در حال مشاهده | صفحه اصلی سایت

Rabbit Hole

«آ» لمیده بود رو کاناپه‌ فرسوده که چاله چوله‌هایش به زور بالش و کوسن‌های کهنه پرشده، و در «ارتفاع» مناسبی رقص باد و تکان‌های سنگینِ ریشه‌های آویزانِ درخت «بابا آدم» پشت پنجره را تماشا می‌کرد، که «آقای جورج» به شکل یک گوله‌ی کُرکیِ مجهول از آسمان سقوط کرد. «آ» از ارتفاع‌اش و پله‌های زیاد و پیچ در پیچ پایین آمد و دوید سمت محوطه‌، لای بوته‌ها دنبال گوله‌ی کُرکی گشتن. آقای جورج یک جوجه جغد نحیف بود و «آ» باقی روز کلی جستجو کرد تا ببیند چرا از آسمان افتاده. بالاخره ناشناسی در یک فُروم پرنده‌شناسی به او جواب داد مادرجغدها جوجه‌هایی را که می‌فهمند پرواز یاد نمی‌گیرند از لانه پرت می‌کنند پایین تا سهم باقی جوجه‌ها را نخورند؛ و «آ» از آن لحظه شد پدرِ آقای جورج و چون اغلب در جهان‌های موازی سیر می‌کرد و برای قوانین جهان «به‌هنجار» تره هم خرد نمی‌کرد گفت این حرف‌ها همه چرند است و اراده و اگزیستانس این موجود را به رسمیت نمی‌شناسد؛ و تصمیم گرفت جورج را مثل یک جغد عادی باربیاورد.
با یک تخته از چوبِ جعبه‌ی میوه و طنابی خیلی بلند، تابی درست و آویزان کرد، به ریشه‌های آویزانِ همان درخت پشت پنجره که آقای جورج از آن افتاده بود و فکر می‌کرد جلوی چشم مادر و خواهربرادرهای جغدش است، و ماه‌ها، هر روز، وید دم غروبش را می‌چاقید، با هم از پله‌ها پایین می‌رفتند، آقای جورج را سوار تاب می‌کرد و هلش می‌داد تا پرواز یاد بگیرد. جورج چندتا بال‌بال می‌زد و وقتی تاب سرعت می‌گرفت خودش را پرت می‌کرد به جلو ولی نیم‌متر بیشتر نمی‌پرید و تالاپی می‌افتاد روی زمین. بعد هم بلند می‌شد و مثل خرگوش چند متر بپربپر می‌کرد تا «آ» می‌گرفتش و دوباره سوار تاب می‌کرد.
نمی‌دانم آقای جورج «آ» را چه‌طور قانع کرد تا بعد از چندماه بی‌خیال پرواز یاد دادن شود و بپذیرد او جغدی‌ست که دیگر قرار است مثل خرگوش زندگی کند و دست از تاب دادنِ بیهوده‌اش بردارد. به استدلالی که آورده احتیاج دارم. چون این روزها خودم نِشسته که چه عرض کنم، مچاله شده‌ام روی یک تخته‌ی خیالی از چوبِ جعبه میوه‌ که با طنابی بلند از آسمان آویزان شده‌، و کسی که حقِ «وادادگیِ بی‌قید و شرط» را برایم به رسمیت نمی‌شناسد، هی هل‌ام می‌دهد و می‌گوید بپر، بپر. تو باید بتونی بپری. من هم لابد مثل آقای جورج، وقتی که هنوز در «رودرواسی» جغد بودن‌اش مانده بود چندتا بال‌بال می‌‌زنم و بعدش تالاپی با سر می‌خورم زمین.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 16 مارس 2017

काली

kali-2

«کالی» الهه‌ی ویرانی‌، خدای بلاهای طبیعی، اول قرار بود فقط اهریمن‌ها را نابود کند. بعد یک‌جایی وسط‌های کار، نمی‌دانم چه‌طور برنامه‌ریزی‌اش به‌هم می‌ریزد، یا فکر می‌کند در تخریب لذت خلاقانه‌ای‌ست که در هیچ آبادانی‌ای نیست، دیگر اهریمن و غیراهریمن نمی‌شناسد و همه را می‌کشد. خداهای دیگر، مستاصل می‌روند سراغِ «شیوا» که جلوی این زنت را بگیر، دنیا را به فاک داد. شیوا می‌رود سرِ راهِ کالی دراز می‌کشد. کالی که مست از قدرتِ ویرانگری رقصان و غران می‌آمده، شوهرش را نمی‌بیند و لگد می‌کند و این لحظه‌ای‌ست که به خود می‌آید و از شگفتی زبانش بیرون می‌زند؛ و بعد هم هزاران سال هندوها چهره‌اش را در آن لحظه از گِل ساختند و پرستیدند.
چرا؟ بعضی‌ها می‌گویند چون لحظه‌ایست که ارج و قرب مرد برای همسرش در آن ثبت شده؛ که گناهِ بی‌حرمتی به شوهر از ویرانیِ جهان بالاتر. بعضی‌های دیگر، مثلاً عبدالکریم‌هایشان، می‌گویند فارغ از ماجرای زن و شوهری لحظه‌ای‌ست که عشقِ یار زورش به قهرِ تخریب جهان می‌چربد.
من هم چون گاهی‌وقت‌ها کالی درم حلول می‌کند و دلم می‌خواهد از کله‌ی مردها برای خودم گردنبند درست کنم، دوست دارم روایت عبدالکریم درست باشد. این روزها هم تنها چیزی که جلوی میلم را به تخریب و زیر و رو کردن همه‌چیز می‌گیرد، اوست که نمی‌دانم چندتا خدا التماسش را کرده‌اند و از کدام آسمان سرِ راهم افتاده، تا پایم بهش بگیرد و زبانِ حیرتم آویزان.

نگارش شده توسط گل‌ناز در 5 فوریه 2017

وضعیت: از زبانِ وحشی بافقی

گرچه دوری می‌کنم بی‌صبر و آرامم هنوز
می‌نمایم این‌چنین وحشی ولی رامم هنوز
باورش می‌آید از من دعوی وارستگی
خود نمی‌داند که چون آورده در دامم هنوز

نگارش شده توسط گل‌ناز در 21 دسامبر 2016

Falling in Love

در رویا می‌بینم نشسته‌ام روی صندلی. او زانو زاده پیشِ رویم و دارد باصبر و دقت بندِ کفشم را می‌بندد. سرش پایین است. دولا می‌شوم و آرام گونه‌اش را می‌بوسم. سرم را که بالا می‌آورم روی یک صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره، از همان‌ها که زمانِ مدرسه، نشسته‌ام. وسط یکی از کارگاه‌هایم. دورتا دورم زنان و مردانی با لبانِ از خشم مچاله شده و چشمانی که سرزنش ازشان می‌بارد، نشسته و براندازم می‌کنند. او بی هیچ واکنشی با صبر و دقت به بستنِ بندِ کفشم ادامه می‌دهد.
بیدار می‌شوم. پیغام می‌دهم که زودتر ببینمش. باقی روز، همه‌ی مسیرِ توی قطار، سرِ کار، همه مسیر برگشت تو ماشینِ دوستم وقتی داشت از مهملات زندگی‌اش می‌گفت…روی آن صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره نشسته‌بودم.

«تمام داستان‌های عاشقانه، درواقع داستان‌ِ فقدان‌ها و سرخوردگی‌‌هاست. در دامِ عشق افتادن، یادآورِ سرخوردگی‌ای ا‌ست که از وجودش اطلاعی نداشتیم. کسی را می‌خواستید، فقدانِ چیزی را حس می‌کردید، و به نظر می‌رسد سروکله‌اش پیدا شده‌است. چیزی که در هر تجربه‌ی عاشقانه از نو تکرار می‌شود، یک سرریزِ سرخوردگی و یک فزونیِ ارضاء است. انگار به طرزِ غریبی منتظر کسی بوده‌اید، اما تا زمانی که از راه نرسیده بود، نمی‌دانستید او چه کسی‌ست. چه از این‌که چیزی در زندگی‌تان کم است آگاه باشید یا نه، وقتی کسی را که می‌خواهید ملاقات می‌کنید، از آن کمبود آگاه می‌شوید. آن‌چه روانکاوی به این داستان عاشقانه اضافه می‌کند این است که شخصی که عاشق‌اش می‌شوید، درحقیقت مرد یا زنِ رویاهایتان است که پیش از آنکه ملاقاتش کنید رویایش را دیده‌اید؛ نه بی‌ هیچ اطلاع قبلی- هیچ‌چیز از هیچ نمی‌آید- بلکه از تجربه‌ای پیشین، چه آن‌هایی که واقعاً تجربه کردید و چه آن‌هایی که آرزویشان را داشتید. شما او را با قطعیت کامل شناسایی می‌کنید چون پیش از آن قطعاً او را می‌شناختید؛ و چون واقعاً انتظارِ او را می‌کشیدید. و همان‌طور که فکر می‌کنید او را همیشه می‌شناخته‌اید، درعینِ حال با شما غریبه‌است. معشوق بدنی غریبه‌آشناست.»
– گمشده: در ستایشِ زندگیِ نزیسته/ آدام فیلیپس

نگارش شده توسط گل‌ناز در 23 نوامبر 2016

On Deism And Clockwork Universe

a-clockwork-orange-a-clockwork-orange-18133446-1024-768

پلی‌بوی: اگر زندگی انقدر پوچ و بیهوده‌ست، حس می‌کنی ارزش زیستن دارد؟

کوبریک: برای آن‌هایی از ما که به‌نوعی با فناپذیری‌مان کنار آمده‌ایم، بله. بی‌معنایی زندگی، انسان را وادار می‌کند معنای خود را خلق کند. البته کودکان زندگی را با یک حسِ شگفتیِ خالص آغاز می‌کنند. ظرفیتی برای تجربه کردنِ لذت تمام و کمالِ چیزی به سادگی سبزیِ یک برگ؛ اما همین طور که بزرگ‌تر می‌شوند، آگاهی از مرگ و زوال، ذره‌ذره به خودآگاهی‌شان حمله‌ور شده و زیرکانه لذتِ خالصِ زیستن، کمال‌گرایی، و پندارِ جاودانگی را می‌فرساید.
کودک حینِ رشد، مرگ و درد را همه‌جا در نزدیکی خود می‌بیند، و کم‌کم ایمانش را به غایتِ خوبیِ بشر از دست می‌دهد. اما اگر به شکلِ معقولانه‌ای قوی- و خوش‌شانس- باشد از این تاریک و روشنِ روح، تولدِ دوباره‌ی اشتیاق و نیروی سرزندگی را بیرون می‌کشد.
او باوجود و به‌علت آگاهی‌اش از بی‌معنایی زندگی، می‌تواند حسِ تازه‌ای از معنا و ثبات را بازسازی کند. شاید همان حسِ شگفتی که با آن متولد شده بود را بازپس نگیرد، اما می‌تواند چیزی بسیار ماندگارتر و پایدارتر شکل دهد.
وحشتناک‌ترین واقعیتِ جهان خصومت‌آمیزی‌اش نیست، بی‌تفاوتی‌اش است؛ اما اگر با این بی‌تفاوتی بسازیم و چالش‌های زندگی را درون سرحدهای مرگ بپذیریم، موجودیتِ گونه‌ جانوری‌مان معنایی حقیقی و شکوفا به‌خود می‌گیرد.
هرچقدر هم تاریکی پهناور باشد، ما باید نورِ خود را تامین کنیم.

(بخشی از مصاحبه‌ی استنلی کوبریک با پلی‌بوی در سال 1968)

نگارش شده توسط گل‌ناز در 12 اکتبر 2016

آیا DSM-5 برای سلامتِ روان‌‌تان مضر است؟*

hysterical_women_1a

دِبی ن. در دهه‌ی نود، و زمانی که به سواحل مدیترانه سفر کرد تا از رابطه‌ای آزارگرانه بهبود یابد، دانشجو بود. به‌خاطر شور و حرارتی که در پارتی‌ها از خود نشان می‌داد- و هنجاری فرهنگی در خانواده‌ی مهاجرش به حساب می‌آمد- اسکیزوفرنیک تشخیص داده‌شد. در ایالات متحده، با مصرف الکل و مواد دردش را آرام می‌کرد و به هاروارد جایی که مدرک کارشناسی ارشدش را گرفت وارد شد. آنجا تشخیص اختلال دوقطبی دادند و برایش لیتیوم تجویز کردند ( که به عملکرد تیروئیدش آسیب همیشگی وارد کرد) و به او داروهای ضد افسردگی دادند و گفتند تا آخر عمرش به آن‌ها نیاز دارد. حالا پس از بارها بستری شدن و شَکی رنج‌آور درباره‌ی خود، از داروها رها شده، کسب و کار خود را دارد و سبکِ زندگی‌ای سالم بر اساس استراحت، تغذیه، ورزش و مراقبه پیش گرفته است «من خودم را شخصی با احساس می‌بینم که فقدان‌های بی‌شماری را از سرگذرانده. من سبک زندگی‌ام را تغییر دادم و مسئولیت رفتارم را به عهده گرفتم. من یک نجات‌یافته هستم.»
داستان‌هایی مانند ماجرای دبی در همه جا دیده می‌شود و به قدری دردسرساز است که درست از زمانی که نسخه‌ی جدید راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی، یا DSM-5، در سال دوهزار و سیزده آماده‌ی انتشار شد، متخصصان بالینی از قبل فراخوانی برای اصلاحات عمده‌ی متنی که دهه‌ها تشخیص و درمان روانپزشک‌ها را پیش‌ برده، آماده کرده بودند. بسیاری از آن‌ها پنج مِی همان‌ سال، روزی که انجمن روانپزشکی امریکا (APA) در فیلادلفیا رای نهایی را برای انتشار ‌DSM-5 صادر کرد، در تظاهرات «بایکوت نورمال» شرکت کردند.
دیوید اوکس، سازمان‌دهنده‌ی بایکوت و دبیر اجرایی سازمان MindFreedom International می‌گوید «این یک جنگ داخلی میان تشکیلات روانپزشکی و به اصطلاح رادیکال‌ها نیست. ما در تلاش هستیم بحث را در چهارچوب حقوق بشر قرار دهیم، چون ‌DSM برای اعمال تبعیض، نقض آزادی‌ها و تخصیص منابع، مورد استفاده قرار گرفته‌است. این یک سند شبهِ قانونی است که تنها چند صد نفر نوشته‌اند و مردان سفید پوست ثروتمند به آن رای داده‌اند»
دکتر الن فرانسیس که وظیفه‌ی تجدیدنظر فوریِ DSM-4 را به عهده داشت، یکی از روانپزشک‌هایی است که امروز در کنار سازمان‌هایی همچون انجمن مشاوران امریکا، انجمن روانشناسان بریتانیا، و بخشی از انجمن روانشناسان امریکا، خواهان اصلاحات هستند. اما تلاش آن‌ها متمرکز بر روند تصمیم‌گیری دراین‌باره است که کدام تشخیص‌ها باید در«انجیل روانپزشک‌ها» قرار بگیرد و در مورد آن تشخیص‌ها چه حکمی در چهارچوب فعلی ‌DSM باید داد.
بسیاری از روانشناس‌های فمینیست، روانپزشک‌ها و مددکارهای اجتماعی خواستار اقدامی شدیدتر هستند، من‌جمله بایکوت DSM-5 از سوی روانشناس‌های بالینی، و تشکیل کنگره‌های دادرسی جهت برخورد با تشخیص‌های روانپزشکی و اثرات مخرب برچسب زدن به مردمی که از نظر روحی بیمار فرض می‌شوند.
پائولا جی. کاپلان روانشناس فمینیست یکی پیشروترین‌ مدافعان این اقدام و عضو برنامه‌ی زنان و سیاست جمعی در مدرسه‌ی کندیِ هاروارد و اتحاد Psychiatric Labeling Action Network for Truth است. این اتحاد، ائتلافِ افراد و سازمان‌هایی‌ست که به‌خاطر ناامیدی از ماهیت غیرِ علمی DSM، آسیبی که به انسان‌های بسیاری که این برچسب‌های تشخیصی مستبدانه را دریافت کرده‌اند رسانده، و عدم تمایل APA به تعهدی جهت اعمال اصلاحات جدی، آن را شکل داده‌اند.
کاپلان که از دو کمیته‌ی DSM پیشین به‌علتِ«مواجهه‌ی کج‌دار و مریز با تحقیقاتِ غیرعلمیِ مرتبط با تشخیص» استعفا داده‌است می‌گوید:«بیش از پیش بر ما آشکار می‌شود ویراستارهای راهنمای اصلی روانپزشکی، که سود بزرگی برای APA به همراه آورده‌اند، شواهدِ کلانِ آسیبی را که برچسب‌های نسخه‌ی سابق راهنما وارد آورده، و آسیب محتملی که قرار است از محتوای DSM-5 وارد شود، به رسمیت نمی‌شناسند.»
با توجه به آن‌چه درDSM-5 آمده، به نظر می‌رسد خودِ این راهنما، به ویژه برای زنان، کودکان و سالمندان زیان‌آور است. مثلاً سوگواری بعدِ از دست دادنِ عزیزی، ممکن است برچسب «افسردگی» بخورد، که اگر بیش از دوماه طول بکشد به دارو نیاز دارد.
کسالتِ «سندروم پیشاقاعدگی» طبق DSM به زنانِ بسیاری که عادت ماهانه می‌شوند انگِ بیمار می‌زند. نگرانیِ دیگر «اختلاهای جنسی» همچون «اختلال ارگاسم در زنان» است که به « تاخیر، یا عدم ارگاسم در پیِ فازِ هیجان جنسی نورمال» می‌گویند که مزمن شده یا عود کرده‌است. این تشخیص «براساس رای متخصص بالینی است که ظرفیت ارگاسمی زن را، با توجه به سن، تجربه‌ی جنسی و تحریک جنسیِ کافی، می‌سنجد» به گفته‌ی دکتر لئونور تیِفر تغییراتِ DSM-5 در توصیف جدید علائم، تلاشی برای «بازآراستنِ صندلی‌های عرشه‌ی کشتی تایتانیک است»
روانشناس‌های فمینسیت، از دهه‌ی هشتاد میلادی، وقتی «انجمنِ زنان در روانشناسی» دادخواستی مرتبط با DSM-III-R تنظیم کرد، DSM را به چالش کشیده‌اند. امروزه آن‌ها با همراهیِ دیگران، در عمق دیگری به مخالفت با تلاشِ اخیرِ APA مشغول اند.
اَل گلوز، مدیرِ اجراییِ «انجمن بین‌المللی برای روانشناسی و روانپزشکی اخلاقی» یکی از آن ها است. او می‌خواهد اصطلاحات دست و پا شکسته و نامفهموم DSM-5 با وا‌ژه‌هایی مرتبط که تنش‌های زندگیِ مدرن را- فقدان، یأس، تنهایی، ناامیدی- بازتاب می‌دهد جایگزین شوند. کلماتی که با «پریشانیِ عاطفی، اضطرار معنوی، بحران‌های زندگی، مشکلات غامض» مرتبط باشند. گلوز می‌گوید مسئله این است که « چه‌طور تشکیلات روانپزشکی و صنایع دارویی را وادار کنیم از پایه نوسازی شوند» تا از زبانی با الگوی پزشکی فاصله گرفته و از کلمات معمولی‌ جهت تسهیل کمک به مردمی که رنج می‌کشند، استفاده کنند.
دکتر دیوید الکینز، پرفسور بازنشسته روانشناسی دانشگاه پِپردین، معتقد است وقت آن رسیده آسیب‌های وارده از DSM به عنوان یک «مسأله‌ی عدالت اجتماعی» مطرح شود. او در نامه‌ای به APA از سوی گروهی از روانشناس‌های انسان‌گرا در انجمن روانشناسان امریکا، خواهان «یک بازنگریِ مستقل و از بیرون» شده‌است تا تضمین کند DSM-5 «مطمئن و معتبر» است.
اما شاید پائولا کاپلان بهتر از هرکس موضوع را مطرح کرده:
«این فراخوان حمله به روان‌درمانی، زیر سوال بردن آن و حتا تمامی تشخیص‌ها نیست، بلکه تلاشی جهت جلبِ توجه به این سازوکارِ تشخیص روانپزشکی است که مورد بررسی حداقلی قرار گرفته، و یافتنِ راه‌هایی برای محافظت از مردم برابر آسیب‌های آن است»

*این پُست خلاصه و ترجمه این مطلب است

نگارش شده توسط گل‌ناز در 6 اکتبر 2016

Attachment Is the Source of All Suffering

beginner_s-mind-3-1
اواسط بهار هشتاد و شش و اوایل فصل باران‌های موسمی بود و تازه دوسه ماهی می‌شد که زندگی‌ام را در هند شروع کرده بودم و با آدمی دوست شده بودم درست هم‌سن الآن خودم. آدم عجیب‌غریب و جذابی بود ولی به نظرم «رَد داده» می‌آمد. آن زمان «بوهِمین بورژوا» هنوز لق‌لقه‌ی زبانِ پتی‌بورژوازی شرمنده‌‌‌‌ نشده بود و ما درمورد آدم‌های بوبوطوری مثل دوست من به رد داده اکتفا می‌کردیم. فکر کنم حالاها فقط به کسی که مواد درست مصرف نمی‌کند رد داده می‌گویند. چرا دوست من به نظرم رد داده بود؟ چون یک شهروند درجه یک اروپایی بود که چندسال قبل قید کار و آینده و هدف و هر چیزی که انسان‌ها را ظاهراَ معقول و هنجارین و جامعه‌پذیر می‌کند زده بود و فقط با یک چمدان مایملک شخصی و یک جیمبه راه افتاده بود و زندگی‌اش را از نوازندگی و تعلیم موسیقی می‌گذراند و با کارکردن برای NGOهای محیط زیستی و حیوانات و …درازای جای خواب و غذا، سفر می‌رفت؛ تا آن‌طوری که میل طبیعی انسان، و به نظرش درست است زندگی کند. و من، آدمی که آن زمان روزی شش‌تا قرص اعصاب می‌خوردم تا بتوانم از خودِ شکاف‌خورده‌ام فرار و دیگران را تحمل کنم، و هر تلاشم تقلایی رقت‌انگیز بود تا به موجودیت و زندگی‌ام معنا دهم، به او می‌گفتم رد. چون من هم با اینکه دستورالعمل‌های غالب را برای زندگی قبول نداشتم ولی باز فکر می‌گردم آدم باید تا آن سن دیگر جایی، کاری و زندگی معلومی برای خودش ساخته باشد. یعنی چه همه چیز انقدر رو هوا. رابطه‌ی آرام و سبُک و بی‌دردسر ما سه‌چهار ماهی بیشتر طول نکشید. او تصمیم گرفت برای کار به شهر دیگری برود و من اولین بار رابطه‌ای را تجربه کردم که فقط از دیگری جدا می‌شدم، نه که ازش فرار کنم. بی‌درد و خون‌ریزی. دوستی ما با وب‌هراسی و ایمیل‌های شش‌ماه یکبارش به سبک نامه‌نویسی‌های قدیم طولانی، با ضمیمه‌ی چند عکس از جایی از دنیا ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد. من از او یادگرفتم چه‌طور می‌توان دیگری را فارغ از تعلق و دلبستگی (درحقیقت مصرف دیگری برای ترمیم ایگوی خود) و هراسِ از دست دادن، دوست داشت.
زندگی از چندماه بعدش شروع کرد به عوض شدن اساسی. فهمیدم رشته‌ای که در ایران خوانده‌ام و دارم ادامه می‌دهم را دوست ندارم و بعد از یک‌سال ول کردم و از اول رشته‌ای دیگر خواندم و کنارش دنبال آموزه‌هایی رفتم که از نهادهای رسمی دانش نمی‌گرفتم و در سازمان‌هایی که رویایشان را داشتم (اوایل داوطلبانه) کار کردم و کم‌کم جریان روزگار مسیر زندگی‌ام را طوری عوض کرد و جایی کشاندم که حالا هستم. اما همچنان او را به ردی به‌خاطر می‌آوردم تا دوسه سال پیش که داشتم خاطره‌ای را تعریف می‌کردم و به توصیف او رسیدم و ناگهان متوجه شدم که ای داد، من چقدر خود او شده‌‌‌ام. چقدر همه چیز رو هوا.
تا دوسال پیش سر و کارم با بانک نیوفتاده بود. حساب‌های فعلی‌ام را هم مادرم برایم باز کرده چون زود فهمید آدم «بدویت‌گرایی» که تا دهه‌ی سی زندگی‌اش حساب بانکی نداشته از این به بعد هم چندان عجله‌ای برای ورود به دنیای مدرن ندارد. به دیوار و دستم ساعتی نبود و معیار زمان‌بندی‌ام تغییرات نور. اسمارت فون نداشتم. نه خودم و نه موتور و ماشین قدیمی و قراضه‌ام و نه هیچ‌چیز دیگرم سر و کارمان با شرکت بیمه‌ نیوفتاده بود. گواهینامه‌ام را شش ماه مانده بود به برگشتم گرفتم آن هم چون خلاف نسبتاً سنگینی کرده‌بودم و دیگر جداً لازمم شده بود. با اینکه زیاد سفر می‌رفتم، جز باری که پایم در سفر شکست و باری که آفتاب سوختگی شدید گرفتم (و سفرهای ایران) هواپیما سوار نشدم و با قطار شبه‌قاره و حومه را گز کردم و یک شب هم در هتل نخوابیدم. پس‌اندازی نداشتم و پولم در حد به سر و ته رساندن ماهم بود و چیزی اگر تصادفی تهش می‌ماند خرج سفرهای ارزان قیمت. محصولات کارخانه‌ای، خوردنی‌های دارای افزودنی، مواد و داروهای شیمیایی، لباس‌های مارکدار و غیره اغلب در زندگی‌ام نبود و…
و کاملا هم راضی بودم و چیزی جز این زندگی نمی‌خواستم. هنوز هم نمی‌خواهم و اگر ماشین زمان اختراع شود جز تغییر در بعضی جزئیات باز همین راهی را می‌روم که از ده‌سال پیش تا حالا آمده‌ام. فکر نمی‌کنم توضیح زیادی لازم داشته باشد که این زندگی خیلی وقت‌ها اصلا شباهتی به تصاویر شاد و درخشان از مناظر اگزوتیک با شعار «روباهایت را دنبال کن» ندارد. لااقل چیزی که من تجربه کردم و می‌کنم بیشتر شبیه بندبازی است بی تور نجات. چون مهم‌ترین چیزی که در این زندگی قربانی می‌شود-و به نظرم شکلی از وابستگی‌ست که باید قربانی شود- «احساس» امنیت است. به این‌که چقدر این احساس امنیت مصنوعی و کاذب و «تشویقیِ» سیستمی است که جنبه‌های دیگر حیات ما را قربانی می‌کند، کاری ندارم. اما هر قرارداد شغلی، مالی، جنسی و هرشکلی از مناسبات اجتماعی پذیرفته شده و رسمی، احساس ثبات و راحتی خیالی را به همراه می‌آورد که من و رد داده از آن محرومیم و این محرومیت تا وقتی آدم آن را عمیقاَ نپذیرفته سنگین و آزاردهنده‌‌است (بدیهی است که محرومیت من از شهروند سفیدپوست غربی بیشتر است) و بعد هم باقی مکافات و بی‌پولی و عدم پذیرش اجتماعی و مقاومت مدام (صرفاً برای بقا و نه آفرینش) و …که محصول همان ناامنی و بی‌ثباتی است. درست است که سختی و راحتیِ وفاداری به ارزش‌های این شیوه‌ی زندگی در جغرافیای مختلف متفاوت است و مثلا برای من اینجا سخت‌تر و گاهی ناممکن است و بسیار سنگرها را وا داده‌ام، و درست است که اساساً «زندگی بد را نمی‌شود خوب زیست» اما کِیفی که از قطع‌ و کم‌کردنِ دلبستگی-وابستگی و به‌تبع مصرف چیزها و آدم‌ها می‌آید در دنبال کردن هیچ میلی نیست. یعنی این‌طور است که گاهی روزگار پس کله‌ات را می‌گیرد، بلندت می‌کند و به زمین‌ات می‌کوبد و سرت را می‌گذارد روی سنگ، و حتا ساطورش را هم نشانت می‌دهد، اما می‌دانی آخرش می‌بوسدت و از دلت در می‌آورد. چون می‌بیند چیزی برای از دست دادن نداری. در مورد من آخرین‌اش شمسی بود.

پ.ن:
بخشی از نامه‌ی دوهزار و صد و پنج کلمه‌ای برای تبریک تولدم:
سه ماه پیش برگشتم وطن. در خانه‌ی همسر سابقم مانده‌ام تا وقتی در ماموریت است از طوطی، دو سگ و پنج گربه‌اش مراقبت کنم.عکس‌هایشان را ضمیمه کرده‌‌ام- طوطی مرا اَس‌هول صدا می‌کند.هاهاها. خانه‌ای لوکس با تمام امکانات. اما حوصله‌ام اینجا حسابی سر رفته است. تو که خاطرت هست من هیچ وقت در رفاه و راحتی خوشحال نبودم. از خودم بیگانه‌ می‌شوم. نمی‌دانم برایت از آن شش ماهی که در غاری کوچک در مَنالی زندگی می‌کردم گفتم یا نه. کوچکترین فضایی بود که تا آن زمان درش سر کرده بودم. انقدر کوچک که نمی‌توانستم بی خمیده کردن پشتم داخلش بایستم. یک جعبه‌ی کوچک بود که رویش می‌نشستم و روی تخته سنگی می‌خوابیدم. غار پر از کَک بود و همه‌ی تنم را جای نیش کَک پوشانده بود. برای رسیدن به آب آشامیدنی باید نیم ساعت پیاده می‌رفتم و اغلب گرسنه بودم و هوا خیلی گرم بود. اما خیلی خوشحال بودم. خوشحالی واقعا برای توصیف حالم کم‌جان است. احساس می‌کردم در بهشت زندگی می‌کنم و همه‌ی آدم‌های آن روستا فرشتگانش هستند. اوضاع فیزیکی‌ام افتضاح بود ولی مغزم خوشحال بود. هنوز وقتی چشمانم را می‌بندم و به آن غار فکر می‌کنم پشت پلک‌هایم نور طلایی می‌ریزد. می‌‌دانی چه می‌گویم؟

نگارش شده توسط گل‌ناز در 27 سپتامبر 2016

ای آینه‌ی جادویی، بگو من فداکارترم یا فلورانس نایتینگل؟

زمستان پارسال دوره‌ای درباره‌ی تاریخچه NGOها و اصول و مبانی کار در آن‌ها، برای کارکنان و داوطلبان یکی از مراکز فعال در محله‌ی هرندی برگزار کردم که (برای خودم) چشم‌گشاترین تجربه‌ی تسهیل‌گری‌ام بود چون با آن‌چه در هند تجربه کرده ‌بودم فاصله‌ای به اندازه‌ی زمین تا آسمان داشت.‌ این که برای کسانی که سال‌‌ها در NGOها کارکرده‌اند تازه بخواهی بگویی NGO چیست و فرق آن با اداره‌ی دولتی و شرکت خصوصی در چیست خود به قدرکفایت غریب است. غریب‌تر از آن وقتی بود که در جلسه‌ی دوم و قبل از شروع بحث درباره‌‌ی ساختارهای قدرت و دینامیک‌هایشان، از مشارکت‌کنندگان پرسیدم چرا اصلا جایی مثل دروازه‌غار در تهران، و مشابه‌اش در جاهای مختلف ایران و دنیا وجود دارد و شما این‌جا چه می‌کنید؟ جواب‌ها خیلی از انتظارم پرت‌تر بودند، انقدر که باعث شد طرح درسم را تغییر بدهم و برخی مباحث را حذف کنم. مثلا «دروازه‌غار وجود دارد چون بعضی آدم‌ها روح سیاهی دارند، ما اینجاییم که این سیاهی را از بین ببریم»، یا «چون مردمِ این‌جا خودشان نمی‌خواهند زندگی‌شان را تغییر بدهند ما اینجاییم تا زندگی بهتر را یادشان دهیم»، «چون به فقر فرهنگی دچارند و ما می‌خواهیم فرهنگ‌شان را ارتقاء دهیم» و هابزی آن وسط گفت چون «انسان گرگ انسان است» و…یک نفر هم تاریخچه‌ی دروازه‌غار از زمان قاجار و علت نام‌گذاری‌اش را (همان‌چیزی که در ویکی‌پدیا نوشته شده) برایمان تعریف کرد. نه کسی به فقر اشاره‌ای کرد، نه به مهاجرت و نه ستم و سرکوب سیستماتیک و این حرف‌ها. تجربه از این نظر چشم‌گشا بود که متوجه شدم اشکال ماجرا فقط (یا شاید اصلا) فقر نظری و تولید دانش و عقب‌ماندگی علوم انسانی در ایران نیست. اشکال بیشتر از ذهنیت «دیگری‌ساز» و ناتوانی در فهم همدلانه‌ی دیگری، و تقلیل انسان به «کیسِ» آسیب‌دیده است و آن هم آنقدر دلایل ایدئولوژیک و ساختاری پشتش است که با چند جلسه کارگاه آموزشی برطرف نمی‌شود. طرح‌های غیرانسانی و خشونت‌آمیزی مانند طرح عقیم‌سازی زنان مصرف‌کننده و بی‌خانمان که از دلِ چنین جمع‌هایی بیرون می‌آید هم نتیجه‌ی منطقی همین دیدگاه است. تحلیلی(؟) که در ادامه می‌خواهم بنویسم قطعا تنها به بعد فردی ماجرا می‌پردازد و طبق ارتباطی است که ذهنم بین شواهد و دانسته‌ها و تجربه‌هایم برقرار می‌کند و جوری است که من می‌بینم. طبعا نه همه‌جانبه است و نه قطعیتی پشت آن.
اغلب وقتی حرف از خودشیفتگی به میان می‌آید تصویر آدم‌هایی با ویژگی‌های خلقی-رفتاریِ شبیه به نامادری‌های‌‌ سیندرلا و سفیدبرفی به ذهن می‌رسد که یکی بی‌هیچ حس همدلی‌ با دخترنانتی‌اش فقط به فکر خوشبختی دخترهای خود است و دیگری از این‌که دخترناتنی‌اش از او زیبا‌تر باشد زیرورو می‌شود. یا مقاله‌های عوام‌پسندانه‌‌‌ای که نارسیسیسم را به تعداد عکس‌های سلفی جوانان و نوجوانان (بیشتر دختران) تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که شخصیت‌های خودشیفته همیشه شبیه زنان بدجنس کارتون‌های سکسیستی والت‌دیزنی و صفحات سلبریتی‌های اینستاگرام نیستند. آن‌ها گاهی شبیه قدیس‌هایی هستند که «وجهه‌»‌‌ای انسان‌دوستانه، دلسوزِ آسیب‌دیدگان، وهمدل و همدرد محرومان و به‌حاشیه رانده‌شدگان و بی‌قدرت‌ترین‌ها و بلاه‌بلاه‌بلاه را برای خود ساخته‌اند.(حتا اسامی‌ای که به این «طبقه» می‌دهند گویای ماهیت مناسباتشان است) شاهدش انبوه خودعرضه‌گی‌ها و نمایش ابرقهرمانی‌ها و شوآفی است که در پوشش اطلاع‌رسانی و آگاهی بخشی دائم در شبکه‌های اجتماعی به خوردمان می‌‌رود. از سلفی‌های خندان با کودکان کارگر تا شرح تجربیات توریستی‌ (و رزومه‌سازی) تازه فارغ‌التحصیل‌های روانشناسی و مددکاری اجتماعی در استتوس‌های فیس‌بوک، بی‌رعایت پیش‌پاافتاده‌ترین «اصول محرمیت». شاید یک دلیل اینکه اغلب NGO‌های ما با تمام ادعاهایی که تریلی هم بارشان را نمی‌کشد، از لحاظ ساختار و عملکرد فرق چندانی با مثلا «هیئت متوسلین به حضرت عباس» ندارند هم همین است. (به‌نظر من چون ورژن تقلبی‌اند، و اساساً نمی‌دانند چه می‌کنند، آسیب‌زاترند) چون همدل‌ها و خودشیفته‌ها از بسیاری جهات کاملاً به هم شبیه‌اند. سوال این است که آیا خودشیفته‌ها همدلی بلدند؟
کسانی که عواطف همدلانه در آن‌ها قوی و پررنگ است، شاخک‌های حساسی دارند. یعنی می‌توانند خود را با احساسات، عواطف، انگیزه‌ها و باورهای دیگران هماهنگ کرده و اصطلاحاً به درک همدلانه از دیگری برسند. آن‌ها می‌توانند میل و بیان دیگری را به‌خوبی دریافت و درک کنند. برخی از همدل‌ها به قدری دقیق، هوشمند و دارای درک مستقیم اند که حتا می‌توانند روند افکار دیگری را بخوانند و بیان کنند…و خبر بد اینکه خودشیفته‌ها هم درست همین‌طورند. اما خودشیفته‌‌ها به‌قطع فاقد احساس همدلی‌اند چون برای همدل بودن چیزی بیش از شاخک‌های حساس مورد نیاز است. تفاوت اصلی بین خودشیفته‌ها و همدل‌ها انگیزه‌هایشان است. این که دلیل‌شان برای جذب و درک احساسات و عواطف دیگران چیست و با این «انباشت سرمایه‌» قصد دارند چه کنند. خودشیفته‌ها فقط وقتی شاخک‌های حسی‌شان به کار می‌افتد که پای فرصت و فایده‌ای شخصی در میان باشد. مهارت واقعی خودشیفته‌ها دراصل نمایش همدلی است به‌وقت مناسب.
همدل‌ها درد دیگری را حس و جذب می‌کنند و با این کار، خودشان هم از درون درد می‌کشد. این درد باعث می‌شود تا متوجه و مراقب دیگری باشند و تلاش کنند زجر دیگری را سبک ‌کنند. درک همدلانه، زجر دیگری را زجر خود می‌بیند و کاهش زجر خود را در کاهش زجر دیگری. خودشیفته‌ها هم درد دیگری را حس می‌کنند ولی به‌جای تلاش برای درک درد دیگری و ابراز شفقت، مراقبت و توجه، درگیر بالا و ‍‍پایین کردن موقعیت، و سود و زیان بروز احساساتشان می‌شوند. احساساتی که دیگری آن را برانگیخته و شاید از وجودشان آگاه نبوده و یا نمی‌خواستند آگاه شوند.(شده از مصیبتی برای دوستی بگویید و او شروع کند از مصیبتی که خود از سرگذرانده تعریف کردن، تا خاموش‌تان کند یا وادار به همدردی با خودش؟ همان)‌ این احساسات حتا گاهی به شکل عصبانیت و خشم بروز می‌کند و در دیگریِ رنج‌دیده، بابت شریک کردن خودشیفته در دردش احساس تقصیر و شرم ایجاد می‌کند. بنابراین بزرگ‌ترین تفاوت میان همدل‌ها و خودشیفته‌ها نسبت‌شان با ایگو یا «من»‌شان است. همدل‌ها تمام تمرکزشان را صرف ترمیم و ارضای ایگویشان نمی‌کنند. آن‌ها اغلب به اینکه مردم درباره‌شان چه فکری می‌کنند اهمیتی نمی‌دهند و یا اصلاً از آن مطلع نیستند. اما تنها دغدغه‌ی خودشیفته‌ها ایگو/من‌شان است و از دیگری برای رسیدن به هدف خود استفاده می‌کنند. آن‌ها هرکاری برای محافظت از من‌شان انجام می‌دهند و اگر با انتقاد یا هرآنچه که ممکن ‌است به آن آسیب بزند مواجه شوند فوراً در موضع تدافعی قرار می‌گیرند.
وقتی ایگو فربه و ورم کرده باشد، فرد درمورد ظاهر فیزیکی‌اش، یا وضعیت مالی‌ و موقعیت حرفه‌‌ای و اجتماعی‌اش و درکل «هرآنچه دیگران از او می‌بینند» دچار وسواس می‌شود. اگر ایگو «بالانس» باشد هم این مسائل برای بسیاری با اهمیت است، ولی نه به همان شدت و درجه. اما خودشیفته از این مسائل برای کنترل و فریب دیگران استفاده می‌کند تا وجهه خود را بسازد و حفظ کند.
خودشیفتگی و همدلی دو سر یک طیف‌اند و امکان ندارد کسی همزمان در دو سر این طیف بایستد. همدل‌ها هم گاهی رفتارهایی از خود بروز می‌دهند که شاید به خودشیفتگی تعبیر شود. مخصوصا وقتی عواطف‌شان (و نه ایگوشان) جریحه‌دار می‌شود. همدل‌ها هم ممکن است پرخاشگر، نامهربان، و خودخواه شوند، اما به ماهیت منفی اعمالشان آگاهند و مسئولیت عواقب آن‌ها را پذیرفته و خود را می‌کاوند تا دلایل رفتار را پیدا، و تغییر کنند. همه‌ی انسان‌ها ممکن است در موقعیتی احساسات و برخوردهای منفی از خود بروز دهند و به دیگران آسیب بزنند. ولی فرق عمده این است که انگیزه‌ی انسان خودشیفته از بروز احساسات منفی کنترل و مصرف دیگری برای ارضای ایگوی خود است، درحالی‌‌که در انسان‌های دیگر بروز عواطف منفی بدون انگیزه‌ی مالی و مادی و یا دلایل بی‌ارزش شخصی است. حالا سوال این است: آیا با خودشیفته‌ها هم باید همدلی کرد؟

پ.ن:
جایگاه فلورانس نایتینگل طبعاً برای من با جایگاه رفیع هیستری درتاریخ روانکاوی گره خورده و نه صرفاً فداکاری. حسرتم هم همان فریاد معروف است: «آه کجایید ای زنان هیستریک؟ کجایید که باز جهان را برایمان دگرگون کنید؟»

alamy-ma

نگارش شده توسط گل‌ناز در 16 سپتامبر 2016

چرا مرگ حیوان خانگی انقدر دردناک است*

انسان تا زمانی که به یک حیوان دل نبسته، بخشی از روحش خفته مانده‌است
آناتول فرانس

بزرگ‌ترین هراس هرکسی که حیوان خانگی دارد، از دست دادنِ همدم جانان‌اش است. کسانی که چنین فقدانی را تجربه کرده‌اند معمولا داستانی تلخ و غم انگیز درباره‌ی مرگِ سگ یا گربه‌ای بی‌نهایت عزیز، برای تعریف کردن دارند. تمام کسانی که با حیوانات زندگی کرده‌اند درد جانکاه و خلأیی را که بعد از این فقدان رخ می‌دهد درک می‌کنند. از آن‌جایی که هرکس مسیر متفاوتی را با حیوان خانگی‌اش طی می‌کند هیچ راه ثابت و مشخصی برای گذر از این اندوه وجود ندارد.
حیوان خانگی جایگاه فرزند،‌‌ عضو خانواده، صمیمی‌ترین دوست و همدم را تداعی می‌کند. سگ‌ها و گربه‌ها به‌طور متوسط سیزده‌سال عمر می‌کنند و این زمان برای این‌که صادقانه به زندگی و قلب‌تان وارد شوند کافی است. آن‌ها عضوی از خانواده و بخشی از زندگی روزانه می‌شوند. روال عادی صبح‌های شما بدون بازی یا قدم زن با سگ‌تان یا بدون درآغوش فشردن گربه‌تان ناقص است.
مرگ حیوان خانگی به‌راستی تجربه‌ای‌ست که آسیب سنگین روانی، و حفره‌ای عمیق در قلب و زندگی‌مان ایجاد می‌کند که کاملا با مرگ یک عضو نزدیک خانواده یا دوست قابل مقایسه است. ما انسان‌ها پیشِ روی حیوانات خانگی محبوب‌مان از عواطف، افکار و تصوراتمان پرده بر می‌داریم: ما خودمان را در حیوانات‌مان می‌بینیم. این باور عمومی که «انسان‌ها به حیوان خانگی‌شان شبیه می‌شوند» شاید به معنی تحت‌الفظی‌اش درست نباشد ولی اصطلاحی‌ست که نشان می‌‌دهد حیوانات خانگی ما «خود-ابژه»‌های ما هستند.

عظمت اندوه مرگ‌ِ حیوان خانگی
یک حیوان خانگی به‌راستی موهبتی است که زندگی‌تان را تغییر می‌دهد و برایتان شادی و قدردانیِ مدام فراهم می‌کنند. حیوانات خانگی مسئولیت‌پذیری، صبر، مهربانی، نظم، بازی‌گوشی، و مهم‌تر از همه عشق بی‌قید و شرط را به شما یاد می‌دهند. حتا وقتی سگ‌تان کاناپه‌تان را می‌جود، یا وقتی درها را می‌خراشد، و تمام جوراب‌هایتان را می‌خورد، شما همچنان راهی می‌یابید تا خانه‌ و قلب‌تان را با همدم‌تان شریک شوید.
مرگ حیوان خانگی به اندازه‌ی مرگ یک فامیل نزدیک یا دوست به انسان آسیب می‌زند. انسان‌ها عموماً با اعضای خانواده درباره‌ی مذهب، پول، سیاست و …جر و بحث می‌کنند. کش‌مکش‌هایی که شاید بین آن‌ها از لحاظ عاطفی فاصله بیندازد. انسان‌ها و حیوانات خانگی چنین مجادلاتی با هم ندارند- حیوانات صددرصد به دوستِ انسان‌شان تکیه می‌کنند. بله، ممکن است از سگ‌تان به خاطر جویدن بند کفش‌هایتان یا «سورپرایزی» که روی فرش برایتان گذاشته عصبانی شوید، اما این احساس خشم و سرخوردگی بعد از این‌که حیوان خانگی‌تان با چشم‌های گرد و گوش‌های خنده‌دار سرش را بالا گرفته و به شما نگاه می‌کند فوراً محو می‌شوند.
طبق مقاله‌ای منتشر شده در مجله‌ی «جامعه و حیوانات» در سال 2002، که به بررسی تحقیقات متعدد پرداخته، مرگ حیوانی که همدم انسان است به اندازه‌ی مرگ معشوق انسان ویران‌گر است.

مراحل سوگواری
کسانی که هیچ‌وقت حیوان خانگی نداشته‌اند ممکن است این فقدان را درک نکنند و شاید طی روند سوگواری احساسات شما را به‌رسمیت نشناسند. اجازه ندهید آن‌ها به احساساتتان امرونهی کنند. احساس ویرانی بعد از مرگ حیوان خانگی عادی است. بسیاری فکر می‌کنند سگ یا گربه‌‌شان همچنان همان اطراف است تا وقتی به خانه می‌رسند به استقبال‌شان بیاید. بسیاری اگر تصمیم به پذیرفتن حیوان دیگری بگیرند احساس می‌کنند بی‌وفا و ناسپاس بوده‌اند.
الیزابت کوبلر-راس در کتابش «درباره‌ی مرگ و مردن» پنج مرحله‌ی سوگواری را مشخص کرده است: انکار، خشم، چانه‌زدنی، افسردگی و پذیرش.
انکار بخش نرمال روند سوگواری است. فقط مطمئن شوید سوگ‌تان را انکار نمی‌کنید. به خودتان اجازه دهید تا احساسات‌تان را به هر شکلی که برایتان خوب است بیان کنید. بیان احساسات‌تان به‌راستی درمان «کاتارتیک» است.
خشم نیز یک بخش نرمال روند سوگواری است و بسیاری از کسانی که حیوان خانگی‌شان را از دست می‌دهند نسبت به «چرایی» و «چگونگی» مرگ او احساس خشم دارند. چه به‌علت یک تصادف ناگهانی باشد و چه به‌خاطر بیماری‌ای لاعلاج. احساس خشم درباره‌ی علت مرگ حیوان خانگی ممکن است درنهایت به چانه‌زنی منجر شود. ممکن است با خود چنین چیزهایی بگویید: «اگر فقط می‌توانستم سه روز بیشتر با فیدو باشم». این «چه می‌شدها» و «اگر فقط‌ها» بی‌نهایت استرس‌زا و مغشوش‌کننده هستند.
افسردگی و یا اندوه عمیق در الگوی کوبلر-راس مرحله‌ی چهارم سوگواری، و برای بسیاری طولانی‌ترین مرحله است. برخی برای همیشه تکه‌ای از اندوه حیوان محبوب‌شان را در قلب خود خواهند داشت.
پذیرش مرحله‌ی آخر است. اما پذیرش فقدان به معنای فراموشی خاطرات نیست. در این مرحله شاید احساس کنید زندگی دوباره به حالت عادی برگشته و حتا شاید به پذیرفتن حیوان دیگری فکر کنید.

هرکس به شکلی متفاوت سوگواری می‌کند
سوگواری هیچ خطِ زمان یا حد و مرز مشخصی ندارد. هرکس به شیوه‌ای متفاوت و برای مدت زمانی نامتشابه سوگواری می‌کند. میزان سوگ به سن و شخصیت شما، سن و شخصیت حیوان خانگی‌تان، شرایطی که منجر به مرگ او شده‌، و همچنین رابطه‌ی میان شما و حیوانتان بستگی دارد. اغلب افرادی که تنها زندگی می‌کنند مدت طولانی‌تری سوگوارند چون همدم‌شان نقش مهمی در زندگی‌شان داشته‌است. این درباره‌ی افرادی با توانایی‌های متفاوت، که سگ درمان‌گر یا راهنمای بینایی‌شان را از دست می‌دهند نیز صدق می‌کند زیرا حیوان نه فقط یک همدم، بلکه کمکی حیاتی برای انجام کارهای روزانه‌شان بوده‌است.
اگر به تازگی حیوان خانگی‌تان را از دست داده‌اید، سعی کنید همدم‌تان را با زنده نگه‌داشتن عشق‌اش به خاطر بسپارید. مثلا عکسی را از او قاب بگیرید، درختی به یادش بکارید، سنگ قبری نمادین برایش بسازید، یا اگر او را «آتش‌سپاری» کرده‌اید خاکسترش را در جایی ویژه نگه‌‌دارید. زنده نگه داشتن خاطرات همدم جانان‌تان سالم‌ترین راه برای عبور از سوگ است.

* این متن خلاصه و ترجمه‌ی این مطلب است
‌‌

نگارش شده توسط گل‌ناز در 29 آگوست 2016

?when the dreamer dies what happens to the dream

به‌نظرم آفرینش از نقصان بیرون می‌آید. از یک سرخوردگی و یک کوشش. و فکر می‌کنم این همان‌جایی‌ست که زبان از آن می‌آید. منظورم این است زبان از میل ما به عبور از انزوایمان و میل به نوعی ارتباط با دیگری نشأت می‌گیرد. و مسأله تا وقتی درباره‌ی بقا بود، حتماً ساده بود. مثلاً «آّب». ما آوایی برای آن ساختیم. یا «ببر دندان‌خنجری درست پشت سرته!» من فکر می‌کنم ماجرا وقتی واقعاً جالب می‌شود که ما از همان نظام سمبلیک برای گفتگو درباره‌ی تمام چیزهای انتزاعی و غیرقابل درکی استفاده می‌کنیم که تجربه می‌کنیم. مثلاٌ سرخوردگی چیست؟ یا خشم یا عشق یعنی چه؟ من وقتی می‌گویم «عشق» آوایی از دهانم خارج می‌شود و به گوش شخصی دیگر می‌رسد، از کانال‌های بسیار پیچیده‌ای در مغزش عبور می‌کند، مثلا از خاطراتش درباره‌ی عشق یا فقدان عشق، و آن‌چه من می‌گویم را ثبت کرده و می‌گوید: بله می‌فهمم. اما من از کجا بدانم فهمیده‌است؟ چون کلمات بی‌روح و ناکارآمد اند. آن‌ها فقط سمبل هستند. کلمات مرده‌اند، می‌دانی؟ و بسیاری از تجربیات ما لمس ناپذیر و درک نشدنی هستند. بسیاری از مشاهدات و دریافت‌های ما قابل بیان نیستند. ناگفتنی هستند. با این حال گمان می‌کنم وقتی با دیگری گفتگو می‌کنیم، و احساس می‌کنیم با هم مرتبطیم، و فکر می‌کنیم درک می‌شویم، یک همدلی تقریباً معنوی را حس می‌کنیم. و این احساس ممکن است گذرا باشد، اما من فکر می‌کنم چیزی است که بیش از هر چیزی از آن لذت می‌بریم.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل سه- درس‌های زندگی؛ کیم کریزان)

ـ من جزو آن دسته از آدم‌ها هستم که ارتباطم با حیوانات بهتر از گونه‌ی جانوری خودم است. اگر بخواهم روانم را انگولک کنم می‌رسم به آن‌جا که احتمالا چون پیش از رشدِ مکانیسم‌های درک و مقابله با آسیب‌های مختص جامعه‌ی گونه‌ی خودم، مثل خشونت، آزار، زندان، اعدام و …با آن‌ها مواجه شدم. هنوز هرجا هر سرباز مفلوکی می‌بینم خاطره‌ی ملاقات‌ها درم زنده می‌شود و راهم را کج می‌کنم. از همان کودکی یاد گرفتم همه‌ی احساس آرامش، امنیت، پذیرش و اعتماد مطلقی را که با هم‌گونه‌‌ای‌هایم تجربه نمی‌کنم، در گونه‌های جانوری دیگر پیدا کنم. بین جانوران گونه‌ی خودم هم (انسان‌ها) بهترین و امن‌ترین روابطم با کسانی‌ست که کمتر از بیلچه‌ی دسته شکسته‌ی زبان برای شخم زدن هم استفاده می‌کنیم. آن‌هایی که بلدند درسکوت هم با دیگری همنشینی کنند. فکر می‌کنم دلیل این‌که کار با کودکان را انتخاب کردم هم همین است. با کودکان هم به‌خاطر دایره‌ی محدود کلمات باید شکل دیگری از ارتباط را کشف کنی و یاد بگیری. مجبور می‌شوی از خود و توانایی‌هایت فاصله بگیری و کار راحت‌تر را کنار بگذاری و به خودت سختی بدهی تا رابطه‌ی درست برقرار کنی. مگر دوست داشتن غیر از این است؟

در این دنیا دو دسته متحمل رنج اند: آن‌هایی که از یک فقدان در زندگی‌شان رنج می‌برند و آن‌هایی که از یک مازاد در زندگی در رنج‌ اند. من همیشه خودم را جزو دسته‌ی دوم به حساب آورده‌ام. وقتی خوب به آن فکر کنید متوجه می‌شوید، تقریباً تمام رفتارها و فعالیت‌های انسان اساساً فرقی با رفتار حیوان ندارد. پیشرفته‌ترین تکنولوژی‌ها و سازه‌ها، در بهترین حالت ما را در سطح «ابَرـشامپانزه» قرارداده‌است. درواقع، فاصله‌ی میانِ فرضاً افلاطون یا نیچه با یک آدم عادی، بسیار بیشتر از فاصله‌ای است که میان شامپانزه و یک آدم عادی وجود دارد. وارد شدن به حلقه‌ی انسان واقعی، هنرمند واقعی، قدیس، فیلسوف، به ندرت اتفاق می‌افتد.
چرا انقدر کم؟ چرا تاریخ دنیا و فرگشت (تکامل)، به‌جای اینکه روایت پیشرفت و ترقی باشد، این بیهودگی بی‌پایان و افزودن به هیچ است؟ هیچ ارزش والاتری گسترش نیافته. یونانی‌های سه‌هزار سال پیش درست همانقدر پیشرفته بودند که ما هستیم. چه موانعی هستند که نمی‌گذارند مردم حتا به پتانسیل واقعی‌شان نزدیک شوند؟ جواب این در سوالی دیگر پیدا می‌شود و آن این است: کدام یک از مشخصه‌های انسان در جهان فراگیرتر است- ترس یا تنبلی؟

(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل هشت- صدا و سکوت؛ پروفسور لویی مکی)

ـ کسانی که در زندگی‌شان شانس همدمی با حیوانات (درمورد خودم بیشتر گربه‌ها و سگ‌ها) را داشته‌اند (البته نه آن‌هایی که حیوان خانگی هم بخشی از دکوراسیون زندگی‌شان است و می‌خرند، آن هم «نژاد دار») کاملاً می‌دانند که حیوانات اگر در درک احساسات و عواطفی مثل اندوه، شادی، درد و… از ما قوی‌تر نباشند ضعیف‌تر هم نیستند. من این را همه‌ی عمرم تجربه کرد‌ه‌ام و بیشتر از هروقتی در این یک ماه آخرعمر شمسی، وقتی از شدت ضعف از گربه به کوآلا تبدیل شده بود و بیشتر ساعت‌های روز به من چسبیده؛ جوری که تا سه روز بعد از مرگش هربار که آبی به بدنم می‌خورد بوی داروهایش بالا می‌زد. حتا در این دوران هم او حال من را بیشتر از بیشمار انسانی که رنج و استیصالم را می‌دیدند درک می‌کرد و به‌آن واکنش نشان می‌داد. با آن همه دردِ خودش، گریه‌های من هنوز بی‌قرارش می‌کرد و نوازش‌هایم تا دقیقه‌های آخر، به‌خود پیچیدن‌های دم مرگش را آرامتر‌.
بخشی از عذابی که همه‌ی این مدت کشیدم، در کنار ذهنیت آلوده به ایدئولوژی گونه‌پرستی انسان‌ها که رنج و درد ما دوتا را به رسمیت نمی‌شناخت، از الکنی کلمات بود. انقدر که حتا به آن کانال‌های پیچیده مغز نمی‌رسید تا طرف بگوید فهمیدم و پیش خودم فکر کنم نفهمیده. انگار همه‌ی کلمات واقعاً به دال‌های تهی تبدیل شده بودند. از «مرگ» گرفته تا «زمان».(راستش هنوز هم بعد از دوهفته در چنین وضعیتی دست و پا می‌زنم)

طی سرتاسر قرن‌ها، این اندیشه که زندگی در یک رویا پنهان شده، درون‌مایه‌ی فراگیرِ فیلسوفان و شاعران بوده است. آیا این به این معنی نیست که مرگ هم درون یک رویا پنهان است؟ پس از مرگ، زندگی هشیار شما در چیزی که شاید بشود تجسم رویا نامید ادامه پیدا می‌کند؟ این همان تجسم رویاست که هر روز در خواب تجربه می‌کنید. جز اینکه در وضعیت پس از مرگ هرگز نمی‌توانید دوباره بیدار شوید، هرگز نمی‌توانید دوباره به جسم فیزیکی‌تان برگردید.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل شانزده- خودت را ملاقات کن)

ـ برای مرگ شمسی از روزی که جواب آخرین آزمایش معلوم کرد سرطان همه‌ی ارگان‌های اصلی‌اش را از کار انداخته شروع کردم به آماده‌کردن هردومان. حرف‌های امیدوارانه‌ی اطرافیانم و اصرار به اینکه فعلا درباره‌اش فکر نکنم و حرف نزنم بیشتر آزارم می‌داد چون اجازه نمی‌دادند خودم را برای واقعیت پیش‌رو آماده و برایش برنامه ریزی کنم. اصولا صحبت از «واقعیت» مرگ انقدر برای اغلب مردم ما تابو است که بعد از مدتی برای اینکه احساس بی‌رحم بودن را بهم منتقل نکنند دیگر حرفی نزدم اما خودم درست مثل ده سال پیش و قبل آمدنش به زندگی‌ام، توی ذهنم برای رفتنش برنامه ریزی می‌کردم. صبح روز آخر، دامپزشک من و شمسی را بیرون فرستاد و مریم را نگه داشت تا رک و پوست‌کنده به او بگوید شمسی تا شب نمی‌ماند. مریم که بیرون آمد، با چشم‌های پر از اشک پیشنهاد داد همان‌جا از شمسی خداحافظی کنم و باقی کارها را به او بسپارم. نتوانستم. فکر کردم این هم بخشی از تعهدم به رابطه‌مان است و نباید از زیر بارش در بروم. بی‌معرفتی است وقتی این‌همه سال کیف بودنش را برده‌ام موقع رفتنش جا بزنم، فقط چون مواجه‌شدن با آن بی‌اندازه درد دارد. چهارپنج ساعت بعد از این فکرها، شمسی را در باغچه‌ی حیاط خانه خوابانده بودم تا بقیه‌اش را به شکل تجسم رویا ادامه دهد.

دوستی داشتم که یک‌بار به من گفت بدترین اشتباهی که ممکن است مرتکب شوی این است که خیال کنی زنده‌ای، درحالی که درحقیقت در اتاق انتظار زندگی خوابت برده. حُقه‌ی ماجرا این است که توانایی‌های منطقی زندگیِ بیداری خود را با امکانات نامتناهی رویاهایت ترکیب کنی. چون اگر بتوانی این کار را انجام دهی، هرکاری می‌توانی بکنی. تا حالا شغلی داشتی که از آن متنفر باشی؟ که واقعاً زیاد هم کار کنی؟ شده بعد از یک روز سخت و طولانی کاری، بالاخره به خانه ‌برسی، به تخت ‌بروی، چشم‌هایت را ببندی، و فوراً از خواب بپری و فکر کنی همه‌ی آن روز یک رویا بوده‌است؟ این که زندگیِ بیداری‌ات را برای حداقل دستمزد می‌فروشی به اندازه‌ی کافی بد است…اما حالا آن‌ها رویاهایت را هم مجانی می‌برند.
(زندگیِ بیداری- ریچارد لینکلیتر؛ فصل ده- رویاها؛ مرد یوکلِلی‌نواز)

waking_life_movie_poster_by_saphin-d5ddinv

نگارش شده توسط گل‌ناز در 18 آگوست 2016