در ستایش عشق: February 2008 بايگانی
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، تو که حالت روبه راه بود چرا نزدی تو دهن دوست هیزت وقتی خوب قد و بالایم را بر انداز کرد و گفت "ببرش دکتر. من یه خوبشو سراغ دارم. شماره اش الان همراهم نیست. می پرسم خبرت می کنم." چرا نگفتی که او خوب است. که او همیشه خوب است. دکتر هم لازم ندارد. خودم شبانه می برمش امامزاده داوود. حالا گیرم که تا آنجا هی دستگیره ی در را بکشد و بپرسد "چرا شیشه نمیاد پایین؟" یا هی بلند بلند بگوید "من می دونم این راننده تو پیچ بعدی میزنه کنار جفتمون رو لخت می کنه و تو برفا ولمون می کنه تا یخ بزنیم. تو که اون شورت چرک مرده ی مامان دوزتو نپوشیدی آبرومون بره؟"
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، فکر کردی نفهمیدم برای چه به دوست هیزت گفتی بند پوتین سربازی اش را دربیاورد و حلقه ی دار درست کردن یادت بدهد؟ فکر کردی نفهمیدم می خواهی من را خفه کنی؟ فکر کردی نفهمیدم هفته ی پیش سم ریختی تو غذایم؟ من هم که شک برم داشته بود همه را ریختم تو باغچه وقتی حواست نبود. گربه ی دله ام خورد و مرد. گربه من را همسایه ها سم ندادند. تو چیز خور اش کردی. حالا هم کور خوانده ای که من بخوابم. که تو هم بیایی و مرا با بند کفش پوتین سربازی دوست هیزت خفه کنی. فکر می کنی من هم مثل گربه چشم درشته ام؟ که گذاشتی داخل کارتن و پرت کردی زیر ماشن تو اتوبان همت. بعد هم گفتی فرار کرد. کورخوانده ای اگر فکر می کنی من امشب می خوابم.