پایان

|

ساعت 3 صبح اس‌ام‌اس می‌آید که اگر بیداری بیا و آن‌لاین شو. حالم خراب است. می‌خواهم حسابی حرف بزنم.
کمر تا کله‌ام از تخت آویزان می‌شود. چشم‌هایم به زور باز می‌شوند. چند دقیقه‌ای زل می‌زنم به گوشی‌ام روی زمین و چند دقیقه‌ای در خواب و بیداری سپری می‌شود به فکر کردن. بلند شوم؟ نشوم؟ حوصله‌ی نق و ناله‌هایش را دارم؟ ندارم؟ حال خراب‌اش را چاره‌ای دارم؟ ندارم؟ انقدر آویزان می‌مانم که خون توی سرم جمع می‌شود. کاسه‌ی چشمم تیر می‌کشد. آن دستی که تکیه‌گاه کل بدنم شده‌است خواب می‌رود. طاقتم طاق می‌شود. گوشی را خاموش می‌کنم. به پشت دراز و نفس عمیقی می‌کشم و بی عذاب وجدان و با خیال راحت دوباره به خواب می‌روم. یعنی دیگر برایم ته کشیده‌ای. یعنی بالاخره از تنم و چرخه‌ی‌ خونم خارج شد‌ه‌ای. و من بعد از آن‌همه جان‌کندن دیگر از تو پاکم. و این احساس رهایی از تو بس خوشایند است. درست به‌ اندازه‌‌ی وقتی که فهمیدم گرفتارت شده‌ام. درست به همان شدت.

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 8:21 PM December 26, 2009

به خطای دید- نوشته قبلی در اين وبلاگ

ممد حیات و مفرح ذات- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات