<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>فلسفه در اتاق خواب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.golnaaz.com/atom.xml" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2007-10-06://6</id>
    <updated>2010-03-05T20:58:38Z</updated>
    <subtitle>و نوشته های ديگر</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Publishing Platform 4.01</generator>

<entry>
    <title>و آن بعد از ظهری که زمان کش می‌آمد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2010/03/post-67.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2010://6.187</id>

    <published>2010-03-05T18:12:53Z</published>
    <updated>2010-03-05T20:58:38Z</updated>

    <summary>با خودم گفتم نباید این‌بار انقدر تلخ تمام شود. با سردی من و کلا‌فگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی ام است که نمی‌گذارم مزه‌ی یک حادثه‌ی خوش‌آیند زیاد زیر دهن‌مان بماند و همیشه باید بازی ای دربیاورم...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="در ستایش عشق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>با خودم گفتم نباید این‌بار انقدر تلخ  تمام شود. با سردی من و کلا‌فگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی ام است که نمی‌گذارم مزه‌ی یک حادثه‌ی خوش‌آیند زیاد زیر دهن‌مان بماند و همیشه باید بازی ای دربیاورم آخر سر. درِ خانه ات را که بستی پشت‌سرمان، احساس کردم یک‌ چیزی جا مانده است از این دیدار در آن خانه. گم شده‌است بین غرغرهای  دم رفتن  تو و بی‌خیالی و خونسردی آزار دهنده‌ی من. درِ خانه‌ ات را که بستی پشت سرمان با خودم شرط بستم تا گم‌شده ام را پیدا نکرده‌ام ازت جدا نشوم.<br />
 هر دو با قیافه‌های جدی وارد آسانسور می‌شویم. انگار که غریبه‌ایم با هم. دکمه‌ی صفر را می‌زنی. تکیه داده‌ام  به دیواره‌ی آسانسور و دست‌هایم روی هم و از آرنج خم شده، پشت کمرم است و انگار که اصلن حواسم به تو نیست. تو هم همین‌طور دورتر ایستاده‌ای و زل زده به در آسانسور. طبقه‌ی ششم که می‌رسیم آهسته  جلو می‌آیی و لبانم را می‌بوسی. سرم را پایین می‌آورم. اخم هم می‌کنم که نفهمی چقدر خوشم آمده‌است. لب‌هایت را بر می‌داری آهسته و با دهان بسته صدایی شبیه اوممممم درمی‌آوری و هم‌زمان، با یک ابروی بالا انداخته به سقف نگاه می‌کنی وبعد  لب‌هایت را مزه‌مزه. تا اینجا هم هنوز جدی هستی. انگار فقط انجام وظیفه کرده‌ای. طبقه‌ی پنجم که می‌رسیم باز لبانم را می‌بوسی. کمی طولانی‌تر. این‌بار لب‌هایت را که بر می‌داری نیشم باز است. برمی‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی که ببینی طبقه‌ی چندم هستیم. سوم. می‌پرسی: می‌دونی اگه اینو بکشم چی می‌شه؟ "این" این‌جا اشاره به دستگیره‌ی درِ داخىِ کشوییِ آسانسور دارد. آسانسور عجیب خانه‌ات شبیه آسانسورها‌ی سریال‌های پلیسی-جناییِ انگلیسی کودکی‌ام است، که با درهای کشویی از تو هم باید  بسته می‌شدند تا جیغ آسانسور خفه شود و راه بی‌افتد. دستت  روی " این" است و من با صدایی که خودم هم به زحمت می‌شنوم، می‌گویم: وایمیسته. چشم‌هایت از حالت جدی و بی‌حوصله‌اش خارج می‌شود و دوباره جانور تخسی می‌شوی و می‌پرسی: می‌خوای؟ بین طبقات؟ زودباش بگو. وایستیم؟.. <br />
می‌خواستم. اما انقدر سرخوش از پیدا کردن گم‌شده‌ام و بردن شرطی که با خودم بستم،  بودم که جایی برای دیوانه‌بازی جدید نبود. گفتم: نه بابا بی‌خیال.<br />
 بقیه‌ی روز هر کسی که مرا هرجا  می‌دید خوب متوجه لبخند گشاد توی صورتم می‌شد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>وقتی نمی‌نویسم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2010/02/post-66.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2010://6.186</id>

    <published>2010-02-21T15:08:45Z</published>
    <updated>2010-02-21T16:16:50Z</updated>

    <summary>وقتی نمی‌نویسم یعنی یک‌ مرگی‌م هست. این را بعضی از دوستانم‌ می‌دانند. معمولن وقتی‌ ست که نظم و تعادل زندگی‌‌ام به هم ریخته. یعنی ذهنم انقدر درگیر است که دل و دماغ نوشتن برایم نمی‌گذارد. یعنی گاهی حتا تخیل‌ام درد...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>وقتی نمی‌نویسم یعنی یک‌ مرگی‌م هست. این را بعضی از دوستانم‌ می‌دانند. معمولن وقتی‌ ست که نظم و تعادل زندگی‌‌ام به هم ریخته. یعنی ذهنم انقدر درگیر است که دل و دماغ نوشتن برایم نمی‌گذارد. یعنی گاهی حتا تخیل‌ام درد می‌گیرد ولی باز هم نوشتن‌ام نمی‌آید. این‌جور موقع‌ها بهنام مثل جن بوداده سر و کله‌اش پیدا می‌شود و بهم تذکر می‌دهد که علی عابدینی‌ حقیقتن وجود ندارد. من اما بیش از هر وقتی در این روزها به یک علی عابدینی طور، رفیق روزهای دور و قدیمی احتیاج دارم. بخشی از سرگشتگی‌ام هم به همین جست و جوی علی عابدینی ام برمی‌گردد. پیدایش که می‌کنم آرام می‌گیرم. میچسبم به زندگی‌ام و عادت نوشتن هم بر می‌گردد.<br />
وقتی نمی‌نویسم، این گوشه و آن گوشه‌ی خانه‌ام تا جایی که از دست‌رس گربه‌ها دور باشد پر می‌شود از استیکر‌های زرد ویادداشت‌های کهنه  که رو‌ی هر کدام چند کلمه‌ای نوشته‌ شده‌است و قطعن قرار بوده چیز‌ی را یادم بی‌اندازد. البته بعدها هر چه با کلمه‌ها ور می‌روم و با حافظه‌ی خودم، چیز زیادی یادم نمی‌آید. مثلن چند وقت پیش روی یک کاغذ کوچک نوشته‌ام " یادم باشد از لب‌های‌ش بنویسم" و حالا چند روز است دارم از خودم می‌پرسم دلم می‌خواست راجع به لب‌های چه کسی، چه چیزی بنویسم و هی لب‌های آدم‌ها زندگی‌ام از زن و مرد می‌آید جلوی چشمم. لب‌هایی که بوسیده‌ام. لب‌هایی که حسرت بوسیدن‌شان به دلم مانده‌است. لب‌هایی که بوسیدن بلد نبودند و فراری‌ام داده‌اند از صاحبان‌شان. لب‌هایی که انقدر برایم‌ جذاب بودند که مهم نبود چه بگویند، تنها تکان خوردنشان چشمم را خیره می‌کرد و گوشم را کر. لب‌هایی که انگار فقط برای بوسیدن روی صورت صاحبان‌شان قرار گرفته‌اند. که جز به وقت بوسیدن،  خنگ و دست و پاچلفتی و بی‌خاصیت‌اند. به ندرت لبخند می‌زنند، کلماتی‌ که ازشان خارج‌ می‌شود تلخ است، آوازخواندن نمی‌دانند...اما امان از وقتی که می‌بوسند. امان از وقتی که می‌بوسند...<br />
کاغذ کوچک را چسبانده‌ام به آینه. کنار یاد‌داشتی که "ف" همان روز‌های آخر وسط آرایش‌کردن، با مداد چشم روی آینه نوشت تا هربار که خودم را نگاه می‌کنم یادش بی‌افتم و من قصد ندارم هرگز پاکش کنم. به دست خط  نرم و مرتب‌اش نگاه می‌کنم و به کاغذی که قرار بود مرا به نوشتن از لب‌های کسی که حالا یادم نمی‌آید وادارد. کاغذ‌ هم به سرنوشت یادداشت "ف" دچار خواهد‌ شد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>رفیق‌ام رها شده‌است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2010/02/post-65.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2010://6.184</id>

    <published>2010-02-17T20:12:57Z</published>
    <updated>2010-02-17T21:29:26Z</updated>

    <summary>‌می‌گویی یک بار بازجوی‌ت‌ از من پرسیده‌است و تو جواب داده‌ای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و ... من بقیه‌ی حرف‌هایت را نمی‌شنوم. غرق می‌شوم در لذتِ از &quot;مسایل شخصی&quot; تو بودنم....</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="در ستایش عشق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>‌می‌گویی یک بار بازجوی‌ت‌ از من پرسیده‌است و تو جواب داده‌ای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و ...<br />
من بقیه‌ی حرف‌هایت را نمی‌شنوم. غرق می‌شوم در لذتِ از "مسایل شخصی" تو بودنم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>راحتی؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2010/01/post-64.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2010://6.183</id>

    <published>2010-01-10T09:58:09Z</published>
    <updated>2010-01-10T10:06:38Z</updated>

    <summary>سرت روی شکمم بود و پاهایم حلقه دور بدنت و چند ساعتی بود که همین‌طور گره خورده بودیم به هم روی زمین و کلید کرده بودیم روی ماهی‌های رنگ و وارنگ آکواریوم اتاق‌ات و دکلمه‌ی اشعار لورکا بود با صدای...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شایدداستان" label="شاید داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>سرت روی شکمم بود و پاهایم حلقه دور بدنت و چند ساعتی بود که همین‌طور گره خورده بودیم به هم روی زمین و کلید کرده بودیم روی ماهی‌های رنگ و وارنگ آکواریوم اتاق‌ات و دکلمه‌ی اشعار لورکا بود با صدای شاملو و هرازگاهی توهم این‌ که ماهی‌ها هم دارند "پنج‌عصر" را لب می‌زنند. باید خیلی دور باشد آن روزها. دست‌کم آنقدر دور که به زمانی برسد که شاملو برایم شاملو بود. جادو داشت صدایش و شعرش چه وقتی خودش می‌خواند و چه وقتی کسی آخر شب‌ها پای تلفن. گیرم من هی چرتم می‌برد و جوانک مضحک آن سوی خط  که در تقلید لحن شاملو هم ممارستی داشت  هربار با اوج ناگهانی صدایش چرتم را پاره می‌کرد.<br />
موهایت حلقه می‌شد دور انگشتانم و خودبه‌خود ول  و هرچند دقیقه یکبار می‌گفتی: گرسنه‌ام، بریم یک چیزی بخوریم و یادم هست هنوز کامل گوشت‌خواری را کنار نگذاشته بودم ولی وسط یکی از روزه‌های آیین‌های من درآوردی خودم جهت خودسازی و مبارزه با نفس و این‌دری وری‌ها بودم که گوشت حیوان و هرنوع فراورده‌ی حیوانی برایم حرام بود و برای همین بر سر آن یک چیزی بخوریم چند دقیقه‌ای بحث می‌کردیم تا وقتی که باز چشم‌مان می‌افتاد به یکی از ماهی‌ها که دارد با صدای شاملو لب می‌زند و ما میخ می‌شدیم.<br />
دفعه‌ی آخری که اسید معده‌ات سرازیر شد مغزت جرقه‌ای زد و گفتی اصلن بیا برویم خانه‌ی فلانی. فلانی مثلن قرار بود با من دوست شود. توی‌خانه‌اش فقط میوه و دانه بود. می‌گفت بقیه‌ی جاهای گیاهان را هم که بخوری به غیر از میوه و دانه دردشان می‌آید و جیغ می‌کشند ولی ما قادر به شنیدن فرکانس صدای آن‌ها نیستیم. آن سال‌ها من و تو انگار با هم مسابقه داشتیم در گردآوری پسرهای خل و چل دور برمان. هی پشت سرهم آس برای  یکدیگر رو می‌کردیم تا رسیدیم به آن  نویسنده و کارگردان داغون  تئاتر که همدم کافه نشینی من بود و ریشش تا روی سینه و موهای‌ش تا کمرش. چله‌ی تابستان هم بارانی خاکستری می‌پوشید تا زیر زانو و شال گردن پشمی می انداخت و هی با تخم‌هایش ور می‌رفت و یک‌هو داد می‌کشید و یک‌هو الکی می‌خندید و توی خانه‌اش عقرب پرورش می‌داد و همپالکی‌هایش می‌گفتند دم عقرب می‌کشد و تو که دلت از من هم نازک‌تر بود برای عقرب‌ها سوخت و از همین‌اش خوشت نیامد و گفتی با این دوست بشی دیگر نه من نه تو و بازی آس رو کردن همین‌جا تمام شد و بازی دیگر نه من نه تو شروع.<br />
یادم هست با چه جان کندنی از گره‌ای که به هم زده بودیم با دست‌ها و پاهایمان خلاص شدیم و من گوشی را برداشتم و 10 بار شماره‌ی اشتباه گرفتم  تا آخر‌سر صدای گرم فلانی دانه و میوه‌خوار را شنیدم از آن ور خط  و سرم گرم صحبت شد  و اسید معده‌ی تو فراموشم شد.<br />
حالا بعد از حداقل7 سال یاد آن روزها افتادم و تازه یادم افتاد که تو چه گرسنه بودی آن شب و من چه تشنه‌ی شنیدن صدای آن عتیقه‌ی اعظم  که آخر‌سر هم دوست‌پسرم نشد. یادم نیست سر چه موضوعی رابطه‌ی‌ تا این حد صمیمانه و گره‌خورده‌مان قطع شد. نکند سر بازی دیگر نه من نه تو؟ اگر این‌طور باشد که دوستی‌مان چه الکی ته کشید. یعنی آن زمان نمی‌دانستیم بالاخره آدم‌های عجیب و غریب دور و برمان عاقل خواهند شد و تو مادر دوتا دختر دوقلو (به نقل از فیس‌بوک) و من هم ... ولش کن.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ممد حیات و مفرح ذات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-63.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.182</id>

    <published>2009-12-28T10:58:43Z</published>
    <updated>2009-12-28T11:15:29Z</updated>

    <summary> هر کدام از آن سرخی‌ها که با چندهزار کیلومتر فاصله می‌پاشد توی صورتم از این مانیتور می‌توانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای دراز‌کشیده بر پیاده‌روهای شهرم می‌توانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p> هر کدام از آن سرخی‌ها که با چندهزار کیلومتر فاصله می‌پاشد توی صورتم از این مانیتور می‌توانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای دراز‌کشیده بر پیاده‌روهای شهرم می‌توانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و شب‌ها می‌تواند همه‌ی دیوارهای این شهر دم‌کرده را خراب کند روی  سرم، اگر به جای صدای خش‌گرفته از اشک‌آور و خسته از دویدن‌ات که می‌گوید "زنده‌ام، خوبم، تو چرا انقدر گریه  می‌کنی آخه؟" اپراتور ابله با صدای زنانه بگوید که تو برای همیشه در دسترس "نمی‌باشی" و هزاربار هم مجددن تماس بگیرم فایده ندارد. همین است که  هربار که می‌خواهم نفسی با خیال راحت بکشم از بودنت دردی می‌پیچد در قفسه‌ی سینه‌ام و لعنت می‌فرستم به خودم و همه‌ی خودخواهی‌هایم و دلم به حال خانم اپراتور مخابرات می‌سوزد از بس که فحش می‌خورد در چنین شب و روزهایی.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>پایان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-62.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.181</id>

    <published>2009-12-26T14:51:56Z</published>
    <updated>2009-12-26T14:58:35Z</updated>

    <summary>ساعت 3 صبح اس‌ام‌اس می‌آید که اگر بیداری بیا و آن‌لاین شو. حالم خراب است. می‌خواهم حسابی حرف بزنم. کمر تا کله‌ام از تخت آویزان می‌شود. چشم‌هایم به زور باز می‌شوند. چند دقیقه‌ای زل می‌زنم به گوشی‌ام روی زمین و...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>ساعت 3 صبح اس‌ام‌اس می‌آید که اگر بیداری بیا و آن‌لاین شو. حالم خراب است. می‌خواهم حسابی حرف بزنم.<br />
 کمر تا کله‌ام از تخت آویزان می‌شود. چشم‌هایم به زور باز می‌شوند. چند دقیقه‌ای زل می‌زنم به گوشی‌ام روی زمین و چند دقیقه‌ای در خواب و بیداری سپری می‌شود به فکر کردن. بلند شوم؟ نشوم؟ حوصله‌ی نق و ناله‌هایش را دارم؟ ندارم؟ حال خراب‌اش را چاره‌ای دارم؟ ندارم؟ انقدر آویزان می‌مانم که خون توی سرم جمع می‌شود. کاسه‌ی چشمم تیر می‌کشد. آن دستی که تکیه‌گاه کل بدنم شده‌است خواب می‌رود. طاقتم طاق می‌شود. گوشی را خاموش می‌کنم. به پشت دراز و نفس عمیقی می‌کشم و بی عذاب وجدان و با خیال راحت دوباره به خواب می‌روم.  یعنی دیگر برایم ته کشیده‌ای. یعنی بالاخره از تنم و چرخه‌ی‌ خونم خارج شد‌ه‌ای. و من بعد از آن‌همه جان‌کندن دیگر از تو پاکم. و این احساس رهایی از تو بس خوشایند است. درست به‌ اندازه‌‌ی وقتی که فهمیدم گرفتارت شده‌ام. درست به همان شدت. </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به خطای دید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-61.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.180</id>

    <published>2009-12-23T13:00:28Z</published>
    <updated>2009-12-23T13:06:44Z</updated>

    <summary>عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست داده‌ام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست داده‌ام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری بعدش. رنگ‌ها توی هم رفته‌اند و ترکیب شده‌اند با هم. خطوط لرزان و لغزان و رقصانند. نقطه‌ها به هم می‌چسبند. سر و ته جمله‌ها گم می‌شوند و آدم یک جمله را هی می‌خواند و هی می‌خواند. شاید چون جمله‌‌ها باید هم  چندبار خوانده شوند به جای یک بار.<br />
صورت‌ها مات هستند و بی‌حس و بی‌تفاوت  وقتی دیگر عینک نداری. نه کسی لبخند می‌زند نه اخم می‌کند. آدم‌ها دور که هستند همه شبیه هم‌اند. باید هم همین‌طور باشد. اصلن درست‌اش هم همین است. فقط آدم‌هایی باید ترکیبات صورت‌شان مشخص و از سایرین متفاوت باشد که به اندازه‌ی کافی نزدیک‌ات شده باشند. واقعیت هم همین است. عینک توهم است. عینک به شما دروغ می‌گوید. آهای عینکی‌های جهان، متحد هم نشدید، نشدید، ولی عینک‌های‌تان را دور بیاندازید. دنیای واقعی همین تاری است و لغزانی و درهم‌رفتگی. عینک واقعیت موجود را جعل می‌کند. باور کنید هر موقع که تصمیم بگیرید باز هم برنده‌اید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تقدیم به هر شش‌تا گربه‌ام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-60.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.179</id>

    <published>2009-12-19T11:13:11Z</published>
    <updated>2009-12-19T11:26:24Z</updated>

    <summary>خوشم می‌آید که یک مشت گربه دور و برم بپلکند. آدم وقتی حال اش خوب نیست فقط کافی ست نگاهی به آن ها بیندازد تا سر حال بیاید. می‌دانید چرا؟ برای این که آن‌ها می‌دانند هر چیزی که می‌بینند همان‌طور...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>خوشم می‌آید که یک مشت گربه دور و برم بپلکند. آدم وقتی حال اش خوب نیست فقط کافی ست نگاهی به آن ها بیندازد تا سر حال بیاید. می‌دانید چرا؟ برای این که آن‌ها می‌دانند هر چیزی که می‌بینند همان‌طور است که باید باشد و بنابراین نباید بی‌خود به هیجان بیایند. بله، آن‌ها می‌دانند. این حیوانات نجات دهنده هستند. هر چه بیش‌تر گربه داشته باشید، بیش‌تر زندگی می‌کنید. با صد‌تا گربه، بیش تر از موقعی که ده‌تا گربه دارید، عمر می‌کنید. روزی بالاخره این قضیه ثابت می‌شود و آن وقت هر یک از مردم جهان صاحب هزار تا گربه می‌شود و تا ابد زندگی می‌کند. <br />
_چارلز بوکفسکی</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گلایه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-59.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.178</id>

    <published>2009-12-13T23:54:36Z</published>
    <updated>2009-12-14T00:29:03Z</updated>

    <summary>از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبوده‌ام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="شایدداستان" label="شاید داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبوده‌ام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمی‌شود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد می‌شوند برایت. نمی‌میرند. پیر نمی‌شوند. همیشه فکر می‌کنم روزی بالاخره این چراغ‌ها روشن می‌شوند و من بیدار می‌شوم و همه چیز فقط کابوس بوده‌است. <br />
 آخرین تصویری که از یکی شان دارم شبی است که قرار است صبح‌ زود فردایش از ایران بروم. باید بروم خانه و چمدانم را ببندم و توی اتوبان نیایش  می‌راند و ساکت زل زده است به رو به روی‌اش و من زل زده‌ام به موهای کنار شقیقه‌اش و فکر می‌کنم از سال قبل چقدر سفید‌هایش زیادتر شده‌اند. بی‌هوا و با تحکم می‌گوید: حال جفتمون رو از اینی که هست خراب‌تر نکن. انگار بو کشیده بود که بغض کرده‌ام. قورت‌اش می‌دهم.<br />
 از آن دیگری یادم هست که خانه‌ی دوستی جمع شده ایم و من توی تاریک و روشن اتاق فرو رفته ام توی مبلی و دستم را دقت‌مندانه گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و حرف‌هایش را راجع‌به موضوعی می‌شنوم ولی انگار سدی از الکل نمی‌گذارد مفاهیم بالکل به مغزم برسند و وسط نظریه‌ی فلان و روش تحقیق بهمان دایم به این فکر ‌می‌کنم الان اگر بپرم بغلش کنم چه واکنشی از خودش نشان می‌دهد. بعد ها هزار بار لعنت فرستادم به جدوآباد فلان نظریه و بیشتر به ترسویی‌ام که نگذاشت آن شب بغلش کنم.<br />
بعضی ‌شب‌ها که تمرین فضانوردی می‌کنم با هم گپی هم می‌زنیم. شاکی اگر باشم از چیزی یا فاز منفی گرفته باشم گاهی، آرامم هم می‌کنند. نصیحت حتا. مثل امشب که من باز یک توک پا رفتم تا فضا و بعد حالم خراب شد و مسنجرم را باز کردم و برای یکی‌شان (آن یکی که از سرطان مرد) نوشتم:<br />
ـ من خوب نیستم. تو چه‌‌‌طوری؟<br />
بعد از 5 دقیقه بلینگ بلینگ صدا‌ می‌آید و می بینم نوشته که من هم. ای... می‌پلکیم برای‌ خودمون. راضی هستیم به رضای شما.<br />
می‌پرسم: اون طرف‌ها زندگی چه طوریاست؟ راحته؟ سخته؟ تلخه؟<br />
جواب می‌دهد:<br />
 نمی دونم. از فلان تاریخ (تاریخ مرگش)  هی دارم فکر می‌کنم  که آیا من الان باید به گذشته‌ام فکر کنم یا آینده. زندگی‌ای که الان دارم  زندگیه یا اونی که قبل فلان تاریخ داشتم زندگی بود. هنوز نمی‌دونم. تو هم که هی هر بار میای بالا بالا بالاتر. هرچی بالاتر بهتر. خب بیا یه مدت همینجا بمون ببین شاید خوشت اومد موندگار شدی.<br />
ـ ‌وقتش نیست آخه فکر می‌کنم. انگار یه عالمه کار دارم نصفه نیمه که اول باید به اون ها برسم.  وقتش باشه خودم قبلش بهت خبر می‌دم تدارک ببینی. که دارم میام طرفای شما ببینم آب و هوا چه‌‌طوره.آیا اونجا حداقل همه چیز سرجاشه یا نه مثل این حوالی ما همه چیز اشتباهه.<br />
به وسط های مکالمه مان که رسید مثل همیشه  سوخت موشکم کم شده است و دارم برمی‌گردم روی زمین. ترس برم می‌دارد و با خودم ‌ می‌گویم نه این عاقلانه نیست. توهم زده ام باز. بعد شروع می‌کنم که چه کسی دارد جای دوستم جواب ‌می‌دهد. خواهری، دوستی، کسی پسوردش‌اش را دارد لابد. هی‌ می‌پرسم جان من بگو. او هم کلافه می‌شود و می‌گوید:<br />
گیری کردیم از دستت. باز تو زد به سرت. مثل اون شب که کنارم دراز کشیده بودی و هی ‌میگفتی یه نفر دیگه هم تو اتاقه و مجبورم کردی بلند شم و چراغ روشن کنم و کل اتاق رو نشونت بدم. تا باورت بشه کسی به جز خودمون تو اتاق نیست؟ حالا هم باز کلید کردی رو من. برو جانم. برو بخواب عزیزم. بعدن باز دلت گرفته بود یه صدایی بزن من همیشه همین جا هستم. هر موقع که بخوای. خوب بخوابی.<br />
و من می‌روم و خوب می‌خوابم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نیم‌فاصله</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-58.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.177</id>

    <published>2009-12-09T14:43:56Z</published>
    <updated>2009-12-09T15:01:24Z</updated>

    <summary>از آدم‌های سانتیمانتال می‌ترسم. عق‌ام نمی‌گیرد. دوری نمی‌کنم. رسمن از ترس فرار می‌کنم. بعضی آدم‌ها هستند، که وقتی فحشم هم می‌دهند، دعوای‌مان هم که می‌شود، قهر هم که می‌کنیم باز عزیزند برایم. حاضرم همان لحظه وسط فحش و چیز میز...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>از آدم‌های سانتیمانتال می‌ترسم. عق‌ام نمی‌گیرد. دوری نمی‌کنم. رسمن از ترس فرار می‌کنم. بعضی آدم‌ها هستند، که وقتی فحشم هم می‌دهند، دعوای‌مان هم که می‌شود، قهر هم  که می‌کنیم باز عزیزند برایم. حاضرم همان لحظه وسط فحش و چیز میز پرتاب‌کردن طرف همدیگر بغل‌شان کنم. ایمان دارم به علاقه‌شان نسبت به خودم. گیرم هیچ وقت به زبان نیاید.<br />
درعوض آدم‌هایی هستند که هربار می‌گویند" عزیزم"، هربار می‌گویند " دوستت دارم" ، هربار می‌گویند " دلم برایت تنگ شده‌است" می‌خواهم خفه‌شان کنم. از بس دروغ می‌گویند. از بس سطحی است احساس‌شان. از بس خودشان هم نمی‌دانند که دارند دروغ  می گویند از زور خرفتی.  قبل‌ترها عکس العمل نشان می‌دادم. که زر نزن بینم. یا بحث می‌کردم این‌ که تو می‌گویی دوست داشتن نیست. یا خواهش می‌کردم که انقدر دستمالی نکن این واژه‌ها را برایم. حالا دیگر حوصله‌ی این را هم ندارم. گوش‌هایم را می‌گیرم و فرار می‌کنم.<br />
خوشحالم هیچ وقت در این مورد دروغ نگفته‌ام. حتا وقتی بی‌نهایت توی رودربایستی قرار گرفته باشم. که چون طرفم می‌گوید من هم باید چیزی بگویم. سکوت بعد از شنیدن‌اش آزارم می‌دهد اما یک "من هم" خشک و خالی هم نگفتم. خیلی هنر کرده باشم از آن لبخندهای تابلوی زورکی و وارفته‌ام زده‌ام و گفته ام "مرسی".<br />
واژه‌های محبت آمیز برایم ارزش کلکسیونی دارند.( این را تو گفتی یه زمانی لئون، نه؟) کم اند و نایابند و غیر تکراری. در خرج کردن‌شان وسواس دارم. خسیس‌ام. آدم‌‌هایی که انقدر در بخشش واژه‌ها دست و دلبازند برایم قابل اعتماد نیستند. همیشه فکر می‌کنم کسی که آبکش ابراز احساسات مهربانانه‌اش انقدر  پر از سوراخ‌های گشاد است لابد به وقت دعوا هم از بذل احساسات تند‌اش دریغ نمی‌کند. این‌گونه است که من می‌شوم تلخ و بی‌احساس. و این دوست من که این روزها رسمن دارد بهم تجاوز می‌کند با قربان صدقه رفتن‌های الکی‌اش می‌شود مهربان و گرم و با احساس. ( جونِ غلیظ ِ ته اسمم هم همین احساس را برمی‌انگیزد) <br />
این‌که این روزها کلن نیستم و گوشی‌ام جز وقتی که خودم می‌خواهم به کسی زنگ بزنم خاموش است، هم روی همین حساب است. این روزها شدیدن ترسیده ام، گوش‌هایم را محکم گرفته‌ام و دارم فرار می‌کنم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>من که بر می گردم بالاخره یه روزی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/12/post-57.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.176</id>

    <published>2009-11-30T20:58:56Z</published>
    <updated>2009-11-30T21:06:10Z</updated>

    <summary>همه ی آدم های توی خواب های من فارسی حرف می زنند حتا آن ها که ایرانی نیستند. حیواناتی هم که بالطبع توی خوابم سخن گو می شوند هم فقط به زبان فارسی صحبت می کنند با هم و با...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>همه ی آدم های توی خواب های من فارسی حرف می زنند حتا آن ها که ایرانی نیستند. حیواناتی هم که بالطبع توی خوابم سخن گو می شوند هم فقط به زبان فارسی صحبت می کنند با هم و با من. گیرم خودم چند روزی باشد که یک کلمه هم فارسی حرف نزده باشم.  گیرم که چند روزی باشد که هیچ ایرانی ای ندیده باشم. نمی دانم این نشانه ی خوبی است یا نه. اصلن آدم نشانه ها نیستم. ولی خب  اینجوری هست.<br />
همه ی روزهایی که افسردگی با تانک سنگین اش از رویم رد می شود و وادارم می کند که ساعت ها، دراز بکشم توی تختم و سقف را نگاه کنم، فقط یک تصویر است که آرامم می کنم. تصویر خانه ای که در یکی از خیابان های تهران ساکن اش خواهم بود. به پرده ها و مبل ها و آشپزخانه اش که فکر می کنم، لبخند می زنم. و به کتاب هایی که برای کتاب خانه اش می خرم بدون نگرانی بابت خرید هر کدام، که خب پس فردا که خواستم بروم این همه کتاب را چه کنم. و به خستگی هایی که در این گوشه و آن گوشه اش  به در خواهم کرد عصرهایی که از سر کارم بر می گردم. و به مهمان هایی که خواهم داشت. و بوی غذاهایی که در آن خواهد پیچید. و تصویر خودم که آرام و شادم. که دیگر نگران اینکه چمدانم را این بار کجا باز خواهم کرد نیستم. که دیگر حسرت خانه داشتن و ماندن را نخواهم خورد. که دیگر حسرت چیزی جز همه ی این سال هایی که با وحشت بی خانگی گذشت را نخواهم خورد.<br />
دومین موی سفیدم را چند روز پیش پیدا کردم. دلم می خواهد عمده ی موهایم توی همان خانه ای که می گویم سفید شود.  </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>برای م.ب </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/11/post-56.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.175</id>

    <published>2009-11-28T17:58:43Z</published>
    <updated>2009-11-28T18:34:07Z</updated>

    <summary>خرمالوها را کال کال چیده اند تا له نشوند طی راه و آورده اند برای من که ویار پاییزانه ام خرمالو بوده ست این بار. چیدم شان پشت پنجره که برسند. خمیر می شوند توی حلقم و بی مزه وقتی...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>خرمالوها را کال کال چیده اند تا له نشوند طی راه و آورده اند برای من که ویار پاییزانه ام خرمالو بوده ست این بار. چیدم شان پشت پنجره که برسند. خمیر می شوند توی حلقم و بی مزه وقتی به تو فکر می کنم که توی انفرادی ات نشسته ای و پایین نمی رود از گلویم وقتی یاد آخرین چت مان می افتم که صحبت از خرمالو های حیاط خانه ی تان بود که نرسیده اند هنوز و چیدن شان که چه سخت است و شاخه های درختش ترد و شکننده است و پوست درختش زبر و همین است که بدت می آید از هر چه خرمالوست. خرمالوها از رسیدگی گذشته اند. لک کرده اند لبه ی پنجره ی اتاق را و تو هنوز توی زندانی و من هربار که چشمم به آن ها می افتد بغضم می گیرد. <br />
دعا کردن نمی دانم. آخرین باری که دعا کردم فکر می کنم 10 ساله بودم که دعا کردم گربه ای توی حیاط مان بزاید و من با بچه هایش اخت شوم. قبل از فصل عشق بازی گربه ها از آن خانه رفتیم و من برای همیشه دعا کردن را در آن خانه جای گذاشتم. امیدواری را می دانم هنوز. امیدوارم که قبل از رسیدن خرمالوهای حیاط خانه تان آزاد شوی. امیدوارم زیاد آسیبی نبینی از زندان. امیدوارم روزی که منتظرش هستیم برسد و ما آنقدر جان داشته باشیم آن روز که پایی بکوبیم و دستی بیفشانیم. جز امیدواری چیزی برایم نمانده است. هیچ چیز. </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دل ِگنده ای که از آن من است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/10/post-55.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.174</id>

    <published>2009-10-18T23:12:37Z</published>
    <updated>2009-10-18T23:17:23Z</updated>

    <summary>نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="در ستایش عشق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و گاهی حتا سهل انگار و هرچه پیش آید خوش آید ام در مورد حوادث هیجان انگیز احساسی ممکن است به انفعال و بی توجهی و بی علاقگی ترجمه شود، اما چیزی کاملن شهودی و گول زنک و بی منطق دل خوشم کرده است که امکان ندارد حسرت بوسیدن تو تا ابد به دلم بماند. این اتفاق روزی روزگاری می افتد. کی و کجایش مهم نیست. عجله و برنامه ریزی و انرژی و بازی و فکر و انتظار چیزی را عوض نمی کند. تا امروز هم اگر اتفاق نیافتاده است فقط به این خاطر بوده که وقت اش نرسیده است و این همان چیزی ست که می گذارد همه ی این سال ها با خیال راحت به زندگی ام برسم اگرچه نفس بر است دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>امان از اردیبهشت تهران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/10/post-54.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.171</id>

    <published>2009-10-14T15:17:37Z</published>
    <updated>2009-10-14T15:23:51Z</updated>

    <summary>گور پدر همه ی فیلسوفان عالم حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک وقتی تو برایم می خوانی نام این پسر هنر است...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="در ستایش عشق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>گور پدر همه ی فیلسوفان عالم<br />
حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک<br />
وقتی تو برایم می خوانی<br />
 <a href="http://artandhisart.com/">نام این پسر هنر است</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>خونه خیلی دوره...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.golnaaz.com/2009/10/post-53.html" />
    <id>tag:www.golnaaz.com,2009://6.170</id>

    <published>2009-10-10T11:23:11Z</published>
    <updated>2009-10-10T11:54:50Z</updated>

    <summary>برق می زند چشمانش و من بغض می کنم و سرم را می اندازم پایید که نفهمد چه بغضی دارد خفه ام می کند وقتی می گوید &quot;من هفته ی دیگه این موقع ایرانم.&quot; لقمه های خشک و گنده را...</summary>
    <author>
        <name>گل ناز</name>
        
    </author>
    
        <category term="از نفس افتاده" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.golnaaz.com/">
        <![CDATA[<p>برق می زند چشمانش و من بغض می کنم و سرم را می اندازم پایید که نفهمد چه بغضی دارد خفه ام می کند وقتی می گوید "من هفته ی دیگه این موقع ایرانم." <br />
لقمه های خشک و گنده را تند تند می گذارم دهانم تا شاید بغض را پایین ببرند با خود. نمی برند. خمیر می شوند توی حلقم. خودم هم مرض دارم و هی سوال می کنم که کجا ها می خواهد برود و چه کسانی را می خواهد ببیند و او که تعریف می کند من تجسم می کنم همان خیابان ها را و کافه ها را و کتاب فروشی ها را و آدم هایی که خودم هوایی شان هستم این روزها بی دلیل. و خانه ها را. از دم در و حیاط و راه پله گرفته تا آشپزخانه و دستشویی. ( خانه ی تو هربار همه را کنار می زند و من هی محکم و تند پلک می زنم که خراب نشود روی سرم و یادم برود که دیگر نه تو هستی و نه آن خانه) در ها و پله ها و اتاق ها و دیوارها جلوی چشمم رژه می روند. <br />
ذوق زده می گوید "وای پاییز تهران رو بگو" و اشک من می ریزد این بار. پاییز تهران و آفتاب بی رمق اش و برگ های رنگی اش و نم باران گهگاهی اش. و یادم می آید که سه سال است نه پاییز تهران را دیده ام، نه برف و لعنت می کنم ذهن و زندگی دوپاره ام و آوارگی و تهران و ایران را با همه ی جاذبه ها و دافعه هایشان و جایی که زندگی می کنم را که انکارِ معنای فصل است. که فقط یا باران می بارد از آسمانش یا آفتاب.<br />
لال می شوم. دیگر نمی پرسم کدام کافه می رود و چه می خورد و کجا برای خودش تنها قدم می زند. لال می شوم و  ذهنم را الکی درگیر قبض برق و اجاره خانه و تمدید ویزا و امتحان میان ترم و دعوای گربه ها می کنم. " تو چیزی نمی خوری دیگه؟ بریم؟"</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
