ممد حیات و مفرح ذات
هر کدام از آن سرخیها که با چندهزار کیلومتر فاصله میپاشد توی صورتم از این مانیتور میتوانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای درازکشیده بر پیادهروهای شهرم میتوانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و شبها میتواند همهی دیوارهای این شهر دمکرده را خراب کند روی سرم، اگر به جای صدای خشگرفته از اشکآور و خسته از دویدنات که میگوید "زندهام، خوبم، تو چرا انقدر گریه میکنی آخه؟" اپراتور ابله با صدای زنانه بگوید که تو برای همیشه در دسترس "نمیباشی" و هزاربار هم مجددن تماس بگیرم فایده ندارد. همین است که هربار که میخواهم نفسی با خیال راحت بکشم از بودنت دردی میپیچد در قفسهی سینهام و لعنت میفرستم به خودم و همهی خودخواهیهایم و دلم به حال خانم اپراتور مخابرات میسوزد از بس که فحش میخورد در چنین شب و روزهایی.