درج شده بتازگی در دسته بندی از نفس افتاده
فقط دو قانون برای تبدیل
دنیا به زیستگاهی قابل تحمل کافی بود:
-اگر به عمد کسی را کشتی باید همان گاه پوست اش را بکنی
و گوشت اش را بخوری. خام و پخته اش بسته به سلیقه ی غذایی ات.
-اگر خواستی گوشت
جانوری را بخوری خودت باید بکشی اش. بعد هم خام و پخته اش باز بسته به سلیقه ی غذایی ات.
شاید آن وقت دیگر
نه جنگی در کار می بود، نه قتلی، نه خشونتی، نه خشونتی، نه خشونتی...
شاید....
فقط یک شاخه ی پر
برگ اوکالیپتوس در دهانش کم داشت تا وادارم کند
بدوم تا دفتر دانشگاه: در کلاس ما یک گونه ی نادر پاندا پیدا شده. با آن
پوست سفید از کرم پودر و خط چشم های پر رنگ و کلفت بالا و پایین چشم اش. از قیافه
اش خوشم نمی آید. از حرف زدن اش هم که در هر جمله اش دست کم دوبار "
شوئرم" تکرار می شود. به شک افتاده ام آیا شوئر اش اسم دارد یا نه؟ یا آیا نسبتی بین ما وجود دارد که ملزمم می کند به
شنیدن مسایل زندگی اش. اینکه " شوئرش"
اول ازدواج 70 کیلو بوده است و حالا اینجا شده است 90 کیلو و " مادر
شوئر اش" برای دوهفته آمده است پیش
شان و گریه اش گرفته است که پسرم انقدر چاق شده که دیگر گردن ندارد.
می گوید: نبودی
جلسه ی قبل که مقاله ام درباره ی زنان در ادبیات را خواندم و ندیدی چه دعوایی شد
سر کلاس. نه اینکه "فیمینیستی"
باشد خدای نکرده. انقدر بدم می آید از این " فیمینیست ها". تو می دونی
" فیمینیست" چیه؟ یعنی زن گرایی
افراطی. ولی مقاله ی من دید انسانی داشت نه
" فیمینیستی". بعد این پسرهای افغانی شروع کردند به بحث کردن که
زن ها عقل شان کمتر از مردهاست و....
گویا پاندای ایرانی
سر کلاس دعوایش شده است با همکلاسی های افغان مان و وسط دعوا کانال را هم عوض کرده
اند و پاندا به آن ها گفته است حمال و اوستا هم
فقط سعی کرده است جلوی دعوا را بگیرد و سایر همکلاسی ها هم بر و بر نگاه
کرده اند. مثل من که حالا بر و بر نگاه اش می کنم و در دلم می گویم: یعنی هنوز نه از سکوت مطلق ام، نه از نگاه و
چهره ی خشک و بی حالت ام نفهمیده است چقدر حرف هایش برایم کسل کننده است ابله؟
کف گوشه ی دهان اش
را پاک می کند: راستی تو " شوئر" کردی؟ - نه. ابرو هایش را پیچ می دهد و
گردن اش را کج می کند و گوشه ی چشم هایش را چین می دهد: آخی، چرا؟ تنهایی سخت نیست؟
- نه، گربه هایم هستند. خب، کاری نداری؟ من برم؟
شش قاب عکس خوشگل خریدم. بد جور چشمم را گرفته بودند. عرق ِ راهم خشک نشده بود که آویزانشان کردم به دیوار. دو هفته ای است که زل زده ام به شش قاب عکس خالی و هرچه فکر می کنم می بینم بین اطرافیانم شش نفر را پیدا نمی کنم که انقدر برایم عزیز باشند که بخواهم قیافه شان مدام جلوی چشمم باشد. چه کنم با شش قاب عکس خالی ِ آویزان؟
تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که باور نمی کنم. فقط این اتفاق باید در شبی که قرص ماه کامل است برای من افتاده باشد. که یک ربع تمام برای 4 عدد گربه پداگوژیکی قرقره کرده باشم و این که چرا شکستن دو تا ماگم کار اشتباهی بوده و باید سعی کنند کمتر از قبل به خانواده ی 5 نفره مان خسارت بزنند و شرایط اقتصادی ام را در نظر بگیرند. بعد هم بروم بر سر بحث تورم و قیمت نفت که بالا رفته و به طبع آن بنزین و بعد کل هزینه هایم. و بعد از اینکه 4 جفت چشم زل زده را می بینم که صاحبان فلک زده اش مات سخنرانی ام هستند به خودم بیایم و بعد از آن یک ربع هم با خودم بلند بلند حرف بزنم که آخر چه بر سرم آمده است که دارم با گربه ها صبحت می کنم آن هم انقدر جدی و یک ربع بعد هم دنبال ماه در آسمان بگردم تا پیدایش کنم. حالا تو هی بگو دیشب 19 ام ماه بود. من که خودم دیدم قرص کامل ماه را.
زن ها زودتر از مردها می میرند، گرچه ارقام اداره ی آمار خلاف این را نشان می دهد، فقط مدتی طول می کشد تا خاکشان کنند.
وعده گاه شیر بلفور/ ژیل پرو
هنوز نمی دانم این دوماهی که ایران بودم کابوس می دیدم یا این 4-5 سال قبل از رفتنم رویا. هنوز نمی دانم باید خوشحال باشم که از خواب بیدار شدم یا نه. هنوز از ضربه های پتک هایی که توی سرم خورد گیج و منگ ام. یک سال پیش که از ایران خارج شدم سالنامه ای با خوردم بردم و تا روز آخر روزها را سیاه کردم و خیالبافی کردم برای روزی که بر می گردم. حالا که به آن روز ها و گریه ها و دلتنگی هایم فکر می کنم خنده ام می گیرد. تازه فهمیده ام خیلی از کسانی که می گویند بی وطن و جهان وطن هستند نه از سر عشق و وارستگی شان که از سر ناچاری شان است. معلوم است که بی وطن می شوی وقتی هیچ کس هیچ گوشه ی این دنیا خواب ات را نبیند، یادت نکند، منتظرت نباشد. نه اینکه ناراحت باشم. خوشحال هم هستم. انگار دوباره به دنیا آمده ام. این ناله ها هم از درد زایمان نیست. از شوک زاییده شدن است.
پی نوشت 1: وضعیت فعالین جنبش زنان به گریه ام انداخت هزار بار. این چند دستگی ها و بر سر و کله ی هم کوبیدن ها از درک و فهمم خارج بود. آن هم منی که به تک رو بودن و ساز مخالف زدن و ظرفیت کار گروهی نداشتن معروف بودم. باورم نمی شد عزیزترین دوستانم رو به روی هم ایستاده اند.
پی نوشت 2: خوشحالم که دیگر خانواده هم ندارم. این طور با عقایدم همسوتر است و تئوری هایم را اثبات می کند. خانواده (با تعریف کلاسیک اش) یعنی مکان مقدسی که چند تا آدم که از هم متنفر اند به زور همدیگر را تحمل می کنند. الان که با خودم فکر می کنم می بینم شاید همزیستی ام با آن سه موجود غریبه هم خوابی 25 ساله بوده است.
"خسته شدم از بس شکم ام پر وخالی شده است مثل زنان خوش زند و زای صد سال پیش." این را چمدان قرمز ام با آن در ِ ریش ریش ِ آبرو بر اش می گوید. تا سه چهار ماه پیش داخل اش آشغال دونی ام بود و در اش پنجه تیز کنی ِ گربه ها. سه چهار ماه است که قرار است دو هفته ی دیگر برگردم و هی نمی شود. یا ویزایم دارد تمام می شود و تمدید اش با سیستم اداری فاسد و کاغذ بازی های نفس گیر این مملکت بی خود و بی جهت طول می کشد. یا کارهای تغییر رشته ام و پذیرش جدید ام گره می خورد به هم. یا به خاطر تغییر رشته ویزایم را تمدید نمی کنند و هی می فرستند ام دنبال نخود سیاه. خلاصه هر بار اتفاقی می افتد و این می شود که سه چهارماه است این قرمز ِ ریش ریش ِ من هی پر شده است است و خالی. دل خودم هم آنقدر کوچک است که نمی توانم اعلام نکنم. ایمیل می زنم به همه : برای ژانویه میام... بابا هشت مارس که ایرانم... موقع تحویل سال که ایرانم، تو بیا خونه ی ما... بچه ها عید دیدنی بازی هاتون رو بذارین واسه بعد عید، من بعد از عید ایرانم... شده ام جوک عالم و آدم با این من دارم می آیم هایم. هربار با شوق این قرمز ِ ریش ریش را پر کرده ام از کاری و فلفل و دارچین و عود و بودای خندان و بودای در سفر و بودای رقصان و چند روز بعد با اشک خالی، و همان بودا های الکی خوش را با آن خنده های گل و گشاد ابلهانه مثل آینه ی دق چیده ام رو به رویم تا دل سیر به ریشم بخندند.
*دلم قمبلی های سر و ته ِ بربری ِ داغ را می خواهد و کره ای که شور نباشد و پنیری که شور باشد. دلیل از این بالاتر برای بی تابی؟