به خطای دید

|

عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست داده‌ام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری بعدش. رنگ‌ها توی هم رفته‌اند و ترکیب شده‌اند با هم. خطوط لرزان و لغزان و رقصانند. نقطه‌ها به هم می‌چسبند. سر و ته جمله‌ها گم می‌شوند و آدم یک جمله را هی می‌خواند و هی می‌خواند. شاید چون جمله‌‌ها باید هم چندبار خوانده شوند به جای یک بار.
صورت‌ها مات هستند و بی‌حس و بی‌تفاوت وقتی دیگر عینک نداری. نه کسی لبخند می‌زند نه اخم می‌کند. آدم‌ها دور که هستند همه شبیه هم‌اند. باید هم همین‌طور باشد. اصلن درست‌اش هم همین است. فقط آدم‌هایی باید ترکیبات صورت‌شان مشخص و از سایرین متفاوت باشد که به اندازه‌ی کافی نزدیک‌ات شده باشند. واقعیت هم همین است. عینک توهم است. عینک به شما دروغ می‌گوید. آهای عینکی‌های جهان، متحد هم نشدید، نشدید، ولی عینک‌های‌تان را دور بیاندازید. دنیای واقعی همین تاری است و لغزانی و درهم‌رفتگی. عینک واقعیت موجود را جعل می‌کند. باور کنید هر موقع که تصمیم بگیرید باز هم برنده‌اید.

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 6:30 PM December 23, 2009

تقدیم به هر شش‌تا گربه‌ام- نوشته قبلی در اين وبلاگ

پایان- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات