درج شده بتازگی در دسته بندی در ستایش عشق
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، تو که حالت روبه راه بود چرا نزدی تو دهن دوست هیزت وقتی خوب قد و بالایم را بر انداز کرد و گفت "ببرش دکتر. من یه خوبشو سراغ دارم. شماره اش الان همراهم نیست. می پرسم خبرت می کنم." چرا نگفتی که او خوب است. که او همیشه خوب است. دکتر هم لازم ندارد. خودم شبانه می برمش امامزاده داوود. حالا گیرم که تا آنجا هی دستگیره ی در را بکشد و بپرسد "چرا شیشه نمیاد پایین؟" یا هی بلند بلند بگوید "من می دونم این راننده تو پیچ بعدی میزنه کنار جفتمون رو لخت می کنه و تو برفا ولمون می کنه تا یخ بزنیم. تو که اون شورت چرک مرده ی مامان دوزتو نپوشیدی آبرومون بره؟"
حالا گیریم من در آسمان، من بر فراز ابرها، من در خلیج خوک ها، فکر کردی نفهمیدم برای چه به دوست هیزت گفتی بند پوتین سربازی اش را دربیاورد و حلقه ی دار درست کردن یادت بدهد؟ فکر کردی نفهمیدم می خواهی من را خفه کنی؟ فکر کردی نفهمیدم هفته ی پیش سم ریختی تو غذایم؟ من هم که شک برم داشته بود همه را ریختم تو باغچه وقتی حواست نبود. گربه ی دله ام خورد و مرد. گربه من را همسایه ها سم ندادند. تو چیز خور اش کردی. حالا هم کور خوانده ای که من بخوابم. که تو هم بیایی و مرا با بند کفش پوتین سربازی دوست هیزت خفه کنی. فکر می کنی من هم مثل گربه چشم درشته ام؟ که گذاشتی داخل کارتن و پرت کردی زیر ماشن تو اتوبان همت. بعد هم گفتی فرار کرد. کورخوانده ای اگر فکر می کنی من امشب می خوابم.
-یه چیز عاشقانه بگو...
-اجاره ی این ماهت رو دادی؟
-آره، یه چیز عاشقانه بگو...
-قبض برق رو چی؟
-آره اونم دادم. یه چیز عاشقانه بگو...
-حساب دخل و خرج ات رو که داری؟ یادداشت کردن رو فراموش نکن. یک نفر بیشتر نیستی که. مثل اون ماه نشه که وسط اش کم آوردی و هی هم نمی دونستی چیکار کردی. هرچیزی که می خری را یادداشت کن اگه فکر می کنی یادت نمی مونه. اصلن شاید یک نفر خواست ازت اطلاعات بگیره راجع به مخارج زندگی اونجا. باید بتونی یه آمار دقیقی بهش بدی یا نه؟ اگه الان یکی ازت بپرسه هزینه ی زندگی یه نفر چقدره می تونی بگی؟ نه که نمی تونی.
-باشه. یه چیز عاشقانه نمی گی؟
-می دونم فقط می گی باشه ولی باز کار خودت رو می کنی و بعد هم گیر می کنی و نک و ناله که چی کار کردم، چرا اینجوری شد. بیا ببین برات مثنوی می نویسم دیگه.
-ولی من یه چیز عاشقانه می خواستم.
-یعنی اینایی که الان گفتم عاشقانه نیست؟
-نه. مزخرفه.
-الاغ جون این که خودم رو جر می دم و زندگیت برام مهمه مزخرفه؟ لابد این یکی عاشقانه ست " پرنده ی خوشبختی من، اکنون که تو هجرت کرده ای پاییز عمر من با پاییز طبیعت همسان شده و سرما تار و پود وجودم را می درد" . حال کردی حالا؟
-نه.
- حال نکردی با این طبع عاشقانه ام؟
-نه، چون مال تو نبود.
-باشه تو فکر کن مال من نبود. فکر کن از جایی کپی کردم. حالا خودت بگو مال کی بود.
-نمی دونم. ولی تو عاشقانه هات باید جور دیگه ای باشه.
-جدن برای خودم و تو متاسف ام.
-چرا؟
-خب چرا فکر می کنی از جایی کپی کردم میمون؟
-کپی نیست. ولی مال تو هم نیست. چرا نمی گیری منظورم رو ؟
-آهان یعنی این ننر بازی ها به من نمی خوره؟
-هوم. این یه متن سانتی مانتال ِ چندش آور بود. من موندم چطور آدمایی پیدا میشن که با این حرف ها ته دلشون قلقلک میاد. تو ولی رومانتیکی نه سانتی مانتال.
-رومانتیسیسم از دل زندگی میاد بیرون دیگه. پس توجه به جزئیات زندگی آدم ها رومانتیک تره تا یه جمله ی دوستت دارم که با فرض راست بودن اش تمام دروغ های عالم رو تو خودش جمع کرده.
- حق با توست.
- دقت کردی که همه اش داری سعی می کنی من تو رو جوری که می خوای دوست داشته باشم نه جوری که بلدم و می خوام.
-....
-مواظب باش. یه روزی چشم باز می کنی می بینی ما هم شدیم عین این آدم های گهی که روزی صدبار می خوایم روشون بالا بیاریم. همونایی که دنیا رو اینی کردن که حالا هست. مواظب باش.
سهم من از شب های طولانی ِ با شما بودن ای ارباب ِ من، خرس ! خر وپف های ممتد شماست. هر بار می گویید "امشب قرص های خواب ات را نخور روسپی ِ مقدس ام، می خواهم تا صبح با تو درد دل کنم." من هم هر بار خر می شوم، قرص هایم را نمی خورم که بیدار بمانم به آن امید که امشب، شب ِ بیداری است و تا صبح قرار است گوش بسپارم به اسرار ارباب ام خرس. همان ها که با هیچ کس اش نمی گوید. جدن که آدم نمی شوم. و شما هم هر بار شب از نیمه نگذشته است هفت پادشاه را خواب دیده اید. "خوابم اگر برد بیدارم کن روسپی ِ مقدس ام." مگر می شود؟ بیدارتان کنم که خواب آلوده با قطره چکان و نامفهوم اسرار دل تان را برایم بگویید؟ می گذارم بخوابید تا صبح. صبح هم که بیدار می شوید یادتان رفته است قول و قرار شب قبل. زود لباس تان را می پوشید و با عجله می روید. بوسه ای هول هولکی بر پیشانی ام." تا بعد." و من ِ الاغ ساده دل هم می مانم به انتظار تا بعد و سر ِ شب ِ تا بعد تا باز شما بیایید و باز قول ِ گفتگوی شبانه را بدهید تا صبح و بعد شب از نیمه نگذشته خر و پوف تان به آسمان رود. درست مثل امشب.
تا پیش از این اگر کسی اسم و رسمم را می پرسید سخنوری ای برایش می کردم که بیا و ببین. من "ر" در فلان دانشگاه فلان رشته را خواندم. با فلان گروه کار کردم، مقاله هایم در فلان مجله چاپ شده است. حالا هر که بپرسد کیستی تنها می گویم : هیچ کس، من فقط روسپی ِ مقدس ِ ارباب ام خرس هستم!
* شاید لازم باشد بگویم. بعضی از پست های این وبلاگ نوشته های من هستند صرفن. نه شرح حال ام. امضا "ر"
به جهنم که تعریف داستان چه است یا فرق اش با نمایش نامه . به جهنم که آدم های داستان باید اسم داشته باشند تا بشوند شخصیت. که باید توصیف شوند. من روی آدم های داستان ام اسم نمی گذارم. حتا اسم شما را نمی برم تا دق کنند تمام عالم از فضولی. تا خودتان هم دق کنید از فضولی. تا خودم هم دق کنم از ندانستن اسمتان. وصف شما هم به دیگران نیامده تا خودتان خود را توصیف کنید. من که شما را " ارباب ِ من، خرس" صدا می کنم. گیرم نه شمایل تان به خرس می ماند و نه منش تان به ارباب جماعت. اسم معشوقه ی تان هم " روسپی مقدس " است که باید همگان حذر کنند از او. او اما بر خلاف شما هم شمایل اش مقدس است و هم منش اش روسپی وار. گیرم که داستان من هرگز خوانده نشود. گیرم که شاید اصلن نوشته هم نشود. چه تفاوت دارد. مهم این است که در دنیای من فعلن فقط شما وجود دارید و معشوقه تان.