از نفس افتاده: September 2008 بايگانی

سلام 26 سالگی

|

اولین نفری بود که زنگ زد دیشب. بهم گفت فردا ( امروز) تولدته. خودم فکر می کردم پس فرداست. چند دقیقه ای طول کشید تا جواب بدم بعد از شنیدن صداش. داشتم فکر می کردم قطع کنم و موبایلمم هم خاموش. نمی خواستم صداشو بشنوم. نتونستم. نکردم. نشد. بعدش خواستم مهربان باشم. خواستم رسمی حرف نزنم. خواستم سرد نباشم. باز هم نشد. وقتی می خواهم سرد نباشم شروع می کنم از گربه ها حرف زدن. به هر حال همیشه کار بامزه ای ( دست کم از دید خودم) کرده اند که بشود یخ گفت و گو را شکست. گربه ها هم کمکی نکردند این بار. پرسید دلت تنگ شده؟ گفتم آره. خیلی. دروغ گفتم. پرسید کی بر می گردی؟ گفتم زود. دروغ گفتم. گفت ... هم می خواست باهات حرف بزنه. مسافرته ولی. گفت از قولش بهت  تبریک بگم.  اینبار اون دروغ می گفت. می دونم. حالم گرفته شد. حالم به هم خورد.  از خودم که بازم اونجوری که می خواستم رفتار نکردم. از اون که انگار وظیفه اش را انجام می داد.

پی نوشت 1:

یه نفر تو گ. ریدر یه چیزی را جع به مهری ها شر کرده بود. که مهرشون به جای قلب تو صفراشونه. که تلخه. راست می گفت.

پی نوشت2:

دو سال دور از شما پیرتر شدم ارباب خرس. یادش بخیر. شما بودین و تایگر لیلیز و *برگ های پاییزی* و  روسپی مقدس ابلهی که نمی فهمید کنار شما پیر شدن چه موهبتی ست.

پی نوشت3:

تولد شناسنامه ای من 11 سپتامبر است. بله 11 سپتامبر. روز *کودتای امریکایی شیلی* و سرنگونی دولت مردمی آلنده و قتل انسان ترین های زمین. لابد برای همین است که  هرجا خواستم بروم و هروقت نگاهی به پاسپورتم افتاده است حالت صورتی تغییر کرده است. البته گویا چند سال بعدش یه اتفاق دیگه ای افتاده یه چند نفر دیگه ای یه جایی مردن. من اطلاعی
ندارم اما. سال هاست تلوزیون تماشا نمی کنم.

*چرا اینجا وقتی چیزی را لینک می کنی رنگ اش عوض نمی شود؟

نمی دونم ایراد از انگلیسی حرف زدن منه یا گوش شنونده ی انگلیسی زبان. دفعه ی دوم بود که آهی کشیدم و بر خلاف همیشه که در دلم، بلند گفتم که وحشتناک دلم می خواد یک نفر  فقط محکم بغلم کنه ( هاگ) و هم صحبتم  همه ی جمله را درست شنیده است به غیر از اینکه هاگ را فاک. با اینکه تقریبن می داند جاری شدن این لغت (و معادل های فارسی اش) از زبان ام محال است و از شنیدن اش حالت تهوع بهم دست  می دهد. ( به خصوص وقتی از دهن فمنیست ها می شنوم و همین کلمه برایم کافی است که بقیه حرف شان را نشنوم) شانس آورده ام شنونده هایم هر دو بار هم بی نهایت بچه مثبت بودند هم خجالتی و هم خوب می شناختن ام و برای اینکه مطمئن شوند با شرم ِ تا بناگوش دوباره جمله را تکرار کردند.


 پی نوشت بی ربط اش برسد به دست نهال:

توی دلم کله قند آب می شود وقتی  هر بار در چت و ایمیل گلی ِخر ِ بی معرفت خطابم می کنی. چند وقت پیش شخصی ازم پرسید پِت نِیم ات چه بوده است. هر چه فکر کردم دیدم هیچ وقت پِت نِیم نداشته ام. تعجب کرد که هیچ وقت نه پیشی ِ کسی بوده ام نه جوجو  (عقققق) نه هیچ حیوان ِ ملوس خانگی دیگر. ( شاید چون پارتنرهایم همیشه سگ و گربه ی خودشان را داشته اند) شما فمنیست ها توی تخت  هم....حالا خوشحالم دست کم  روزی خر ِ بی معرفت کسی بوده ام گیرم که چندان خانگی و ملوس نباشد. بهم فرصت بده. خر ِ با معرفتت می شوم.

...you'll go to hell...

|

من مجبورم به جهنم اعتقاد داشته باشم. چون  خوشبختانه تخم ندارم و خیلی سخت است که نه تخم داشته باشی نه جهنم و من ظرفیت سختی کشیدنم دیگر تمام شده است.( زود تمام شده است؟ خب این هم از بی ظرفیتی ام است دیگر) البته دقیقن نمی دانم از نظر فنی کارکرد یکسان دارند یا نه ولی من یکسان فرض می گیرم.  می دانم تقریبن بعید است آدم در اثر گناه کردن ( اگر به گناه باور داشته باشی) به تخم برود. فضول را هم به تخم نبردند. همچنین در صورت بالا آوردن بدهی هم  به طلبکار  نمی شود گفت بیا جهنمم را بگیر ( یا اروتیک تر اش : بیا جهنم ام را بخور)  تخمدان و پستان برای من بیش از آن عزیز و مقدس اند که  بخواهم هم هرچیز بی ارزش و یا بارزش یا خنثا یی را به این دو حواله دهم و همچنین، معادل قراد دادن شان با تخم علاوه بر بی انصافی کمی لوس و از سر ِ کم آوردن است.

خیلی تلاش کردم. که یادم برود. که جهنم هم گاهی لازم است. که گاهی می توانی به جای اینکه بجنگی، بحث کنی، خودت را ثابت کنی، گریه کنی، غضه بخوری، عصبانی شوی، مغموم و مغبون شوی، فقط آدرس اش را یاد آوری کنی. نشد. چه خوب که نشد. چه خوب که یادم نرفت. چه خوب که حالا که خوشبختنانه تخم ندارم ، جهنم وجود دارد. که من آدرس اش را بلدم. گیرم کمی دیر یاد گرفتم. شاید هم خیلی دیر. با این وجود خوشحالم. جهنم خوب است. خانم عزیز، از من دلخوری؟ از ننر بازی و لج بازی ام؟ به جهنم. آقای عزیز، از بی توجهی ام ناراحتید؟ فکر می کنید دارد از شما و احساسات آب زیپویی تان سو استفاده می شود؟ آخی؟ آدرس اش را بلدید؟ جهنم را می گویم. آدم های گوگولی، دلتان برایم می سوزد؟ فکر می کنید زیاد از حد غیر اجتماعی ام؟ زیاده از حد تنهایم ؟ بعد که می ایید به خیال خود لطفی در حق ام کنید قهوه ای تان می کنم؟ بهتان بر می خورد؟ شاکی می شوید؟ فکر می کنید بی لیاقتم؟ یا لیاقتم همین است که هست؟  جهنم می دانید کجاست؟ بروید به ج ه ن مممممممممممم! جهنم! جهنم!

...

|

شاعر نیستم

زل زدم به آسمانی که می بارد

و وقتی تنها باشی

و شاعر هم نباشی

توفیری ندارد صدایش با صدای شاش

زل زدم به آسمانی که می بارد

بسان شاعران که چشم انتظار ترانه ای چشم می دوزند

و صدای باران برای شان توفیر دارد با صدای شاش

...first and last and always...

|

حالم را از درخت بابا آدم ِ روبه ی پنجره ی اتاق بپرسید که بیش از هر کسی مرا می فهمد و بلا تکلیفی و سرگشتی ام را با آن ریشه های آویزان از شاخه هایش که تاب می خورند و درخت هر ثانیه از خود می پرسد آخر این چه جورش است؟ ریشه که باید محکم باشد در خاک نه ول و آویزان در آسمان و مضحکه ی باد و پرنده.

حالم را که از درخت بابا آدم بپرسید می گوید به نظر خوب نمی آید. تنها و دلتنگ و غمگین است. هر بار که فرصت داد و از قاب پنجره دیدم اش دراز کش بوده است روی تخت و به سقف زل زده است و اگر هم بپرسی اش به چه فکر می کنی آرام می گوید: من هیچ وقت فکر نمی کنم. اما چه ناشیانه دروغ می گوید. اگر هم دراز کش نباشد بر تخت و نشسته باشد و گربه هایش هم کنارش، در چرت نیم روزی، شروع می کند حرف زدن با گربه ها. گربه ها لای چشم هایشان را باز می کنند و چشم غره ای می روند: که خفه شو بینیم خوردی مغزمون رو. یه چرت با خیال راحت نمی شود زد از دست تو. اما مگر از رو می رود؟ من می دانم آخر سر این طفل معصوم ها هم یاد می گیرند به زبان آدمیزاد حرف زدن.

حالم را که از درخت بابا آدم بپرسید می گوید خسته است. از غمگین بودن خسته است. از تنها بودن خسته است. از خسته بودن خسته است. اما از دلتنگی خسته نیست. دلتنگی برای  تنها مامور بازمانده از گشتاپو در این دنیا، با چشم های عسلی سرد و بی روح و مژه های برگشته اش.

حالم را از درخت بابا آدم بپرسید.

خیابان یک طرفه

|

کتاب ها و روسپی ها را می توان به بستر برد. کتاب ها و روسپی ها زمان را در هم می بافند، بر شب مانند روز، و بر روز مانند شب حکم می کنند.

نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قایلند و نه  روسپی ها. اما آشنایی نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چقدر عجول اند. همین که توجه مان به آن ها معطوف شود شروع به شمردن دقیقه ها می کنند.

کتاب ها و روسپی ها همواره در عشقی نا کامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند.

کتاب ها  و روسپی ها هر دو مردان ویژه ی خود را دارند. مردانی که از طریق آن ها گذران روزگار می کنند و عذاب شان می دهند، در این زمینه مردان ویژه ی کتاب ها منتقدان اند.

کتاب ها و روسپی ها در موسسه های عمومی جای دارند- مشتری هر دو دانشجویان اند.

کتاب ها و روسپی ها- به ندرت کسی که تصاحب شان می کند، شاهد مرگشان می شود. پیش از آن که عمرشان به سر رسد گم و گور می شوند.

کتاب ها و روسپی ها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند و از گفتن هیچ دروغی فروگذار نمی کنند. در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشده اند. سال ها دنبال دل شان رفته اند و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خودفروشی می ایستد که صرفن برای " آموختن در زندگی " توقفی داشته است.

کتاب ها و روسپی ها وقتی نمایش می دهند دوست دارند پشت کنند. کتاب ها و روسپی ها زاد و رودشان زیاد است.

کتاب ها و روسپی ها. راهبه ی پیر- روسپی جوان. چقدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است.

کتاب ها و روسپی ها دعوا و مرافعه هایشان را جلوی چشم همه می کنند.

کتاب ها و روسپی ها- پاکنویس های یکی، اسکناس های دیگری در جوراب های بلند اش است.

والتر بنیامین

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از نوشته های از نفس افتاده دسته بندی شده September 2008

از نفس افتاده: July 2008 در آرشيو قبلی

از نفس افتاده: October 2008 در آرشيو بعدی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات