And all the world is green
نمیدانم توی کدام خیابان ام. نمیدانم ساعت چند است. میدانم اینجا شهر من است. یکی از محلههایی که بینهایت بیتاباش بودم. میدانم ساعت از 8 گذشتهاست. روزهای اول گیج بودم از اینکه تا ساعت 8 شب هوا روشن است عین ساعت 5 اینجا. چهارسال بود که تیرماه را ندیده بودم. یادم رفتهبود روزهای بلند تابستانهای تهران را. عادت کردهام به شب و روزی که کوتاه و بلند نمیشوند و ساعتاش عقب و جلو کشیده نمیشود و همهچیز همیشه ثابت است. عادت کردهام به نداشتن و مدام چک نکردن ساعت و حدس زدن حدود ساعت از نور خانه و خیابان وقتی دانستن زمان دقیق چندان بهکار آدم نمیآید و وقتی همهچیز همیشه ثابت است.
غریبی میکنم. انگارنهانگار هزاربار تنها گز کردهام این خیابانها را. همهش صورت تو که تازه ازت جدا شدهام جلو چشمم است و چشمهایت که برق میزنند وقتی میگویی: "باورت نمیشه گلی، از امامحسین تا آزادی... باورت نمیشه چقدر آدم..." نه باورم نمیشود. میدانم یکجایی هستم بین امامحسین و آزادی. غریبم توی شهر خودم و صورت توست که به دادم میرسد و یاد لبهایت وقتی میلرزند: " جمعیت میبرد آدم رو... دریا بود گلی، دریای آدم" و هرچند قدم میایستم و فکر میکنم چه شکلی میتواند باشد این خیابان اگر دریای آدم تویش برود و مرا با خود ببرد. هیچ تصویری ندارم و باز پناه میبرم به صورت تو که هی عوض میشود. حالت نگاهت و غمی که رد میشود فوری بعد از شعف، و هیجان امیدوارانهی صدایت که بعد از عصبانیت و کلافگی برایم رو می کنی و تکرار همهی این بالا و پایینها توی یکساعت. گیج ام میکنی و بههم میریزی مرا که عادت کردهام، به صورتهای همیشه ثابت و صداهایی که همیشه آرام اند و این بالا و پایین شدنهای یکساعتهی تو را شاید به زحمت توی یکسال نشانم دهند.
وسط گیجزدنها و دور خود چرخیدنهایم از دور چندتا دختر و پسر شاد و شنگول میبینم که دارند میآیند طرفام. میخورد نهایت اوایل بیستسالگیشان باشند. نزدیک که میشوند یکی از دخترها میپرسد: "خانوم ایستگاه مترو کدوم وره؟" جلوی دهنام را میگیرم که نپرسم: "مگه این طرفها هم ایستگاه زدن؟" میگویم: "نمیدونم." ندانستنام به خندهشان میاندازد و وقتی دارند از کنارم رد میشوند پسرکی از بینشان با لهجهی نمیدانم کجا میپرسد: "بچه تهرون نیستی مگه؟" و باز میخندند. جلوی دهنام را میگیرم که نگویم: "از تو بیشتر هستم فسقل." به جایش میگویم:" نه" و بعد خودم میمانم چرا گفتم نه؟ میشد هیچی نگویم. دارند دور میشوند که یکی از دخترها میگوید:" فکر کنم پاکستانی بود." و صدای خندهشان دوباره بلند میشود و دیگر یادآوری صورت تو و برق چشمانت وقتی میگویی " از امامحسین تا آزادی" هم نمیتواند غربت خیابان را کنار بزند.
دربست؟
+