December 2009 بايگانی
هر کدام از آن سرخیها که با چندهزار کیلومتر فاصله میپاشد توی صورتم از این مانیتور میتوانست خون تو باشد. هر کدام از آن پیکرهای درازکشیده بر پیادهروهای شهرم میتوانست بدن نازنین تو باشد. هرکدام از این روزها و شبها میتواند همهی دیوارهای این شهر دمکرده را خراب کند روی سرم، اگر به جای صدای خشگرفته از اشکآور و خسته از دویدنات که میگوید "زندهام، خوبم، تو چرا انقدر گریه میکنی آخه؟" اپراتور ابله با صدای زنانه بگوید که تو برای همیشه در دسترس "نمیباشی" و هزاربار هم مجددن تماس بگیرم فایده ندارد. همین است که هربار که میخواهم نفسی با خیال راحت بکشم از بودنت دردی میپیچد در قفسهی سینهام و لعنت میفرستم به خودم و همهی خودخواهیهایم و دلم به حال خانم اپراتور مخابرات میسوزد از بس که فحش میخورد در چنین شب و روزهایی.
ساعت 3 صبح اساماس میآید که اگر بیداری بیا و آنلاین شو. حالم خراب است. میخواهم حسابی حرف بزنم.
کمر تا کلهام از تخت آویزان میشود. چشمهایم به زور باز میشوند. چند دقیقهای زل میزنم به گوشیام روی زمین و چند دقیقهای در خواب و بیداری سپری میشود به فکر کردن. بلند شوم؟ نشوم؟ حوصلهی نق و نالههایش را دارم؟ ندارم؟ حال خراباش را چارهای دارم؟ ندارم؟ انقدر آویزان میمانم که خون توی سرم جمع میشود. کاسهی چشمم تیر میکشد. آن دستی که تکیهگاه کل بدنم شدهاست خواب میرود. طاقتم طاق میشود. گوشی را خاموش میکنم. به پشت دراز و نفس عمیقی میکشم و بی عذاب وجدان و با خیال راحت دوباره به خواب میروم. یعنی دیگر برایم ته کشیدهای. یعنی بالاخره از تنم و چرخهی خونم خارج شدهای. و من بعد از آنهمه جانکندن دیگر از تو پاکم. و این احساس رهایی از تو بس خوشایند است. درست به اندازهی وقتی که فهمیدم گرفتارت شدهام. درست به همان شدت.
عینکم را که گم کردم تازه فهمیدم چه دنیایی را تا امروز از دست دادهام. دنیایی که همه چیزش تار است. و چقدر این تاری قشنگ است. انگار که دایم مستی. یک مستی ازلی و ابدی. بی سردرد و خماری بعدش. رنگها توی هم رفتهاند و ترکیب شدهاند با هم. خطوط لرزان و لغزان و رقصانند. نقطهها به هم میچسبند. سر و ته جملهها گم میشوند و آدم یک جمله را هی میخواند و هی میخواند. شاید چون جملهها باید هم چندبار خوانده شوند به جای یک بار.
صورتها مات هستند و بیحس و بیتفاوت وقتی دیگر عینک نداری. نه کسی لبخند میزند نه اخم میکند. آدمها دور که هستند همه شبیه هماند. باید هم همینطور باشد. اصلن درستاش هم همین است. فقط آدمهایی باید ترکیبات صورتشان مشخص و از سایرین متفاوت باشد که به اندازهی کافی نزدیکات شده باشند. واقعیت هم همین است. عینک توهم است. عینک به شما دروغ میگوید. آهای عینکیهای جهان، متحد هم نشدید، نشدید، ولی عینکهایتان را دور بیاندازید. دنیای واقعی همین تاری است و لغزانی و درهمرفتگی. عینک واقعیت موجود را جعل میکند. باور کنید هر موقع که تصمیم بگیرید باز هم برندهاید.
خوشم میآید که یک مشت گربه دور و برم بپلکند. آدم وقتی حال اش خوب نیست فقط کافی ست نگاهی به آن ها بیندازد تا سر حال بیاید. میدانید چرا؟ برای این که آنها میدانند هر چیزی که میبینند همانطور است که باید باشد و بنابراین نباید بیخود به هیجان بیایند. بله، آنها میدانند. این حیوانات نجات دهنده هستند. هر چه بیشتر گربه داشته باشید، بیشتر زندگی میکنید. با صدتا گربه، بیش تر از موقعی که دهتا گربه دارید، عمر میکنید. روزی بالاخره این قضیه ثابت میشود و آن وقت هر یک از مردم جهان صاحب هزار تا گربه میشود و تا ابد زندگی میکند.
_چارلز بوکفسکی
از بین دوستای تو مسنجر من 2 تایشان هستند که مرده اند. واقعن مرده اند و خاکشان کرده اند. تو این مدتی که من نبودهام. اما هیچ وقت دلش را نداشته ام که از لیستم پاک شان کنم. هنوز باورم نمیشود که مرده باشند. این هم از دیگر خواص دوری است. آدم ها منجمد میشوند برایت. نمیمیرند. پیر نمیشوند. همیشه فکر میکنم روزی بالاخره این چراغها روشن میشوند و من بیدار میشوم و همه چیز فقط کابوس بودهاست.
آخرین تصویری که از یکی شان دارم شبی است که قرار است صبح زود فردایش از ایران بروم. باید بروم خانه و چمدانم را ببندم و توی اتوبان نیایش میراند و ساکت زل زده است به رو به رویاش و من زل زدهام به موهای کنار شقیقهاش و فکر میکنم از سال قبل چقدر سفیدهایش زیادتر شدهاند. بیهوا و با تحکم میگوید: حال جفتمون رو از اینی که هست خرابتر نکن. انگار بو کشیده بود که بغض کردهام. قورتاش میدهم.
از آن دیگری یادم هست که خانهی دوستی جمع شده ایم و من توی تاریک و روشن اتاق فرو رفته ام توی مبلی و دستم را دقتمندانه گذاشتهام زیر چانهام و حرفهایش را راجعبه موضوعی میشنوم ولی انگار سدی از الکل نمیگذارد مفاهیم بالکل به مغزم برسند و وسط نظریهی فلان و روش تحقیق بهمان دایم به این فکر میکنم الان اگر بپرم بغلش کنم چه واکنشی از خودش نشان میدهد. بعد ها هزار بار لعنت فرستادم به جدوآباد فلان نظریه و بیشتر به ترسوییام که نگذاشت آن شب بغلش کنم.
بعضی شبها که تمرین فضانوردی میکنم با هم گپی هم میزنیم. شاکی اگر باشم از چیزی یا فاز منفی گرفته باشم گاهی، آرامم هم میکنند. نصیحت حتا. مثل امشب که من باز یک توک پا رفتم تا فضا و بعد حالم خراب شد و مسنجرم را باز کردم و برای یکیشان (آن یکی که از سرطان مرد) نوشتم:
ـ من خوب نیستم. تو چهطوری؟
بعد از 5 دقیقه بلینگ بلینگ صدا میآید و می بینم نوشته که من هم. ای... میپلکیم برای خودمون. راضی هستیم به رضای شما.
میپرسم: اون طرفها زندگی چه طوریاست؟ راحته؟ سخته؟ تلخه؟
جواب میدهد:
نمی دونم. از فلان تاریخ (تاریخ مرگش) هی دارم فکر میکنم که آیا من الان باید به گذشتهام فکر کنم یا آینده. زندگیای که الان دارم زندگیه یا اونی که قبل فلان تاریخ داشتم زندگی بود. هنوز نمیدونم. تو هم که هی هر بار میای بالا بالا بالاتر. هرچی بالاتر بهتر. خب بیا یه مدت همینجا بمون ببین شاید خوشت اومد موندگار شدی.
ـ وقتش نیست آخه فکر میکنم. انگار یه عالمه کار دارم نصفه نیمه که اول باید به اون ها برسم. وقتش باشه خودم قبلش بهت خبر میدم تدارک ببینی. که دارم میام طرفای شما ببینم آب و هوا چهطوره.آیا اونجا حداقل همه چیز سرجاشه یا نه مثل این حوالی ما همه چیز اشتباهه.
به وسط های مکالمه مان که رسید مثل همیشه سوخت موشکم کم شده است و دارم برمیگردم روی زمین. ترس برم میدارد و با خودم میگویم نه این عاقلانه نیست. توهم زده ام باز. بعد شروع میکنم که چه کسی دارد جای دوستم جواب میدهد. خواهری، دوستی، کسی پسوردشاش را دارد لابد. هی میپرسم جان من بگو. او هم کلافه میشود و میگوید:
گیری کردیم از دستت. باز تو زد به سرت. مثل اون شب که کنارم دراز کشیده بودی و هی میگفتی یه نفر دیگه هم تو اتاقه و مجبورم کردی بلند شم و چراغ روشن کنم و کل اتاق رو نشونت بدم. تا باورت بشه کسی به جز خودمون تو اتاق نیست؟ حالا هم باز کلید کردی رو من. برو جانم. برو بخواب عزیزم. بعدن باز دلت گرفته بود یه صدایی بزن من همیشه همین جا هستم. هر موقع که بخوای. خوب بخوابی.
و من میروم و خوب میخوابم.
از آدمهای سانتیمانتال میترسم. عقام نمیگیرد. دوری نمیکنم. رسمن از ترس فرار میکنم. بعضی آدمها هستند، که وقتی فحشم هم میدهند، دعوایمان هم که میشود، قهر هم که میکنیم باز عزیزند برایم. حاضرم همان لحظه وسط فحش و چیز میز پرتابکردن طرف همدیگر بغلشان کنم. ایمان دارم به علاقهشان نسبت به خودم. گیرم هیچ وقت به زبان نیاید.
درعوض آدمهایی هستند که هربار میگویند" عزیزم"، هربار میگویند " دوستت دارم" ، هربار میگویند " دلم برایت تنگ شدهاست" میخواهم خفهشان کنم. از بس دروغ میگویند. از بس سطحی است احساسشان. از بس خودشان هم نمیدانند که دارند دروغ می گویند از زور خرفتی. قبلترها عکس العمل نشان میدادم. که زر نزن بینم. یا بحث میکردم این که تو میگویی دوست داشتن نیست. یا خواهش میکردم که انقدر دستمالی نکن این واژهها را برایم. حالا دیگر حوصلهی این را هم ندارم. گوشهایم را میگیرم و فرار میکنم.
خوشحالم هیچ وقت در این مورد دروغ نگفتهام. حتا وقتی بینهایت توی رودربایستی قرار گرفته باشم. که چون طرفم میگوید من هم باید چیزی بگویم. سکوت بعد از شنیدناش آزارم میدهد اما یک "من هم" خشک و خالی هم نگفتم. خیلی هنر کرده باشم از آن لبخندهای تابلوی زورکی و وارفتهام زدهام و گفته ام "مرسی".
واژههای محبت آمیز برایم ارزش کلکسیونی دارند.( این را تو گفتی یه زمانی لئون، نه؟) کم اند و نایابند و غیر تکراری. در خرج کردنشان وسواس دارم. خسیسام. آدمهایی که انقدر در بخشش واژهها دست و دلبازند برایم قابل اعتماد نیستند. همیشه فکر میکنم کسی که آبکش ابراز احساسات مهربانانهاش انقدر پر از سوراخهای گشاد است لابد به وقت دعوا هم از بذل احساسات تنداش دریغ نمیکند. اینگونه است که من میشوم تلخ و بیاحساس. و این دوست من که این روزها رسمن دارد بهم تجاوز میکند با قربان صدقه رفتنهای الکیاش میشود مهربان و گرم و با احساس. ( جونِ غلیظ ِ ته اسمم هم همین احساس را برمیانگیزد)
اینکه این روزها کلن نیستم و گوشیام جز وقتی که خودم میخواهم به کسی زنگ بزنم خاموش است، هم روی همین حساب است. این روزها شدیدن ترسیده ام، گوشهایم را محکم گرفتهام و دارم فرار میکنم.
همه ی آدم های توی خواب های من فارسی حرف می زنند حتا آن ها که ایرانی نیستند. حیواناتی هم که بالطبع توی خوابم سخن گو می شوند هم فقط به زبان فارسی صحبت می کنند با هم و با من. گیرم خودم چند روزی باشد که یک کلمه هم فارسی حرف نزده باشم. گیرم که چند روزی باشد که هیچ ایرانی ای ندیده باشم. نمی دانم این نشانه ی خوبی است یا نه. اصلن آدم نشانه ها نیستم. ولی خب اینجوری هست.
همه ی روزهایی که افسردگی با تانک سنگین اش از رویم رد می شود و وادارم می کند که ساعت ها، دراز بکشم توی تختم و سقف را نگاه کنم، فقط یک تصویر است که آرامم می کنم. تصویر خانه ای که در یکی از خیابان های تهران ساکن اش خواهم بود. به پرده ها و مبل ها و آشپزخانه اش که فکر می کنم، لبخند می زنم. و به کتاب هایی که برای کتاب خانه اش می خرم بدون نگرانی بابت خرید هر کدام، که خب پس فردا که خواستم بروم این همه کتاب را چه کنم. و به خستگی هایی که در این گوشه و آن گوشه اش به در خواهم کرد عصرهایی که از سر کارم بر می گردم. و به مهمان هایی که خواهم داشت. و بوی غذاهایی که در آن خواهد پیچید. و تصویر خودم که آرام و شادم. که دیگر نگران اینکه چمدانم را این بار کجا باز خواهم کرد نیستم. که دیگر حسرت خانه داشتن و ماندن را نخواهم خورد. که دیگر حسرت چیزی جز همه ی این سال هایی که با وحشت بی خانگی گذشت را نخواهم خورد.
دومین موی سفیدم را چند روز پیش پیدا کردم. دلم می خواهد عمده ی موهایم توی همان خانه ای که می گویم سفید شود.