گلایه

|

از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبوده‌ام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمی‌شود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد می‌شوند برایت. نمی‌میرند. پیر نمی‌شوند. همیشه فکر می‌کنم روزی بالاخره این چراغ‌ها روشن می‌شوند و من بیدار می‌شوم و همه چیز فقط کابوس بوده‌است.
آخرین تصویری که از یکی شان دارم شبی است که قرار است صبح‌ زود فردایش از ایران بروم. باید بروم خانه و چمدانم را ببندم و توی اتوبان نیایش می‌راند و ساکت زل زده است به رو به روی‌اش و من زل زده‌ام به موهای کنار شقیقه‌اش و فکر می‌کنم از سال قبل چقدر سفید‌هایش زیادتر شده‌اند. بی‌هوا و با تحکم می‌گوید: حال جفتمون رو از اینی که هست خراب‌تر نکن. انگار بو کشیده بود که بغض کرده‌ام. قورت‌اش می‌دهم.
از آن دیگری یادم هست که خانه‌ی دوستی جمع شده ایم و من توی تاریک و روشن اتاق فرو رفته ام توی مبلی و دستم را دقت‌مندانه گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و حرف‌هایش را راجع‌به موضوعی می‌شنوم ولی انگار سدی از الکل نمی‌گذارد مفاهیم بالکل به مغزم برسند و وسط نظریه‌ی فلان و روش تحقیق بهمان دایم به این فکر ‌می‌کنم الان اگر بپرم بغلش کنم چه واکنشی از خودش نشان می‌دهد. بعد ها هزار بار لعنت فرستادم به جدوآباد فلان نظریه و بیشتر به ترسویی‌ام که نگذاشت آن شب بغلش کنم.
بعضی ‌شب‌ها که تمرین فضانوردی می‌کنم با هم گپی هم می‌زنیم. شاکی اگر باشم از چیزی یا فاز منفی گرفته باشم گاهی، آرامم هم می‌کنند. نصیحت حتا. مثل امشب که من باز یک توک پا رفتم تا فضا و بعد حالم خراب شد و مسنجرم را باز کردم و برای یکی‌شان (آن یکی که از سرطان مرد) نوشتم:
ـ من خوب نیستم. تو چه‌‌‌طوری؟
بعد از 5 دقیقه بلینگ بلینگ صدا‌ می‌آید و می بینم نوشته که من هم. ای... می‌پلکیم برای‌ خودمون. راضی هستیم به رضای شما.
می‌پرسم: اون طرف‌ها زندگی چه طوریاست؟ راحته؟ سخته؟ تلخه؟
جواب می‌دهد:
نمی دونم. از فلان تاریخ (تاریخ مرگش) هی دارم فکر می‌کنم که آیا من الان باید به گذشته‌ام فکر کنم یا آینده. زندگی‌ای که الان دارم زندگیه یا اونی که قبل فلان تاریخ داشتم زندگی بود. هنوز نمی‌دونم. تو هم که هی هر بار میای بالا بالا بالاتر. هرچی بالاتر بهتر. خب بیا یه مدت همینجا بمون ببین شاید خوشت اومد موندگار شدی.
ـ ‌وقتش نیست آخه فکر می‌کنم. انگار یه عالمه کار دارم نصفه نیمه که اول باید به اون ها برسم. وقتش باشه خودم قبلش بهت خبر می‌دم تدارک ببینی. که دارم میام طرفای شما ببینم آب و هوا چه‌‌طوره.آیا اونجا حداقل همه چیز سرجاشه یا نه مثل این حوالی ما همه چیز اشتباهه.
به وسط های مکالمه مان که رسید مثل همیشه سوخت موشکم کم شده است و دارم برمی‌گردم روی زمین. ترس برم می‌دارد و با خودم ‌ می‌گویم نه این عاقلانه نیست. توهم زده ام باز. بعد شروع می‌کنم که چه کسی دارد جای دوستم جواب ‌می‌دهد. خواهری، دوستی، کسی پسوردش‌اش را دارد لابد. هی‌ می‌پرسم جان من بگو. او هم کلافه می‌شود و می‌گوید:
گیری کردیم از دستت. باز تو زد به سرت. مثل اون شب که کنارم دراز کشیده بودی و هی ‌میگفتی یه نفر دیگه هم تو اتاقه و مجبورم کردی بلند شم و چراغ روشن کنم و کل اتاق رو نشونت بدم. تا باورت بشه کسی به جز خودمون تو اتاق نیست؟ حالا هم باز کلید کردی رو من. برو جانم. برو بخواب عزیزم. بعدن باز دلت گرفته بود یه صدایی بزن من همیشه همین جا هستم. هر موقع که بخوای. خوب بخوابی.
و من می‌روم و خوب می‌خوابم.

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 5:24 AM December 14, 2009

نیم‌فاصله- نوشته قبلی در اين وبلاگ

تقدیم به هر شش‌تا گربه‌ام- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات