌گرایانه‌شان به روانِ فرزندان‌شان می‌زنند. وقتی چند روز پیش با حالت عصبی و پریشان بهش گفتم «من نمی‌خوام دلیلِ ناامیدی دخترا باشم» و زدم زیر گریه، متوجه‌اش شدم. بعدش که حرف‌هایمان تمام شد هی عقب و عقب‌تر رفتم و دیدم چقدر از دردِ این مدت‌ام به این خاطر بوده که فکر کردم دلیلِ ناامیدیِ دیگری‌هایی بوده‌ام. یکی از آن دیگری‌ها شمسی است. بله انقدر وضع خراب است که فکر می‌کنم برای گربه هم امید تعریف شده‌است (وقتی انتظار تعریف شده چرا امید نشده‌باشد) و من، آدمِ او، چون نتوانستم از مرگ نجاتش بدهم، ناامید ازم از دنیا رفته.
تو آخه فکر می‌کنی کی هستی ژوزه؟

نگارش شده توسط گل‌ناز در 20 جولای 2017