نتايج جستجوی برچسب “شايد داستان” در وبلاگ فلسفه در اتاق خواب
این دو سالی که از ایران رفته ام، نه دلتنگ نوروز شده ام و هفت سین، نه شب یلدا و چهارشنبه سوری. تنها یک روز است و یک مکان که خاطره و دلتنگی اش کلافه ام می کند هر سال و افسوس می خورم برای نبودنم در ایران.
جمعه ی آخر هر سال که می رسد انگار دستی با پنجه های آهنی قلبم را می فشارد و می فشارد و می فشارد....
فقط یک شاخه ی پر برگ اوکالیپتوس در دهانش کم داشت تا وادارم کند بدوم تا دفتر دانشگاه: در کلاس ما یک گونه ی نادر پاندا پیدا شده. با آن پوست سفید از کرم پودر و خط چشم های پر رنگ و کلفت بالا و پایین چشم اش. از قیافه اش خوشم نمی آید. از حرف زدن اش هم که در هر جمله اش دست کم دوبار " شوئرم" تکرار می شود. به شک افتاده ام آیا شوئر اش اسم دارد یا نه؟ یا آیا نسبتی بین ما وجود دارد که ملزمم می کند به شنیدن مسایل زندگی اش. اینکه " شوئرش" اول ازدواج 70 کیلو بوده است و حالا اینجا شده است 90 کیلو و " مادر شوئر اش" برای دوهفته آمده است پیش شان و گریه اش گرفته است که پسرم انقدر چاق شده که دیگر گردن ندارد.
می گوید: نبودی جلسه ی قبل که مقاله ام درباره ی زنان در ادبیات را خواندم و ندیدی چه دعوایی شد سر کلاس. نه اینکه "فیمینیستی" باشد خدای نکرده. انقدر بدم می آید از این " فیمینیست ها". تو می دونی " فیمینیست" چیه؟ یعنی زن گرایی افراطی. ولی مقاله ی من دید انسانی داشت نه " فیمینیستی". بعد این پسرهای افغانی شروع کردند به بحث کردن که زن ها عقل شان کمتر از مردهاست و....
گویا پاندای ایرانی سر کلاس دعوایش شده است با همکلاسی های افغان مان و وسط دعوا کانال را هم عوض کرده اند و پاندا به آن ها گفته است حمال و اوستا هم فقط سعی کرده است جلوی دعوا را بگیرد و سایر همکلاسی ها هم بر و بر نگاه کرده اند. مثل من که حالا بر و بر نگاه اش می کنم و در دلم می گویم: یعنی هنوز نه از سکوت مطلق ام، نه از نگاه و چهره ی خشک و بی حالت ام نفهمیده است چقدر حرف هایش برایم کسل کننده است ابله؟
کف گوشه ی دهان اش را پاک می کند: راستی تو " شوئر" کردی؟ - نه. ابرو هایش را پیچ می دهد و گردن اش را کج می کند و گوشه ی چشم هایش را چین می دهد: آخی، چرا؟ تنهایی سخت نیست؟ - نه، گربه هایم هستند. خب، کاری نداری؟ من برم؟
تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که باور نمی کنم. فقط این اتفاق باید در شبی که قرص ماه کامل است برای من افتاده باشد. که یک ربع تمام برای 4 عدد گربه پداگوژیکی قرقره کرده باشم و این که چرا شکستن دو تا ماگم کار اشتباهی بوده و باید سعی کنند کمتر از قبل به خانواده ی 5 نفره مان خسارت بزنند و شرایط اقتصادی ام را در نظر بگیرند. بعد هم بروم بر سر بحث تورم و قیمت نفت که بالا رفته و به طبع آن بنزین و بعد کل هزینه هایم. و بعد از اینکه 4 جفت چشم زل زده را می بینم که صاحبان فلک زده اش مات سخنرانی ام هستند به خودم بیایم و بعد از آن یک ربع هم با خودم بلند بلند حرف بزنم که آخر چه بر سرم آمده است که دارم با گربه ها صبحت می کنم آن هم انقدر جدی و یک ربع بعد هم دنبال ماه در آسمان بگردم تا پیدایش کنم. حالا تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که خودم دیدم قرص کامل ماه را.
ساعت 3 صبح است. من کنار ساحل، نشئه نشسته ام. همه ی سلول های تنم حس دارند. 6 ماه است که آمده ایم گوا. ماه اول ِ اقامت مان فصل باران های استوایی بود ولی بعد اش آفتاب بود که می نشست روی پوست تن. رنگ جدید بدنم را دوست دارم. با خواهر و برادر هایم و دوست پسر جدید مادرم آمده ایم. از این مرد بیزارم اما حسن ِ همراهی اش در این سفر این است که سر مادرم به او گرم است و مرا به حال خود رها می کند. مثل امروز که بعد از دعوایی مفصل راضی شد که من با سامسون، تور لیدرمان اینجا بمانم و خودشان با 5 خواهر و برادرم رفتند برای گردش.
گوا بهشت روی زمین است. نه به خاطر طبیعت سبز اش یا آفتاب گرم اش یا آرامش محیط اش. اینجا دراگ بسیار ارزان و به راحتی آب خوردن در دسترس است. کافی است از گارسون های رستوران یا خدمتکار های هتل یا حتا تور لیدر ات بپرسی. فوری ساقی ِ هر جور دراگی که بخواهی برایت پیدا می کنند. این 6 ماهه سامسون برایم جور می کرد. امروز هم تا خانواده ام رفتند با ساقی کوکایین آمد به اتاقم. طی 12 ساعت گذشته 3 لاین کوک اسنیف کرده ام، دو تا قرص اکستازی خورده ام و سه قطره ال اس دی زده ام. سامسون می گوید دمت گرم. دختر به این سن چقدر حرفه ای است. من ذوق می کنم و لاین ها را کلفت تر می گیرم. نتیجه این که الان 12 ساعت است که نشئه ام. می گوید اور دوز نکنی یک وقت. می گویم حواس ام است. تازه کار که نیستم.
ساعت 4 صبح است. دراز کشیده ام لب ساحل. صدای پایی می آید. سرم را بر می گردانم. چشم هایم را ریز می کنم. سامسون دارد می آید با مردی دیگر که من نمی شناسم اش. کنارم می نشیند. یک لیوان مشروب برام آورده است. از دست اش می گیرم و می نوشم. فِنی است. فِنی ِ زنجبیلی. فِنی مشروب محلی گوا ست. بسیار خوش خوراک است و گیرایی اش فوق العاده. مشروب ام را مزه مزه می کنم. سامسون سمت راستم می نشیند و آن دیگری سمت چپ ام. دست اش را می گذارد روی زانویم. مور مور ام می شود. زانویم را می کشم کنار. می گوید تو نمی خواهی پول این 6 ماه دراگی که مصرف کردی رو با من حساب کنی؟ شوکه می شوم. هیچ وقت حرف پول نبود. همیشه می گفت رفاقتی. پول اش زیاد نیست. می گویم بگذار مادر ام بیاید. ازش می گیرم و پول ات را می دهم. می گوید من حالا پولم را می خواهم و دست اش را می گذارد روی سینه ام. ترس همه ی تنم را می گیرد. می خواهم از جایم بلند شوم. آن مرد دیگر مچ دستم را می گیرد و می پیچاند. می افتم زمین و تا کتف ام تیر می کشد. می گویم به پلیس خبر می دهم. غش غش می خندند. سامسون دو تا کشیده می زند توی گوشم. گوشم سوت می کشد. گریه ام می گیرد. هر دوی شان افتاده اند رویم و لباس هایم را روی تنم پاره می کنند. التماس می کنم که ول ام کنند. غش غش می خندند و باز کشیده می زنند. یکی شان بالای سرم می نشیند و دست هایم را می گیرد. دیگری همه ی وزن اش را می اندازد رویم و می خواهد با فشار زانو هایش پاهایم را باز کند. مقاومت می کنم. با دو دست گلویم را می گیرد و فشار می دهد. دارم خفه می شوم. تسلیم می شوم. سوزشی همه ی تنم را می گیرد. جیغ می کشم. گریه می کنم. چرا کسی این دور و اطراف نیست که به داد ام برسد؟ کاش با مادرم رفته بودم. دارم بی هوش می شوم. نوبت آن دیگری می شود. دیگر نیاز نیست کسی دست هایم را بگیرد یا گردنم را فشار دهد. جان ِ مقاومت ندارم. بگذار مادرم بیاید. پوست شان را می کند. آن دیگری هم کارش تمام می شود. انگار یکسال طول کشیده است. با هم به زبان خودشان حرف می زنند. نمی فهمم چه می گویند. حتا صدایشان را هم به وضوح نمی شنوم. هر کدام شان یک پایم را می گیرد و روی ماسه ها می کشندم به سوی دریا. دیگر صدایی نمی شنوم. چیزی نمی بینم. چیزی نمی فهمم. توی آب می افتم. می خواهم دست و پا بزنم ولی مغزم فرمان نمی دهد. می خواهم جیغ بکشم ولی صدایم در نمی آید. دستی پس کله ام را می گیرد و سرم را در آب می کند. آب و ماسه ی معلق در آب می رود توی دماغ و شش هایم. دارم می میرم انگار. دارم می میرم. دارم می میرم........ از مادرم متنفر ام.
*18 فوریه 2008 اسکارلت، دختر 15 ساله ی انگلیسی در گوا مورد تجاوز 2 مرد قرار گرفت و بعد به قتل رسید. یک لحظه فکر کردم شاید من آن اسکارلت 15 ساله ام. (پوشش خبری اش را اینجا ببینید)
*پلیس ابتدا علت مرگ را اور دوز و غرق شدن در پی ِ آن اعلام کرد. اما در تحقیقات تکمیلی مشخص شد که اسکارلت به قتل رسیده و پیش از مرگ مورد تجاوز واقع شده است.
*می گویند سالانه بیش از 200 توریست خارجی در اثر اور دوز در گوا می میرند. سال گذشته هم به بیش از 10 زن اروپایی تجاوز شده است. گوا بر خلاف ظاهر آرام و صلح آمیز اش یکی از نا امن ترین مناطق توریستی برای زنان است.
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، تو که حالت روبه راه بود چرا نزدی تو دهن دوست هیزت وقتی خوب قد و بالایم را بر انداز کرد و گفت "ببرش دکتر. من یه خوبشو سراغ دارم. شماره اش الان همراهم نیست. می پرسم خبرت می کنم." چرا نگفتی که او خوب است. که او همیشه خوب است. دکتر هم لازم ندارد. خودم شبانه می برمش امامزاده داوود. حالا گیرم که تا آنجا هی دستگیره ی در را بکشد و بپرسد "چرا شیشه نمیاد پایین؟" یا هی بلند بلند بگوید "من می دونم این راننده تو پیچ بعدی میزنه کنار جفتمون رو لخت می کنه و تو برفا ولمون می کنه تا یخ بزنیم. تو که اون شورت چرک مرده ی مامان دوزتو نپوشیدی آبرومون بره؟"
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، فکر کردی نفهمیدم برای چه به دوست هیزت گفتی بند پوتین سربازی اش را دربیاورد و حلقه ی دار درست کردن یادت بدهد؟ فکر کردی نفهمیدم می خواهی من را خفه کنی؟ فکر کردی نفهمیدم هفته ی پیش سم ریختی تو غذایم؟ من هم که شک برم داشته بود همه را ریختم تو باغچه وقتی حواست نبود. گربه ی دله ام خورد و مرد. گربه من را همسایه ها سم ندادند. تو چیز خور اش کردی. حالا هم کور خوانده ای که من بخوابم. که تو هم بیایی و مرا با بند کفش پوتین سربازی دوست هیزت خفه کنی. فکر می کنی من هم مثل گربه چشم درشته ام؟ که گذاشتی داخل کارتن و پرت کردی زیر ماشن تو اتوبان همت. بعد هم گفتی فرار کرد. کورخوانده ای اگر فکر می کنی من امشب می خوابم.
-یه چیز عاشقانه بگو...
-اجاره ی این ماهت رو دادی؟
-آره، یه چیز عاشقانه بگو...
-قبض برق رو چی؟
-آره اونم دادم. یه چیز عاشقانه بگو...
-حساب دخل و خرج ات رو که داری؟ یادداشت کردن رو فراموش نکن. یک نفر بیشتر نیستی که. مثل اون ماه نشه که وسط اش کم آوردی و هی هم نمی دونستی چیکار کردی. هرچیزی که می خری را یادداشت کن اگه فکر می کنی یادت نمی مونه. اصلن شاید یک نفر خواست ازت اطلاعات بگیره راجع به مخارج زندگی اونجا. باید بتونی یه آمار دقیقی بهش بدی یا نه؟ اگه الان یکی ازت بپرسه هزینه ی زندگی یه نفر چقدره می تونی بگی؟ نه که نمی تونی.
-باشه. یه چیز عاشقانه نمی گی؟
-می دونم فقط می گی باشه ولی باز کار خودت رو می کنی و بعد هم گیر می کنی و نک و ناله که چی کار کردم، چرا اینجوری شد. بیا ببین برات مثنوی می نویسم دیگه.
-ولی من یه چیز عاشقانه می خواستم.
-یعنی اینایی که الان گفتم عاشقانه نیست؟
-نه. مزخرفه.
-الاغ جون این که خودم رو جر می دم و زندگیت برام مهمه مزخرفه؟ لابد این یکی عاشقانه ست " پرنده ی خوشبختی من، اکنون که تو هجرت کرده ای پاییز عمر من با پاییز طبیعت همسان شده و سرما تار و پود وجودم را می درد" . حال کردی حالا؟
-نه.
- حال نکردی با این طبع عاشقانه ام؟
-نه، چون مال تو نبود.
-باشه تو فکر کن مال من نبود. فکر کن از جایی کپی کردم. حالا خودت بگو مال کی بود.
-نمی دونم. ولی تو عاشقانه هات باید جور دیگه ای باشه.
-جدن برای خودم و تو متاسف ام.
-چرا؟
-خب چرا فکر می کنی از جایی کپی کردم میمون؟
-کپی نیست. ولی مال تو هم نیست. چرا نمی گیری منظورم رو ؟
-آهان یعنی این ننر بازی ها به من نمی خوره؟
-هوم. این یه متن سانتی مانتال ِ چندش آور بود. من موندم چطور آدمایی پیدا میشن که با این حرف ها ته دلشون قلقلک میاد. تو ولی رومانتیکی نه سانتی مانتال.
-رومانتیسیسم از دل زندگی میاد بیرون دیگه. پس توجه به جزئیات زندگی آدم ها رومانتیک تره تا یه جمله ی دوستت دارم که با فرض راست بودن اش تمام دروغ های عالم رو تو خودش جمع کرده.
- حق با توست.
- دقت کردی که همه اش داری سعی می کنی من تو رو جوری که می خوای دوست داشته باشم نه جوری که بلدم و می خوام.
-....
-مواظب باش. یه روزی چشم باز می کنی می بینی ما هم شدیم عین این آدم های گهی که روزی صدبار می خوایم روشون بالا بیاریم. همونایی که دنیا رو اینی کردن که حالا هست. مواظب باش.
من دیشب رفته ام خرید. احتمالن قبل از ساعت 10 چون اینجا سوپر ها فقط تا 10 باز هستند. و بعد از ساعت 7 چون تا 7 جایی بودم . این را امروز فهمیدم وقتی با دو بسته ی بزرگ و خالی چیس_ فلفلی و پیاز سرکه ای_ و دو پوسته ی خالی بستنی چوبی با طعم های شکلاتی و توت فرنگی و یک ظرف نیم کیلویی پلاستیکی خالی بستنی تمشک و وانیل و سه تا کیسه ی خالی بادام هندی با طعم های ساده، نمکی، فلفلی در آشپزخانه مواجه شدم و از خودم پرسیدم پناه بر شیطان، این ها از کجا آمده اند؟ و بعد که موجودی کیف پولم را چک کردم فهمیدم بله خودم خریدم و همه اش را هم یک جا همان دیشب خورده ام. ولی هیچ چیز یادم نمی آید.
من دیشب همه ی ظرف های تل انبار شده در آشپزخانه را شسته ام _ مادام از شنبه نیامده. شاید مرده باشد_ و چهار تا از لیوان هایم را هم در همین حین و بین شکسته ام. این را امروز بعد از دو ساعت گشتن دنبال چهار لیوان و در نهایت پیدا کردن شکسته هایشان در سطل آشغال فهمیدم. همچنان در نا باوری ام. در همه ی عمرم چهار تا ظرف نشکسته ام و حالا چهارتا در یک شب؟ و هیچ چیز هم یادم نمی آید.
من دیشب انقدر از دست شازده، یکی از گربه هایم _ نمی دام به چه علت_عصبانی شده ام که همان شبانه برده ام اش پایین ساختمان ول اش کرده ام. این را صبح از صدای ونگ ونگ اش پشت در خانه فهمیدم. ولی هیچ چیز یادم نمی آید. از صبح هرکاری کرده ام که وجدان دردناک ام را آرام کنم. خوشمزه ترین تکه ها و بیشترین حجم غذا را برای اش گذاشته ام و آن سه تای دیگر را پیشت کرده ام تا این یکی خوب بلمباند. هر بار هم نوازش خواسته است دریغ نکرده ام و هر خراب کاری ای که کرده، از چپه کردن سطل توالت و پخش و پلا کردن همه ی محتویات اش در خانه گرفته تا درآوردن و تکه تکه کردن تمام دستمال کاغذی های داخل جعبه و دهن زدن به غذایم و پوزه فرو کردن در ظرف شیری که گذاشته بودم بجوشد، هیچ صدایم در نیامده است اما هنوز چشمم که به چشم اش می افتد شرمنده می شوم.
من دیشب بد جور پاچه ی یکی از دوستان ام را گرفته ام و انقدر عصبانی اش کرده ام که بی خداحافظی گوشی را گذاشته است. این را امروز وقتی برای دلجویی _بابت قطع تماس اش بی خداحافظی_ زنگ زد فهمیدم. خودم هیچ چیز یادم نمی آید.
من فقط یادم هست که دیشب اینجا زلزله آمده بود و همه چیز می لرزید و از کوچه هم تا صبح صدای جوشکاری و دریل کاری و ساختمان سازی می آمد. ولی شواهد و قراین می گویند که گویا اشتباه می کنم. دیشب نه زلزله ای آمده و نه ساختمانی در این کوچه ساخته شده.
من یادم هست که دیشب خواستم برای خودم املت گوجه فرنگی درست کنم ولی همه ی گوجه ها را سوزاندم و خالی کردم در سینک ظرف شویی و بعد هم یک دل سیر گریه کردم. به خاطر املت گوجه فرنگی! اما صبح هرچه گشتم نه سوخته های گوجه را پیدا کردم و نه ماهیتابه اش را. البته ماهیتابه را پیدا کردم ولی سرجای اش تر و تمیز.
همه ی این هایی که گفتم کاملن جدی بود. من همه اش نگران ام نکند دیشب کسی را کشته باشم و فراموش کرده باشم و این را وقتی بفهمم که پلیس دستگیرم کند. کاش می توانستم جوری مطمئن شوم. باور کنید همه ی این چیزهایی که گفتم کاملن جدی بود. عجب گیری کرده ام " یکی هم نیست منو ببره امام زاده داوود خوبم کنه..."
از پنجره ی آشپزخانه آمده بود لابد. خانه اش هم شاید قبرستان یهودیان همین بغل. شب بود. خودش را پرت کرد توی اتاق و چراغ روشن کور اش کرد. بال بال می زد و خود اش را می کوبید به دیوار. چراغ را خاموش کردم. کم کم آرام گرفت. در همان تاریکی دستم را دراز کردم. آمد و آویزان ِ انگشت ام شد.
ماندگار شد. روزها به تاریکی کمد پناه می برد و شب ها از من آویزان می شد. به خاطر او بود که دیگر شب ها چراغی روشن نمی کردم و کورمال کورمال و گاهی فقط با یک شمع به کارهایم می رسیدم. من هم دیگر عادت کرده بودم به تاریکی.
اسمی بر روی اش نگذاشتم. هیچ وقت نفهمیدم نر است یا ماده. در آن تاریکی هرچه وارسی کردم چیزی دستگیرم نشد. البته سخت هم اجازه می داد. خجالت می کشید حتمن.
یک شب که همین طور آویزان یقه ی لباس ام بود از دهان اش در رفت: " چرا چند وقته اربابت خرس آخر هفته نیومده این ورا ببینتت؟ نکنه پیچوندتت؟ اگه این جوری باشه خوب می خندیما" بعد هم نخودی خندید.
چیزی نگفتم آن شب. فردا صبح اش آفتاب نزده بیدار شدم و در کمد را قفل کردم. با اولین اشعه های آفتاب از جا پرید و به هوای در نیمه باز کمد خودش را کوبید به در. بلند شد از جایش. دیوانه داشت می شد. آفتاب حسابی پهن شده بود در اتاق که از بس خود را به دیوار کوبیده بود افتاد کف اتاق و مرد. من هم بر اش داشتم و بردم به آشپزخانه. بال هایش را کندم. سر اش و پاهای نازک اش را جدا کردم. پوست نازک و مخملی اش را هم از گوشت تن اش جدا کردم. خوب شستم اش و گذاشتم اش داخل یخچال.
از آن روز هم دارم تو اینترنت جستجو می کنم تا دستور پخت غذایی با گوشت خفاش پیدا کنم و هنوز موفق نشده ام.
سهم من از شب های طولانی ِ با شما بودن ای ارباب ِ من، خرس ! خر وپف های ممتد شماست. هر بار می گویید "امشب قرص های خواب ات را نخور روسپی ِ مقدس ام، می خواهم تا صبح با تو درد دل کنم." من هم هر بار خر می شوم، قرص هایم را نمی خورم که بیدار بمانم به آن امید که امشب، شب ِ بیداری است و تا صبح قرار است گوش بسپارم به اسرار ارباب ام خرس. همان ها که با هیچ کس اش نمی گوید. جدن که آدم نمی شوم. و شما هم هر بار شب از نیمه نگذشته است هفت پادشاه را خواب دیده اید. "خوابم اگر برد بیدارم کن روسپی ِ مقدس ام." مگر می شود؟ بیدارتان کنم که خواب آلوده با قطره چکان و نامفهوم اسرار دل تان را برایم بگویید؟ می گذارم بخوابید تا صبح. صبح هم که بیدار می شوید یادتان رفته است قول و قرار شب قبل. زود لباس تان را می پوشید و با عجله می روید. بوسه ای هول هولکی بر پیشانی ام." تا بعد." و من ِ الاغ ساده دل هم می مانم به انتظار تا بعد و سر ِ شب ِ تا بعد تا باز شما بیایید و باز قول ِ گفتگوی شبانه را بدهید تا صبح و بعد شب از نیمه نگذشته خر و پوف تان به آسمان رود. درست مثل امشب.
مادام عزیز خیال می کند من عاشق لانه های مورچه ی کنار دیوارم و تار عنکبوت های روز سقف. اصلن خیال می کند خودم درست شان می کنم در اوقات فراغت. برای همین می گذارد همیشه در خانه ام باشد. گردگیری که می کند حواس اش است آسیبی نرساند به لانه های عنکبوت. تی که می کشد حواس اش است آبی نرود در لانه ی مورچه. مادام عزیز تنها مشکل اش با جای پای سیاه ارباب من خرس است روی دیوار. وقتی لمه می دهد روی صندلی و زانوانش را می شکند روی دسته ی صندلی و کف پاهایش را می چسباند به دیوار. می ساید جای پاهای سیاه را و من را حرص می دهد. مادام می گوید به مورچه ها و عنکبوت ها نباید آسیبی رساند. شاید تناسخ یافته ی یکی از اجداد دلتنگ ات باشد که آمده است در کنار تو لانه ساخته است. من مسخره اش می کنم. دستمال نم دار را بر می دارم و می کشم روی لانه ی مورچه. جارو را بر می دارم و می افتم به جان تار عنکبوت های کنج دیوار.
شب خواب مژگان را می بینم. هی می گوید قلبم تیر می کشد گل ناز. قلبم تیر می کشد.
نشسته ای روی صندلی و هی می چرخی دور خودت و با هر چرخی دستی می کشی به پاهای سرد و لخت جنازه ی آویزان از پنکه ی سقفی. بعد یک هو دست برمی داری از چرخیدن و تاب محکمی می دهی به جنازه و خیره می شوی به چشم های من که روی پهلوی راست ام دراز کشیده ام روی تخت.
-آخر الدنگ، یک نفر نبود به تو بگوید حالا اگر بمیری هنر نکرده ای؟ وقتی همه چیز خوب و زندگی سوار بر خر ِمراد بود خودکشی کنی هنرمندی. الان یک آدم بدبختی مثل میلیون ها بدبخت دیگر که در این دنیا وول می خورند حالا تو زده ای خودت را کشته ای. ولی اگر در اوج خوشی می مردی مرگ ات می شد معما. چیزی سوای آدم های دیگر. تو حواس ات کجاست روسپی؟
تکانی به خودم می دهم و به پشت می خوابم و زل می زنم به تار عنکبوت کنج سقف.
-حواسم به حرف های شماست ارباب.
- نیچه ی خرفت اراده را معطوف به قدرت می دانست. اراده باید تنها معطوف به مرگ باشد نه چیز دیگر. تنها خوشی هم خوب مردن است. چرا چیزی نمی گویی روسپی؟
-چه بگویم. من که مرده ام. مرده که حرف نمی زند ارباب.
-دل ات را خوش نکن، زنده ای هنوز . روزی که از خواب بیدار شدی و دیدی هیچ دردی نداری بدان که مرده ای. حالا هم بلند شو یک جفت جوراب بیاور و پای این بدبخت کن. یخ کرده پاهایش.
با دلخوری بلند می شوم و جورابی از کمد برمی دارم. پاهای جنازه سرد ِ سرد است. مثل ماهی ِ تازه از آب گرفته شده. کمی هم خیس است. از نوامبر هوا می رود رو به خنکی. باید درز پنجره ها را بگیرم که شب ها بد سوزی می آید تو. جوراب را پای جنازه می کنم و تابی می دهم اش. پنکه ی سقفی تا ژانویه، پایان ِ زمستان ِ اینجا، بلا مصرف خواهد بود.
خانم "م" یک مسیحی کاتولیک است. این را خودش با افتخار می گوید. شوهر اش آقای " ژ" هم همین طور، هرچند چندان مفتخر نیست، اما بیش از همسر اش مغز من را می خورد با برهان قاطع " بالاخره یک کسی باید باشد". خانم همسر فقط یک بار با برهان ملوس ِ " دلت می آید به کسی که انقدر دوستت دارد اعتقاد نداشته باشی" شکارم کرد و وقتی شنید فیل صورتی عاج طلایی مرا بیشتر دوست دارد و پس من به او اعتقاد دارم برای همیشه منصرف شد. فقط گفت "ژ" هم یک زمانی مثل تو بود و حالا نیست و لابد این موفقیت بزرگی برای خانم "م" است که مقام شوهر اش برایش تنها یک مرحله از جیزز پایین تر است. هر دو آرشیو عکس کاملی دارند از کلیساهای تاریخی و غیر تاریخی دنیا و خودشان با دست های گره کرده در حال دعا کردن و هر تازه واردی را وادار می کنند به تماشایش و خودشان هم _فقط شیطان یا شاید همان فیل صورتی عاج طلایی عزیز من می داند برای بار چند هزارم_ می نشینند با لبخندی حقیقتن روحانی به تماشایش: این پاریس است. این یکی روم...
زندگی شان عاشقانه است. این یکی را هر دو با افختار می گویند. ازدواج مثل تور ِ پایین طناب بندبازی در سیرک است. ممکن است هیچ وقت به کار بندباز نیاید اما حافظ زندگی مشترک است اگر پایش لیز بخورد و پرت شود پایین. در دلم می گویم بندبازی که پایش بلغزد همان بهتر که مغز اش بترکد و نمی گویم خود زندگی آن ها برایم مثل سیرک است. اما به شما می گویم. زندگی آن ها برای من سیرک است. زوج عاشق برای همه چه دلشان بخواهد بشنوند چه نه، داستان آشنایی و ازدواج شان را تعریف می کنند و تاکید می کنند چقدر به هم اطمینان دارند و البته گاهی اشاره ی کوتاهی به این موضوع که خانم "م" فقط محض خنده شاید، پسورد آقای "ژ" را دارد. من هم باور می کنم شما هم باور کنید ولی اگر خواستید روزی با آقای "ژ" چت کنید یا ایمیلی بفرستید این قضیه ی محض خنده را مد نظر داشته باشید.
خانم و آقا هر دو متفق القول اند که من قلب پاکی ندارم چون با سقط جنین موافق ام. من هم قبول کرده ام . اصولن قلب پاک به کارم نمی آید. هر دو با هم می گویند سقط جنین جنایت است. من لبخند می زنم. از صفت جانی خوشم می آید. حتا برایم محرک جنسی است.
خانم "م" و آقای "ژ" قلب های پاکی دارند بر خلاف من و جانی هم نیستند و از هیچ جنایتی هم حمایت نمی کنند. آقای "ژ" اما تلویحن از سیاست های خارجی ایالات متحده حمایت می کند و تصریحن شیفته ی آمریکا است. لهجه ی امریکایی دارد و سلیقه ی غذایی امریکایی، محصولات امریکایی استفاده می کند و ماشین امریکایی سوار می شود. اصولن هر تازه واردی باید به خاطر 6 ماه زندگی این زوج در کشور دوست و برادر ِ همه ی عالم، 60 بار راجع به فرهنگ برتر امریکایی، انواع جیپ های امریکایی، انواع شاپینگ سنتر ها و مال های زنجیره ای و تسهیلات وِیژه ی هر کدام سخنرانی ای بشنود. یک خط در میان هم خانم می پرد وسط که" آره لباس شب گرفتم ، تگ اش رو نکندم رفتم عروسی فرداشم بردم پس دادم چیز دیگه خریدم." آقای "ژ" آرزوی اش است که روزی شهروند امریکایی محسوب شود. از مجازات اعدام هم حمایت می کند و می گوید برای هر جامعه ای لازم است. خانم "م" اما به اظهار نظر های سیاسی علاقه ای ندارد. به نظر او مقایسه ی سایز باسن بیانسه و شکیرا ازهر بحث دیگری جذاب تر است. و به نظر اش این زن های فمنیست یک مشت دروغ گو هستند که یواشکی هر روز در را به روی خود در اتاق می بندند و سایز باسن و شکم شان را چک می کنند ولی به همه می گویند که برایشان مهم نیست. احتمالن من هم یکی از همان دروغ گو ها هستم. به روی خودم نمی آورم ولی در دلم کله قند آب می شود. آینه ی قدی ندارم. آینه ی دستشویی هم ندارم لا اقل، که روی چهار پایه ای دولا بایستم تا سایز باستن ام را ببینم. یک آینه ی باریک روی در کمد دارم که آن هم طبعن اندازه ی دقیق را دستم نمی دهد.
خانم و آقا هر بار سر هر موضوع کوچکی با هم دعوا می کنند. چاشنی زندگی مشترک. خانم "م" یک بار بر سر این موضوع که حالا که بچه دار نمی شویم بیا از پرورشگاه بگیریم زده است انگشت کوچک آقای "ژ" را شکسته است. بعد هم با انگشت آویزان رهایش کرده است. این داستان را هر دو با خنده تعریف می کنند. من هم لبخند می زنم و هیچ نشانه ای از تعجب نشان نمی دهم. تعجبی هم ندارد وقتی زندگی مشترک آدم زیرش تور داشته باشد و قلب آدم پاک باشد. اما وقتی وسط دعواها یشان سگ های عزیز و دردانه شان را لگد می زنند و در اتاقی حبس می کنند تا پشت در زوزه بکشند و در گه خود دست و پا بزنند وساطت می کنم. مثل یک جانی سیاه دل واقعی. بعد هم از سیرک، زندگی مشترک شان بیرون می زنم.
زن هنوز پاپی ام می شود. نمی دانم شاید معاشرت با من شاهدی بر حقانیت خودشان است. منی که توری حافط بندبازی ام نیست. با خارج کردن یک لخته ی خون ناخواسته و از دید آنها انسان موافق ام و با اعدام هر انسانی به هر دلیل مخالف. می گویم شاهد دعواهای شما بودن اذیت ام می کنه. می گوید ما دعوا می کنیم ولی هم دیگر را هم خیلی دوست داریم. " مرده شور خودتون و سیرک تون و دوست داشتن تون رو ببره" را به انگلیسی بلد نیستم پس به فارسی در دلم می گویم.
مرد اما یواشکی و از محل کار اش روزی چهار بار به من زنگ می زند. می گوید دل اش غذای ایرانی می خواهد. نمی دانم چه چیز دیگر ایرانی را هم می خواهد امتحان کند. " ای مرده شور اون تور محافظ سوراخ تون" را به انگیسی نمی دانم . پس به فارسی در دلم می گویم. یعنی تنها مشکل من در رابطه با این زوج دوست داشتنی این واژه ی "مرده شور" است که نمی دانم به انگلیسی چه می شود و در نتیجه نمی توانم خلاص شوم. اگر کسی پیدا شود و این مشکل مرا حل کند واقعن نجات ام داده است.