نتايج جستجوی برچسب “شاید داستان” در وبلاگ فلسفه در اتاق خواب

روزگار نو

|

بعد از هزار سال سر و کله‌ات وقتی پیدا شد که قطع امید کرده بودم شب عیدی از گندم‌هایی که جوانه نزده گندیدند و من بعد از سه روز امیدواری و خوش‌خیالی تسلیم شدم و خالی‌شان کردم توی کیسه‌ی آشغال‌، با بغض. گفتی بی‌خیال. سبزه سبزکردن‌ات مانده همین وسط. عوض شده‌ای ارباب. ارباب من خرس. فکر کردم دیدن تنگ بزرگ پر از ماهی‌های رنگی شیشه ای سر ذوق و همدردی ات بیاورد. نیاورد. عوض شده‌ای و حرف از چیزهایی می‌زنی که برایم غریب است. آدم‌ها برای من فقط وقتی عوض می‌شوند که رویاهای‌شان عوض شده‌باشد. رویاهایت عوض شده اند ارباب. زرق و برقی و باسمه‌ای شده‌اند. آمده‌ای که مرا هم با خود ببری. گوشم به حرف‌های تو است و دلم لای آشغال‌ها کنار سبزه‌ی نداشته‌ام. آمده‌ای مرا ببری جایی که برایم خوب است. جایی که حال آدم‌هایش خوب است. می‌خواهی من هم حالم خوب شود. فکری شده‌ای که این تنهایی اینجا خلم کرده‌است. سست و بی‌حوصله‌ام کرده است. جاه‌طلبی‌هایم را خاک کرده‌است. من اما دارم فکر‌می‌کنم می‌شود آیا آن گلدان کوچک لاله را با برگ‌های سبزش جای سبزه قالب کرد به ماهی‌های رنگی شیشه‌ای ساکن تنگ بزرگ؟

راحتی؟

|

سرت روی شکمم بود و پاهایم حلقه دور بدنت و چند ساعتی بود که همین‌طور گره خورده بودیم به هم روی زمین و کلید کرده بودیم روی ماهی‌های رنگ و وارنگ آکواریوم اتاق‌ات و دکلمه‌ی اشعار لورکا بود با صدای شاملو و هرازگاهی توهم این‌ که ماهی‌ها هم دارند "پنج‌عصر" را لب می‌زنند. باید خیلی دور باشد آن روزها. دست‌کم آنقدر دور که به زمانی برسد که شاملو برایم شاملو بود. جادو داشت صدایش و شعرش چه وقتی خودش می‌خواند و چه وقتی کسی آخر شب‌ها پای تلفن. گیرم من هی چرتم می‌برد و جوانک مضحک آن سوی خط که در تقلید لحن شاملو هم ممارستی داشت هربار با اوج ناگهانی صدایش چرتم را پاره می‌کرد.
موهایت حلقه می‌شد دور انگشتانم و خودبه‌خود ول و هرچند دقیقه یکبار می‌گفتی: گرسنه‌ام، بریم یک چیزی بخوریم و یادم هست هنوز کامل گوشت‌خواری را کنار نگذاشته بودم ولی وسط یکی از روزه‌های آیین‌های من درآوردی خودم جهت خودسازی و مبارزه با نفس و این‌دری وری‌ها بودم که گوشت حیوان و هرنوع فراورده‌ی حیوانی برایم حرام بود و برای همین بر سر آن یک چیزی بخوریم چند دقیقه‌ای بحث می‌کردیم تا وقتی که باز چشم‌مان می‌افتاد به یکی از ماهی‌ها که دارد با صدای شاملو لب می‌زند و ما میخ می‌شدیم.
دفعه‌ی آخری که اسید معده‌ات سرازیر شد مغزت جرقه‌ای زد و گفتی اصلن بیا برویم خانه‌ی فلانی. فلانی مثلن قرار بود با من دوست شود. توی‌خانه‌اش فقط میوه و دانه بود. می‌گفت بقیه‌ی جاهای گیاهان را هم که بخوری به غیر از میوه و دانه دردشان می‌آید و جیغ می‌کشند ولی ما قادر به شنیدن فرکانس صدای آن‌ها نیستیم. آن سال‌ها من و تو انگار با هم مسابقه داشتیم در گردآوری پسرهای خل و چل دور برمان. هی پشت سرهم آس برای یکدیگر رو می‌کردیم تا رسیدیم به آن نویسنده و کارگردان داغون تئاتر که همدم کافه نشینی من بود و ریشش تا روی سینه و موهای‌ش تا کمرش. چله‌ی تابستان هم بارانی خاکستری می‌پوشید تا زیر زانو و شال گردن پشمی می انداخت و هی با تخم‌هایش ور می‌رفت و یک‌هو داد می‌کشید و یک‌هو الکی می‌خندید و توی خانه‌اش عقرب پرورش می‌داد و همپالکی‌هایش می‌گفتند دم عقرب می‌کشد و تو که دلت از من هم نازک‌تر بود برای عقرب‌ها سوخت و از همین‌اش خوشت نیامد و گفتی با این دوست بشی دیگر نه من نه تو و بازی آس رو کردن همین‌جا تمام شد و بازی دیگر نه من نه تو شروع.
یادم هست با چه جان کندنی از گره‌ای که به هم زده بودیم با دست‌ها و پاهایمان خلاص شدیم و من گوشی را برداشتم و 10 بار شماره‌ی اشتباه گرفتم تا آخر‌سر صدای گرم فلانی دانه و میوه‌خوار را شنیدم از آن ور خط و سرم گرم صحبت شد و اسید معده‌ی تو فراموشم شد.
حالا بعد از حداقل7 سال یاد آن روزها افتادم و تازه یادم افتاد که تو چه گرسنه بودی آن شب و من چه تشنه‌ی شنیدن صدای آن عتیقه‌ی اعظم که آخر‌سر هم دوست‌پسرم نشد. یادم نیست سر چه موضوعی رابطه‌ی‌ تا این حد صمیمانه و گره‌خورده‌مان قطع شد. نکند سر بازی دیگر نه من نه تو؟ اگر این‌طور باشد که دوستی‌مان چه الکی ته کشید. یعنی آن زمان نمی‌دانستیم بالاخره آدم‌های عجیب و غریب دور و برمان عاقل خواهند شد و تو مادر دوتا دختر دوقلو (به نقل از فیس‌بوک) و من هم ... ولش کن.

گلایه

|

از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبوده‌ام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمی‌شود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد می‌شوند برایت. نمی‌میرند. پیر نمی‌شوند. همیشه فکر می‌کنم روزی بالاخره این چراغ‌ها روشن می‌شوند و من بیدار می‌شوم و همه چیز فقط کابوس بوده‌است.
آخرین تصویری که از یکی شان دارم شبی است که قرار است صبح‌ زود فردایش از ایران بروم. باید بروم خانه و چمدانم را ببندم و توی اتوبان نیایش می‌راند و ساکت زل زده است به رو به روی‌اش و من زل زده‌ام به موهای کنار شقیقه‌اش و فکر می‌کنم از سال قبل چقدر سفید‌هایش زیادتر شده‌اند. بی‌هوا و با تحکم می‌گوید: حال جفتمون رو از اینی که هست خراب‌تر نکن. انگار بو کشیده بود که بغض کرده‌ام. قورت‌اش می‌دهم.
از آن دیگری یادم هست که خانه‌ی دوستی جمع شده ایم و من توی تاریک و روشن اتاق فرو رفته ام توی مبلی و دستم را دقت‌مندانه گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و حرف‌هایش را راجع‌به موضوعی می‌شنوم ولی انگار سدی از الکل نمی‌گذارد مفاهیم بالکل به مغزم برسند و وسط نظریه‌ی فلان و روش تحقیق بهمان دایم به این فکر ‌می‌کنم الان اگر بپرم بغلش کنم چه واکنشی از خودش نشان می‌دهد. بعد ها هزار بار لعنت فرستادم به جدوآباد فلان نظریه و بیشتر به ترسویی‌ام که نگذاشت آن شب بغلش کنم.
بعضی ‌شب‌ها که تمرین فضانوردی می‌کنم با هم گپی هم می‌زنیم. شاکی اگر باشم از چیزی یا فاز منفی گرفته باشم گاهی، آرامم هم می‌کنند. نصیحت حتا. مثل امشب که من باز یک توک پا رفتم تا فضا و بعد حالم خراب شد و مسنجرم را باز کردم و برای یکی‌شان (آن یکی که از سرطان مرد) نوشتم:
ـ من خوب نیستم. تو چه‌‌‌طوری؟
بعد از 5 دقیقه بلینگ بلینگ صدا‌ می‌آید و می بینم نوشته که من هم. ای... می‌پلکیم برای‌ خودمون. راضی هستیم به رضای شما.
می‌پرسم: اون طرف‌ها زندگی چه طوریاست؟ راحته؟ سخته؟ تلخه؟
جواب می‌دهد:
نمی دونم. از فلان تاریخ (تاریخ مرگش) هی دارم فکر می‌کنم که آیا من الان باید به گذشته‌ام فکر کنم یا آینده. زندگی‌ای که الان دارم زندگیه یا اونی که قبل فلان تاریخ داشتم زندگی بود. هنوز نمی‌دونم. تو هم که هی هر بار میای بالا بالا بالاتر. هرچی بالاتر بهتر. خب بیا یه مدت همینجا بمون ببین شاید خوشت اومد موندگار شدی.
ـ ‌وقتش نیست آخه فکر می‌کنم. انگار یه عالمه کار دارم نصفه نیمه که اول باید به اون ها برسم. وقتش باشه خودم قبلش بهت خبر می‌دم تدارک ببینی. که دارم میام طرفای شما ببینم آب و هوا چه‌‌طوره.آیا اونجا حداقل همه چیز سرجاشه یا نه مثل این حوالی ما همه چیز اشتباهه.
به وسط های مکالمه مان که رسید مثل همیشه سوخت موشکم کم شده است و دارم برمی‌گردم روی زمین. ترس برم می‌دارد و با خودم ‌ می‌گویم نه این عاقلانه نیست. توهم زده ام باز. بعد شروع می‌کنم که چه کسی دارد جای دوستم جواب ‌می‌دهد. خواهری، دوستی، کسی پسوردش‌اش را دارد لابد. هی‌ می‌پرسم جان من بگو. او هم کلافه می‌شود و می‌گوید:
گیری کردیم از دستت. باز تو زد به سرت. مثل اون شب که کنارم دراز کشیده بودی و هی ‌میگفتی یه نفر دیگه هم تو اتاقه و مجبورم کردی بلند شم و چراغ روشن کنم و کل اتاق رو نشونت بدم. تا باورت بشه کسی به جز خودمون تو اتاق نیست؟ حالا هم باز کلید کردی رو من. برو جانم. برو بخواب عزیزم. بعدن باز دلت گرفته بود یه صدایی بزن من همیشه همین جا هستم. هر موقع که بخوای. خوب بخوابی.
و من می‌روم و خوب می‌خوابم.

با صدای کوبیدن مشت های محکم اش به در بیدار می شم. چشمام رو باز می کنم و ساعت رو نگاه می کنم. 6 صبحه. چشمام رو می بندم. یا روزنامه است لابد، یا سوپور، یا شیر، یا یه بچه که به زبونی حرف می زنه که من نمی فهمم. مشت ها قطع می شه و یکی یواش صدام می کنه. گلی، گلی، گلی. در رو که باز می کنم می پره وسط خونه و تند و تند می گه: فکر کنم باز یه فرشته کوچولو قورت دادم. یه فرشته کوچولو قورت دادم.
چشمام باز نمیشه درست. طول می کشه تا بفهمم چی داره می گه. فقط زود در رو می بندم که گربه ها نرن بیرون یه وقت.
- از کجا می دونی؟ کی ؟ چه جوری؟ با کی آخه؟
: شاید دفعه آخری که با ( اسم اش رو می ذاریم پدرو ) خوابیدم. شاید کاندوم ترکیده باز.
-بابا جان پدرو 3 ماهه که رفته حداقل. تو بعد از 3 ماه تازه فهمیدی فرشته قورت دادی؟ یعنی 3 ماه عقب افتاده و تو هم عین خیالت نبوده؟ مطمئنی تو این 3 ماه با کسی نخوابیدی؟
: آره، کس دیگه ای نبوده. خب پیش میاد عقب بیوفته. بیا بریم داروخونه بی بی چک بگیریم. اگه بود تو کمک ام می کنی آزادش کنیم؟
-آره نگران نباش. آزادش می کنیم. ولی آخه اگه سه ماهه باشه که خودت می فهمی. اگه فرشته ی سه ماهه داشتی که شکم ات بزرگ شده بود.
تی شرت اش رو می زنه بالا و شکم اش رو نشون میده. شکم اش همون اندازه ایه که همیشه بود. حداقل از 3 ماه پیش تا حالا بزرگ تر نشده. دست کم اونقدر بزرگ نشده که من بفهمم.
: ایناهاش، ببین بزرگ شده. تازه فرشته ی بد بخت من، با این همه سیگاری که من می کشم و الکلی که می خورم لابد یه ریقونه ی ناقصه. واسه همین شکمم خیلی بزرگ نیست.
می رم تو آشپزخونه که چایی بذارم. ماشین لباس شویی شب قبل خراب شده و آب همه ی آشپزخونه رو برداشته. شلپ و شولوپ دور خودم می چرخم تا کتری رو پیدا کنم و بعدش هم دوتا لیوان می شورم.
:چه افتضاحی شده اینجا. چرا آبو خالی نکردی. من چایی نمی خورم. بیا بریم بی بی چک بگیریم من زود تر خیالم راحت بشه. این فرشته هه چند وقت دیگه بال هاش در میاد دیگه آزاد کردن اش سخته. می گیره به این ور و اونور خیلی دردم میاد.
- 6 صبح که داروخانه باز نیست. بیا یه چیزی بخور با خیال راحت. الان با 3 ساعت دیگه فرقی نمی کنه. تا سه ساعت دیگه بال هاش در نمیاد.
:نمی خورم. چایی که بخورم بعدش هوس سیگار می کنم. از وقتی فهمیدم فرشته قورت دادم نمی خوام سیگار بکشم. نمی خوام فرشته ی ریقو و مریض آزاد کنم که بقیه ی فرشته ها مسخره ش کنن. غصه می خوره خب. داروخانه ی بیمارستان بازه. بریم اونجا. زود باش. اگه فرشته نبود دوتایی میشینیم و با خیال راحت صبحونه می خوریم.
شلپ و شولوپ می رم و کتری رو از رو گاز بر می دارم و قبل از اینکه خاموش اش کنم دولا میشم و سیگارم رو با شعله اش روشن می کنم و شلپ و شولوپ می رم که لباسمو عوض کنم. اونم وایمیسته و با گربه ها حرف می زنه.
ترک موتور می شونم اش و می ریم بیمارستان. هیچ حرفی با هم نمی زنیم. داروخانه ی بیمارستان خلوته. زود می پره پایین و می دوئه . داد می کشم 2 تا بخر. شاید یکیش خراب شد. دو تا بسته می خره و فرز می شینه ترک موتور و تا می رسیم خونه می پره تو دستشویی و از اون تو داد می کشه: یه چیزی بده توش جیش کنم. در یه شیشه ی خالی مربا رو براش می برم تا جیشش رو جمع کنه اون تو. 5 دقیقه بعد صدام می کنه. می رم تو دستشویی. بی بی چک تو دست چپ اشه و یه تیکه کاغذ راهنما دست راست اش و با جدیت زل زده به کاغذ و هی با نشانه های بی بی چک مقایسه می کنه.
:ببین، این یعنی منفی؟ یه خط صورتی این ور یعنی منفی؟
و بی بی چک و کاغذ رو میگیره تو صورتم. یه خط صورتی گوشه ی چپ بی بی چک یعنی منفی. یعنی فرشته بی فرشته.
-آره، منفیه. خیالت راحت. بیا بریم صبحونه بخوریم.
می رم تو آشپزخونه باز شلپ و شولوپ و زیر کتری رو روشن می کنم. می شینه پشت میز و یکی از گربه ها رو بغل می کنه و زل می زنه تو صورت اش.
:فرشته قورت نداده بودم خاله جون. دیدی هیچی نبود. توهم فرشته بود... راستی گلی، اون دومی ش رو بذار تو یخچال. تا یک سال تاریخ مصرف داره. یه وقتی یکی مون خواستیم ببینیم فرشته قورت دادیم یا نه. یه نخ از سیگارت بردارم؟