من که بر می گردم بالاخره یه روزی...
همه ی آدم های توی خواب های من فارسی حرف می زنند حتا آن ها که ایرانی نیستند. حیواناتی هم که بالطبع توی خوابم سخن گو می شوند هم فقط به زبان فارسی صحبت می کنند با هم و با من. گیرم خودم چند روزی باشد که یک کلمه هم فارسی حرف نزده باشم. گیرم که چند روزی باشد که هیچ ایرانی ای ندیده باشم. نمی دانم این نشانه ی خوبی است یا نه. اصلن آدم نشانه ها نیستم. ولی خب اینجوری هست.
همه ی روزهایی که افسردگی با تانک سنگین اش از رویم رد می شود و وادارم می کند که ساعت ها، دراز بکشم توی تختم و سقف را نگاه کنم، فقط یک تصویر است که آرامم می کنم. تصویر خانه ای که در یکی از خیابان های تهران ساکن اش خواهم بود. به پرده ها و مبل ها و آشپزخانه اش که فکر می کنم، لبخند می زنم. و به کتاب هایی که برای کتاب خانه اش می خرم بدون نگرانی بابت خرید هر کدام، که خب پس فردا که خواستم بروم این همه کتاب را چه کنم. و به خستگی هایی که در این گوشه و آن گوشه اش به در خواهم کرد عصرهایی که از سر کارم بر می گردم. و به مهمان هایی که خواهم داشت. و بوی غذاهایی که در آن خواهد پیچید. و تصویر خودم که آرام و شادم. که دیگر نگران اینکه چمدانم را این بار کجا باز خواهم کرد نیستم. که دیگر حسرت خانه داشتن و ماندن را نخواهم خورد. که دیگر حسرت چیزی جز همه ی این سال هایی که با وحشت بی خانگی گذشت را نخواهم خورد.
دومین موی سفیدم را چند روز پیش پیدا کردم. دلم می خواهد عمده ی موهایم توی همان خانه ای که می گویم سفید شود.