در ستایش عشق: July 2010 بايگانی
آقا میشه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمیشه خانوم. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمیگردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که میشمارم. عجلهای ندارم برای رسیدن به در. میشمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. میشمارم که بغضم نترکد. بیستویک بیستودو بیستوسه. میشمارم که سرعت دم و بازدمام یکی باشد. آرام باشم.
سایهام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایهی من یکیاست مثل بقیه سایهها که این یکسال افتادهاند کفاش و روی دیوارش. اصلن یاداش نمیآید من را. لابد سایههای عجیب و غریبتر از من دیدهاست. سایههای ترسیده. سایههای فرار کرده. سایههای زخمی. مگر چقدر راهاست تا انقلاب؟ سایهی تو را هم دیدهاست، چمدان بهدست وقتی داری برای همیشه میروی ...
میرسم جلوی در. سرم را بر میگردانم به چپ و بالا را نگاه میکنم. همسایهات هنوز توی قفس پرنده نگه میدارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرندههای همسایهات هنوز لال هستند. هیچوقت صدایی ازشان در نمیآید. آخر نفهمیدم بلبلاند؟ قناریاند؟ مرغ عشقاند؟ ریختشان را خوب نمیبیینم از این فاصله. هرچند زیاد فرقی نمیکند چه باشند وقتی لالاند.
پارسال اگر بود به جای اینکه بایستم جلو در به پرندههای لال همسایهات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکهای از دیوار اتاقات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل از آمدنم آبپاشی کرده بودی و بوی خاک نمخورده پیچیده بود توی دماغم. بعد بی آنکه بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پلهها را تندتند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعهی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمیتونی بالاتر بری." و من هربار که نفسام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم ایستاده بیرون در با خندهای شیرین و کودکانه که به خندهام میانداخت. باید خم میشدی و من هم روی پنجه میایستادم برای بوسیدنات و باید بوی عود و بوی تو جای بوی خاک نمخورده را میگرفت تا نفسام بالا بیاید.
امسال ایستادهام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمیشود اما همینجا نفسام بریدهاست از گریه. تکیه میدهم به دیوار روبهرو و خیره میشوم به پرندههای لال همسایه و به شمارهای که ماههاست با آن تماس نگرفتهام زنگ میزنم. پیغامگیرت به زبان آلمانیاست. میگویم ایران ام. جلوی در خانهات. کجایی که در را باز کنی غول جنوبی من ...
راننده تهسیگارش را پرت میکند و سوار میشود.
برمیگردین خانوم؟
بله. برمیگردم...