درج شده بتازگی در دسته بندی در ستایش عشق

و آن بعد از ظهری که زمان کش می‌آمد

|

با خودم گفتم نباید این‌بار انقدر تلخ تمام شود. با سردی من و کلا‌فگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی ام است که نمی‌گذارم مزه‌ی یک حادثه‌ی خوش‌آیند زیاد زیر دهن‌مان بماند و همیشه باید بازی ای دربیاورم آخر سر. درِ خانه ات را که بستی پشت‌سرمان، احساس کردم یک‌ چیزی جا مانده است از این دیدار در آن خانه. گم شده‌است بین غرغرهای دم رفتن تو و بی‌خیالی و خونسردی آزار دهنده‌ی من. درِ خانه‌ ات را که بستی پشت سرمان با خودم شرط بستم تا گم‌شده ام را پیدا نکرده‌ام ازت جدا نشوم.
هر دو با قیافه‌های جدی وارد آسانسور می‌شویم. انگار که غریبه‌ایم با هم. دکمه‌ی صفر را می‌زنی. تکیه داده‌ام به دیواره‌ی آسانسور و دست‌هایم روی هم و از آرنج خم شده، پشت کمرم است و انگار که اصلن حواسم به تو نیست. تو هم همین‌طور دورتر ایستاده‌ای و زل زده به در آسانسور. طبقه‌ی ششم که می‌رسیم آهسته جلو می‌آیی و لبانم را می‌بوسی. سرم را پایین می‌آورم. اخم هم می‌کنم که نفهمی چقدر خوشم آمده‌است. لب‌هایت را بر می‌داری آهسته و با دهان بسته صدایی شبیه اوممممم درمی‌آوری و هم‌زمان، با یک ابروی بالا انداخته به سقف نگاه می‌کنی وبعد لب‌هایت را مزه‌مزه. تا اینجا هم هنوز جدی هستی. انگار فقط انجام وظیفه کرده‌ای. طبقه‌ی پنجم که می‌رسیم باز لبانم را می‌بوسی. کمی طولانی‌تر. این‌بار لب‌هایت را که بر می‌داری نیشم باز است. برمی‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی که ببینی طبقه‌ی چندم هستیم. سوم. می‌پرسی: می‌دونی اگه اینو بکشم چی می‌شه؟ "این" این‌جا اشاره به دستگیره‌ی درِ داخىِ کشوییِ آسانسور دارد. آسانسور عجیب خانه‌ات شبیه آسانسورها‌ی سریال‌های پلیسی-جناییِ انگلیسی کودکی‌ام است، که با درهای کشویی از تو هم باید بسته می‌شدند تا جیغ آسانسور خفه شود و راه بی‌افتد. دستت روی " این" است و من با صدایی که خودم هم به زحمت می‌شنوم، می‌گویم: وایمیسته. چشم‌هایت از حالت جدی و بی‌حوصله‌اش خارج می‌شود و دوباره جانور تخسی می‌شوی و می‌پرسی: می‌خوای؟ بین طبقات؟ زودباش بگو. وایستیم؟..
می‌خواستم. اما انقدر سرخوش از پیدا کردن گم‌شده‌ام و بردن شرطی که با خودم بستم، بودم که جایی برای دیوانه‌بازی جدید نبود. گفتم: نه بابا بی‌خیال.
بقیه‌ی روز هر کسی که مرا هرجا می‌دید خوب متوجه لبخند گشاد توی صورتم می‌شد.

رفیق‌ام رها شده‌است

|

‌می‌گویی یک بار بازجوی‌ت‌ از من پرسیده‌است و تو جواب داده‌ای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و ...
من بقیه‌ی حرف‌هایت را نمی‌شنوم. غرق می‌شوم در لذتِ از "مسایل شخصی" تو بودنم.

دل ِگنده ای که از آن من است

|

نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و گاهی حتا سهل انگار و هرچه پیش آید خوش آید ام در مورد حوادث هیجان انگیز احساسی ممکن است به انفعال و بی توجهی و بی علاقگی ترجمه شود، اما چیزی کاملن شهودی و گول زنک و بی منطق دل خوشم کرده است که امکان ندارد حسرت بوسیدن تو تا ابد به دلم بماند. این اتفاق روزی روزگاری می افتد. کی و کجایش مهم نیست. عجله و برنامه ریزی و انرژی و بازی و فکر و انتظار چیزی را عوض نمی کند. تا امروز هم اگر اتفاق نیافتاده است فقط به این خاطر بوده که وقت اش نرسیده است و این همان چیزی ست که می گذارد همه ی این سال ها با خیال راحت به زندگی ام برسم اگرچه نفس بر است دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو...

امان از اردیبهشت تهران

|

گور پدر همه ی فیلسوفان عالم
حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک
وقتی تو برایم می خوانی
نام این پسر هنر است

ارباب ِمن، خرس

|

بلایی بد تر از مرگ بر سرت آورده ام:
جاودانگی

هنوز هم اردیبهشت ِ تهران

|

جایی وجود دارد در این دنیا
که هنوز کشف نشده است
نامی ندارد
جایی پایین تر از گوش
وقتی انتهای آرواره به گردن می چسبد
و می خواهد گود شود
جایی که بوییدن اش
خدایان مونث را به گریه می اندازد

کسی که مثل خیلی های دیگر، دیگر نیست

|

حتا خیال ِ برگشتن به شهری که تو در آن نباشی ترسناک است. راه رفتن در خیابان هایی که تو در آن نفس نکشیده باشی برایم غریب است. سخت است دوست داشتن جایی که صدای سازت در آن نپیچیده باشد وصدای نفس کشیدن ات و صدای صدا کردن ات.
دیگر دلتنگی هم بی معنی است. دلتنگی برای کسی که می دانی دیگر نمی بینی اش بی معنی است. دلتنگی بدون امید دیدار بی معنی است. حتا برای من که هیچ وقت زیاد در قید بند معنی برای احساسم نبوده ام. حتا برای من که خداوند کارهای بی معنی ام.
از امشب مشق هر شبه ی من این است:
" تو را از دست داده ام"
و هزار بار
از روی این جمله می نویسم
تا باورم شود
که تو را از دست داده ام

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از آخرين نوشته ها در دسته بندی در ستایش عشق است

تاریخ های سینما- در دسته بندی قبلی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات