از نفس افتاده: November 2008 بايگانی
به تناسخ اگر باور
داشتم ( و بالطبع روح ) یقین داشتم که روح یکی از شاهزاده های چاق و لوند قجری در
پیکر اش حلول کرده است. با آن شیوه ی خرامیدن اش و صدای مخملی اش که انقدر ضعیف و
ظریف بود که اگر ساعت ها در جایی گیر می افتاد محال بود به گوشم برسد.
چه کسی گفته گربه
هفت یا نه جان دارد؟ چه کسی گفته گربه از هر ارتفاعی که بیفتد چهار دست و پا پایین
می آید؟
قمر ِ من یک جان
بیشتر نداشت. از طبقه ی دوم پرت شد پایین. از خونریزی داخلی مرد. توی بغل خودم سرد
شد.
حق با شماست ارباب
خرس، پایم شکسته است ولی دست که سالم است و از شما و برای شما و به شما نوشتن
وظیفه ای که هیچ بهانه ای برنمی دارد.
این روزها پروژه
های سنگین بر دوشم است. پروژه ی بیدار شدن، پروژه ی لباس پوشیدن، پروژه ی دست شویی
رفتن، پروژه ی چای نوشیدن، پروژه ی حمام کردن، پروژه ی غذا دادن به گربه ها و ...
هر کدام به کمک کسی و برنامه ای ریزی و بحث بر سر چگونگی و چرایی احتیاج دارد. هیچ
زمان در عمرم تا این حد احساس ناتوانی نکرده ام. تلخ و نق و نقو و زر زرو ام کرده
است این نا توانی و می آزارد هر کسی را که می خواهد در انجام این پروژه ها کمک ام
کند.
صبح ها اول من
بیدار می شوم. بعد پای چپم که درون گچ آبی بی تاب است. واکر راحت تر است، اما چوب
زیر بغل کار بردی تر. می توانم گاهی دست هایم را آزاد کنم و کتری را پر از آب. اما
برای دست شویی رفتن واکر مناسب تر است. برای دست شویی رفتن به کمک احتیاج ندارم (
روز های اول داشتم) اما برای حمام کردن
چرا. باید یک نفر صندلی را بگذارد و کیسه ای بکشد رو گچ ام که خیس نشود. چایی می
توانم درست کنم ولی نمی توانم بیاورم. اصولن هیچ ظرف پری را نمی توانم حمل کنم.
ظرف های خالی را می توانم چون می گذارم شان زیر بغل ام. ( این ها رابا همه ی ملال
آوری شان برای این می نویسم چون جزئیات زندگی ام را پرسیده بودید) دیگر اینکه
دوستانی دارم که کمک ام می کنند و دایم فکر می کنم اگر همین چند تا و نصفی دوست را
هم نداشتم چه باید می کردم؟ پایم همیشه
باید بالاتر باشد وگرنه خون جمع می شود توی انگشت ها. بار اول که دیدم ترسیدم و
فکر کردم یک نفر پنج انگشت پایم را با پنج زالوی سیاه و فربه عوض کرده است.
دلم برای بیرون و
هوای آزاد و آفتاب تنگ شده است. حالا فکر می کنم کج خلقی این روزهایم با گربه ها
از سر حسادت است. که آنها می توانند بروند بیرون و بچرخند و من نمی توانم. تازه 10
روز گذشته است و 6 هفته ی دیگر باید با گچ آبی و واکر و چوب ریز بغل سر کنم. هیچ
وقت انقدر اشتیاق خرید رفتن نداشتم و راه رفتن و آدم ها را دیدن. این پله های
لعنتی... به حق خانه ام را به خانه ی خانم هویشام تشبیه کرده بودید. این
پله های لعنتی. گیرم یک جوری پاین بروم 30 تا پله را. بالا آمدن ام را چه
کنم؟
می بینید ارباب؟
همیشه اتفاق گندی ان موقع که نباید رخ می دهد. شما سفر 100 ساله تان را آغاز کرده
اید درست یک هفته قبل از اینکه پای من بشکند و من اینجا می نشینم و برای شما نامه
می نویسم و امید وارم دلتان به رحم بیاید و بر گردید همینجا.