November 2009 بايگانی

برای م.ب

|

خرمالوها را کال کال چیده اند تا له نشوند طی راه و آورده اند برای من که ویار پاییزانه ام خرمالو بوده ست این بار. چیدم شان پشت پنجره که برسند. خمیر می شوند توی حلقم و بی مزه وقتی به تو فکر می کنم که توی انفرادی ات نشسته ای و پایین نمی رود از گلویم وقتی یاد آخرین چت مان می افتم که صحبت از خرمالو های حیاط خانه ی تان بود که نرسیده اند هنوز و چیدن شان که چه سخت است و شاخه های درختش ترد و شکننده است و پوست درختش زبر و همین است که بدت می آید از هر چه خرمالوست. خرمالوها از رسیدگی گذشته اند. لک کرده اند لبه ی پنجره ی اتاق را و تو هنوز توی زندانی و من هربار که چشمم به آن ها می افتد بغضم می گیرد.
دعا کردن نمی دانم. آخرین باری که دعا کردم فکر می کنم 10 ساله بودم که دعا کردم گربه ای توی حیاط مان بزاید و من با بچه هایش اخت شوم. قبل از فصل عشق بازی گربه ها از آن خانه رفتیم و من برای همیشه دعا کردن را در آن خانه جای گذاشتم. امیدواری را می دانم هنوز. امیدوارم که قبل از رسیدن خرمالوهای حیاط خانه تان آزاد شوی. امیدوارم زیاد آسیبی نبینی از زندان. امیدوارم روزی که منتظرش هستیم برسد و ما آنقدر جان داشته باشیم آن روز که پایی بکوبیم و دستی بیفشانیم. جز امیدواری چیزی برایم نمانده است. هیچ چیز.