I lived on the moon
تو غرفهی "محصولات طبیعت دوست" لوازم تحریرفروشی چشمم افتاد به ششتا قابعکس که سهتا سهتا با زنجیر به هم وصل بودند. به سومی هم یک زنگوله چسبیده بود. از روزنامه باطله درست شده بودند. درنگ نکردم برای خریدن و آویزان کردنشان به دوتا از هزاران میخ کج و معوج یادگار مستاجرین سابق آپارتمان بیستسالهی "خانم نواز ایرانی".
"ش" که بار اول آمد خانهام چند روزی بود که شش قاب عکس خالی روبهروی هم آویزان شده بودند به دیوار. پرسید:"چرا خالی؟" جواب داده بودم هرچه فکر میکنم شش تا آدم زنده نمیشناسم که دلم بخواهد صورتشان مدام جلوی چشمم باشد. عکس مردگان هم یاد صفحهی ترحیم روزنامه میاندازدم. حالا نمیدانم حالم گرفتهبود و اغراق کرده بودم یا واقعن همین حس را داشتم.
"ش" روی دیوار اتاق پذیراییاش پر از قاب عکسٍ با عکس بود. دیوار اتاق خواباش هم. روی در یخچال و میزهای این کنج و آنکنج هم همینطور. من توی خانهاش راحت نبودم. سرم هر طرف که میگشت با یک یا چند نفر چشمتوچشم میشدم. حالا نمیدانم چیز دیگری معذبم میکرد و گردن اقوام و دوستان و آشنایان زنده و مردهی آویزان از در و دیوار خانهی "ش" میانداختم یا واقعن همین حس را داشتم.
از خانهی نواز ایرانی صاحب خانهی پارسیام رفتم به آپارتمانی که اولین ساکناش بودم و صاحبخانهی جدید بارها بسیار جدی تاکید کرد که اجازه ندارم میخی به دیوار فرو کنم. هر چیز آویزانی که برای پوشاندن هزاران میخ کج و معوج دیوار خانهی قبلی گرفته بودم رفت زیر تخت تا بعد از چندماه که خودم را راضی کردم آویزانیها و خاطراتشان را با هم بگذارم پشت در. البته به غیر از شش قاب عکس "طبیعت دوست" که آن زیر متلاشی شده و خودشان به طبیعت بازگشته بودند.
"ش" پارسال برگشت ایران و ماندگار شد. توی آشپزخانهی کوچک آپارتمان چهل متریاش در یکی از شلوغترین محلههای تهران- که میگفت هرگز به آن باز نمیگردد- مشغول آشپزی است و تعریف ماجراهای این یکسال. خانهاش زیبا است. من راحت و آرامم. از دیوارهای خانه دیگر کسی از اقوام و دوستان و ٱشنایان زنده و مرده آویزان نیست. تنها یک قاب چوبی هندی که رسید خریدش داخلش چسبیده.
پی نوشت:
برایم یک آویز گردنبند هدیه گرفته بود. از اینها که بازش میکنی و تویش جای عکس....