راحتی؟
سرت روی شکمم بود و پاهایم حلقه دور بدنت و چند ساعتی بود که همینطور گره خورده بودیم به هم روی زمین و کلید کرده بودیم روی ماهیهای رنگ و وارنگ آکواریوم اتاقات و دکلمهی اشعار لورکا بود با صدای شاملو و هرازگاهی توهم این که ماهیها هم دارند "پنجعصر" را لب میزنند. باید خیلی دور باشد آن روزها. دستکم آنقدر دور که به زمانی برسد که شاملو برایم شاملو بود. جادو داشت صدایش و شعرش چه وقتی خودش میخواند و چه وقتی کسی آخر شبها پای تلفن. گیرم من هی چرتم میبرد و جوانک مضحک آن سوی خط که در تقلید لحن شاملو هم ممارستی داشت هربار با اوج ناگهانی صدایش چرتم را پاره میکرد.
موهایت حلقه میشد دور انگشتانم و خودبهخود ول و هرچند دقیقه یکبار میگفتی: گرسنهام، بریم یک چیزی بخوریم و یادم هست هنوز کامل گوشتخواری را کنار نگذاشته بودم ولی وسط یکی از روزههای آیینهای من درآوردی خودم جهت خودسازی و مبارزه با نفس و ایندری وریها بودم که گوشت حیوان و هرنوع فراوردهی حیوانی برایم حرام بود و برای همین بر سر آن یک چیزی بخوریم چند دقیقهای بحث میکردیم تا وقتی که باز چشممان میافتاد به یکی از ماهیها که دارد با صدای شاملو لب میزند و ما میخ میشدیم.
دفعهی آخری که اسید معدهات سرازیر شد مغزت جرقهای زد و گفتی اصلن بیا برویم خانهی فلانی. فلانی مثلن قرار بود با من دوست شود. تویخانهاش فقط میوه و دانه بود. میگفت بقیهی جاهای گیاهان را هم که بخوری به غیر از میوه و دانه دردشان میآید و جیغ میکشند ولی ما قادر به شنیدن فرکانس صدای آنها نیستیم. آن سالها من و تو انگار با هم مسابقه داشتیم در گردآوری پسرهای خل و چل دور برمان. هی پشت سرهم آس برای یکدیگر رو میکردیم تا رسیدیم به آن نویسنده و کارگردان داغون تئاتر که همدم کافه نشینی من بود و ریشش تا روی سینه و موهایش تا کمرش. چلهی تابستان هم بارانی خاکستری میپوشید تا زیر زانو و شال گردن پشمی می انداخت و هی با تخمهایش ور میرفت و یکهو داد میکشید و یکهو الکی میخندید و توی خانهاش عقرب پرورش میداد و همپالکیهایش میگفتند دم عقرب میکشد و تو که دلت از من هم نازکتر بود برای عقربها سوخت و از همیناش خوشت نیامد و گفتی با این دوست بشی دیگر نه من نه تو و بازی آس رو کردن همینجا تمام شد و بازی دیگر نه من نه تو شروع.
یادم هست با چه جان کندنی از گرهای که به هم زده بودیم با دستها و پاهایمان خلاص شدیم و من گوشی را برداشتم و 10 بار شمارهی اشتباه گرفتم تا آخرسر صدای گرم فلانی دانه و میوهخوار را شنیدم از آن ور خط و سرم گرم صحبت شد و اسید معدهی تو فراموشم شد.
حالا بعد از حداقل7 سال یاد آن روزها افتادم و تازه یادم افتاد که تو چه گرسنه بودی آن شب و من چه تشنهی شنیدن صدای آن عتیقهی اعظم که آخرسر هم دوستپسرم نشد. یادم نیست سر چه موضوعی رابطهی تا این حد صمیمانه و گرهخوردهمان قطع شد. نکند سر بازی دیگر نه من نه تو؟ اگر اینطور باشد که دوستیمان چه الکی ته کشید. یعنی آن زمان نمیدانستیم بالاخره آدمهای عجیب و غریب دور و برمان عاقل خواهند شد و تو مادر دوتا دختر دوقلو (به نقل از فیسبوک) و من هم ... ولش کن.