از نفس افتاده: May 2010 بايگانی
من شلختهام. این را لازم نیست جزو معاشرین دایمام باشید تا متوجه شوید. کافیست چند روزی مهمانام شوید. یا همسفرم. نه اصلن کافیست یک بار همین حوالی خانهام جیشتان گرفتهباشد و بخواهید به اینبهانه سری هم به من بزنید تا عمق چیزی که میگویم را بفهمید. همزیستی همهی این سالهایم با گربه یا گربهها برخی دوستانم را به اشتباه انداختهاست که عامل بههمریختگی همیشگی خانه و زندگی من گربههایم هستند. من چندان تلاشی نمیکنم که از اشتباه بیرونشان بیآورم ولی به خودم هم نمیتوانم دروغ بگویم که تختخواب اغلب نامرتب، زیرسیگاریهای همیشه لبریز، لباسهای تا نشده و گلوله شده توی کمد یا میزتحریری که وسایلم روی اش اهرام ثلاثهی مصر را تداعی میکنند دیگر دخلی به گربهها ندارد. هنوز هم به نظرم موفقیت بزرگ انسان گذاشتن هرچیز درست بر سر همان جایی است که برداشتهاست. وسایل من هرجا که بخواهند رها میشوند و تا دفعهی بعد که سروکارم با آنها بیافتد از جایشان تکان نمیخورند.
من با این بههمریختگی هیچ مشکلی ندارم. یعنی بلدم چهطور راهم را از میان اش پیدا کنم. بیشترین فحشها را هم به مادرم وقتی دادهام که سفری چند هفتهای آمدهاست پیش ام و مرا با کابینتها و کمدها و قفسههای مرتب تنها گذشتهاست و کاری کردهاست که به خاطر پیدا کردن یک خودکار یا یک قوطی کنسرو ساعتها دور خودم بچرخم.
اما کتابخانه ام. کتابخانه انگار از چشم فرمولهای چهگونه هرچه شلختهتر باشیم من پنهان ماندهاست. جز مواقعی که اوضاع گند روحی کلن نسبت به هرچیزی خارج ازذهنام بیتفاوتم میکند، کتابخانهام مرتب است. حتا اینجا که کتابخانهای به آن شکل درکار نیست و چند ردیف کتاب کنار هم چیده شدهاست در قفسهای. حتا این کتابها هم نظم دارند. از دید خودم حداقل، متناسب کنار هم قرار گرفتهاند. سرجایشان هستند. مهم نیست اگر همهی خانه شبیه فلانشنبه بازار باشد. کتابها در امانند.
وسواس راه دادن آدمهای جدید به زندگیام و دستوپا کردن روابط جدید برایم شدهاست چیزی شبیه وسواس روانی مرتب بودن کتابها. هرآدمی که میآید و میرود یا هر رابطهای که به آخر میرسد انگار که یکنفر آمده و نظم کتابهایم را به هم ریختهاست. جابهجایشان کرده. طبق سلیقهی خودش چیده و گاهی اصلن از من نپرسیده که خب این کتاب به این کوتاهی را چرا گذاشتی وسط این درازها؟ برداشته و همه را هم قد کردهاست. آخر هر رابطه من ماندهام یک عالم چیزها و عادتهای جابهجا شده. تازه باید بنشینم و همه را مرتب کنم. بعضیها را باید حتا دنبالشان بگردم و دوباره پیدا کنم و بگذارم سرجای اولشان.
اول هر رابطهای دلم میخواد التماس آن آدم کنم که هرچقدر میخواهی بستههای حبوبات و ماکارونی و محلول کفشور و توالتشور را مرتب کن و جداجدا و کنار هم بچین. اصلن همهی لباسهایم را مرتب و تا کن و با سلیقهی خودت توی کمد بگذار. اما خواهش میکنم به کتابهایم دست نزن. لااقل اگر هم بر میداری بگذار همانجایی که بود از اول. جابهجایش نکن. حوصلهی مرتبکردن بعد اش را ندارم.