نیمفاصله
از آدمهای سانتیمانتال میترسم. عقام نمیگیرد. دوری نمیکنم. رسمن از ترس فرار میکنم. بعضی آدمها هستند، که وقتی فحشم هم میدهند، دعوایمان هم که میشود، قهر هم که میکنیم باز عزیزند برایم. حاضرم همان لحظه وسط فحش و چیز میز پرتابکردن طرف همدیگر بغلشان کنم. ایمان دارم به علاقهشان نسبت به خودم. گیرم هیچ وقت به زبان نیاید.
درعوض آدمهایی هستند که هربار میگویند" عزیزم"، هربار میگویند " دوستت دارم" ، هربار میگویند " دلم برایت تنگ شدهاست" میخواهم خفهشان کنم. از بس دروغ میگویند. از بس سطحی است احساسشان. از بس خودشان هم نمیدانند که دارند دروغ می گویند از زور خرفتی. قبلترها عکس العمل نشان میدادم. که زر نزن بینم. یا بحث میکردم این که تو میگویی دوست داشتن نیست. یا خواهش میکردم که انقدر دستمالی نکن این واژهها را برایم. حالا دیگر حوصلهی این را هم ندارم. گوشهایم را میگیرم و فرار میکنم.
خوشحالم هیچ وقت در این مورد دروغ نگفتهام. حتا وقتی بینهایت توی رودربایستی قرار گرفته باشم. که چون طرفم میگوید من هم باید چیزی بگویم. سکوت بعد از شنیدناش آزارم میدهد اما یک "من هم" خشک و خالی هم نگفتم. خیلی هنر کرده باشم از آن لبخندهای تابلوی زورکی و وارفتهام زدهام و گفته ام "مرسی".
واژههای محبت آمیز برایم ارزش کلکسیونی دارند.( این را تو گفتی یه زمانی لئون، نه؟) کم اند و نایابند و غیر تکراری. در خرج کردنشان وسواس دارم. خسیسام. آدمهایی که انقدر در بخشش واژهها دست و دلبازند برایم قابل اعتماد نیستند. همیشه فکر میکنم کسی که آبکش ابراز احساسات مهربانانهاش انقدر پر از سوراخهای گشاد است لابد به وقت دعوا هم از بذل احساسات تنداش دریغ نمیکند. اینگونه است که من میشوم تلخ و بیاحساس. و این دوست من که این روزها رسمن دارد بهم تجاوز میکند با قربان صدقه رفتنهای الکیاش میشود مهربان و گرم و با احساس. ( جونِ غلیظ ِ ته اسمم هم همین احساس را برمیانگیزد)
اینکه این روزها کلن نیستم و گوشیام جز وقتی که خودم میخواهم به کسی زنگ بزنم خاموش است، هم روی همین حساب است. این روزها شدیدن ترسیده ام، گوشهایم را محکم گرفتهام و دارم فرار میکنم.