زندگی دیگران

|

کلیشه: موهای‌ت را کوتاه می‌کنی. فکر می‌کنی به‌به یک تغییر گنده. خوب به چشم‌ می‌آید. بسیار هم محسوس است. وقتی خوابی و کله‌ات سبک است. وقتی دوش‌گرفتن‌هایت کم‌تر طول می‌کشند. وقتی همه‌ی کش‌سر‌ها را می‌ریزی توی یک‌کیسه تا کی که دوباره موها اعلام نیازمندی کنند. وقتی خودت را توی آینه می‌بینی که تغییر کرده‌ای. آدم دیگری شده‌ای. کله‌ات کوچک شده. صورتت گردتر شده. فکر می‌کنی حتمن توی میان‌سالی غبغب خواهی داشت. به خودت نگاه می‌کنی و فکر می‌کنی یک تغییر گنده.
روزمرگی: آدم صبح زود بیدار شدن هستی. دیر بیدار شدن کسل و افسرده‌ات می‌کند. نه که حالا سحرخیزی کام‌روایت کرده باشد یا گل خاصی به سر خودت بزنی. همان کاری را می‌کنی که اگر 10 صبح بیدار شوی یا 12 حتا. اول به گلدان‌ها آب می‌دهی. گل‌دان‌ها هدیه‌ هستند. از سفر که برگشته‌ای توی بالکن ردیف شده بودند. توی دل‌ات می‌گویی چه فایده که همه‌تون خشک می‌شین. سه‌تای‌شان تا حالا خشک شده‌اند. این را توی دل‌ات خطاب به آن پنج‌تای باقی‌مانده می‌گویی. بعد به گربه‌ها غذا می‌دهی و آخر هم به خودت. خرده نان‌های میز را جمع می‌کنی کف‌دستت و می‌ریزی روی لبه‌ی بالکن برای پرنده‌ها.
بعد راه می‌افتی زیر باران شرشر شلنگی و یاد روز‌های موتورسواری‌ات می‌افتی زیر همین شلنگ و خوش‌حال می‌شوی از ماشین‌رانی. آرام می‌رانی. حواس‌ات به هر طرف هست که مبادا سگی، گاوی، بچه‌ای را از قلم بیاندازی. پیش خودت فکر می‌کنی پیر شده‌ای. یاد اتوبان‌های تهران می‌افتی و انگار که هزارسال قبل بوده‌است سرعت و بی‌حواسی.
روابط: به‌ چهارراه قبل دانشگاه می‌رسی. دوگدای پیر دوقلو را می‌بینی و نیش‌ات باز می‌شود. این دو اولین ارتباط انسانی تو هستند. دو برادر بالای 70 سال با لبا‌س‌ و کلاه‌ یک‌شکل شبیه قایق کاغذی که به لبخند تو جواب می‌دهند. سکه و لبخند و همین. ارتباطات باقی روز هم زیاد فرقی ندارند با ارتباط با این دو گدا. حالا یا سکه‌اش هست و نیست یا لبخند‌‌اش.
دوست‌های خوب و راحتی داری که بیشتر آخر هفته‌ها هم‌دیگر را می‌بینید. آدم‌های معمولی و ساده و سالم. جایی جمع می‌شوید و موزیکی و فیلمی و گپی. کم ازشان دل‌خور می‌شوی. زیاد با هم تفاوت دارید. زیاد بهشان اعتماد داری. زیاد توی زندگی هم نیستید. انقدر در لحظه‌ خوش هستید که زیاد گذشته‌ی هم را نمی‌جورید. همان روابطی را داری که دل‌ات همیشه می‌خواست.
آخر هفته اگر نباشد بقیه‌ی روزت شبیه بقیه‌ی روزهای خودت است و خیلی از آدم‌ها. حالا با تفاوت‌های جزئی. اما انقدر یک‌نواخت که وقتی نشسته‌ای توی بالکن کنار همان گلدان‌هایی که بالاخره خشک می‌شوند و چای احمد از ایران آورده می‌نوشی، دیدن دوتا لک‌لک که کنار هم پرواز می‌کنند هیجان زده‌ات کند. یا خفاش گنده‌ای که دم غروب از بالای سرت پرواز می‌کند. انقدر یک‌نواخت که هر روز به خودت می‌گویی باید یک کار جدید...باید یک ایده‌ی نو...باید یک تغییر گنده... و آخر سر به کوتاه کردن موهای‌ت می‌رسی: کلیشه.

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 1:43 PM August 9, 2010

شیزو- نوشته قبلی در اين وبلاگ

And all the world is green- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات