از نفس افتاده: April 2010 بايگانی
ماجرا برمیگردد به اوایل دورهی نوجوانیام. سن دماغ ورم کرده و پیشانی جوش جوش. زمانی که هر از چندی یکبار منتظری بدنت از بالا و پایین به نحوی شگفتزدهات کند و هی از خودت میپرسی این یکی را دیگر از کجایت درآوردی بدن جان؟ با دخترهای همسن که جمع بودیم توی مدرسه و مهمانی از چیزهایی تازه حرف میزدیم که دلمان را میریزاند و چشمانمان برق میزد. تا اینجایش همه چیز داشت به شکل غیرقابل پیشبینی و مرموزی جلو میرفت. تا ماجرای کتاب. کتابی که آن روزها دستم داده شد قرار بود همهی حوادثی که در بدنم رخ میدهد و حوادثی که قرار است در بدنم در کنار کس دیگری (بر اساس نوشتههای کتاب چون زن هستم قطعن یک مردی) رخ دهد را توضیح داده باشد. یک چیزی درمایههای کتاب تنظیم خانواده. تصادفن این کتاب هم همچون سایر کتابهایی که از فیلتر فرهنگی خانواده راهی به خانهی ما داشت چاپ کشور دوست و برادر بود. من از یک جایی به بعد در زندگیام تصمیم گرفتم این واژه ی تصادفن را زورکی هم که شده در جملههایم بیآورم. نه اگر فکر کنید شخصن یک درصد هم احتمال داده باشم تصادفی در کار بودهاست. خیر. این "تصادفن" برای من یک چیزی حرص و خشم خفه کن دارد در خودش. معتقدم اگر هی تکرارش کنم شاید تا صد سال آینده باورم شد تصادفی هم در کار بودهاست احیانن.
کتاب 5 فصل داشت. فصل اول راجعبه جوامع مادر سالار اولیه و کمونهای نخستین و سیر تغییر جوامع مادرسالار به پدرسالار و شکل گیری اولین طبقات اجتماعی و خانوادههای تکهستهای و انباشت سرمایه و خلاصه اینکه چی بودیم و چه شدیم، بود. پر از ارجاع به منشا خانوادهی انگلس و سرمایهی مارکس. فصل بعد یک چیزهایی راجع به نهاد خانواده و وظایفاش در جوامع مختلف و اینکه چقدر نهاد خانواده چیز خوبیاست وقتی در کشور شوراها باشد و چقدر چیز مزخرفی است وقتی در آن ور دیوارها باشد. دو فصل کامل به اینگونه چیزهای مهم و جدی و فلسفی میپرداخت تا بالاخره میرسید به آن فصلی که معمولن ورقهایش کهنه تر و گاهی چروک خورده و کمی پاره شدهاست و قرار است بگوید بچهها از کجا میآیند بالاخره. انصافن هم خوب و کامل توضیح دادهبود. دستشان درد نکند نقاشیهای خوبی هم داشت. منتها یک ایرادی داشت این فصل. در تمال طول توضیحاتش تا آنجا که چی را کجا باید بگذاریم و بعدش چی را کجا بریزیم که بچه درست شود، محض رضای "دایی یوسف" یک کلمه هم اشاره نکردهبود که خب عزیزان من علاوه بر این دری وریهایی که تا حالا گفتم باید بگویم طی انجام رساندن این عمل به شما خیلی خوش هم خواهد گذشت. هیچ اشارهای نکردهبود. هیچ اسمی از ارگسم نبرده بود. فکر کن که اسمات کتاب آموزش امور جنسی باشد و هیچ حرفی از ارگسم نزدهباشی. دو فصل آخر هم یکی در مورد راههای پیشگیر از بارداری و دیگری بیماریهای جنسی و مقاربتی بود. سالها این سوال در ذهن من وول میخورد که خب اگر قرار نیست بچهدار شویم چه کاری است که اینهمه فعالیت کنیم و بعد مثلن با کاندم و قرص جلویش را بگیریم. چرا؟ خب از اول نکنیم دیگر. بیخود خسته هم نمیشویم .
شاهکار کتاب هم البته آنجایی بود که در فصل بیماریها نوشته بود همجنسگرایی بیماری جوامع بورژواییست و خوشبختانه در کشور شوراها که همه چیز براساس ارزشهای والای انسانی و اخلاقی بنا شدهاست بدین شکل وجود ندارد. ( آخ لعنتی چقدر این جمله برایم آشناست )
تا سالها بعد، همهی درک و باور من مبتنی بر همین کتاب بود. من بسیار ایزوله بزرگ شدهام. معاشرین همسن و سالم هم مشتی گیک داغانتر و گاگولتر و ایزولهتر از خودم بودند که تازه من شده بودم چشمهی آگاهیشان بعد از خواندن کتاب. یادم نمیرود چشمهای از کاسه درآمده و دهانهای بازشان را وقتی ماجرای تولیدمثل را برایشان توضیح دادم. یکیشان پرسید آخر مگر میشود؟ مگر آن چیز آن تو جا میشود؟ دیگری برایش سوال بود که بچهی به این بزرگی از سوراخ از این کوچکی چگونه بیرون میآید؟
من اما هیچوقت به نوشتههای آن کتاب شک نکردم. تا 15- 16 سالگی . وقتی برای اولین بار پسری غریبه از جنسی متفاوت از همهی آن مشنگهایی که همپالکیهایم بودند از کودکی در مهمانیای دستم را گرفت و همهی شب فقط با من رقصید و من تا چند روز بعدش حواسم بود دستهایم را نشویم مبادا بوی ادکلن پسرک برود. تا صبح باز آن کتاب را ورق زدم تا ببینم این حالی که من الان دچارش شدهام چیست؟ چه مرگم شده آخر که بیخوابم و بوی دستها بیقرارم میکند. کتاب هیچ جوابی برایم نداشت.
همان موقعها بود که کمکم متوجه شدم فشار هورمونها از هر ایدئولوژیای بالاتر است. که هورمونها هر ایدئولوژیای را شکست میدهند و آخر سر قهرمانان میدانهای نبردند. گیرم هیچکس زیر بار نرود. نه پدر و مادرم. نه "دایی یوسف" و نه نویسندهی مفلوک و بدبخت آن کتاب.
سالها طول کشید تا تاثیر آن نوشتهها پاک شود از ذهنم. هنوز که هنوزه گاهی وقتها که خسته و منگ و عرق کرده و راضی خودم را لای ملافه پیچیدهام یاد آن کتاب میافتم و توی دلم میگویم: آخ بمیرم برایت من ای " فلانٱف بهمانویچ" که هیچوقت این حال من را نفهمیدی . بمیرم برایت که هیچ وقت کسی را به این حال من نیانداختی تا ببینی واقعن در آن لحظه نه دعوای بلوک غرب و شرق و نه راه رشد غیر سرمایهداری و نه توطئههای امپریالیسم جهانخوار هیچ محلی از اعراب ندارد. یعنی خودت هم به آن چیزی که نوشته بودی باور داشتی فلانٱف جان؟ پس چرا اول فصل سوم کتابت عکس قلب کشیده بودی؟ شاید میخواستی یواشکی علامت بدهی به ما خوانندگانات که بابا جان همهاش هم همین نیست ها. چه کار کردهبودی با خودت ای مرد؟
من دلم میخواهد یک روزی این آقای فلاناف بهمانویچ را پیدا کنم. میدانم غیرممکن است. به احتمال قوی تا الان 100 تا کفن پوساندهاست. کتابش اولین بار سال 1954 چاپ شدهاست و آن زمان استاد دانشگاه علوم پزشکی لنینگراد ( بعله سن پترزبورگ شما ) بودهاست. اما دلم میخواهد روزی حداقل قبرش را پیدا کنم. کنارش بنشینم و شاخهگلی که برایش گرفتهام را بگذارم روی سنگ قبرش و بگویم: عزیزم، ای فلاناف بهمانویچ. چی فهمیدی از عشقبازی آخر طفلک من؟ چی کشیدی تو عمرت؟ حالا چهطوری؟ راحتی؟