درج شده بتازگی در دسته بندی از نفس افتاده

I lived on the moon

|

تو غرفه‌ی "محصولات طبیعت دوست" لوازم تحریر‌فروشی چشم‌م افتاد به شش‌تا قاب‌عکس که سه‌تا سه‌تا با زنجیر به هم وصل بودند. به سومی هم یک زنگوله چسبیده بود. از روزنامه باطله درست شده بودند. درنگ نکردم برای خریدن و آویزان کردن‌شان به دوتا از هزاران میخ کج و معوج یادگار مستاجرین سابق آپارتمان بیست‌ساله‌ی "خانم نواز ایرانی".
"ش" که بار اول آمد خانه‌ام چند روزی بود که شش ‌قاب عکس خالی روبه‌روی هم آویزان شده بودند به دیوار. پرسید:"چرا خالی؟" جواب داده‌ بودم هرچه فکر می‌کنم شش تا آدم زنده نمی‌شناسم که دلم بخواهد صورت‌شان مدام جلوی چشمم باشد. عکس مردگان هم یاد صفحه‌ی ترحیم روزنامه می‌اندازدم. حالا نمی‌دانم حالم گرفته‌بود و اغراق کرده بودم یا واقعن همین حس را داشتم.
"ش" روی دیوار اتاق پذیرایی‌اش پر از قاب عکس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٍ با عکس بود. دیوار اتاق خواب‌اش هم. روی در یخچال و میز‌های این کنج و آن‌کنج هم همین‌طور. من توی خانه‌اش راحت نبودم. سرم هر طرف که می‌گشت با یک یا چند نفر چشم‌توچشم می‌شدم. حالا نمی‌دانم چیز دیگری معذب‌م می‌کرد و گردن اقوام و دوستان و آشنایان زنده و مرده‌ی آویزان از در و دیوار خانه‌ی "ش" می‌انداختم یا واقعن همین حس را داشتم.
از خانه‌ی نواز ایرانی صاحب خانه‌ی پارسی‌ام رفتم به آپارتمانی که اولین ساکن‌اش بودم و صاحب‌خانه‌ی جدید بارها بسیار جدی تاکید کرد که اجازه ندارم میخی به دیوار فرو کنم. هر چیز آویزانی که برای پوشاندن هزاران میخ کج و معوج دیوار خانه‌ی قبلی گرفته بودم رفت زیر تخت تا بعد از چند‌ماه که خودم را راضی کردم آویزانی‌ها و خاطرات‌شان را با هم بگذارم پشت در. البته به غیر از شش قاب عکس "طبیعت دوست" که آن زیر متلاشی شده و خودشان به طبیعت بازگشته بودند.
"ش" پارسال برگشت ایران و ماندگار شد. توی آشپزخانه‌ی کوچک آپارتمان چهل متر‌ی‌اش در یکی از شلوغ‌ترین محله‌های تهران- که می‌گفت هرگز به آن باز نمی‌گردد- مشغول آشپزی است و تعریف ماجراهای این یک‌سال. خانه‌اش زیبا است. من راحت و آرام‌م. از دیوار‌های خانه دیگر کسی از اقوام و دوستان و ٱشنایان زنده و مرده آویزان نیست. تنها یک قاب چوبی هندی که رسید‌ خریدش داخل‌ش چسبیده.
پی نوشت:
برایم یک ‌ آویز گردن‌بند هدیه گرفته بود. از این‌ها که باز‌ش می‌کنی و توی‌ش جای عکس....

+

And all the world is green

|

نمی‌دانم توی کدام خیابان ‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است. می‌دانم این‌جا شهر من است. یکی از محله‌هایی که بی‌نهایت بی‌تاب‌‌اش بودم. می‌دانم ساعت از 8 گذشته‌است. روزهای اول گیج بودم از این‌که تا ساعت 8 شب هوا روشن است عین ساعت 5 این‌جا. چهارسال بود که تیرماه را ندیده بودم. یادم رفته‌بود روزهای بلند تابستان‌های تهران را. عادت کرده‌ام به شب و روزی که کوتاه و بلند نمی‌شوند و ساعت‌اش عقب و جلو کشیده نمی‌شود و همه‌چیز همیشه ثابت است. عادت کرده‌ام به نداشتن و مدام چک نکردن ساعت و حدس زدن حدود ساعت از نور خانه و خیابان وقتی دانستن زمان دقیق چندان به‌کار آدم نمی‌آید و وقتی همه‌چیز همیشه ثابت است.
غریبی می‌کنم. انگارنه‌انگار هزاربار تنها گز کرده‌ام این خیابان‌ها را. همه‌ش صورت تو که تازه ازت جدا شده‌ام جلو چشمم است و چشم‌هایت که برق می‌زنند وقتی می‌گویی: "باورت نمی‌شه گلی، از امام‌حسین تا آزادی... باورت نمی‌شه چقدر آدم..." نه باورم نمی‌شود. می‌دانم یک‌جایی هستم بین امام‌حسین و آزادی. غریبم توی شهر خودم و صورت توست که به دادم می‌رسد و یاد لب‌هایت وقتی می‌لرزند: " جمعیت می‌برد آدم رو... دریا بود گلی، دریای آدم" و هرچند قدم می‌ایستم و فکر می‌کنم چه‌ شکلی می‌تواند باشد این خیابان اگر دریای آدم توی‌ش برود و مرا با خود ببرد. هیچ تصویری ندارم و باز پناه می‌برم به صورت‌ تو که هی عوض می‌شود. حالت نگاه‌ت و غمی که رد می‌شود فوری بعد از شعف، و هیجان امیدوارانه‌ی صدای‌ت که بعد از عصبانیت و کلافگی برایم رو می کنی و تکرار همه‌ی این‌ بالا و پایین‌ها توی یک‌ساعت. گیج‌ ام می‌کنی و به‌هم می‌ریزی مرا که عادت کرده‌ام، به صورت‌های همیشه ثابت و صداهایی که همیشه آرام اند و این بالا و پایین شدن‌های یک‌ساعته‌ی تو را شاید به زحمت توی یک‌سال نشانم دهند.
وسط گیج‌زدن‌ها و دور خود چرخیدن‌هایم از دور چند‌تا دختر و پسر شاد و شنگول می‌بینم که دارند می‌آیند طرف‌ام. می‌خورد نهایت اوایل بیست‌سالگی‌شان باشند. نزدیک که می‌شوند یکی از دخترها می‌پرسد: "خانوم ایستگاه مترو کدوم وره؟" جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نپرسم: "مگه این‌ طرف‌ها هم ایستگاه زدن؟" می‌گویم: "نمی‌دونم." ندانستن‌ام به خنده‌شان می‌اندازد و وقتی دارند از کنارم رد می‌شوند پسرکی از بین‌شان با لهجه‌ی نمی‌دانم کجا می‌‌پرسد: "بچه تهرون نیستی مگه؟" و باز می‌خندند. جلوی دهن‌ام را می‌گیرم که نگویم: "از تو بیشتر هستم فسقل." به جای‌ش می‌گویم:" نه" و بعد خودم می‌مانم چرا گفتم نه؟ می‌شد هیچی نگویم. دارند دور می‌شوند که یکی از دخترها می‌گوید:" فکر کنم پاکستانی بود." و صدای خنده‌شان دوباره بلند می‌شود و دیگر یادآوری صورت تو و برق چشمان‌ت وقتی می‌گویی " از امام‌حسین تا آزادی" هم نمی‌تواند غربت خیابان را کنار بزند.
دربست؟
+

تصویر کلی‌ای که از کودکی‌ام دارم دختربچه‌ای نحیف و مضحک و منزوی‌ است که کم پیش می‌آید که با بچه‌های دیگر صحبت و بازی کند. تقریبن هیچ بازی گروهی‌ای بلد نیست. فقط یک‌بار وسطی بازی کرده و یک‌بار هم استپ هوایی و اولین‌نفر هم سوخته و اسم‌ش را گذاشته‌اند چوب‌کبریت و او قرمز شده‌است و فرار کرده. هیچ وقت توی کوچه برای بازی نرفته‌است و هم‌بازی‌هایش جک و جانورهای حیاط‌‌ اند. توی هر جمع کودکانه‌ هم که قرار می‌گیرد نصف حرف‌های بچه‌های دیگر برای‌ش بی‌معنی‌ست. دوستی توی مدرسه ندارد و معدود دوستان خارج مدرسه‌اش بچه‌های دوستان خانوادگی‌اند و آن‌ها هم کم و بیش شبیه خودش. بعضی وقت‌ها این تصویر انقدر برایم هول‌ناک می‌شود که شک‌ام به اوتیزم می‌برد.
کلاس سوم دبستان هستم. اوایل سال است و من به مدرسه‌ی جدید آمده‌ام و به جز معلمم و مدیر و ناظم مدرسه مطلقن هیچ‌کس را نمی‌شناسم و هیچ‌کس هم من‌ را. توی سرویس مدرسه نشسته‌ام روی امن‌ترین صندلی مینی‌بوس به خیالم. صندلی تک‌نفره‌ی چسبیده به ردیف آخر. آفتاب بی‌رمق مهرماه می‌زند توی چشمم و خوشم‌ می‌آید و تند تند پلک می‌زنم که بچه فرشته ببینم و توی حال خودم هستم. بچه‌های دیگر دارند سر چیزی بحث می‌کنند. نصف کلماتی که به کار می‌برند را برای اولین بار می‌شنوم. به نظرم به زبان دیگری حرف می‌زنند و کلمات رمزی دارند که خودشان می‌فهمند فقط. احساس می‌کنم نامرئی هستم ولی این اصلن ناراحتم نمی‌کند. عادت کرده‌ام. بازی با آفتاب سرم را گرم کرده‌است. یک‌هو هیجان بالا می‌گیرد و بچه‌ها دو دسته می‌شوند و یکی هم که قلدری ‌است حسابی، راه می‌افتد و از تک‌تک بچه‌ها می‌پرسد: استقلال یا پرسپولیس.
تا سال‌‌های اول دبستان حرف "ر" را نمی‌توانستم تلفظ کنم. به جای‌اش "ل" و "ی" می‌گفتم. یک جوری سریع هم می‌گفتم که شنونده خوب متوجه نشود. بعدها البته مچم را گرفتند و کلی تمرین‌ام دادند تا بتوانم "ر" را تلفظ کنم. اما "ر" های من هیچ‌وقت شبیه بقیه نشد. حتا حالا هم خیلی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند که دارم ادای لهجه‌ی خاصی را در می‌آورم از بس که "ر" ها کم جان است. یکی‌ از عذاب‌های کودکی من همین‌ حرف "ر" لعنتی بود.
قلدر خانم که می‌رسد ته سرویس من هنوز غرق بازی نور هستم. فکر هم نمی‌کنم کسی کاری به من داشته‌باشد. اما انگار ناگهان مرئی می‌شوم. با صدای کلفت‌اش می‌پرسد استقلال یا پرسپولیس. طول می‌کشد تا روی زمین برگردم. نگاه‌اش می‌کنم. شک‌دارم اصلن با من بوده‌است. آهسته می‌پرسم: ها؟ دوباره می‌گوید: استقلال یا پرسپولیس. من هیچ درکی از این که این دو کلمه چه هستند ندارم. معنی اولی را می‌دانم اما دومی برای اولین بار به گوش‌م خورده است. می‌گویم استقلال. چون استقلال "ر" ندارد. چون می‌توانم همان دفعه‌ی اول با خیال راحت بگویم و سوتی ندهم. بعد هم شمرده می‌شوم و قلدر دوباره برمی‌گردد پیش دوستان خودش.همین. یک عده‌ای می‌گویند ما بیش‌تریم و من نمی‌دانم کدام‌گروه است و دوباره انگار غیب شده باشم ولی این‌بار ذهنم درگیر که حالا این استقلال چی‌هست.
پرس و جو کردم و فهمیدم که تیم‌های فوتبال‌اند یک‌سری آدم طرف‌دارشان هستند. یکی‌شان آبی است و دیگری قرمز. بعد از آن هم باز همچنان هیچ مسابقه‌ی فوتبالی ندیدم.(حتا آن بازی با استرالیا که بچه‌ها مدرسه‌ را به خاطر‌ش تعطیل کردند و بعدش ملت ریختند توی خیابان و اسم‌اش شد حماسه‌ی 8آذر) هیچ وقت اسم هیچ‌کدام از بازی‌کن‌های استقلال را نفهمیدم. اما شده بودم طرفدار‌ش. نه از آن طرف‌دارهایی که حرف می‌زنند و دفاع می‌کنند. نه. طرفداری‌ ام در این حد بود که اگر باز جایی می‌پرسیدند می‌دانستم چه می‌گویند و جواب می‌دادم و توی دسته‌ای قرار می‌گرفتم و شمرده می‌شدم. هرچه باشد کلمه‌ای بود که "ر" نداشت و همین‌کافی بود.
هنوز هم درک آدم‌هایی که فوتبال تماشا می‌کنند برایم سخت است. درکی از لذتی که می‌برند و هیجانی که دارند ندارم. هنوز هم وقتی بحث می‌کنند انگار به یک زبان دیگر حرف می‌زنند. طرفداری کردن از تیمی به نظرم بی‌معنی‌ست. این‌روز‌ها که تب جام‌جهانی همه را دچار کرده‌است و دامن گودر را هم گرفته‌است دوباره شده‌ام همان بچه‌ی درخودمانده‌ی نامرئی که هی تند تند زیر نور آفتب پاییز تهران پلک می‌زند تا فرشته ببیند و به آدم‌هایی که با زبانی راز آلود حرف می‌زنند گوش می‌دهد.

برای س.م و جرقه‌اش

|

من شلخته‌ام. این را لازم نیست جزو معاشرین دایم‌ام باشید تا متوجه‌ شوید. کافی‌ست چند روزی مهمان‌ام شوید. یا هم‌سفرم. نه اصلن کافی‌ست یک بار همین حوالی‌ خانه‌ام جیش‌تان گرفته‌باشد و بخواهید به این‌بهانه سری هم به من بزنید تا عمق چیزی که می‌گویم را بفهمید. هم‌زیستی همه‌ی این سال‌هایم با گربه یا گربه‌ها برخی دوستانم‌ را به ‌اشتباه انداخته‌است که عامل به‌هم‌ریختگی همیشگی خانه و زندگی من گربه‌هایم هستند. من چندان تلاشی نمی‌کنم که از اشتباه بیرون‌شان بی‌آورم ولی به خودم هم نمی‌توانم دروغ بگویم که تخت‌خواب اغلب نامرتب‌، زیرسیگاری‌های همیشه لبریز، لباس‌های تا نشده و گلوله شده توی کمد یا میزتحریری که وسایلم روی اش اهرام ثلاثه‌ی مصر را تداعی می‌کنند دیگر دخلی به گربه‌ها ندارد. هنوز هم به نظرم موفقیت بزرگ انسان گذاشتن هرچیز درست بر سر همان جایی است که برداشته‌است. وسایل من هرجا که بخواهند رها می‌شوند و تا دفعه‌ی بعد که سروکارم با آنها بی‌افتد از جای‌شان تکان نمی‌خورند.
من با این به‌هم‌ریختگی هیچ مشکلی ندارم. یعنی بلدم چه‌طور راهم را از میان اش پیدا کنم. بیشترین فحش‌ها را هم به مادرم وقتی داده‌ام که سفری چند هفته‌ای آمده‌است پیش ام و مرا با کابینت‌ها و کمدها و قفسه‌های مرتب تنها گذشته‌است و کاری کرده‌است که به خاطر پیدا کردن یک خودکار یا یک قوطی کنسرو ساعت‌ها‌ دور خودم بچرخم.
اما کتاب‌خانه ام. کتاب‌خانه انگار از چشم فرمول‌های چه‌گونه هرچه شلخته‌تر باشیم من پنهان مانده‌است. جز مواقعی که اوضاع گند روحی کلن نسبت به هرچیزی خارج ازذهن‌ام بی‌تفاوتم می‌کند، کتاب‌خانه‌ام مرتب است. حتا این‌جا که کتاب‌خانه‌ای به آن شکل در‌کار نیست و چند ردیف کتاب کنار هم چیده شده‌است در قفسه‌ای. حتا این کتاب‌ها هم نظم دارند. از دید خودم حداقل، متناسب‌ کنار هم قرار گرفته‌اند. سرجای‌شان هستند. مهم نیست اگر همه‌ی خانه شبیه فلان‌شنبه بازار باشد. کتاب‌ها در امانند.
وسواس راه دادن آدم‌های جدید به زندگی‌ام و دست‌وپا کردن روابط جدید برایم شده‌است چیزی شبیه وسواس روانی مرتب بودن کتاب‌ها. هرآدمی که می‌آید و می‌رود یا هر رابطه‌ای که به آخر می‌رسد انگار که یک‌نفر آمده و نظم کتاب‌هایم را به هم ریخته‌است. جابه‌جای‌شان کرده. طبق سلیقه‌ی خودش چیده و گاهی اصلن از من نپرسیده که خب این کتاب به این کوتاهی را چرا گذاشتی وسط این درازها؟ برداشته و همه را هم قد کرده‌است. آخر هر رابطه من مانده‌ام یک‌ عالم چیزها و عادت‌های جابه‌جا شده. تازه باید بنشینم و همه‌ را مرتب کنم. بعضی‌ها را باید حتا دنبالشان بگردم و دوباره پیدا کنم و بگذارم سرجای اول‌شان.
اول هر رابطه‌ای دلم می‌خواد التماس‌ آن آدم کنم که هرچقدر می‌خواهی بسته‌های حبوبات و ماکارونی و محلول کف‌شور و توالت‌شور را مرتب کن و جدا‌جدا و کنار‌ هم بچین. اصلن همه‌ی لباس‌هایم را مرتب و تا کن و با سلیقه‌ی خودت توی کمد بگذار. اما خواهش‌ می‌کنم به کتاب‌هایم دست نزن. لااقل اگر هم بر می‌داری بگذار همان‌جایی که بود از اول. جابه‌جایش نکن. حوصله‌‌ی مرتب‌کردن بعد‌ اش را ندارم.

لیبیدوهای جهان متحد شوید

|

ماجرا برمی‌گردد به اوایل دوره‌ی نوجوانی‌ام. سن دماغ ورم کرده و پیشانی جوش جوش. زمانی که هر از چندی یک‌بار منتظری بدنت از بالا و پایین به نحوی شگفت‌زده‌ات کند و هی از خودت می‌پرسی این یکی را دیگر از کجایت درآوردی بدن جان؟ با دخترهای هم‌سن که جمع بودیم توی مدرسه و مهمانی از چیز‌هایی تازه حرف می‌زدیم که دل‌مان را می‌ریزاند و چشمان‌مان برق می‌زد. تا این‌جایش همه چیز داشت به شکل غیرقابل پیش‌بینی و مرموزی جلو می‌رفت. تا ماجرای کتاب. کتابی که آن روز‌ها دستم داده شد قرار بود همه‌ی حوادثی که در بدنم رخ می‌دهد و حوادثی که قرار است در بدنم در کنار کس دیگری (بر اساس نوشته‌های کتاب چون زن‌ هستم قطعن یک مردی) رخ دهد را توضیح داده باشد. یک چیزی درمایه‌های کتاب تنظیم خانواده. تصادفن این کتاب هم همچون سایر کتاب‌هایی که از فیلتر فرهنگی خانواده راهی به خانه‌ی ما داشت چاپ کشور دوست و برادر بود. من از یک جایی به بعد در زندگی‌ام تصمیم گرفتم این واژه ی تصادفن را زورکی هم که شده در جمله‌هایم بی‌آورم. نه اگر فکر کنید شخصن یک درصد هم احتمال داده باشم تصادفی در کار بوده‌‌است. خیر. این "تصادفن" برای من یک چیزی حرص و خشم خفه کن دارد در خودش. معتقدم اگر هی تکرارش کنم شاید تا صد سال آینده باورم شد تصادفی هم در کار بوده‌است احیانن.
کتاب 5 فصل داشت. فصل اول راجع‌به جوامع مادر سالار اولیه و کمون‌های نخستین و سیر تغییر جوامع مادرسالار به پدرسالار و شکل گیری اولین طبقات اجتماعی و خانواده‌های تک‌هسته‌ای و انباشت سرمایه و خلاصه این‌که چی بودیم و چه شدیم، بود. پر از ارجاع به منشا خانواده‌ی انگلس و سرمایه‌ی مارکس. فصل بعد یک چیزهایی راجع به نهاد خانواده و وظایف‌اش در جوامع مختلف و این‌که چقدر نهاد خانواده چیز خوبی‌است وقتی در کشور شوراها باشد و چقدر چیز مزخرفی است وقتی در آن ور دیوارها باشد. دو فصل کامل به این‌گونه چیز‌های مهم و جدی و فلسفی می‌پرداخت تا بالاخره می‌رسید به آن فصلی که معمولن ورق‌هایش کهنه تر و گاهی چروک خورده‌ و کمی پاره شده‌است و قرار است بگوید بچه‌ها از کجا می‌آیند بالاخره. انصافن هم خوب و کامل توضیح داده‌بود. دست‌شان درد نکند نقاشی‌های خوبی‌ هم داشت. منتها یک ایرادی داشت این فصل. در تمال طول توضیحاتش تا آنجا که چی را کجا باید بگذاریم و بعد‌ش چی را کجا بریزیم که بچه‌ درست شود، محض رضای "دایی یوسف" یک کلمه هم اشاره نکرده‌بود که خب عزیزان من علاوه بر این دری وری‌هایی که تا حالا گفتم باید بگویم طی انجام رساندن این عمل به شما خیلی خوش هم خواهد گذشت. هیچ اشاره‌ای نکرده‌بود. هیچ اسمی از ارگسم نبرده بود. فکر کن که اسم‌ات کتاب آموزش امور جنسی باشد و هیچ حرفی از ارگسم نزده‌باشی. دو فصل آخر هم یکی در مورد راه‌های پیش‌گیر از بارداری و دیگری بیماری‌های جنسی و مقاربتی بود. سال‌ها این سوال در ذهن من وول می‌خورد که خب اگر قرار نیست بچه‌‌دار شویم چه کاری است که این‌همه فعالیت کنیم و بعد مثلن با کاندم و قرص جلوی‌‌ش را بگیریم. چرا؟ خب از اول نکنیم دیگر. بی‌خود خسته هم نمی‌‌شویم .
شاهکار کتاب هم البته آنجایی بود که در فصل بیماری‌ها نوشته بود هم‌جنس‌گرایی بیماری جوامع بورژوایی‌ست و خوش‌بختانه در کشور شورا‌ها که همه چیز براساس ارزش‌های والای انسانی و اخلاقی بنا شده‌است بدین شکل وجود ندارد. ( آخ لعنتی چقدر این جمله برایم آشناست )
تا سال‌ها بعد، همه‌ی درک و باور من مبتنی بر همین کتاب بود. من بسیار ایزوله بزرگ شده‌ام. معاشرین هم‌سن و سالم هم مشتی گیک داغان‌تر و گاگول‌تر و ایزوله‌تر از خودم بودند که تازه من شده بودم چشمه‌ی آگاهی‌شان بعد از خواندن کتاب. یادم نمی‌رود چشم‌های از کاسه درآمده‌ و دهان‌های بازشان را وقتی ماجرای تولیدمثل را برای‌شان توضیح دادم. یکی‌شان پرسید آخر مگر می‌شود؟ مگر آن چیز آن تو جا می‌شود؟ دیگری برای‌ش سوال بود که بچه‌ی به این بزرگی از سوراخ از این کوچکی چگونه بیرون می‌آید؟
من اما هیچ‌وقت به نوشته‌های آن کتاب شک نکردم. تا 15- 16 سالگی . وقتی برای اولین بار پسری غریبه از جنسی متفاوت از همه‌ی آن مشنگ‌هایی که هم‌پالکی‌هایم بودند از کودکی در مهمانی‌ای دستم را گرفت و همه‌ی شب فقط با من رقصید و من تا چند روز بعدش حواسم بود دست‌هایم را نشویم مبادا بوی ادکلن پسرک برود. تا صبح باز آن کتاب را ورق زدم تا ببینم این حالی که من الان دچارش شده‌ام چیست؟ چه مرگم‌ شده آخر که بی‌خوابم و بوی دست‌ها بی‌قرارم می‌کند. کتاب هیچ جوابی برایم نداشت.
همان موقع‌ها بود که کم‌کم متوجه شدم فشار هورمون‌ها از هر ایدئولوژی‌ای‌ بالاتر است. که هورمون‌ها هر ایدئولوژی‌ای‌ را شکست می‌دهند و آخر سر قهرمانان میدان‌های نبردند. گیرم هیچ‌کس زیر بار نرود. نه پدر و مادرم. نه "دایی یوسف" و نه نویسنده‌ی مفلوک و بدبخت آن کتاب.
سال‌ها طول کشید تا تاثیر آن نوشته‌ها پاک شود از ذهنم. هنوز که هنوزه گاهی وقت‌ها که خسته و منگ و عرق کرده و راضی خودم را لای ملافه پیچیده‌ام یاد آن کتاب می‌افتم و توی دلم می‌گویم: آخ بمیرم برایت من ای " فلان‌ٱف بهمان‌ویچ" که هیچ‌وقت این حال من را نفهمیدی . بمیرم برایت که هیچ وقت کسی را به این حال من نیانداختی تا ببینی واقعن در آن لحظه نه دعوای بلوک غرب و شرق و نه راه رشد غیر سرمایه‌داری و نه توطئه‌های امپریالیسم جهان‌خوار هیچ محلی از اعراب ندارد. یعنی خودت هم به آن چیزی که نوشته بودی باور داشتی فلان‌ٱف جان؟ پس چرا اول فصل سوم کتابت عکس قلب کشیده بودی؟ شاید می‌خواستی یواشکی علامت بدهی به ما خوانندگان‌ات که بابا جان همه‌اش هم همین نیست ها. چه کار کرده‌بودی با خودت ای مرد؟
من دلم ‌می‌خواهد یک روزی این آقای فلان‌اف بهمان‌ویچ را پیدا کنم. می‌دانم غیرممکن است. به احتمال قوی تا الان 100 تا کفن پوسانده‌است. کتاب‌ش اولین بار سال 1954 چاپ شده‌است و آن زمان استاد دانشگاه علوم‌ پزشکی لنین‌گراد ( بعله سن پترزبورگ شما ) بوده‌است. اما دلم می‌خواهد روزی حداقل قبرش را پیدا کنم. کنارش بنشینم و شاخه‌گلی که برایش‌ گرفته‌ام را بگذارم روی سنگ قبرش و بگویم: عزیزم، ای فلان‌اف بهمان‌ویچ. چی فهمیدی از عشق‌بازی آخر طفلک من؟ چی‌ کشیدی تو عمرت؟ حالا چه‌طوری؟ راحتی؟

روزگار نو

|

بعد از هزار سال سر و کله‌ات وقتی پیدا شد که قطع امید کرده بودم شب عیدی از گندم‌هایی که جوانه نزده گندیدند و من بعد از سه روز امیدواری و خوش‌خیالی تسلیم شدم و خالی‌شان کردم توی کیسه‌ی آشغال‌، با بغض. گفتی بی‌خیال. سبزه سبزکردن‌ات مانده همین وسط. عوض شده‌ای ارباب. ارباب من خرس. فکر کردم دیدن تنگ بزرگ پر از ماهی‌های رنگی شیشه ای سر ذوق و همدردی ات بیاورد. نیاورد. عوض شده‌ای و حرف از چیزهایی می‌زنی که برایم غریب است. آدم‌ها برای من فقط وقتی عوض می‌شوند که رویاهای‌شان عوض شده‌باشد. رویاهایت عوض شده اند ارباب. زرق و برقی و باسمه‌ای شده‌اند. آمده‌ای که مرا هم با خود ببری. گوشم به حرف‌های تو است و دلم لای آشغال‌ها کنار سبزه‌ی نداشته‌ام. آمده‌ای مرا ببری جایی که برایم خوب است. جایی که حال آدم‌هایش خوب است. می‌خواهی من هم حالم خوب شود. فکری شده‌ای که این تنهایی اینجا خلم کرده‌است. سست و بی‌حوصله‌ام کرده است. جاه‌طلبی‌هایم را خاک کرده‌است. من اما دارم فکر‌می‌کنم می‌شود آیا آن گلدان کوچک لاله را با برگ‌های سبزش جای سبزه قالب کرد به ماهی‌های رنگی شیشه‌ای ساکن تنگ بزرگ؟

وقتی نمی‌نویسم

|

وقتی نمی‌نویسم یعنی یک‌ مرگی‌م هست. این را بعضی از دوستانم‌ می‌دانند. معمولن وقتی‌ ست که نظم و تعادل زندگی‌‌ام به هم ریخته. یعنی ذهنم انقدر درگیر است که دل و دماغ نوشتن برایم نمی‌گذارد. یعنی گاهی حتا تخیل‌ام درد می‌گیرد ولی باز هم نوشتن‌ام نمی‌آید. این‌جور موقع‌ها بهنام مثل جن بوداده سر و کله‌اش پیدا می‌شود و بهم تذکر می‌دهد که علی عابدینی‌ حقیقتن وجود ندارد. من اما بیش از هر وقتی در این روزها به یک علی عابدینی طور، رفیق روزهای دور و قدیمی احتیاج دارم. بخشی از سرگشتگی‌ام هم به همین جست و جوی علی عابدینی ام برمی‌گردد. پیدایش که می‌کنم آرام می‌گیرم. میچسبم به زندگی‌ام و عادت نوشتن هم بر می‌گردد.
وقتی نمی‌نویسم، این گوشه و آن گوشه‌ی خانه‌ام تا جایی که از دست‌رس گربه‌ها دور باشد پر می‌شود از استیکر‌های زرد ویادداشت‌های کهنه که رو‌ی هر کدام چند کلمه‌ای نوشته‌ شده‌است و قطعن قرار بوده چیز‌ی را یادم بی‌اندازد. البته بعدها هر چه با کلمه‌ها ور می‌روم و با حافظه‌ی خودم، چیز زیادی یادم نمی‌آید. مثلن چند وقت پیش روی یک کاغذ کوچک نوشته‌ام " یادم باشد از لب‌های‌ش بنویسم" و حالا چند روز است دارم از خودم می‌پرسم دلم می‌خواست راجع به لب‌های چه کسی، چه چیزی بنویسم و هی لب‌های آدم‌ها زندگی‌ام از زن و مرد می‌آید جلوی چشمم. لب‌هایی که بوسیده‌ام. لب‌هایی که حسرت بوسیدن‌شان به دلم مانده‌است. لب‌هایی که بوسیدن بلد نبودند و فراری‌ام داده‌اند از صاحبان‌شان. لب‌هایی که انقدر برایم‌ جذاب بودند که مهم نبود چه بگویند، تنها تکان خوردنشان چشمم را خیره می‌کرد و گوشم را کر. لب‌هایی که انگار فقط برای بوسیدن روی صورت صاحبان‌شان قرار گرفته‌اند. که جز به وقت بوسیدن، خنگ و دست و پاچلفتی و بی‌خاصیت‌اند. به ندرت لبخند می‌زنند، کلماتی‌ که ازشان خارج‌ می‌شود تلخ است، آوازخواندن نمی‌دانند...اما امان از وقتی که می‌بوسند. امان از وقتی که می‌بوسند...
کاغذ کوچک را چسبانده‌ام به آینه. کنار یاد‌داشتی که "ف" همان روز‌های آخر وسط آرایش‌کردن، با مداد چشم روی آینه نوشت تا هربار که خودم را نگاه می‌کنم یادش بی‌افتم و من قصد ندارم هرگز پاکش کنم. به دست خط نرم و مرتب‌اش نگاه می‌کنم و به کاغذی که قرار بود مرا به نوشتن از لب‌های کسی که حالا یادم نمی‌آید وادارد. کاغذ‌ هم به سرنوشت یادداشت "ف" دچار خواهد‌ شد.