October 2009 بايگانی

دل ِگنده ای که از آن من است

|

نه این که نفس بر نباشد دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو، و نه این که ندانم این سکوت و صبوری و روحیه ی سهل گیر و گاهی حتا سهل انگار و هرچه پیش آید خوش آید ام در مورد حوادث هیجان انگیز احساسی ممکن است به انفعال و بی توجهی و بی علاقگی ترجمه شود، اما چیزی کاملن شهودی و گول زنک و بی منطق دل خوشم کرده است که امکان ندارد حسرت بوسیدن تو تا ابد به دلم بماند. این اتفاق روزی روزگاری می افتد. کی و کجایش مهم نیست. عجله و برنامه ریزی و انرژی و بازی و فکر و انتظار چیزی را عوض نمی کند. تا امروز هم اگر اتفاق نیافتاده است فقط به این خاطر بوده که وقت اش نرسیده است و این همان چیزی ست که می گذارد همه ی این سال ها با خیال راحت به زندگی ام برسم اگرچه نفس بر است دوری ات و گاهی کلن نبودنت در زندگی ام طی این چند سال اخیر و سال های پیش رو...

امان از اردیبهشت تهران

|

گور پدر همه ی فیلسوفان عالم
حقیقت یعنی زیبا ترین کتاب کودک
وقتی تو برایم می خوانی
نام این پسر هنر است

خونه خیلی دوره...

|

برق می زند چشمانش و من بغض می کنم و سرم را می اندازم پایید که نفهمد چه بغضی دارد خفه ام می کند وقتی می گوید "من هفته ی دیگه این موقع ایرانم."
لقمه های خشک و گنده را تند تند می گذارم دهانم تا شاید بغض را پایین ببرند با خود. نمی برند. خمیر می شوند توی حلقم. خودم هم مرض دارم و هی سوال می کنم که کجا ها می خواهد برود و چه کسانی را می خواهد ببیند و او که تعریف می کند من تجسم می کنم همان خیابان ها را و کافه ها را و کتاب فروشی ها را و آدم هایی که خودم هوایی شان هستم این روزها بی دلیل. و خانه ها را. از دم در و حیاط و راه پله گرفته تا آشپزخانه و دستشویی. ( خانه ی تو هربار همه را کنار می زند و من هی محکم و تند پلک می زنم که خراب نشود روی سرم و یادم برود که دیگر نه تو هستی و نه آن خانه) در ها و پله ها و اتاق ها و دیوارها جلوی چشمم رژه می روند.
ذوق زده می گوید "وای پاییز تهران رو بگو" و اشک من می ریزد این بار. پاییز تهران و آفتاب بی رمق اش و برگ های رنگی اش و نم باران گهگاهی اش. و یادم می آید که سه سال است نه پاییز تهران را دیده ام، نه برف و لعنت می کنم ذهن و زندگی دوپاره ام و آوارگی و تهران و ایران را با همه ی جاذبه ها و دافعه هایشان و جایی که زندگی می کنم را که انکارِ معنای فصل است. که فقط یا باران می بارد از آسمانش یا آفتاب.
لال می شوم. دیگر نمی پرسم کدام کافه می رود و چه می خورد و کجا برای خودش تنها قدم می زند. لال می شوم و ذهنم را الکی درگیر قبض برق و اجاره خانه و تمدید ویزا و امتحان میان ترم و دعوای گربه ها می کنم. " تو چیزی نمی خوری دیگه؟ بریم؟"