درج شده بتازگی در دسته بندی در ستایش عشق
آقا میشه سر این کوچه نگه دارین؟
سر کوچه نمیشه خانوم. برم تو کوچه؟
نه. خب برید یه کمی جلوتر. هرجا شد. من زود برمیگردم...
از سر کوچه تا در خانه 31 قدم ِمن است. برای اولین بار است که میشمارم. عجلهای ندارم برای رسیدن به در. میشمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا. ده یازده دوازده. میشمارم که بغضم نترکد. بیستویک بیستودو بیستوسه. میشمارم که سرعت دم و بازدمام یکی باشد. آرام باشم.
سایهام افتاده است توی کوچه. برای این کوچه سایهی من یکیاست مثل بقیه سایهها که این یکسال افتادهاند کفاش و روی دیوارش. اصلن یاداش نمیآید من را. لابد سایههای عجیب و غریبتر از من دیدهاست. سایههای ترسیده. سایههای فرار کرده. سایههای زخمی. مگر چقدر راهاست تا انقلاب؟ سایهی تو را هم دیدهاست، چمدان بهدست وقتی داری برای همیشه میروی ...
میرسم جلوی در. سرم را بر میگردانم به چپ و بالا را نگاه میکنم. همسایهات هنوز توی قفس پرنده نگه میدارد. قفس از پنجره به بیرون آویزان است. پرندههای همسایهات هنوز لال هستند. هیچوقت صدایی ازشان در نمیآید. آخر نفهمیدم بلبلاند؟ قناریاند؟ مرغ عشقاند؟ ریختشان را خوب نمیبیینم از این فاصله. هرچند زیاد فرقی نمیکند چه باشند وقتی لالاند.
پارسال اگر بود به جای اینکه بایستم جلو در به پرندههای لال همسایهات فکر کنم یا هی عقب عقب بروم و روی نوک پنجه بایستم تا بتوانم از لای تیر و تخته و آشغال پاشغال توی بالکن تکهای از دیوار اتاقات را ببینم، تا الان زنگ در را زده بودم و آمده بودم توی حیاطی که قبل از آمدنم آبپاشی کرده بودی و بوی خاک نمخورده پیچیده بود توی دماغم. بعد بی آنکه بخواهم اشتیاق دیدنت را پنهان کنم پلهها را تندتند و دوتا یکی آمده بودم بالا. دفعهی اول که آمدم از پشت در پرسیدم "طبقه چندمی؟" گفتی "هرجا دیدی نفست بریده دیگه نمیتونی بالاتر بری." و من هربار که نفسام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم ایستاده بیرون در با خندهای شیرین و کودکانه که به خندهام میانداخت. باید خم میشدی و من هم روی پنجه میایستادم برای بوسیدنات و باید بوی عود و بوی تو جای بوی خاک نمخورده را میگرفت تا نفسام بالا بیاید.
امسال ایستادهام جلوی دری که دیگر به رویم باز نمیشود اما همینجا نفسام بریدهاست از گریه. تکیه میدهم به دیوار روبهرو و خیره میشوم به پرندههای لال همسایه و به شمارهای که ماههاست با آن تماس نگرفتهام زنگ میزنم. پیغامگیرت به زبان آلمانیاست. میگویم ایران ام. جلوی در خانهات. کجایی که در را باز کنی غول جنوبی من ...
راننده تهسیگارش را پرت میکند و سوار میشود.
برمیگردین خانوم؟
بله. برمیگردم...
با خودم گفتم نباید اینبار انقدر تلخ تمام شود. با سردی من و کلافگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی ام است که نمیگذارم مزهی یک حادثهی خوشآیند زیاد زیر دهنمان بماند و همیشه باید بازی ای دربیاورم آخر سر. درِ خانه ات را که بستی پشتسرمان، احساس کردم یک چیزی جا مانده است از این دیدار در آن خانه. گم شدهاست بین غرغرهای دم رفتن تو و بیخیالی و خونسردی آزار دهندهی من. درِ خانه ات را که بستی پشت سرمان با خودم شرط بستم تا گمشده ام را پیدا نکردهام ازت جدا نشوم.
هر دو با قیافههای جدی وارد آسانسور میشویم. انگار که غریبهایم با هم. دکمهی صفر را میزنی. تکیه دادهام به دیوارهی آسانسور و دستهایم روی هم و از آرنج خم شده، پشت کمرم است و انگار که اصلن حواسم به تو نیست. تو هم همینطور دورتر ایستادهای و زل زده به در آسانسور. طبقهی ششم که میرسیم آهسته جلو میآیی و لبانم را میبوسی. سرم را پایین میآورم. اخم هم میکنم که نفهمی چقدر خوشم آمدهاست. لبهایت را بر میداری آهسته و با دهان بسته صدایی شبیه اوممممم درمیآوری و همزمان، با یک ابروی بالا انداخته به سقف نگاه میکنی وبعد لبهایت را مزهمزه. تا اینجا هم هنوز جدی هستی. انگار فقط انجام وظیفه کردهای. طبقهی پنجم که میرسیم باز لبانم را میبوسی. کمی طولانیتر. اینبار لبهایت را که بر میداری نیشم باز است. برمیگردی پشت سرت را نگاه میکنی که ببینی طبقهی چندم هستیم. سوم. میپرسی: میدونی اگه اینو بکشم چی میشه؟ "این" اینجا اشاره به دستگیرهی درِ داخىِ کشوییِ آسانسور دارد. آسانسور عجیب خانهات شبیه آسانسورهای سریالهای پلیسی-جناییِ انگلیسی کودکیام است، که با درهای کشویی از تو هم باید بسته میشدند تا جیغ آسانسور خفه شود و راه بیافتد. دستت روی " این" است و من با صدایی که خودم هم به زحمت میشنوم، میگویم: وایمیسته. چشمهایت از حالت جدی و بیحوصلهاش خارج میشود و دوباره جانور تخسی میشوی و میپرسی: میخوای؟ بین طبقات؟ زودباش بگو. وایستیم؟..
میخواستم. اما انقدر سرخوش از پیدا کردن گمشدهام و بردن شرطی که با خودم بستم، بودم که جایی برای دیوانهبازی جدید نبود. گفتم: نه بابا بیخیال.
بقیهی روز هر کسی که مرا هرجا میدید خوب متوجه لبخند گشاد توی صورتم میشد.
میگویی یک بار بازجویت از من پرسیدهاست و تو جواب دادهای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و ...
من بقیهی حرفهایت را نمیشنوم. غرق میشوم در لذتِ از "مسایل شخصی" تو بودنم.
نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و گاهی حتا سهل انگار و هرچه پیش آید خوش آید ام در مورد حوادث هیجان انگیز احساسی ممکن است به انفعال و بی توجهی و بی علاقگی ترجمه شود، اما چیزی کاملن شهودی و گول زنک و بی منطق دل خوشم کرده است که امکان ندارد حسرت بوسیدن تو تا ابد به دلم بماند. این اتفاق روزی روزگاری می افتد. کی و کجایش مهم نیست. عجله و برنامه ریزی و انرژی و بازی و فکر و انتظار چیزی را عوض نمی کند. تا امروز هم اگر اتفاق نیافتاده است فقط به این خاطر بوده که وقت اش نرسیده است و این همان چیزی ست که می گذارد همه ی این سال ها با خیال راحت به زندگی ام برسم اگرچه نفس بر است دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو...
گور پدر همه ی فیلسوفان عالم
حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک
وقتی تو برایم می خوانی
نام این پسر هنر است
بلایی بد تر از مرگ بر سرت آورده ام:
جاودانگی
جایی وجود دارد در این دنیا
که هنوز کشف نشده است
نامی ندارد
جایی پایین تر از گوش
وقتی انتهای آرواره به گردن می چسبد
و می خواهد گود شود
جایی که بوییدن اش
خدایان مونث را به گریه می اندازد