از نفس افتاده: August 2010 بايگانی

I lived on the moon

|

تو غرفه‌ی "محصولات طبیعت دوست" لوازم تحریر‌فروشی چشم‌م افتاد به شش‌تا قاب‌عکس که سه‌تا سه‌تا با زنجیر به هم وصل بودند. به سومی هم یک زنگوله چسبیده بود. از روزنامه باطله درست شده بودند. درنگ نکردم برای خریدن و آویزان کردن‌شان به دوتا از هزاران میخ کج و معوج یادگار مستاجرین سابق آپارتمان بیست‌ساله‌ی "خانم نواز ایرانی".
"ش" که بار اول آمد خانه‌ام چند روزی بود که شش ‌قاب عکس خالی روبه‌روی هم آویزان شده بودند به دیوار. پرسید:"چرا خالی؟" جواب داده‌ بودم هرچه فکر می‌کنم شش تا آدم زنده نمی‌شناسم که دلم بخواهد صورت‌شان مدام جلوی چشمم باشد. عکس مردگان هم یاد صفحه‌ی ترحیم روزنامه می‌اندازدم. حالا نمی‌دانم حالم گرفته‌بود و اغراق کرده بودم یا واقعن همین حس را داشتم.
"ش" روی دیوار اتاق پذیرایی‌اش پر از قاب عکس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٍ با عکس بود. دیوار اتاق خواب‌اش هم. روی در یخچال و میز‌های این کنج و آن‌کنج هم همین‌طور. من توی خانه‌اش راحت نبودم. سرم هر طرف که می‌گشت با یک یا چند نفر چشم‌توچشم می‌شدم. حالا نمی‌دانم چیز دیگری معذب‌م می‌کرد و گردن اقوام و دوستان و آشنایان زنده و مرده‌ی آویزان از در و دیوار خانه‌ی "ش" می‌انداختم یا واقعن همین حس را داشتم.
از خانه‌ی نواز ایرانی صاحب خانه‌ی پارسی‌ام رفتم به آپارتمانی که اولین ساکن‌اش بودم و صاحب‌خانه‌ی جدید بارها بسیار جدی تاکید کرد که اجازه ندارم میخی به دیوار فرو کنم. هر چیز آویزانی که برای پوشاندن هزاران میخ کج و معوج دیوار خانه‌ی قبلی گرفته بودم رفت زیر تخت تا بعد از چند‌ماه که خودم را راضی کردم آویزانی‌ها و خاطرات‌شان را با هم بگذارم پشت در. البته به غیر از شش قاب عکس "طبیعت دوست" که آن زیر متلاشی شده و خودشان به طبیعت بازگشته بودند.
"ش" پارسال برگشت ایران و ماندگار شد. توی آشپزخانه‌ی کوچک آپارتمان چهل متر‌ی‌اش در یکی از شلوغ‌ترین محله‌های تهران- که می‌گفت هرگز به آن باز نمی‌گردد- مشغول آشپزی است و تعریف ماجراهای این یک‌سال. خانه‌اش زیبا است. من راحت و آرام‌م. از دیوار‌های خانه دیگر کسی از اقوام و دوستان و ٱشنایان زنده و مرده آویزان نیست. تنها یک قاب چوبی هندی که رسید‌ خریدش داخل‌ش چسبیده.
پی نوشت:
برایم یک ‌ آویز گردن‌بند هدیه گرفته بود. از این‌ها که باز‌ش می‌کنی و توی‌ش جای عکس....

+

And all the world is green

|

نمی‌دانم توی کدام خیابان ‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است. می‌دانم این‌جا شهر من است. یکی از محله‌هایی که بی‌نهایت بی‌تاب‌‌اش بودم. می‌دانم ساعت از 8 گذشته‌است. روزهای اول گیج بودم از این‌که تا ساعت 8 شب هوا روشن است عین ساعت 5 این‌جا. چهارسال بود که تیرماه را ندیده بودم. یادم رفته‌بود روزهای بلند تابستان‌های تهران را. عادت کرده‌ام به شب و روزی که کوتاه و بلند نمی‌شوند و ساعت‌اش عقب و جلو کشیده نمی‌شود و همه‌چیز همیشه ثابت است. عادت کرده‌ام به نداشتن و مدام چک نکردن ساعت و حدس زدن حدود ساعت از نور خانه و خیابان وقتی دانستن زمان دقیق چندان به‌کار آدم نمی‌آید و وقتی همه‌چیز همیشه ثابت است.
غریبی می‌کنم. انگارنه‌انگار هزاربار تنها گز کرده‌ام این خیابان‌ها را. همه‌ش صورت تو که تازه ازت جدا شده‌ام جلو چشمم است و چشم‌هایت که برق می‌زنند وقتی می‌گویی: "باورت نمی‌شه گلی، از امام‌حسین تا آزادی... باورت نمی‌شه چقدر آدم..." نه باورم نمی‌شود. می‌دانم یک‌جایی هستم بین امام‌حسین و آزادی. غریبم توی شهر خودم و صورت توست که به دادم می‌رسد و یاد لب‌هایت وقتی می‌لرزند: " جمعیت می‌برد آدم رو... دریا بود گلی، دریای آدم" و هرچند قدم می‌ایستم و فکر می‌کنم چه‌ شکلی می‌تواند باشد این خیابان اگر دریای آدم توی‌ش برود و مرا با خود ببرد. هیچ تصویری ندارم و باز پناه می‌برم به صورت‌ تو که هی عوض می‌شود. حالت نگاه‌ت و غمی که رد می‌شود فوری بعد از شعف، و هیجان امیدوارانه‌ی صدای‌ت که بعد از عصبانیت و کلافگی برایم رو می کنی و تکرار همه‌ی این‌ بالا و پایین‌ها توی یک‌ساعت. گیج‌ ام می‌کنی و به‌هم می‌ریزی مرا که عادت کرده‌ام، به صورت‌های همیشه ثابت و صداهایی که همیشه آرام اند و این بالا و پایین شدن‌های یک‌ساعته‌ی تو را شاید به زحمت توی یک‌سال نشانم دهند.
وسط گیج‌زدن‌ها و دور خود چرخیدن‌هایم از دور چند‌تا دختر و پسر شاد و شنگول می‌بینم که دارند می‌آیند طرف‌ام. می‌خورد نهایت اوایل بیست‌سالگی‌شان باشند. نزدیک که می‌شوند یکی از دخترها می‌پرسد: "خانوم ایستگاه مترو کدوم وره؟" جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نپرسم: "مگه این‌ طرف‌ها هم ایستگاه زدن؟" می‌گویم: "نمی‌دونم." ندانستن‌ام به خنده‌شان می‌اندازد و وقتی دارند از کنارم رد می‌شوند پسرکی از بین‌شان با لهجه‌ی نمی‌دانم کجا می‌‌پرسد: "بچه تهرون نیستی مگه؟" و باز می‌خندند. جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نگویم: "از تو بیشتر هستم فسقل." به جای‌ش می‌گویم:" نه" و بعد خودم می‌مانم چرا گفتم نه؟ می‌شد هیچی نگویم. دارند دور می‌شوند که یکی از دخترها می‌گوید:" فکر کنم پاکستانی بود." و صدای خنده‌شان دوباره بلند می‌شود و دیگر یادآوری صورت تو و برق چشمان‌ت وقتی می‌گویی " از امام‌حسین تا آزادی" هم نمی‌تواند غربت خیابان را کنار بزند.
دربست؟
+

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از نوشته های از نفس افتاده دسته بندی شده August 2010

از نفس افتاده: June 2010 در آرشيو قبلی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات