March 2010 بايگانی
بعد از هزار سال سر و کلهات وقتی پیدا شد که قطع امید کرده بودم شب عیدی از گندمهایی که جوانه نزده گندیدند و من بعد از سه روز امیدواری و خوشخیالی تسلیم شدم و خالیشان کردم توی کیسهی آشغال، با بغض. گفتی بیخیال. سبزه سبزکردنات مانده همین وسط. عوض شدهای ارباب. ارباب من خرس. فکر کردم دیدن تنگ بزرگ پر از ماهیهای رنگی شیشه ای سر ذوق و همدردی ات بیاورد. نیاورد. عوض شدهای و حرف از چیزهایی میزنی که برایم غریب است. آدمها برای من فقط وقتی عوض میشوند که رویاهایشان عوض شدهباشد. رویاهایت عوض شده اند ارباب. زرق و برقی و باسمهای شدهاند. آمدهای که مرا هم با خود ببری. گوشم به حرفهای تو است و دلم لای آشغالها کنار سبزهی نداشتهام. آمدهای مرا ببری جایی که برایم خوب است. جایی که حال آدمهایش خوب است. میخواهی من هم حالم خوب شود. فکری شدهای که این تنهایی اینجا خلم کردهاست. سست و بیحوصلهام کرده است. جاهطلبیهایم را خاک کردهاست. من اما دارم فکرمیکنم میشود آیا آن گلدان کوچک لاله را با برگهای سبزش جای سبزه قالب کرد به ماهیهای رنگی شیشهای ساکن تنگ بزرگ؟
با خودم گفتم نباید اینبار انقدر تلخ تمام شود. با سردی من و کلافگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی ام است که نمیگذارم مزهی یک حادثهی خوشآیند زیاد زیر دهنمان بماند و همیشه باید بازی ای دربیاورم آخر سر. درِ خانه ات را که بستی پشتسرمان، احساس کردم یک چیزی جا مانده است از این دیدار در آن خانه. گم شدهاست بین غرغرهای دم رفتن تو و بیخیالی و خونسردی آزار دهندهی من. درِ خانه ات را که بستی پشت سرمان با خودم شرط بستم تا گمشده ام را پیدا نکردهام ازت جدا نشوم.
هر دو با قیافههای جدی وارد آسانسور میشویم. انگار که غریبهایم با هم. دکمهی صفر را میزنی. تکیه دادهام به دیوارهی آسانسور و دستهایم روی هم و از آرنج خم شده، پشت کمرم است و انگار که اصلن حواسم به تو نیست. تو هم همینطور دورتر ایستادهای و زل زده به در آسانسور. طبقهی ششم که میرسیم آهسته جلو میآیی و لبانم را میبوسی. سرم را پایین میآورم. اخم هم میکنم که نفهمی چقدر خوشم آمدهاست. لبهایت را بر میداری آهسته و با دهان بسته صدایی شبیه اوممممم درمیآوری و همزمان، با یک ابروی بالا انداخته به سقف نگاه میکنی وبعد لبهایت را مزهمزه. تا اینجا هم هنوز جدی هستی. انگار فقط انجام وظیفه کردهای. طبقهی پنجم که میرسیم باز لبانم را میبوسی. کمی طولانیتر. اینبار لبهایت را که بر میداری نیشم باز است. برمیگردی پشت سرت را نگاه میکنی که ببینی طبقهی چندم هستیم. سوم. میپرسی: میدونی اگه اینو بکشم چی میشه؟ "این" اینجا اشاره به دستگیرهی درِ داخىِ کشوییِ آسانسور دارد. آسانسور عجیب خانهات شبیه آسانسورهای سریالهای پلیسی-جناییِ انگلیسی کودکیام است، که با درهای کشویی از تو هم باید بسته میشدند تا جیغ آسانسور خفه شود و راه بیافتد. دستت روی " این" است و من با صدایی که خودم هم به زحمت میشنوم، میگویم: وایمیسته. چشمهایت از حالت جدی و بیحوصلهاش خارج میشود و دوباره جانور تخسی میشوی و میپرسی: میخوای؟ بین طبقات؟ زودباش بگو. وایستیم؟..
میخواستم. اما انقدر سرخوش از پیدا کردن گمشدهام و بردن شرطی که با خودم بستم، بودم که جایی برای دیوانهبازی جدید نبود. گفتم: نه بابا بیخیال.
بقیهی روز هر کسی که مرا هرجا میدید خوب متوجه لبخند گشاد توی صورتم میشد.