از نفس افتاده: June 2008 بايگانی
تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که باور نمی کنم. فقط این اتفاق باید در شبی که قرص ماه کامل است برای من افتاده باشد. که یک ربع تمام برای 4 عدد گربه پداگوژیکی قرقره کرده باشم و این که چرا شکستن دو تا ماگم کار اشتباهی بوده و باید سعی کنند کمتر از قبل به خانواده ی 5 نفره مان خسارت بزنند و شرایط اقتصادی ام را در نظر بگیرند. بعد هم بروم بر سر بحث تورم و قیمت نفت که بالا رفته و به طبع آن بنزین و بعد کل هزینه هایم. و بعد از اینکه 4 جفت چشم زل زده را می بینم که صاحبان فلک زده اش مات سخنرانی ام هستند به خودم بیایم و بعد از آن یک ربع هم با خودم بلند بلند حرف بزنم که آخر چه بر سرم آمده است که دارم با گربه ها صبحت می کنم آن هم انقدر جدی و یک ربع بعد هم دنبال ماه در آسمان بگردم تا پیدایش کنم. حالا تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که خودم دیدم قرص کامل ماه را.
زن ها زودتر از مردها می میرند، گرچه ارقام اداره ی آمار خلاف این را نشان می دهد، فقط مدتی طول می کشد تا خاکشان کنند.
وعده گاه شیر بلفور/ ژیل پرو
هنوز نمی دانم این دوماهی که ایران بودم کابوس می دیدم یا این 4-5 سال قبل از رفتنم رویا. هنوز نمی دانم باید خوشحال باشم که از خواب بیدار شدم یا نه. هنوز از ضربه های پتک هایی که توی سرم خورد گیج و منگ ام. یک سال پیش که از ایران خارج شدم سالنامه ای با خوردم بردم و تا روز آخر روزها را سیاه کردم و خیالبافی کردم برای روزی که بر می گردم. حالا که به آن روز ها و گریه ها و دلتنگی هایم فکر می کنم خنده ام می گیرد. تازه فهمیده ام خیلی از کسانی که می گویند بی وطن و جهان وطن هستند نه از سر عشق و وارستگی شان که از سر ناچاری شان است. معلوم است که بی وطن می شوی وقتی هیچ کس هیچ گوشه ی این دنیا خواب ات را نبیند، یادت نکند، منتظرت نباشد. نه اینکه ناراحت باشم. خوشحال هم هستم. انگار دوباره به دنیا آمده ام. این ناله ها هم از درد زایمان نیست. از شوک زاییده شدن است.
پی نوشت 1: وضعیت فعالین جنبش زنان به گریه ام انداخت هزار بار. این چند دستگی ها و بر سر و کله ی هم کوبیدن ها از درک و فهمم خارج بود. آن هم منی که به تک رو بودن و ساز مخالف زدن و ظرفیت کار گروهی نداشتن معروف بودم. باورم نمی شد عزیزترین دوستانم رو به روی هم ایستاده اند.
پی نوشت 2: خوشحالم که دیگر خانواده هم ندارم. این طور با عقایدم همسوتر است و تئوری هایم را اثبات می کند. خانواده (با تعریف کلاسیک اش) یعنی مکان مقدسی که چند تا آدم که از هم متنفر اند به زور همدیگر را تحمل می کنند. الان که با خودم فکر می کنم می بینم شاید همزیستی ام با آن سه موجود غریبه هم خوابی 25 ساله بوده است.