درج شده بتازگی در دسته بندی از نفس افتاده
وقتی نمینویسم یعنی یک مرگیم هست. این را بعضی از دوستانم میدانند. معمولن وقتی ست که نظم و تعادل زندگیام به هم ریخته. یعنی ذهنم انقدر درگیر است که دل و دماغ نوشتن برایم نمیگذارد. یعنی گاهی حتا تخیلام درد میگیرد ولی باز هم نوشتنام نمیآید. اینجور موقعها بهنام مثل جن بوداده سر و کلهاش پیدا میشود و بهم تذکر میدهد که علی عابدینی حقیقتن وجود ندارد. من اما بیش از هر وقتی در این روزها به یک علی عابدینی طور، رفیق روزهای دور و قدیمی احتیاج دارم. بخشی از سرگشتگیام هم به همین جست و جوی علی عابدینی ام برمیگردد. پیدایش که میکنم آرام میگیرم. میچسبم به زندگیام و عادت نوشتن هم بر میگردد.
وقتی نمینویسم، این گوشه و آن گوشهی خانهام تا جایی که از دسترس گربهها دور باشد پر میشود از استیکرهای زرد ویادداشتهای کهنه که روی هر کدام چند کلمهای نوشته شدهاست و قطعن قرار بوده چیزی را یادم بیاندازد. البته بعدها هر چه با کلمهها ور میروم و با حافظهی خودم، چیز زیادی یادم نمیآید. مثلن چند وقت پیش روی یک کاغذ کوچک نوشتهام " یادم باشد از لبهایش بنویسم" و حالا چند روز است دارم از خودم میپرسم دلم میخواست راجع به لبهای چه کسی، چه چیزی بنویسم و هی لبهای آدمها زندگیام از زن و مرد میآید جلوی چشمم. لبهایی که بوسیدهام. لبهایی که حسرت بوسیدنشان به دلم ماندهاست. لبهایی که بوسیدن بلد نبودند و فراریام دادهاند از صاحبانشان. لبهایی که انقدر برایم جذاب بودند که مهم نبود چه بگویند، تنها تکان خوردنشان چشمم را خیره میکرد و گوشم را کر. لبهایی که انگار فقط برای بوسیدن روی صورت صاحبانشان قرار گرفتهاند. که جز به وقت بوسیدن، خنگ و دست و پاچلفتی و بیخاصیتاند. به ندرت لبخند میزنند، کلماتی که ازشان خارج میشود تلخ است، آوازخواندن نمیدانند...اما امان از وقتی که میبوسند. امان از وقتی که میبوسند...
کاغذ کوچک را چسباندهام به آینه. کنار یادداشتی که "ف" همان روزهای آخر وسط آرایشکردن، با مداد چشم روی آینه نوشت تا هربار که خودم را نگاه میکنم یادش بیافتم و من قصد ندارم هرگز پاکش کنم. به دست خط نرم و مرتباش نگاه میکنم و به کاغذی که قرار بود مرا به نوشتن از لبهای کسی که حالا یادم نمیآید وادارد. کاغذ هم به سرنوشت یادداشت "ف" دچار خواهد شد.
سرت روی شکمم بود و پاهایم حلقه دور بدنت و چند ساعتی بود که همینطور گره خورده بودیم به هم روی زمین و کلید کرده بودیم روی ماهیهای رنگ و وارنگ آکواریوم اتاقات و دکلمهی اشعار لورکا بود با صدای شاملو و هرازگاهی توهم این که ماهیها هم دارند "پنجعصر" را لب میزنند. باید خیلی دور باشد آن روزها. دستکم آنقدر دور که به زمانی برسد که شاملو برایم شاملو بود. جادو داشت صدایش و شعرش چه وقتی خودش میخواند و چه وقتی کسی آخر شبها پای تلفن. گیرم من هی چرتم میبرد و جوانک مضحک آن سوی خط که در تقلید لحن شاملو هم ممارستی داشت هربار با اوج ناگهانی صدایش چرتم را پاره میکرد.
موهایت حلقه میشد دور انگشتانم و خودبهخود ول و هرچند دقیقه یکبار میگفتی: گرسنهام، بریم یک چیزی بخوریم و یادم هست هنوز کامل گوشتخواری را کنار نگذاشته بودم ولی وسط یکی از روزههای آیینهای من درآوردی خودم جهت خودسازی و مبارزه با نفس و ایندری وریها بودم که گوشت حیوان و هرنوع فراوردهی حیوانی برایم حرام بود و برای همین بر سر آن یک چیزی بخوریم چند دقیقهای بحث میکردیم تا وقتی که باز چشممان میافتاد به یکی از ماهیها که دارد با صدای شاملو لب میزند و ما میخ میشدیم.
دفعهی آخری که اسید معدهات سرازیر شد مغزت جرقهای زد و گفتی اصلن بیا برویم خانهی فلانی. فلانی مثلن قرار بود با من دوست شود. تویخانهاش فقط میوه و دانه بود. میگفت بقیهی جاهای گیاهان را هم که بخوری به غیر از میوه و دانه دردشان میآید و جیغ میکشند ولی ما قادر به شنیدن فرکانس صدای آنها نیستیم. آن سالها من و تو انگار با هم مسابقه داشتیم در گردآوری پسرهای خل و چل دور برمان. هی پشت سرهم آس برای یکدیگر رو میکردیم تا رسیدیم به آن نویسنده و کارگردان داغون تئاتر که همدم کافه نشینی من بود و ریشش تا روی سینه و موهایش تا کمرش. چلهی تابستان هم بارانی خاکستری میپوشید تا زیر زانو و شال گردن پشمی می انداخت و هی با تخمهایش ور میرفت و یکهو داد میکشید و یکهو الکی میخندید و توی خانهاش عقرب پرورش میداد و همپالکیهایش میگفتند دم عقرب میکشد و تو که دلت از من هم نازکتر بود برای عقربها سوخت و از همیناش خوشت نیامد و گفتی با این دوست بشی دیگر نه من نه تو و بازی آس رو کردن همینجا تمام شد و بازی دیگر نه من نه تو شروع.
یادم هست با چه جان کندنی از گرهای که به هم زده بودیم با دستها و پاهایمان خلاص شدیم و من گوشی را برداشتم و 10 بار شمارهی اشتباه گرفتم تا آخرسر صدای گرم فلانی دانه و میوهخوار را شنیدم از آن ور خط و سرم گرم صحبت شد و اسید معدهی تو فراموشم شد.
حالا بعد از حداقل7 سال یاد آن روزها افتادم و تازه یادم افتاد که تو چه گرسنه بودی آن شب و من چه تشنهی شنیدن صدای آن عتیقهی اعظم که آخرسر هم دوستپسرم نشد. یادم نیست سر چه موضوعی رابطهی تا این حد صمیمانه و گرهخوردهمان قطع شد. نکند سر بازی دیگر نه من نه تو؟ اگر اینطور باشد که دوستیمان چه الکی ته کشید. یعنی آن زمان نمیدانستیم بالاخره آدمهای عجیب و غریب دور و برمان عاقل خواهند شد و تو مادر دوتا دختر دوقلو (به نقل از فیسبوک) و من هم ... ولش کن.
هر کدام از آن سرخیها که با چندهزار کیلومتر فاصله میپاشد توی صورتم از این مانیتور میتوانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای درازکشیده بر پیادهروهای شهرم میتوانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و شبها میتواند همهی دیوارهای این شهر دمکرده را خراب کند روی سرم، اگر به جای صدای خشگرفته از اشکآور و خسته از دویدنات که میگوید "زندهام، خوبم، تو چرا انقدر گریه میکنی آخه؟" اپراتور ابله با صدای زنانه بگوید که تو برای همیشه در دسترس "نمیباشی" و هزاربار هم مجددن تماس بگیرم فایده ندارد. همین است که هربار که میخواهم نفسی با خیال راحت بکشم از بودنت دردی میپیچد در قفسهی سینهام و لعنت میفرستم به خودم و همهی خودخواهیهایم و دلم به حال خانم اپراتور مخابرات میسوزد از بس که فحش میخورد در چنین شب و روزهایی.
ساعت 3 صبح اساماس میآید که اگر بیداری بیا و آنلاین شو. حالم خراب است. میخواهم حسابی حرف بزنم.
کمر تا کلهام از تخت آویزان میشود. چشمهایم به زور باز میشوند. چند دقیقهای زل میزنم به گوشیام روی زمین و چند دقیقهای در خواب و بیداری سپری میشود به فکر کردن. بلند شوم؟ نشوم؟ حوصلهی نق و نالههایش را دارم؟ ندارم؟ حال خراباش را چارهای دارم؟ ندارم؟ انقدر آویزان میمانم که خون توی سرم جمع میشود. کاسهی چشمم تیر میکشد. آن دستی که تکیهگاه کل بدنم شدهاست خواب میرود. طاقتم طاق میشود. گوشی را خاموش میکنم. به پشت دراز و نفس عمیقی میکشم و بی عذاب وجدان و با خیال راحت دوباره به خواب میروم. یعنی دیگر برایم ته کشیدهای. یعنی بالاخره از تنم و چرخهی خونم خارج شدهای. و من بعد از آنهمه جانکندن دیگر از تو پاکم. و این احساس رهایی از تو بس خوشایند است. درست به اندازهی وقتی که فهمیدم گرفتارت شدهام. درست به همان شدت.
عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست دادهام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری بعدش. رنگها توی هم رفتهاند و ترکیب شدهاند با هم. خطوط لرزان و لغزان و رقصانند. نقطهها به هم میچسبند. سر و ته جملهها گم میشوند و آدم یک جمله را هی میخواند و هی میخواند. شاید چون جملهها باید هم چندبار خوانده شوند به جای یک بار.
صورتها مات هستند و بیحس و بیتفاوت وقتی دیگر عینک نداری. نه کسی لبخند میزند نه اخم میکند. آدمها دور که هستند همه شبیه هماند. باید هم همینطور باشد. اصلن درستاش هم همین است. فقط آدمهایی باید ترکیبات صورتشان مشخص و از سایرین متفاوت باشد که به اندازهی کافی نزدیکات شده باشند. واقعیت هم همین است. عینک توهم است. عینک به شما دروغ میگوید. آهای عینکیهای جهان، متحد هم نشدید، نشدید، ولی عینکهایتان را دور بیاندازید. دنیای واقعی همین تاری است و لغزانی و درهمرفتگی. عینک واقعیت موجود را جعل میکند. باور کنید هر موقع که تصمیم بگیرید باز هم برندهاید.
خوشم میآید که یک مشت گربه دور و برم بپلکند. آدم وقتی حال اش خوب نیست فقط کافی ست نگاهی به آن ها بیندازد تا سر حال بیاید. میدانید چرا؟ برای این که آنها میدانند هر چیزی که میبینند همانطور است که باید باشد و بنابراین نباید بیخود به هیجان بیایند. بله، آنها میدانند. این حیوانات نجات دهنده هستند. هر چه بیشتر گربه داشته باشید، بیشتر زندگی میکنید. با صدتا گربه، بیش تر از موقعی که دهتا گربه دارید، عمر میکنید. روزی بالاخره این قضیه ثابت میشود و آن وقت هر یک از مردم جهان صاحب هزار تا گربه میشود و تا ابد زندگی میکند.
_چارلز بوکفسکی
از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبودهام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمیشود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد میشوند برایت. نمیمیرند. پیر نمیشوند. همیشه فکر میکنم روزی بالاخره این چراغها روشن میشوند و من بیدار میشوم و همه چیز فقط کابوس بودهاست.
آخرین تصویری که از یکی شان دارم شبی است که قرار است صبح زود فردایش از ایران بروم. باید بروم خانه و چمدانم را ببندم و توی اتوبان نیایش میراند و ساکت زل زده است به رو به رویاش و من زل زدهام به موهای کنار شقیقهاش و فکر میکنم از سال قبل چقدر سفیدهایش زیادتر شدهاند. بیهوا و با تحکم میگوید: حال جفتمون رو از اینی که هست خرابتر نکن. انگار بو کشیده بود که بغض کردهام. قورتاش میدهم.
از آن دیگری یادم هست که خانهی دوستی جمع شده ایم و من توی تاریک و روشن اتاق فرو رفته ام توی مبلی و دستم را دقتمندانه گذاشتهام زیر چانهام و حرفهایش را راجعبه موضوعی میشنوم ولی انگار سدی از الکل نمیگذارد مفاهیم بالکل به مغزم برسند و وسط نظریهی فلان و روش تحقیق بهمان دایم به این فکر میکنم الان اگر بپرم بغلش کنم چه واکنشی از خودش نشان میدهد. بعد ها هزار بار لعنت فرستادم به جدوآباد فلان نظریه و بیشتر به ترسوییام که نگذاشت آن شب بغلش کنم.
بعضی شبها که تمرین فضانوردی میکنم با هم گپی هم میزنیم. شاکی اگر باشم از چیزی یا فاز منفی گرفته باشم گاهی، آرامم هم میکنند. نصیحت حتا. مثل امشب که من باز یک توک پا رفتم تا فضا و بعد حالم خراب شد و مسنجرم را باز کردم و برای یکیشان (آن یکی که از سرطان مرد) نوشتم:
ـ من خوب نیستم. تو چهطوری؟
بعد از 5 دقیقه بلینگ بلینگ صدا میآید و می بینم نوشته که من هم. ای... میپلکیم برای خودمون. راضی هستیم به رضای شما.
میپرسم: اون طرفها زندگی چه طوریاست؟ راحته؟ سخته؟ تلخه؟
جواب میدهد:
نمی دونم. از فلان تاریخ (تاریخ مرگش) هی دارم فکر میکنم که آیا من الان باید به گذشتهام فکر کنم یا آینده. زندگیای که الان دارم زندگیه یا اونی که قبل فلان تاریخ داشتم زندگی بود. هنوز نمیدونم. تو هم که هی هر بار میای بالا بالا بالاتر. هرچی بالاتر بهتر. خب بیا یه مدت همینجا بمون ببین شاید خوشت اومد موندگار شدی.
ـ وقتش نیست آخه فکر میکنم. انگار یه عالمه کار دارم نصفه نیمه که اول باید به اون ها برسم. وقتش باشه خودم قبلش بهت خبر میدم تدارک ببینی. که دارم میام طرفای شما ببینم آب و هوا چهطوره.آیا اونجا حداقل همه چیز سرجاشه یا نه مثل این حوالی ما همه چیز اشتباهه.
به وسط های مکالمه مان که رسید مثل همیشه سوخت موشکم کم شده است و دارم برمیگردم روی زمین. ترس برم میدارد و با خودم میگویم نه این عاقلانه نیست. توهم زده ام باز. بعد شروع میکنم که چه کسی دارد جای دوستم جواب میدهد. خواهری، دوستی، کسی پسوردشاش را دارد لابد. هی میپرسم جان من بگو. او هم کلافه میشود و میگوید:
گیری کردیم از دستت. باز تو زد به سرت. مثل اون شب که کنارم دراز کشیده بودی و هی میگفتی یه نفر دیگه هم تو اتاقه و مجبورم کردی بلند شم و چراغ روشن کنم و کل اتاق رو نشونت بدم. تا باورت بشه کسی به جز خودمون تو اتاق نیست؟ حالا هم باز کلید کردی رو من. برو جانم. برو بخواب عزیزم. بعدن باز دلت گرفته بود یه صدایی بزن من همیشه همین جا هستم. هر موقع که بخوای. خوب بخوابی.
و من میروم و خوب میخوابم.