در ستایش عشق: November 2008 بايگانی
صورتی که بیش از
هرجا پشت میز پوکر به کارت می آید را به طرفم می گردانی و آخرین قطره های لیمو را
می چلانی توی چای ات و با صدایی که بد تر از صورتت هیچ حسی ندارد می گویی: هر چی
میگذره تو و رابطه پیچیده تر میشین و من
می ترسم.
بلوف می زنی ارباب،
خرس. تو و ترس؟ این را در دلم می گویم و برای این که ذره بین ات را از روی خودم
بردارم می پرسم: پیچیدگی در فرم یا محتوا. و منتظر می شوم به رویم بیاوری که فقط
پرانده ام اما به جای اش آهسته چای ات را
سر می کشی و می گویی: در این مورد فرم
همون محتواست و یا برعکس. شکل رابطه شده محتوای رابطه و محتوای رابطه شده شکل
رابطه. در ضمن خوش ندارم هر حرفی که می زنیم سر از اون اتاق خواب مجازی ات
دربیاره. بسه هرچی لختم کردی و تو اون باغ وحشت نمایشم دادی.
تو خارج از تخیل من
وجود نداری ارباب. دست خودت نیست که بخواهی لخت شوی نمایش داده شوی یا نه. بگذریم
که خودم هم گاهی به شک می افتم که کدام مان تخیل دیگری است و آیا این ها نوشته های
من است یا شرح حالم. راستی اولین بار کداممان گفت که گرفتار شده است؟
انگار که پرسیده
باشم یک لیوان دیگر چای می خواهی یا نه، به سادگی جواب می دهی: معلومه، تو. همون
روز اول. من که همیشه گه تر از این حرفام. همون موقع هم خواستم بگم من زود تر
دوستت داشتم. ولی نگفتم. دست و پامو گم کرده بودم.
بدون اینکه صدایی از صندلی بلند شود به عقب هل
اش می دهی، بلند می شوی و پشتت را به من می کنی و می روی. من زل می زنم به لیوان
خالی ای که انگار آب هم توی اش نبوده است و از خودم می پرسم آیا اصلن اینجا بوده
ای یا نه.