از نفس افتاده: October 2009 بايگانی
برق می زند چشمانش و من بغض می کنم و سرم را می اندازم پایید که نفهمد چه بغضی دارد خفه ام می کند وقتی می گوید "من هفته ی دیگه این موقع ایرانم."
لقمه های خشک و گنده را تند تند می گذارم دهانم تا شاید بغض را پایین ببرند با خود. نمی برند. خمیر می شوند توی حلقم. خودم هم مرض دارم و هی سوال می کنم که کجا ها می خواهد برود و چه کسانی را می خواهد ببیند و او که تعریف می کند من تجسم می کنم همان خیابان ها را و کافه ها را و کتاب فروشی ها را و آدم هایی که خودم هوایی شان هستم این روزها بی دلیل. و خانه ها را. از دم در و حیاط و راه پله گرفته تا آشپزخانه و دستشویی. ( خانه ی تو هربار همه را کنار می زند و من هی محکم و تند پلک می زنم که خراب نشود روی سرم و یادم برود که دیگر نه تو هستی و نه آن خانه) در ها و پله ها و اتاق ها و دیوارها جلوی چشمم رژه می روند.
ذوق زده می گوید "وای پاییز تهران رو بگو" و اشک من می ریزد این بار. پاییز تهران و آفتاب بی رمق اش و برگ های رنگی اش و نم باران گهگاهی اش. و یادم می آید که سه سال است نه پاییز تهران را دیده ام، نه برف و لعنت می کنم ذهن و زندگی دوپاره ام و آوارگی و تهران و ایران را با همه ی جاذبه ها و دافعه هایشان و جایی که زندگی می کنم را که انکارِ معنای فصل است. که فقط یا باران می بارد از آسمانش یا آفتاب.
لال می شوم. دیگر نمی پرسم کدام کافه می رود و چه می خورد و کجا برای خودش تنها قدم می زند. لال می شوم و ذهنم را الکی درگیر قبض برق و اجاره خانه و تمدید ویزا و امتحان میان ترم و دعوای گربه ها می کنم. " تو چیزی نمی خوری دیگه؟ بریم؟"