از نفس افتاده: June 2010 بايگانی

تصویر کلی‌ای که از کودکی‌ام دارم دختربچه‌ای نحیف و مضحک و منزوی‌ است که کم پیش می‌آید که با بچه‌های دیگر صحبت و بازی کند. تقریبن هیچ بازی گروهی‌ای بلد نیست. فقط یک‌بار وسطی بازی کرده و یک‌بار هم استپ هوایی و اولین‌نفر هم سوخته و اسم‌ش را گذاشته‌اند چوب‌کبریت و او قرمز شده‌است و فرار کرده. هیچ وقت توی کوچه برای بازی نرفته‌است و هم‌بازی‌هایش جک و جانورهای حیاط‌‌ اند. توی هر جمع کودکانه‌ هم که قرار می‌گیرد نصف حرف‌های بچه‌های دیگر برای‌ش بی‌معنی‌ست. دوستی توی مدرسه ندارد و معدود دوستان خارج مدرسه‌اش بچه‌های دوستان خانوادگی‌اند و آن‌ها هم کم و بیش شبیه خودش. بعضی وقت‌ها این تصویر انقدر برایم هول‌ناک می‌شود که شک‌ام به اوتیزم می‌برد.
کلاس سوم دبستان هستم. اوایل سال است و من به مدرسه‌ی جدید آمده‌ام و به جز معلمم و مدیر و ناظم مدرسه مطلقن هیچ‌کس را نمی‌شناسم و هیچ‌کس هم من‌ را. توی سرویس مدرسه نشسته‌ام روی امن‌ترین صندلی مینی‌بوس به خیالم. صندلی تک‌نفره‌ی چسبیده به ردیف آخر. آفتاب بی‌رمق مهرماه می‌زند توی چشمم و خوشم‌ می‌آید و تند تند پلک می‌زنم که بچه فرشته ببینم و توی حال خودم هستم. بچه‌های دیگر دارند سر چیزی بحث می‌کنند. نصف کلماتی که به کار می‌برند را برای اولین بار می‌شنوم. به نظرم به زبان دیگری حرف می‌زنند و کلمات رمزی دارند که خودشان می‌فهمند فقط. احساس می‌کنم نامرئی هستم ولی این اصلن ناراحتم نمی‌کند. عادت کرده‌ام. بازی با آفتاب سرم را گرم کرده‌است. یک‌هو هیجان بالا می‌گیرد و بچه‌ها دو دسته می‌شوند و یکی هم که قلدری ‌است حسابی، راه می‌افتد و از تک‌تک بچه‌ها می‌پرسد: استقلال یا پرسپولیس.
تا سال‌‌های اول دبستان حرف "ر" را نمی‌توانستم تلفظ کنم. به جای‌اش "ل" و "ی" می‌گفتم. یک جوری سریع هم می‌گفتم که شنونده خوب متوجه نشود. بعدها البته مچم را گرفتند و کلی تمرین‌ام دادند تا بتوانم "ر" را تلفظ کنم. اما "ر" های من هیچ‌وقت شبیه بقیه نشد. حتا حالا هم خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند که دارم ادای لهجه‌ی خاصی را در می‌آورم از بس که "ر" ها کم جان است. یکی‌ از عذاب‌های کودکی من همین‌ حرف "ر" لعنتی بود.
قلدر خانم که می‌رسد ته سرویس من هنوز غرق بازی نور هستم. فکر هم نمی‌کنم کسی کاری به من داشته‌باشد. اما انگار ناگهان مرئی می‌شوم. با صدای کلفت‌اش می‌پرسد استقلال یا پرسپولیس. طول می‌کشد تا روی زمین برگردم. نگاه‌اش می‌کنم. شک‌دارم اصلن با من بوده‌است. آهسته می‌پرسم: ها؟ دوباره می‌گوید: استقلال یا پرسپولیس. من هیچ درکی از این که این دو کلمه چه هستند ندارم. معنی اولی را می‌دانم اما دومی برای اولین بار به گوش‌م خورده است. می‌گویم استقلال. چون استقلال "ر" ندارد. چون می‌توانم همان دفعه‌ی اول با خیال راحت بگویم و سوتی ندهم. بعد هم شمرده می‌شوم و قلدر دوباره برمی‌گردد پیش دوستان خودش.همین. یک عده‌ای می‌گویند ما بیش‌تریم و من نمی‌دانم کدام‌گروه است و دوباره انگار غیب شده باشم ولی این‌بار ذهنم درگیر که حالا این استقلال چی‌هست.
پرس و جو کردم و فهمیدم که تیم‌های فوتبال‌اند یک‌سری آدم طرف‌دارشان هستند. یکی‌شان آبی است و دیگری قرمز. بعد از آن هم باز همچنان هیچ مسابقه‌ی فوتبالی ندیدم.(حتا آن بازی با استرالیا که بچه‌ها مدرسه‌ را به خاطر‌ش تعطیل کردند و بعدش ملت ریختند توی خیابان و اسم‌اش شد حماسه‌ی 8آذر) هیچ وقت اسم هیچ‌کدام از بازی‌کن‌های استقلال را نفهمیدم. اما شده بودم طرفدار‌ش. نه از آن طرف‌دارهایی که حرف می‌زنند و دفاع می‌کنند. نه. طرفداری‌ ام در این حد بود که اگر باز جایی می‌پرسیدند می‌دانستم چه می‌گویند و جواب می‌دادم و توی دسته‌ای قرار می‌گرفتم و شمرده می‌شدم. هرچه باشد کلمه‌ای بود که "ر" نداشت و همین‌کافی بود.
هنوز هم درک آدم‌هایی که فوتبال تماشا می‌کنند برایم سخت است. درکی از لذتی که می‌برند و هیجانی که دارند ندارم. هنوز هم وقتی بحث می‌کنند انگار به یک زبان دیگر حرف می‌زنند. طرفداری کردن از تیمی به نظرم بی‌معنی‌ست. این‌روز‌ها که تب جام‌جهانی همه را دچار کرده‌است و دامن گودر را هم گرفته‌است دوباره شده‌ام همان بچه‌ی درخودمانده‌ی نامرئی که هی تند تند زیر نور آفتب پاییز تهران پلک می‌زند تا فرشته ببیند و به آدم‌هایی که با زبانی راز آلود حرف می‌زنند گوش می‌دهد.

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از نوشته های از نفس افتاده دسته بندی شده June 2010

از نفس افتاده: May 2010 در آرشيو قبلی

از نفس افتاده: August 2010 در آرشيو بعدی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات