February 2010 بايگانی
وقتی نمینویسم یعنی یک مرگیم هست. این را بعضی از دوستانم میدانند. معمولن وقتی ست که نظم و تعادل زندگیام به هم ریخته. یعنی ذهنم انقدر درگیر است که دل و دماغ نوشتن برایم نمیگذارد. یعنی گاهی حتا تخیلام درد میگیرد ولی باز هم نوشتنام نمیآید. اینجور موقعها بهنام مثل جن بوداده سر و کلهاش پیدا میشود و بهم تذکر میدهد که علی عابدینی حقیقتن وجود ندارد. من اما بیش از هر وقتی در این روزها به یک علی عابدینی طور، رفیق روزهای دور و قدیمی احتیاج دارم. بخشی از سرگشتگیام هم به همین جست و جوی علی عابدینی ام برمیگردد. پیدایش که میکنم آرام میگیرم. میچسبم به زندگیام و عادت نوشتن هم بر میگردد.
وقتی نمینویسم، این گوشه و آن گوشهی خانهام تا جایی که از دسترس گربهها دور باشد پر میشود از استیکرهای زرد ویادداشتهای کهنه که روی هر کدام چند کلمهای نوشته شدهاست و قطعن قرار بوده چیزی را یادم بیاندازد. البته بعدها هر چه با کلمهها ور میروم و با حافظهی خودم، چیز زیادی یادم نمیآید. مثلن چند وقت پیش روی یک کاغذ کوچک نوشتهام " یادم باشد از لبهایش بنویسم" و حالا چند روز است دارم از خودم میپرسم دلم میخواست راجع به لبهای چه کسی، چه چیزی بنویسم و هی لبهای آدمها زندگیام از زن و مرد میآید جلوی چشمم. لبهایی که بوسیدهام. لبهایی که حسرت بوسیدنشان به دلم ماندهاست. لبهایی که بوسیدن بلد نبودند و فراریام دادهاند از صاحبانشان. لبهایی که انقدر برایم جذاب بودند که مهم نبود چه بگویند، تنها تکان خوردنشان چشمم را خیره میکرد و گوشم را کر. لبهایی که انگار فقط برای بوسیدن روی صورت صاحبانشان قرار گرفتهاند. که جز به وقت بوسیدن، خنگ و دست و پاچلفتی و بیخاصیتاند. به ندرت لبخند میزنند، کلماتی که ازشان خارج میشود تلخ است، آوازخواندن نمیدانند...اما امان از وقتی که میبوسند. امان از وقتی که میبوسند...
کاغذ کوچک را چسباندهام به آینه. کنار یادداشتی که "ف" همان روزهای آخر وسط آرایشکردن، با مداد چشم روی آینه نوشت تا هربار که خودم را نگاه میکنم یادش بیافتم و من قصد ندارم هرگز پاکش کنم. به دست خط نرم و مرتباش نگاه میکنم و به کاغذی که قرار بود مرا به نوشتن از لبهای کسی که حالا یادم نمیآید وادارد. کاغذ هم به سرنوشت یادداشت "ف" دچار خواهد شد.
میگویی یک بار بازجویت از من پرسیدهاست و تو جواب دادهای که به مسایل شخصی ات کاری نداشته باشند و ...
من بقیهی حرفهایت را نمیشنوم. غرق میشوم در لذتِ از "مسایل شخصی" تو بودنم.